رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت چهل و دو

 

با عصبانیت دستش رو پس زدمو گفتم:

_نمیتونی اینجا بمونی…برگرد همون جایی که بودی

کتی روی مبل ولو شد ریز خندید و گفت:

_سام بهتره باهم کنار بیایم…زمان زیادی قراره باهم بگذرونیم

نیشخندی زدمو گفتم:

_تو توهمات خودت غرق باش…هر روز که میگذره بیشتر میفهمم چقدر با چیزی که من دنبالشم فرق داری…حتی اگه هیچ آدمی رو زمین نباشه…تو بازم انتخاب من نمیشی…

حرفم که تموم شد از خونه بیرون اومدم دلم نمیخواست با اون یجا باشم.

*کتی

سام در خونه محکم بست و از خونه رفت بیرون..ناخونام رو میجوییدم و عصبی راه میرفتم.سمت اتاق سام رفتم و واردش شدم همیشه آدم مرتب و دقیقی بود از وقتی به خودم اومدم میخواستم که سام همیشه برای من باشه.دوری تو اتاقش زدم.به سمت پرتره روی دیوار رفتم و روش دست کشیدم.روی تختش نشستم نمیفهمیدم برای چی منو نمیخواست..ما از بچگی باهم بودیم اون همیشه هوامو داشت من فکر میکردم دوستم داره بهم فکر میکنه کنار پاتختی قاب عکسی که بود رو برداشتم.سام بود کنار ی دختر با موهای مشکی و چشمای کشیده مشکی…سام دستاشو دور کتفش انداخته بود و لپش رو میبوسید لبخند شادی هم روی لب دختر بود.پس کسی که سام میخواست این دختر بود‌همیشه میدونستم سام انتخابش دقیق و بی نقصه با دیدن نازنین فهمیدم چقدر از اونی که سام میپسنده دورم.قاب عکس تو دستام بود دوباره لرزش دستم برگشته بود.عکس رو پرت کردم روی میز و رفتم سمت کیفم سیگارمو برداشتمو روشنش کردم من نمیزاشتم کسی سام رو ازم بگیره…همیشه چیزی رو که میخواستم رو به دست اوردم بازم این اتفاق میوفتاد.صدای زنگ موبایلم بلند شد کریس بود…حوصله اونم نداشتم…اما فکر کردم اون حتما میتونست کمکم کنه تماس رو وصل کردم..

*نازنین

روزها پشت هم میگذشتن و همه چیز همونجوری بود که میخواستم.

مخصوصا رابطم با سام که هر روز عمیق تر میشد.بخاطر حضور آرش کمتر تو خونه میموندم.اما کاری هم بهم نداشتیم.

تو اتاقم بودمو داشتم لباسایی که میخواستم بپوشم رو جدا میکردم که مادرم وارد اتاقم شد.مثل عادت چند هفتش سریع روی صندلیم نشست نگاهش کردمو گفتم:

_مادری شما خوبین؟یچیزی هست که بهم نمیگین…آره؟

لبخندی زد و گفت:درباره خودم مسلم‍اً نه…اما درباره آرش

سرمو دوباره برگردوندم تو کمد که مادر ادامه داد:داییت داره برمیگرده ایران..اما آرش طرحش اجرایی شده و قراره که بمونه…

با حرص لبامو به دندون گرفتم..خوشحال بودم که همه چی داره به وضع سابقش برمیگرده اما مثل اینکه اشتباه میکردم.

لباسمو روی تخت انداختمو گفتم:

_یعنی میخواد اینجا بمونه مامان؟؟

متدرم اخمی کرد و گفت:خیلی ژشته نازنین

حق با مادرم بود کنارش نشستم دستاش رو گرفتمو گفتم:

_ببخشید مادری…تند رفتم

_نگفتم که تا آخر عمر میمونه عزیزم…دنبال ی جایی برای خودش میگرده پدرت هم داره بهش کمک میکنه

با اینکه متقاعد نشده بودم سری تکون دادمو به سمت کیفم رفتم.مادرم مشغول مرتب کردن تختم شد و آروم گفت:

_تو درست عین خودم شدی…

نگاهش کردم که لبخندی زد شال گردنم رو دستم داد و گفت:

_مراقب خودت باش عزیزم

اونوقت از اتاقم بیرون رفت.سام داشت زنگ میزد…حالا به این چی میگفتم…۳روز خوشحال بود که آرش داره میره…

شونه ای به موهام زدم کت سورمه ایم رو برداشتم و با کتونی هام از اتاقم بیرون رفتم.با مادر و بقیه خداحافطی کردم وارد خیابون که شدم تونستم از دور ماشین سام رو تشخیص بدم.پشت ماشین ایستاده بودو داشت با تلفنش صحبت میکرد.یواش به سمتش رفتمو پشتش ایستادم داشت انگلیسی صحبت میکرد و درمورد کارش بود.خیالم راحت شد که باز پدرش نبوده.هروقت که با اون صحبت میکرد تا چند ساعت تو خودش بود.

وقتی خداحافظی کرد سرمو از پشتش بیرون اوردمو گفتم:

_دالی

سام لحظه ی اول هول خورد اما وقتی باد موهامو روی صورتم ریخت لبخند زد و گفت:

_ای جونه دلم…عروسک من…توکه منو کشتی با این کارات..نگاش کن توروخدا چقدر ماهه…جوونم

سام که اینارو میگفت طبق عادت هر بار سرمو باهاش تکون میداد لپم رو کشید و در ماشین رو برام باز کرد و گفت:

_سوارشو تا منصرف نشدم

تند تند سوار شدم خواستم کمربندمو ببندم اما دلم یکم شیطنت میخواست.سام سوار شد جلو آینه موهاشو مرتب کرد وقتی میخواست کمربندشرو ببنده ی دستش رو روی فرمون گذاشت که موقعیت رو برام فراهم کرد.لبخند خبیثی زدمو خم شدم روی دستش و تا جایی که میتونستم دندونمو تو دستش فرو کردم وقتی دادش در اومد سرجام نشستمو با خونسردی کمربندمو بستم.سام دستشو گرفت و گفت:

_ای خدا

از کارم راضی بودم موهامو پشت گوشم گذاشتمو گفتم:

_آخییییش…صبحانم کامل ش-

حرفم تموم نشده بود که لبهای سام روی لبهام نشست.تند و حریص لبم رو میبوسید منم همراهیش میکردم.گاز ریزی از لب پایینم گرفت ازم جدا شد و گفت:

_اینم از صبحانه من…اوووم چقدرم که خوشمزه بود

بوی عطرش دوباره توی تنم پیچید و لبخند به لبام اورد.تصمیم نداشتم فعلا قضیه موندن آرش رو بهش بگم چون اون روز حالش خیلی خوب بود.

به دانشگاه که رسیدیم باهم وارپ سالن شدیم که آلیسیا رو پیدا کردم و از سام جدا شدم.سمت آلیس رفتم بغلش کردم که گفت:

_چطوری نازنین؟چه خبر؟

به قیافه آلیس نگاه کردمو گفتم:عزیزم همین دیروز همو دیدیم…یجور میگه چه خبر انگار ی ماهه همدیگر رو ندیدیم…

_تو فرق میکنی عزیزم…۲۴ساعتم ازت بیخبر باشم باز ی موضوعی پیدا میشه…

_ی اتفاقی هم افتاده…

بیا…من میدونم دیگه…بگو ببینم چه خبره

_آرش…قراره بمونه اینجا

_چی؟قراره بمونه؟اونم خونه شما؟

_آره…البته موندنش واسه ی زمان کوتاهه…تا زمانی که ی جایی رو پیدا کنه

_یعنی قبولش کردن؟

_آره مثل اینکه همون شرکتی که مدارک و طرحای کاشی رو واسشون فرستاده قبول کردنش…

آلیسیا نگاهی به سام که انتهای سالن بود انداخت و گفت:

_به سام هم گفتی؟

_نه خل شدی مگه؟میکشه آرش رو

_آره آره…از قیافش معلومه از چیزی خبر نداره

_واااای نازی…بفهمه دایی اینات رفتن آرش مونده…پوستت کندس

_خفه شو انقدر روحیه نمیخواد بهم بدی

_کی میخوان برن؟

_امشب پرواز دارن…بریم تو کلاس

باهمدیگه به سمت کلاس استاد هندریک رفتیم.از جمله کلاس هایی بود که همه دانشجوها با میل و علاقه و تا دقیقه آخر میموندن.بیشتر دلیلش هم وجود استاد هندریک جذاب با اون بیان شیرین و لبخند همیشگیش بود.

شیفتگی رو میشد تو چهره اکثر دخترهای کلاس دید برای منی که ی مدت خارج از دانشگاه و تو محیط کار با استاد هندریک رابطه داشتم قضیه جذابیتش مملوس تر بود.چون برخلاف جدیت تو تدریسش آدم خیلی مهربون و فهمیده ای بود.ردیف دوم روی صندلی آخر نشستم آلیس هم کنارم نشست و سام پشت سرم صندلیش رو جابه جا کرد.استاد هندریک اونروز تو پیراهن مردونه کرم رنگش که روی شلوار قهوه ایه خوش فرمش پوشیده بود از همیشه برازنده تر بنظر میرسید.

مشغول دیدن اسلاید بودیم که استاد هندریک به سمتمون برگشت و گفت:

_سام…میشه لطفا بیای اینجا

سام با تعجب از جاش بلند شد و به سمتش رفت استاد خندید و گفت؛

_اگه میشه ی توضیح مختصری درباره این ۳تا اسلاید آخر بهمون بده

سام سری تکون داد و مشغول شد.هندریک از پله ها بالا اومد و بین بچه ها چرخید با علاقه به صحبتهای سام گوش میکردم.شلوار طوسی خوشرنگی پاش بود و پیراهن مشکی ۴خونه ای روش پوشیده بود.طبق عادت همیشه هم آستینش رو تا روی آرنجش تا زده بود.همینطور نگاهش میکردم که دست یکی از پشت سرم روی جزوم قرار گرفت.ترسیدمو برگشتم که استاد گفت:

_ببخشید‌‌…نمیخواستم حواست رو پرت کنم…اجازه هست؟

سری تکون دادم که جزوم رو برداشت و ورق زد…لبخندی زد و به صندلی سام تکیه داد.دوباره به سمت سام برگشتم که حسابی غرق توضیحاتش شده بود.آلیس خودش رو بهم نزدیک کرد و زیر گوشم گفت:

_این هندریکم یچیزش میشه ها…ی ساعته جزوت رو گرفته جلوش بهش لبخند میزنه

با آرنجم بهش ضربه زدم تا ازم فاصله بگیره.وقتی کار سام تمام شد استاد ازش تشکر کرد اونوقت خم شد روی صندلیم جزوم رو روی میزم گذاشت و بهم چشمک زد.سام سرجاش نشست که استاد کلاس رو تعطیل کرد و همه از کلاس خارج میشدن.سام کیفش رو برداشت و روبه من گفت:

_این سر میز تو چیکار داشت؟

کیفمو روی کولم انداخنمو گفتم:جزوم رو ازم گرفت

_واسه چی خب؟

آلیس پرید وسط و گفت:فضولی

از جوابش خندم گرفت.باهم از دانشگاه خارج شدیم از آلیس خداحافظی کردمو برگشتم سمت سام که داشت با تلفن صحبت میکرد با دست بهم اشاره کرد که تو ماشین بشینم.با پدرش صحبت میکرد اما اینبار با لحن آرومتری حرف میزد حتی چندبار شنیدم که چشم میگفت…کنجکاو شده بودم ببینم چی شده اما سام سوار ماشین شد و بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کرد.نگاهش کردمو گفتم:

_سام…خوبی؟

سرش رو تکون داد.از پارکینگ دانشگاه بیرون رفتیم وقتی دوباره حرف نزد گفتم:

_میشه بگی چت شده سام؟

سام با ناراحتی گفت:عموم نازنین…عموم حالش خیلی بده

یهو قلبم ریخت گفتم:پدره کتی؟

سام سرش رو تکون داد

دیگه لازم نداشتم بقیه ماجرا رو برام تعریف کنه تا تهش رو خودم فهمیده بودم.آروم گفتم:

_باید بری اونجا…درسته؟

سام ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و برگشت سمتم و گفت:

_باهمدیگه میریم نازنین…تو و من!

انتظار شنیدن این حرف رو نداشتم با تعجب گفتم:

_من؟باتو بیام؟سام حالت خوبه؟الآن تو این وضعیت…فکر میکنی زمان مناسبی واسه معرفیه من به خانوادته؟

_برام مهم نیست زمان مناسبی هست یا نه…واسه من فقط تو مهمی…

میخوام که باهام باشی‌‌‌…دوست ندارم ازت جدا شم

منم نمیتونستم ازش جدا بمونم اما چاره ای نبود از طرفی رفتن من هم اصلا درست نبود بخاطر همین دستش رو گرفتمو گفتم:

_سام…خودت رو کنترل کن…منم مثل تو دوری ازت واسم سخته..ولی بهتره من ی وقت دیگه باهات بیام..دوست ندارم خانوادت فکر کنن من خیلی وقت نشناس و فرصت طلب هستم…متوجه میشی؟

بدون اینکه حرفی بزنه سرش رو تکون داد و حرکت کرد سمت آزمایشگاه.

انگار یچیزی تو گلوم سنگینی میکرد.ترس رفتن و برنگشتن سام مثل خوره افتاده بود به جونم.وقتی رسیدیم برگشتم سمتش لبخندی زدمو تشکر کردم وقتی خواستم پیاده شم سام دستمو گرفت سمت لبش برد بوسیدتش و گفت:

_امشب شام رو باهم بخوریم ناز؟

مگه میتونستم بهش نه بگم؟اصلا تواناییش رو نداشتم مخصوصا وقتی اینجور صدام میکرد دوباره لبخند زدمو گفتم:

_بخوریم

خوشحال شد و گفت:پس میام دنبالت عشقم…مراقب خودت باش

ازش فاصله گرفتم مثل همیشه صبر کرد تا وارد آزمایشگاه بشم اونوقت حرکت میکرد.مثل هر روز شاد و پر انرژی نبودم.اصلا احساس خوبی نداشتم.کلاسرم رو با هر دودستم گرفته بودمو به سمت رختکن میرفتم.

متوجه اطرافم نبودم که تو ی لحظه در رختکن مردونه باز شد و من قبل از اینکه بتونم وتیستم با صورت تو بغل استاد هندریک افتادم.چشامو بسته بودماما از اونجایی که قدش خیلی ازم بلندتر بود صورتم به کتفش برخورد کرد و حسابی درد گرفته بود.برای چند لحظه دستای هندریک دو طرفم تو هوا ثابت موند بعد از چند لحظه منو از بغلش بیرون کشید و گفت:

_حالت خوبه نازنین؟چیزیت که نشد؟

همونطور که صورتم رو میمالیدم گفتم:

_نه استاد ببخشید…سر به هوایی از من بود

صورتم رو بالا اورد و گفت:چرا قرمز شده پس روی گونه ات؟

دستمو گذاشتم روش و گفتم:فکر کنم خوردم به شما اینطوری شد

هندریک با لبخند جذابی بهم خیره شده بود.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن