رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق/پارت چهار

 

_چیه خب؟نگاه میکنی؟

آروم روشو برگردوند و به روبرو خیره شد.دلمو زدم به دریا و گفتم:

_میگم که…یچیزی بپرسم نمیگی فضوله؟

_تو اول بپرس… بعد راجبش تصمیم میگیرم…

بدون ی لحظه فکر کردن گفتم:چرا با اون دختره دعوا میکردی؟

برگشت سمتم ابرو بالا انداخت و گفت:دیدی گفتم داشتی منو میپاییدی!

از دست خودم لجم گرفت گفتم:برو بابا…از خودراضی

پشتمو بهش کردم که برم بازومو گرفت و چرخوندم سمت خودش چشماشو دوخت بهم مستقیم تو چشمام نگاه میکرد سرمو انداختم پایین که گفت:

_میخوای بدونی؟

_نه نمیخوام بدونم…سوال احمقانه ای کردم…دستمو ول کن

خیلی آروم حرف میزد چشمهاش که بدتر بود اگه نگاهش میکردم دست و پام رو گم میکردم دستش دور بازوم بود و قصد نداشت برداره گفت:

_خب وقتی حرف میزنی چرا بهم نگاه نمیکنی؟

_چون دلم نمیخواد

تو ی لحظه پشت کمرمو گرفت و منو چسبوند به خودش از شوک حرکتش سرمو بلند کردم که باهاش چشم تو چشم شدم.ی لبخند آروم زد و گفت:

_وقتی هیجان زده میشی چشمات قشنگتره…

فکر کردم درست نشنیدم گفتم:ها؟

سام به چشمام اشاره کرد و گفت:سیاهه سیاه…چشماتو گفتم

نمیدونستم داره چم میشه فقط میدونستم باید از اونجا برم.با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم:

_میشه دستتو برداری؟

_البته 

سام دستش رو از روی کمرم برداشت، یک قدم عقبتر رفتم بدون اینکه نگاهش کنم از اونجا دور شدم.صداش رو شنیدم که گفت:

_شبت بخیر جودی ابوت…

عصبی بودم از اینکه جواب سوالم رو نگرفته بود.هنوز بوی ادکلنش تو دماغم بود.با خودم گفتم:وای نازنین تو چت شده دختر

رسیدم خونه فقط ی سلام به پدر و مادرم کردمو مستقیم توی حمام رفتم.آب گرم حالمو حسابی جا اورده بود.رسما مغزم از کار افتاده بود.حوله رو دور موهام پیچیدمو از اتاقم بیرون اومدم.مادرم داشت مجله میخوند و پدرمم مشغول تلوزیون بود.یک سیب از توی ظرف میوه روی اپن برداشتمو گفتم:

_مادر من شام نمیخورم نوش جونتون

مادرم برگشت سمتم عینکش رو دراورد و گفت:برای چی؟مریض شدی دوباره؟

_نه عزیزم…امروز خرت و پرت زیاد خوردیم…بخاطر اونه

پدرم رو بوسیدمو دوباره به اتاقم برگشتم.خوابم نمیومد.رفتم سراغ کامپیوتر و وارد سایت دانشگاه شدم.چشمم به آگهی همایش ۱۰روزه تو دانشکده خورد و شروع کردم به خوندنش.همایش برای آخر هفته بود و بچه های رشته ماهم بخش آزمایشگاهیو سازمان میدادند.از دانشگاههای دیگه برای بازدید تجهیزات دانشگاهی و آشنایی با مطالعات رشته های مختلف میومدند.داشتم صفحه ها رو ورق میزدم که متوجه شدم ایمیل دارم.صفحه ایمیلم رو باز کردم از طرف دانشگاه بود.متن رو خوندم و گفتم:

_اوووف…شما منو نداشتین چه میکردین؟

دوباره برگشتم تو سایت ایندفعه رو پنجره جدیدی که جلو چشمم اومده بود کلیک کردم:

_مسئولین دانشجویی

ی لیست از اسامی بود، تو لیست دنبال بخش آزمایشگاه گشتم اسم ۵ نفر  تو لیست بود:

_ویلیام مونت،جان کندی،آلیس روبرتو،نازنین راد،سام افضلی

چشام گرد شده بود.وای خدا بازم سام…از روی صندلیم بلند شدمو گفتم:

_اِ بسه دیگه.‌.شورشو در اوردی…اون به تو چیکار داره…خب اونم دانشجوء اون دانشگاس دیگه…بزرگش کرده واسه من…حالا انگار قراره باهاش برقصی…والا

این حرفارو جلو آینه به خودم زدم و روی تختم دراز کشیدمو پتو رو انداختم روی سرم…

با صدای آلارم گوشیم چشمامو باز کردم.موهامو از روی صورتم کنار زدم و از روی تخت بلند شدم، به سمت تراس اتاقم رفتم در باز کردم، دستامو روی نرده های تراس تکیه دادمو نفس عمیق کشیدم و سرما رو تو وجودم حس کردم.عاشق سرما و برف بودم.برگشتم به اتاق دست و صورتمو شستمو به سمت آشپزخونه رفتم.صورت مادرمو بوسیدمو گفتم:

_صبح بخیر عزییییییییزم…

مادرم خندید و گفت:سلام دختر خوشگلم…صبحت بخیر

_گرسنمه مادری…

_معلومه دیگه دیشبم که شام نخوردی…

پشت میز نشستم مادرم فنجون قهوه رو جلوم گذاشت قاشق شکلات صبحونه رو برداشتم روی نون کشیدمو با وله خوردم.مادرم نگاهم کرد و گفت:

_نوش جونت …میگم نازنین جان

_جانم

_منو پدرت امشب دعوتیم خونه یکی از دوستاش…توام که دعوتی…کلیدت یادت نره…

_ا خب باشه…نه دیگه پس منم میرم خونه آلیس

_مطمئنی؟

_آره مامانی اینجوری بیشتر بهم خوش میگذره

_باشه عزیزم

صبحانمو که خوردم از پشت میز بلند شدم وبه  سمت اتاقم رفتم .یک شلوار جین آبی روشن پوشیدم با شومیز حریر سورمه ای که یقش بالای گردنم بسته میشد.ی کاپشن کوتاه زغالی هم روش پوشیدم.موهامو فرق گرفتم پشت گوشم سنجاق زدم.رژ صورتی کمرنگی روی لبام کشیدم.خط چشمی که به چشمهای کشیدم میومد رو امتحان کردم.بوت هامو برداشتمو از اتاق بیرون اومدم.

_خدافظی مادری

صدای گوشیم بلند شد.کفشامو پوشیدمو جواب دادم:

_الو سلام آلیس..آره آره دارم میام

وقتی به انتهای خیابون رسیدم آلیس برام دست تکون داد رفتم سمتش نگاهی بهم کرد و گفت:

_خوشگلا رو میدزدن خانم…

عشوه ای براش اومدمو گفتم:خودمون داریم میریم یکیو بدزدیم

اونوقت باهم دیگه گفتم:استاد هندرسون

به دانشگاه که رسیدیم، همه دور پلاکارتهای تو سالن جمع شده بودند.با دیدن لوگوی همایش یاد خبر دیشب توی سایت افتادم.آلیسیا گفت:

_چیشده اینجا؟

دستشو کشیدمو گفتم:

_ی همایش دانشگاهیه…ما هم مسئولای رشته خودمون هستیم

_ماهم؟کیا یعنی؟

_من،تو،جورج،ویلیام..و البته مستر افضلی…

حرف از دهنم بیرون نیومده بود که صداشو شنیدم.

_بامن کاری داشتید؟

حرف تو دهنم چسبید..

برگشتم سام پشت سرمون ایستاده بود.سعی کردم حالت چهرم طبیعی باشه گفتم:

_نه…آلیس پرسید مسئولای همایش چه کسایی هستن…من داشتم براش میگفتم…

_آهان پس شماهم اطلاعیه رو خوندین؟

_اوهوم…دیشب تو سایت دانشگاه دیدم…

سام سرشو تکون داد و گفت:میبینمتون دخترا…

اونوقت برگشت و راهشو ادامه داد.منو آلیس هم به سمت کلاس رفتیم.سر کلاس عملی بودیم.بخش میکروبیولوژی و بررسی ادرار رو داشتیم.لوله های حاوی یورین رو توی سانترفیوژ گذاشتم و روشنش کردم‌ وقتی برمیگشتم ویلیام جلوم سبز شد.

_سلام

از کنارش گذشتمو گفتم:سلام

_حالت چطوره؟

_خوبم ویلیام…چیشده؟

_میخواستم یچیزی ازت بخوام

رسیده بودم سر میز خودم و خودم رومشغول نوشتن کردم که ویلیام گفت:

_امشب میای تولد لنا؟

همینطور که سرم پایین بود گفتم:نمیدونم اگه حوصلش رو داشتم

آلیس داشت نمونه های مای میکروسکوپ رو چک میکرد.ویلیام ادامه داد:

_میخوام که به عنوان همراه باهام بیای نازنین…میشه؟

سام با فاصله یک میز از ما نشسته بود و نت برمیداشت‌.یک لحظه سرشو بلند کرد و باهام چشم تو چشم شد.دوباره سرشو انداخت پایین.رومو سمت ویلیام کردمو گفتم:

_ممنونم ویلیام…اما اگه بخوام برم به اون مهمونی تنها میرم…

تو افکار خودم بودم که صدای سام رو شنیدم:

_ویلیام…میتونی ی دقیقه کمکم کنی؟

ویلیام خواست حرفی بزنه که سرمو به میکروسکوپ نزدیک کردم تا نمونه رو چک کنم.متوجه رفتنش شدم که آلیس گفت:

_چه گیری داده این ها…

به حرف آلیس جواب ندادم.به کار سام فکر میکردم.تقریبا مطمئن بودم که سام هیچ احتیاجی به کمک ویلیام نداره اما برای چی صداش زده بود.نمونه رو خوب بررسی کردم سام کنارم اومد و گفت:

_اگه اشکالی نداره نمونت رو ی نگاهی بندازم

_آهان…بله…

کنار رفتم که خم شد سمت میکروسکوپ و بازم عطرش رو حس کردم دیگه بهش عادت کرده بودم.یک تیشرت سورمه ای پوشیده بود با شلوار لی سورمه ای.حالت موهاش رو دوست داشتم.صاف بود و به ی سمت متمایل میشد.وقتی دید زدنم تموم شد به میز کنار میکروسکوپ تکیه دادم که گفت:

_نازنین…ی دیقه بیا اینو ببین

اسمم رو که گفت از فکر بیرون اومدم رفتم سمتش یکم عقب اومد و گفت:

_ساعت ۵…اونجا ی لکه هست میتونی ببینی؟به نظرت Rbc میتونه باشه؟

خم شدم و نمونه رو چک کردم.فاصلش باهام خیلی کم بود سرش کنار سرم بود تمام حواسم رو پرت کرده بود.چشمهامو بستمو تمرکزم رو بدست اوردم نگاه کردمو گفتم:

_آره…این ی Rbc به نظر من…تو نوار استاندارد چیزی پیدا نبود

سرمو از روی میکروسکوپ عقب کشیدم که به چونه سام برخورد کردم.سرم حسابی درد گرفته بود یک قدم عقب رفت و چونش رو گرفت.آلیس گفت:

_خوبی نازنین…ای بابا سام چیشد؟

سام دستی رو چونش کشید و گفت:منکه خوبم…سرت طوری نشد؟

سرمو تکون دادمو گفتم:نه طوریم نشده خوبم…

_خوبه پس…یک لحظه حواسم پرت شده بود که از پشتت برم کنار تا بتونی برگردی…

نگاش کردم بهم چشمکی زد و رفت.دیگه تا آخر ساعت اونروز سام رو ندیدم.از آلیس جدا شدم تا  برای جشن شب آماده بشیم.وقتی به خونه رسیدم کسی نبود.یک دوش حسابی گرفتم.با حولم روی تخت نشستم تا موهام خشک شه ناخونامو سوهان میکشیدم.جعبه آرایشم رو برداشتم و مشغول شدم، نمیخواستم زیاد تو ذوق بزنم بخاطر همین آرایش خیلی کمی کردم تنها چیزی که تو صورتم بارز بود لبام بود که رژلب قرمز همرنگ لباسم بهش زده بودم‌.پیراهنم رو پوشیدم و نشستم جلوی آینه تا موهامو درست کنم.کل موهامو شلوغ پشت سرم جمع کردم بجز ی دسته که با بابلیس بهش حالت دادمو گذاشتم بیوفته روی گردنم.کفشهامو پوشیدم‌.تو آینه به خودم نگاه کردم…اوووم راضی بودم.عطر  vip

مخصوصمو زدم و تو آینه ی بوس واسه خودم فرستادم.کیف دستیم و ساک هدیه لونا رو برداشتم و از اتاقم  بیرون اومدم.برای منکه همیشه با کتونی میگشتم راه بردن ی کفش پاشنه ۱۰ سانتی یکم سخت بود. تو دلم به آلیس فحش میدادم.هنوز بهم زنگ نزده بود. موبایلمو برداشتمو شمارش رو گرفتم اما جواب نمیداد.اعصابم بهم ریخته بود کلی باهاش تماس گرفته بودم اما جواب نمیداد.با خودم گفتم شاید آلیس خودش رفته بود.از خونه بیرون رفتم و جلو اولین تاکسی رو گرفتم.تو ماشین همینطور شماره آلیس رو میگرفتم اما بی فایده بود.رسیدم به ویلا از ماشین پیاده شدم لباسمو مرتب کردم و به سمت ورودی حرکت کردم.صدای موزیک و هم همه میومد.وارد ساختمون شدم.در ورودی طبقه بالا بود و مراسم طبقه پایین برگزار میشد.پامو روی پله ها گذاشتمو آروم آروم پایین رفتم.وسط جمعیت لنا رو با لباس نقره ای براقش دیدم.داشتم آروم و بی سر و صدا پایین میرفتم که یهو هاله نور افتاد روم و صدای دیجی اومد:

_واوو…چه بانوی زیبایی..خب خب خب…زوج این خانم زیبا کجاست؟

یخ کردم.زوج حالا از کدوم گوری میاوردم.وسط پله ها ایستاده بودم که لنا بازوی دوست پسرشو گرفت و گفت:

_اوه نیکل…نازی که دوست پسر نداره…مگه نه؟

حالم اصلا خوب نبود میخواستم همونجا دور بزنمو برگردم که صدای آشنای سام رو شنیدم:

_من اینجام…ببخشید محو زیباییش شدم واسه چند لحظه…

گیج و منگ ایستاده بودم که اومد سمتم و گفت:افتخار میدی؟

تو دلم هزار بار آلیس رو نفرین کردم که باعث اومدنم به این مهمونی شده بود.اما خودش معلوم نبود کدوم گوری گیر کرده‌ بود.سام کت و شلوار مشکی پوشیده بود با لباس سفید و پاپیون مشکی که جذابیتش رو بیشتر کرده بود.سری تکون دادمو دست سردم رو تو دست سام گذاشتم.

دستمو سمت لبش برد و بوسید و به سمت پایین پله ها هدایتم کرد.لرزش خفیفی رو تو دستم حس کردم.لنا با تعجب به سام و من نگاه کرد که حالا دستش دور کمرم بود و گفت:

_تو و سام؟؟این دیگه از کجا دراومد؟؟

سام لبخند مغروری زد و گفت:خب همه چیز رو که همه نباید بفهمن…مگه نه عزیزم؟؟

عزیزم؟؟؟دیگه کامل هنگ کرده بودم به زور لبخندی زدم به سمت لونا برگشتم ساک هدیه رو روی میز گذاشتمو گفتم:

_تولدت مبارک…فکر نمیکردی بیام؟؟؟

وقتی برگشتم سام بهم لبخند میزد.جلوش ایستادم تو چشماش زل زدم اونم همینکارو کرد.انگشتمو به نشانه تهدید جلوش تکون دادمو خواستم از کنارش بگذرم که کمرم رو

گرفت و من رو سمت خودش کشید که محکم به سینش خوردم.چشماش تو صورتم میچرخید  سرمو چرخوندم که موهامو پشت گوشم گذاشت و گفت:

_امشب از همه زیباتر شدی ناز…مثل اسمت

یهو دلم ریخت.چقدر خوب صدام زده بود.فشار دستش دور کمرمو بیشتر کرد که باعث شد بیشتر بهش بچسبم.الآن دیگه راحت میشد بوی خوبشو حس کنم.چقدر اونشب فوق العاده شده بود نمیشد از چشماش چشم بردارم.آروم خم شد و زیر گوشم گفت:

_امشب باید همینجا باشی…از کنارم دور نشو…نمیخوام ازم بدزدنت!

آروم دستش رو شل کرد و ازش فاصله گرفتم و  کنارش ایستادم‌.زیر چشمی منو میپایید.هضم حرفای چند دقیقه پیشش یکم سخت بود.هرکس ی جایی مشغول صحبت کردن بود.نوشیدنی ها رو اورده بودند. سرویس جلوی من و سام ایستاد سام ی شات برداشت دست بردم جلو که سام سینی رو هل داد.با عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم:

_این چه کاریه؟گلوم خشک شد میخواستم بخورم

بدون اینکه نگام کنه شات رو سرکشید و گفت:

_اینا الکل داره خانم دکتر…نباس بخوری

_پس تو چرا میخوری؟

_من طوریم نمیشه…تو فرق داری

حرصم گرفته بود.نگاش کردمو گفتم:بیخود ادای بزرگترا رو در نیار واسه من

_مگه نیستم؟؟

دیگه کفریم کرده بود خواستم برم که فهمید و دستمو گرفت ی ابروشو بالا داد و گفت:

_همینجا بمون نازنین…

نمیخواستم به حرفش گوش کنم اما دلمم نمیخواست از کنارش جایی برم.اکثرا بچه های دانشگاه تو مهمونی بودند. سام مشغول صحبت کردن با دوستهاش بود.ویلیام با دوتا نوشیدنی اومد سمتم یکیو طرفم گرفت و گفت:

_دعوت منو که رد کردی…حداقل اینو بگیر…به سلامتی تو

لیوان رو ازش گرفتم و تشکر کردم.ویلیام گفت:

_از کی با این پسره هستی؟

منکه اصلا حواسم نبود گفتم:ها؟

_میگم اط کی با سام هستی؟؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن