رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت پنجاه

 

سرمو پایین انداختم که دستشو زیر چونم گذاشت سرمو بلند کرد و گفت:

_هیچوقت چشماتو ازم قایم نکن خب؟

سرمو تکون دادم دستشو روی صورتم کشید و گفت:

_تو همه چیت منو دیوونه میکنه ناز…نمیتونم ازت سیر شم…این چشمهات…لبات…بدن بی نقصت…اینا همشون منو بی تاب میکنه…

سام این حرفا رو میزد و میبوسیدتم تو گودی گردنم رو بوسید و ملافه زیر دستمو پایین تر کشید روی دلمو داغ بوسید.کنترل خودم سخت بود.سرشو بالا اورد لبمو بوسید و گفت:

_عاشق خالکوبیه ستاره دریاییت  شدم…

نمیدونستم چنین چیزای خوشکلی داری…

زدمش و از خودم دورش کردم.که خندید و گفت:

-باشه باشه من اصلا هیچی ندیدم

بعد از این حرف سام آروم منو با پتوی دورم بلند کرد که درد کمرم بیشتر شد گفتم:

-آی سام ای…منو بزار زمین چیکار میکنی!

سام آروم منو  از تخت پایین گذاشت و گفت:

_تو آماده شو ۲ساعت دیگه باید بریم واسه امتحان من صبحانه آماده کنم واست…

-من چیزی نمیخورم…

-دست تو نیست عشقه قشنگم…

سام صورتمو بین دستاش گرفت پیشونیمو بوسید و گفت:

-محاله ازت جداشم…دیگه واقعا محاله

لبخند زدم که از اتاق رفت بیرون.روی تخت نشستم دستمو روی گردنم کشیدم و چشامو بستم .بهترین شب زندگیم بود دلم میخواست بارها و بارها واسه خودم تکرارش کنم.درد خیلی بدی داشتم اما با یاد نفس های بی تاب سام دردم کم میشد.

وقتی بلاخره آماده شدم همونطور که موهامو با حوله خشک میکردم از اتاق رفتم بیرون صدای سام رو شنیدم:

-بسه بابا…من کاری نکردم بخدا نکردم!چه ربطی به اون داره؟من اینکارو نمیکنم…نمیتونم باید برم دانشگاه امتحان دارم..بعدش میام باشه…گفتم باش 

وقتی برگشت منو دید سعی کرد چهرشو عوض کنه لبخند زد و گفت:

-بیا عشقم…بیا ببین چی درست کردم برات…

منکه تمام ذوق و خوشحالیمو از دست داده بودم گفتم:

-پدرت تو رو مقصر میدونه هوم؟

-نه جونم…طوری نیست حل میشه

-من همه چیو شنیدم …چطوری میگی حل میشه؟

سام سمتم اومد دستمو گرفت و بوسید و گفت:

-الآن خیلی عصبانیه…ولی آروم میشه و میفهمه بدون علاقه هیچ زندگی شکل نمیگیره…عشقم تو اول و آخر زندگیه منی این تنها چیزیه که من میدونم…حالا هم ازت خواهش میکنم حرفشو نزن بیا صبحانت رو بخور…

نشستم پشت میز و شروع کردم به خوردن سام هم روبروم نشست و مشغول شد که گفتم:

– من وسایلم خونس باید برم بردارمشون بعد میام سرجلسه…

– من وسایلم خونس باید برم بردارمشون بعد میام سرجلسه…

-خب باشه میرسونمت منتظر میمونم تا بیای

-نه آخه من دیشب با ماشین اومدم خودم میرم…

-باشه عزیزم پس تو برو خونه ماشینو بزار وسایلتو بردار من میام دنبالت میریم دانشگاه…خوبه؟

-باشه…

صبحانه رو که خوردم رفتم اتاق سام ی نگاه به پیراهن اون که تو تنم بود انداختم.خندم گرفته بود ک سر شونه هاش تا کتفم اومده بود پایین.لباسمو عوض کردم که اومد داخل اتاق داشتم موهامو میبستم که گفت:

-موهات خیسه نازنین…همینجوری میخوای ببندیش؟

-اشکال نداره فعلا وقت ندارم

دستمو گرفت رو تخت نشوند و گفت:

-خیلی هم وقت داری

اونوقت از کشو میز تولتش سشوار رو دراورد برس جلو آینه هم برداشت پیریز سشوار رو به برق زد و مشغلو خشک کردن موهام شد.تو آینه نگاش میکردم که با لذت مشغول کارشه.هر لحظه بیشتر عاشقش میشدم.وقتی کارش تموم شد پشت گردنمو بوسید و گفت:

-حالا دیگه عشق من سرما نمیخوره

از رو تخت بلند شدم لپشو بوسیدم و گفتم:میسییی 

سام کیفمو دستم داد کاپشنمو نگه داشت تا بپوشم و گفت:

-خواهش میکنم زندگیم…کاری نکردم

-خب پس من رفتم…فعلا خدافظی

دستمو بوسید و گفت:به سلامت…زود میام پیشت

از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم ی نفس عمیق کشیدم عطر سام هنوز تو مشامم بود و به لحظه لحظه های دیشب فکر میکردم. لبخندی زدم و به سمت خونه حرکت کردم.از اونجایی که دیشب تماسی باهام نگرفتن معلوم بود که فکر کردن خونه آلیسیا موندم.جلو خونه پارک کردم و رفتم تو خونه و گفتم:

-من اووووووومدم

اما صدایی نشنیدم.وقتی به نشیمن هم رسیدم کسی نبود.موبایلمو از جیبم دراوردم همونطور که به سمت اتاقم میرفتم شماره مادرمو گرفتم.چندتا بوق خورد ولی کسی جواب نداد.با خودم گفتم لابد رفته مزون.کتاب و جزوه هامو تو کیفم گذاشتم و لباسمو با بارونیم عوض کردم کلاهمو گذاشتم روی موهام و از پله ها رفتم پایین.۲تا پیام از آرش داشتم.پیام ها رو باز کردم:

-نازنین کجایی؟نازنین نمیتونم بگیرمت بهم زنگ بزن زود

 پیام ها رو چندبار خوندم شماره آرش رو گرفتم تا خواستم تماس برقرار کنم سام زنگ زد:

جواب دادم:جانم؟!

-عشقم بدو تا دیر نشده…دم در خونم

-اومدم

سریع دوییدم سمت پوتینام پوشیدمش و از خونه رفتم بیرون.

                                              *********

امتحانم که تموم شد با آلیسیا ایستاده بودم حرف میزدم که سام اومد سمتم و گفت:

-ناز ی دیقه بیا

یکم اونطرفتر جلوش ایستادم و گفتم:چیشده؟

-ناز پدرم زنگ زده باید برم بیمارستان…بیا برسونمت خونه بعد خودم برم 

خواستم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد.موبایلمو از کیفم دراوردم آرش بود متوجه نگاه سام که رو گوشیم شدم موبایلو قفل کردم و دوباره تو کیفم گذاشتم و گفتم:

-نه سام من کار دارم تو برو

-چه کاری؟نمیشه بریم میرسونمت

– میخوام با آلیسیا برم خرید خب یکم دور بزنیم از این حال و هوا بیام بیرون…نگران نباش

-ناز اینجوری فکرم میمونه پیشت…دلم هزار راه میره…میدونم از دستم ناراحتی که میخوام برم بیمارستان ولی قول میدم که زود برگردم

-اصلا اینجوری نیست سامی…یکم میخوام هوا بخوره به سرم همین…

سرشو تکون داد و گفت:باشه عشقم هرچی تو بخوای

دور زد و رفت که موبایلم دوباره زنگ خورد.بازم آرش بود جواب دادم:

-بله…

صدای بلند تقریبا با فریاد آرش تو گوشم پیچید:کدوم گوری هستی تو

-چه خبرته؟چه طرز حرف زدنه؟

-بهت میگم کجایی؟چرا جواب نمیدی زنگ میزنم…

عصبانی شدم و گفتم:به تو چه کجا بودم…بیخود میکنی سر من داد میزنی

-رسیدم سر کوچه دانشگاه…پاشو بیا هرجا هستی مادرت بیمارستانه

جمله آخر آرش رو که شنیدم حس کردم تنم حس نداره با صدای لرزون گفتم:

-چی میگی آرش؟الو الو

آرش تماس رو قطع کرده بود آلیسیا دستمو گرفت و گفت:

-چیشده دختر چرا یخ کردی اینجوری ارش چی میگفت؟

-من باید برم آلیس…باید برم

-نازنین بزار منم باهات بیام با این حال کجا میری خب

دیگه به حرفای آلیس گوش ندادم و دوییدم سمت در خروجی.نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم به خیابون که ماشین آرش رو دیدم.سریع سوار ماشین شدم و گفتم:

-چیشده ارش؟مامانم کجاست؟

ارش تمام خشمشو با نگاهش بهم انداخت و حرکت کرد طاقت نداشتم داد زدم:

-مادرم چش شده لعنتی؟

ماشینو زد کنار با دستش هلم داد تا به پشت صندلی بشینم صورتشو جلو اورد چشماش کاسه خون بود با داد گفت:

ماشینو زد کنار با دستش هلم داد تا به پشت صندلی بشینم صورتشو جلو اورد چشماش کاسه خون بود با داد گفت:

-دیشب وقتی تو معلوم نبود کدوم گوری بودی حال مادرت بد شد بردیمش بیمارستان هرچی بهت زنگ زدم جواب ندادی.مادرت مریضه میفهمی؟مشکل قلبی داره.تو میدونستی؟هان؟میدونستی؟

زبونم بند اومده بود نمیتونستم هیچی بگم ارش تکونم داد و گفت:

-حال مادرت خوب نیست نازنین صدامو میشنوی؟د ی چیزی بگو

حس کردم محتویات معدم داره میاد تو دهنم در ماشینو باز کردم و رو زانوهام افتادم و بالا اوردم.ارش از ماشین پیاده شد اومد سمتم بازومو گرفت و گفت:

-چیشدی نازنین؟چت شده؟حالت خوبه؟

به زحمت گفتم:منو ببر پیش مامانم

-باشه باشه میبرمت..اروم باش میبرمت 

ارش بازومو گرفت بلندم کرد تو ماشین نشستم.سرم سوت میکشید.اخه چطور مادر من؟اونکه مریض نبود.چطور ممکنه قلب مهربونش مریض باشه…

بلاخره به بیمارستان رسیدیم ارش خواست کمکم کنه نزاشتم خودم از ماشین پیاده شدم و به سمت سالن بیمارستان حرکت کردم ارش راهو نشونم میداد.وقتی مسیر  ICU رو دیدم زانوهام سست شدن.وارد راهرو که شدیم پدرمو دیدم که سرش بین دستهاش گرفته بود و نشسته بود.دوییدم سمتش جلو پاش زانو زدمو گفتم:

-بابا…بابایی…مادرم کجاست؟

پدرم بغلم کرد و گفت :

همینجاست عزیزم..حالش خوبه…مادرت خوبه دخترم اروم باش

از بین دستهای پدرم بیرون اومد و از پشت شیشه مادرمو دیدم اشکهام سرازیر شد و گفتم:

-بابا میخوام برم پیش مامان…توروخدا

ارش سمتم اومد خواست ارومم کنه که نزاشتم رفتم سمت پرستار و ازش خواستم مادرمو ببینم.برای چند دقیقه کوتاه اجازه داد.لباس مخصوص رو پوشیدمو وارد اتاق شدم.مادرم با چشمهای بسته رو تخت دراز کشیده بود.

به سمتش رفتم کنارش زانو زدمو گریه کردم دلم خیلی درد میکرد گفتم:

_مادرم..عشقم…قربون اون دلت بشم…تو که طوریت نبود پاشو زودتر خوب شو توروخدا…من خیلی بدم…خیلی احمقم…دردت رو نفهمیدم…اهمیت ندادم…ندیدم…از خودم بدم میاد مادری…توروخدا چشمات رو باز کن… باهام حرف بزن مادری

دستش رو تو دستم گرفتمو بوسیدمش اشکم همینطور میریخت.

نمیتونستم باور کنم مادر منه که روی اون تخته و چشماش رو بسته.پرستار داخل اتاق شد و ازم خواست بیرون برم.لباسامو عوض کردم و وارد سالن شدم.پدرم سمتم اومد.اشکهای صورتمو پاک کرد و گفت:

-بهتری دخترم؟

به چشمای پدرم نگاه کردمو گفتم:نه باباجون نه…تا با دکترش حرف نزنم اروم نمیشم

-یکم ارومتر شو من برات میگم نازنین

-بابا شما باید تو این مدت بهم میگفتین نه الان…من میرم اتاق دکتر

ارش گفت:منم میام

و پشت سرم اومد.سرم خیلی درد میکرد.به اتاق دکتر ویلیامز رسیدم.چند تقه به در زدم و وارد شدم.دکتر ویلیامز که مردی تقریبا ۵۰تا ۶۰ساله بود.به گرمی ازمون استقبال کرد.نشستم و با نگرانی گفتم:

-اقای دکتر…میشه بهم بگین مادرم مشکلش چیه؟

دکتر کتابش رو بست و گفت:ی نارساییه قلبیه قدیمیه…

-اما اما مادر من فقط ی مدت اونم خیلی قدیم مشکل تنفسی داشت که رفع شد.اما قلبش….

-قلبش به مرور زمان دچار مشکل شده

دکتر صحبت میکرد اما من فقط حرکت لباشو میدیدم حس میکردم دارم قالب تهی میکنم اما با تمام زورم خودمو نگه داشتم.نظر دکتر این بود که مادرو به کلینیک تخصصیش تو دانمارک منتقل کنیم.در نهایت هم بهم امید بهبودی مادرمو داد.دکتر مشغول دلداری دادن به من بود که در بعد از چند تقه باز شد سرم پایین بود اما صدایی اشنا نظرمو به خودش جلب کرد.سرمو بلند کردم استاد هنریک بود.

با تعجب نگاهم کرد و گفت:نازنین!اینجا چیکار میکنی؟

دکتر ویلیامز گفت:

-جیک…مشکل حل شد؟

تشکر کوتاهی کردم و از اتاق دکتر بیرون اومدم ارش هم با نگاه کنجکاو پشت سرم اومد استاد هنریک در اخرین لحظه بازومو کشید و گفت:

-نازنین…وایسا

ارش به سمتم برگشت میخواست دسته جیک رو پس بزنه که بهش گفتم:

-ایشون استادم هستن ارش…من میام تو برو پیش پدر

ارش نگاهی به سرتاپای جیک انداخت که حتی یک سانتیمترم از جاش تکون نخورده بود.ارش رفت بازومو از دستش دراوردمو گفتم:

-ی اتفاق بد

با چهره نگران بهم چشم دوخته بود وقتی دید حرفی نمیزنم اروم شونه هامو نوازش کرد و گفت:

-برای کسی مشکلی پیش اومده که پیش پدرم بودی؟

-پدرشما؟

با سر به اتاق دکتر ویلیامز اشاره کرد سری به معنای فهمیدن تکون دادمو گفتم:

-بله…مادرم

با گفتن این حرف دوباره سنگین شدن پلک هامو حس کردم

جیک متوجه حالم شد دستامو گرفت و گفت:

-هییییش نازنین اروم…اصلا نگران نباش!حال مادرت خوبه خوب میشه..

-اما اما نمیدونم طاقتشو دارم که این مدت تو این وضعیت ببینمش یا نه

-داری…تو حتما توانشو داری..اراده و اعتماد به نفست بود که منو مجاب کرد تو رو واسه اونکار کاندید کنم…به خودت شک نکن

ملتمسانه نگاش کردمو گفتم:مادرم خوب میشه مگه نه؟

با چشمای جذابش بهم خیره شد ی لبخند خیلی مهربون رو لباش نشست و گفت:مطمئن باش

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن