رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت پنجاه و چهار

 

-کجایی الان نازنین فقط بگو کجایی

نمیدونستم کجام به اطراف نگاه کردم ولی نمیشناختم وقتی سکوتمو دید گفت:

-من راه افتادم تو موقعیتت رو واسم بفرست…زود میرسم پیشت 

تماس رو قطع کرد لوکیشن رو براش سند کردم و سرمو گذاشتم روی فرمون ماشین.واقعا نمیتونستم رانندگی کنم.یاد اون روزی افتادم که همینجور سر درد شده بودم تو دانشگاه سام چطور دست و پاشو گم کرده بود وقتی هم رفته بودیم درمونگاه دانشگاه به پرستاری که میخواست سرمم رو وصل کنه گیر داده بود که دستشو فشار نده سوزنو اونجوری نزن دردش میاد…تا وقتی هم که سرمم تموم شه بالای تختم نشسته بود و موهامو نوازش میکرد.چطوری باورکنم اون همه عشق تو دلت مرده…چطوری از این خاطرات بگذرم.نفسم به سختی میومد به بارون ارومی که شروع به باریدن کرده بود نگاه کردم.از ماشین پیاده شدم و سرمو بالا گرفتم بارون میخورد تو صورتمو کل بدنم یخ کرده بود.نمیخواستم از زیر بارون برم میخواستم همونجور بخوره بهم.تنم میلرزید صدای مبهمی رو شنیدم سرمو پایین اوردم چندبار پلک زدم تا تصویر روبه روم رو خوب ببینم.جیک به سمتم اومد دستشو دو طرف بازوهام گذاشت اروم تکونم داد و گفت:

-نازنین…خیس شدی…با من بیا

اما سرمو تکون دادمو گفتم:نه نه…میخوام اینجا باشم

از انتهای موهاش اب میچکید.دوباره سمتم اومد دستمو گرفت و گفت:

-تو خوب نیستی نازنین…بیا بریم ی قهوه گرم بخور بهتر که شدی حرف میزنیم…

-نه نمیخوام نمیخوام…

جیک فقط نگاهم میکرد پالتوش رو دراورد و رو تنم انداخت و گفت:

-چه دردی میکشی که لرزش تنت رو حس نمیکنی دختر؟بامن حرف بزن…شاید بتونم کمکت کنم

به چشماش نگاه کردم.چشمای سبز نگرانش رو صورتم میچرخید.ادامه داد:

-بهم اعتماد کن

دهنمو باز کردم فقط این جمله از دهنم بیرون اومد:دیگه ندارمش

جیک اروم سرمو به سینه خودش چسبوند سرمو بوسید و گفت:

-هیچکس از دختر خوبی مثل تو نمیگذره…برمیگرده پیشت نازنین…بهت قول میدم

-اما نمیخوام که برگرده…ازم گذشت…اون ازم گذشت جیک…سام از من گذشت

مخالفتی نکردم با کمکش تو ماشین نشستم.

چندتا عطسه پشت هم کردم که جیک گفت: -افرین…سرما دادی به خودت رفت… چیزی نگفتم که پالتوش رو روی دوشم انداخت و گفت: _زودتر باید لباساتو عوض کنی…

میرسونمت خونه..

.زنگ میزنم ماشینتو بیارن
جیک حرکت کرد سرمو تکیه داده بودم به شیشه ماشین و چشامو بستم.فراموش کردن سام نفسمو ازم میگرفت نمیتونستم.با متوقف شدن حرکت ماشین چشامو باز کردم خواستم پیاده شم که متوجه شدم هنوز نرسیدیم.جیک داشبورت ماشین رو باز کرد ی برگه و خودکار برداشت چیزی نوشت و از ماشین پیاده شد.

با نگام دنبالش کردم که داخل داروخونه رفت و بعد از چند دقیقه برگشت.ی پاکت روی پام گذاشت نگاهی انداختم وقتی تعجبم رو
دید پرسید:
_قبلا هم این سر درد ها رو داشتی…درسته؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم.کمربندشو بست و گفت:
_خب پس درست حدس زدم حمله میگرنیه….این دارو هارو استفاده کن موقع سر دردت…باشه؟
دوباره سرمو تکون دادم که لبخندی زد و حرکت کرد.وقتی جلو خونه ایستاد به سمتش برگشتم و گفتم:
_ممنونم جیک…بخاطرم از کارت افتادی…
جیک دستشو روی دستای سردم گذاشت و گفت:
_به این چیزا فکر نکن فقط مراقب خودت باش…نازنین استرس و فشار باعث میشه سر دردت شروع شه…بهم قول بده دیگه اینجوری نبینمت
لبخند تلخی زدم و گفتم:عادت رو واسه این وقتا گذاشتن استاد…عادت میکنید…شب بخیر
از ماشین پیاده شدم و داخل خونه شدم.تنم بی حس بود خودمو به زور میکشیدم تا از پله ها بالا برم و به حمام برسم.
*آرش
درد بدی تو کتفم حس میکردم. بعد از گذشت این چند روز هنوز درد داشتم. تو بیمارستان بودمو کم کم حالم بهتر میشد. باورم نمیشد اون پسر عوضی همچین بلایی سرم اورده باشه. اونشب وقتی دوباره برگشت سراغم
خواستم واسش توضیح بدم ولی هیچی سرش نمیشد فقط به سمتم حمله میکرد.

زورش ازم بیشتر بود نمیتونستم کاری کنم. دستم خیلی درد داشت. به صورتمم که اصلا نمیتونستم نگاه کنم. این مدت انقدر خشم و نفرت ازش تو وجودم جمع کرده بودم که میدونیتم میخوام باهاش چبکارکنم. اگه اون حیوون نبود نازنین هیچوقت ازم
نمیگذشت.
اون شب تو فاصله ای که سام با نازنین رفت با زحمت به یکی از همکارام رنلی زنگ زدم تا بیاد کمکم. اونم با پلیس تماس گرفته بود. وقتی تو بیمارستان بهوش اومدم ازم پرسیدن اون آدم که این بلا رو سرم اورده میشناسم یا نه… به اونا گفتم چیزی یادم نمیاد فعلا… واسه برنامه ای که برای سام داشتم اینا خیلی کم بود. تقاص کاری رو
که باهام کرد رو ازش میگرفتم و نمیزاشتم دستش به نازنین برسه. *

سام
بعد از دور شدن نازنین تو خونه برنگشتم.بدون هدف راه افتادم تو خیابونا… تو ذهنم فقط ی چیز بود. نازنین برای چی اومده بود خونه من…
وقتی یاد چشماش میوفتادم قلبم آتیش میگرفت. موهای خوشگلش دورش بود دلم میخواست دستامو ببرم لای موهاش و بوش کنم. لبخندی که خیلی وقت بود ندیده بودم رو لباش بود. لبایی که از شدت عصبانیت میلرزید و من دلم میخواست اونارو بین لبای خودم اسیر کنم تا آروم بگیرن. معصومیت نگاهش همه چیو از یادم برده بود.به خودم که اومدم جلو کافه اسپنسر بودم. داخل کافه رفتمو روی صندلی پشت پیشخون نشستم. بطری نوشیدنی رو کشیدم سمت خودم و شروع کردم. نازنین بهم گفت ازم متنفره… این حرف رو واقعا زد..

. تو چشماش میدیدم که ازم بریده. اما کسی که باعث این اتفاقا بود من نبودم… اون بود. اسپنسر به سمتم اومد با تعجب نگاخم کرد و
گفت:
_سمی… چرا قیافت اینجوریه؟ چی شده؟؟
جوابی بهش ندادمو لیوانمو سر کشیدم. تو فکر از این به بعد زندگیم بودم اینکه دیگه چطور باید بگذره این اجباره هر روزه لعنتی… تازه داشتم جوون میگرفتم. لمس اون دختر منو دیوونه میکرد…

حسی بود که هیچوقت نداشتم. چشامو بستمو سعی کردم جلو چشام باشه..

تک تک اون لحظه هایی که تو بغلم بود…

که مال من بود.

همینطور
فکر میکردمو میخوردم به خودم که اومدم بطری تموم شده بود. اسپنسر جلو دستمو گرفت و گفت: _کافیه سم… بهتره دیگه بری خونه…
نمیدونستم چی میخوام.. اینکه برم تو خونه ای که عطر نازنین دیگه نیست. یا بمونم همین جا و به خوردن ادامه بدم و یا اینکه تو خیابونا بچرخمو بچرخمو بچرخم.رومو برگردوندم یکی زیر دستمو گرفته بود و کمکم میکرد اسپنسر گفت:
_خوزه میبرتت خونه… بهتره یکم استراحت کنی
تو ماشین که نشستم چشامو بستم مثل ی فیلم ویدویی تمام لحظه هام با نازنین از جلو چشمم گذشت. باید زندگی بدون این لحظه ها رو یاد میگرفتم. وقتی رسیدیم خوزه پیاده شد که کمکم کنه نزاشتمو خودم به سمت خونه رفتم.خودمو از پله ها بالا کشیدم. دنبال کلیدم میگشتم که در باز شد و کتی تا منو دید ترسید و گفت:
_سام… سام تو چت شده؟

بیا تو…. بیا کتی دستمو گرفت و منو کشید تو خونه روی مبل نشستم و سرمو تکیه دادم به پشتی مبل. چشامو باز نمیکردم
کتی کنارم نشست و گفت: _بهم بگو چت شده آخه…

تو که اصلا مست نمیکردی… با نازنین بهم زدی؟؟

این حرفش انگار مصیبتم رو برام تازه تر کرد با حرص گفتم: _بهم خیانت کرد… دیوونم کرد… دیدمش… چشام دیدتش… دارم میسوزم حس کردم دست کتی رو یقه پیراهنمه آروم دکمه لباسم رو باز کرد و گفت: _آروم باش عشقم… هر کسی جاییه که لایقشه… اونم لایق تو نبود میتونستم حس کنم چقدر خوشحاله.. چشامو باز کردم دستش رو که روی دلم بود کنار زدم و گفتم: _توام به اون لیاقت نمیرسی… ازم فاصله بگیر از روی مبل بلند شدمو به سمت اتاقم رفتمو در و محکم بستم. *

نازنین
گوشیمو برداشتم و آلارمشو خاموش کردم.دست و صورتمو شستمو لباسامو پوشیدم.نمیخواستم چشمای پف کردمو کسی ببینه بارونیمو پوشیدمو کلاهشو که تا روی پیشونیم میومد گذاشتم سرم.چمدونمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.پدرم در حال لقمه گرفتن بود منو که دید تست رو گرفت طرفمو گفت:
_صبحت بخیر …بدو یچیزی بخور که بریم مادرت منتظره!
چشمی گفتم و تست رو از دستش گرفتم و مشغول خوردن شدم.پدرم کتشو میپوشید و من نگاهش میکرد.از وقتی یادم میومد پدرم عاشق مادرم بود.هر روز و هر دقیقه عشقشو تو چشماش میشد خوند.همیشه فکر میکردم سام مثل پدرمه…مثل اون عاشقمه…اما اینجور نشد و دلمو سوزوند.سریع وسایل رو میز و جمع کردم و همراه پدر از خونه خارج شدیم.تو ماشین نشستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشامو بستم.پدر چمدونها رو صندوق عقب جا داد و تو ماشین نشست و حرکت کردیم.به بیمارستان که رسیدیم سریع به سمت اتاق مادرم رفتم به آغوشش نیاز داشتم.مادرم رو تخت نشسته بود و کتاب میخوند وقتی منو دید لبخندی بهم زد که به آغوشش پناه
بردم همه توانم رو گذاشتم تا اشک نریزم.مادرم موهامو نوازش کرد و گفت: _چی شده دختره یکی یدونم؟؟؟

کی اذیتت کرده؟

ها حرفی نزدم خودمو کنترل کردم سرمو بلند کردم و گفتم: _هیچی مامانی.

.فقط دلم برات تنگ شده بود مادرم خواست چیزی بگه که پدر همراه جیک وارد اتاق مادر شدن.از رو تخت بلند شدم و سلام کردم.نگاه کنجکاو
جیک روی صورتم میچرخید سرمو پایین انداختم که جیک رو به مادرم گفت:
_خب خانم راد بهتره آماده شین دیگه بریم
سرمو بلند کردم و به پدرم نگاه کردم که گفت:
_دکتر هندریک لطف میکنن همراهمون میان..
جا خوردم و گفتم:میان؟؟برای چی خب؟ایشون که کلی کار دارن اینجا
جیک با لبخند رو به من کرد و گفت:
_دانشگاه که تموم شده…کارای آزمایشگاهم من ردیفش کردم باقی کارا رو هم میشه از راه دور کنترل کرد…
_اما…
_مگر اینکه تو دوست نداشته باشی من همراتون بیام…وگرنه خودم که تو این مدت عاشق مادرت شدم دلم میخواد تا لحظه آخر بهبودیشون پیششون باشم
مادرم لبخند زد و گفت:خیلی برام زحمت کشیدی جیک…خیلی دلممیخواد پیشمون باشی.. فقط نمیخوام که تو از کارات بمونی…
۳۲۰ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن