رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت پنجاه و پنج

جیکدست مادرمو گرفت و گفت:
_من از هیچکدوم از کارام نمیمونم مادر…از روزی که اجازه دادین بهتون بگم مادر دیگه دور شدن ازتون واسم خیلی سخته
با تعجب نگاشون میکردم که جیک عذرخواهی کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت.به مادرم خیره شدم که همونجور که کتابشو میبست گفت:
_مادره جیک وقتی ۱۰سالش بوده فوت کرده..

.بهم گفته یادشه که مثل من مهربون بوده…

همونقدر که من تورو دوست دارم…

مادر اونم اونو دوست داشته..

.ازم اجازه خواست اگه میشه بهم بگه مادر…

پسر خیلی خوبیه.

..حواسش خیلی بهم بوده
پدرم سرشو تکون داد و گفت:حق داری…به نظر منم خیلی مرد خوبیه اوفی کشیدمو گفتم:خب حالا دلیل نمیشه پاشه باهامون بیاد که…آخه استادمه…ی جوری موذبم پیشش
پدرم خندید و گفت:تو و موذبی؟چیکار کنم دخترم درخواسته دکتر مادرته نمیتونم رو حرفش حرف بزنم که.بیا کمک کن مادرت آماده شه
بعد از آماده شدن مادر به سمت فرودگاه حرکت کردیم همه حواس و دلمو جا میگذاشتم و میرفتم.همش لحظه ی دیدن سام میومد جلو چشام…غرق تو نگاهش میشدم اگه اون دختره نبود اگه اون اونجا نبود همه چی حل میشد درد دلم کمتر میشد.ولی اینجوری نبود لعنتی نبود.
تو سالن فرودگاه دست مادرمو گرفته بودم و به سمت در خروجی میرفتیم نمیدونم چرا همش دلم میخواست سام رو اونجا ببینم همش به اطراف نگاه میکردم و خودمو دلداری میدادم که اینجا شلوغه یکم بگردم پیداش میکنم اما چند دقیقه بعد به خودم میگفتم آخه اون از کجا میخواد بدونه من فرودگاهم.رو صندلی هواپیما نشستم
چند دقیقه بعد جیک کنارم نشست و کمربندشو بست بهم لبخند زد و گفت: _خوبی؟؟ فقط سرمو تکون دادمو چشامو بستم.عجیب دلم میخواست بخوابم.آخرین امیدمم از دست رفت و سام نیومد..
*********
سام

چشای سنگینمو به سختی باز کردم. با همون لباسا افتاده بودم رو تخت. به دستم نگاه کردم. پیراهنی که نازنین میپوشید تو دستم بود. روی تخت نشستم دلم براش تنگ شده بود اندازه همه لحظاتی که کنارم بود دلتنگش بودم.سرمو داخل پیراهن بردم و با همه وجودم بو کشیدمش.دیشب چقدر چشماش غمگین شد وقتی کتی رو دید چقدر دلش شکست چقدر اذیت شد.لحظه دیدنش چقدر خوب بود.نمیدونه چقدر دوستش دارم نمیدونه چقدر سخت میگذره روزام.به عکس قاب گرفته کنار تختم نگاه کردم.نازنین با همون لبخند قشنگش محکم بغلم کرده بود و منم دارشتم میبوسیدمش.ی لبخند تلخ رو لبم نشست.الآن کجاست؟چیکارمیکنه؟دیشب واسه چی اومده بود اینجا؟چشماش چشمای خودش بود معصومیت خودش بود

…چشمام با صدای باز شدن در اتاق خوابم باز
شد.کتی داخل شد و گفت: _پس بلاخره بیدار شدی؟

حوصلم سر رفته اینجا از دستش خسته شده بودم اخم کردمو گفتم:کسی مجبورت نکرده بمونی…

زودتر برگرد کتی با عشوه موهاشو کنار زد و گفت:من جام خوبه…تازه یادت نرفته که پدرت منو سپرده به تو…بدون سر خر
کنارتم…اون چیه دستت
از روی تخت بلند شدم کتی سمتم اومد دیگه حالش خوب شده بود و من اصلا تحمل بودنش رو نداشتم.بودن اون باعث شد نازنین حرفشو بهم نزنه کتی بازومو گرفت و گفت:وایسا…
بازومو کشیدم و گفتم:به من دست نزن کتی…حالیت شد؟
کتی خودشو بهم نزدیک کرد و گفت:
_چرا؟چطوری اینکارو کنم…وقتی کنارتم نمیتونم ازت دور شم…دلم میخوادت
سرشو خم کرد سمت صورتم که دستاشو گرفتم هلش دادم عقب و گفتم:
_به خودت بیا…اگه گذاشتم اینجا بمونی بخاطر علاقم بهت نبوده..خودت بهتر میدونی از روی اجباره.. پس مثل آدم رفتار کن و اعصابمو بهم نریز…
کتی به عکس کنار تختم اشاره کرد و گفت:
_نازنین جونت دیگه نیست فهمیدی؟عزا گرفتن تو هم چیزیو حل نمیکنه…ترجیه داد با کس دیگه ای باشه نه تو…
از عصبانیت در حال انفجار بودم رفتم سمت تخت قاب عکسو گرفتم و پرت کردم سمتش که کنار رفت و قاب خورد تو دیوار و خورد شد.کتی از اتاق بیرون رفت من همونجا کنار تختم روی زمین نشستم تمام بدنم از عصبانیت میلرزید.باید با نازنین حرف میزدم.سیوشرتمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.کتی گفت:
_کجا با این حالت؟ جواب ندادم که تکرار کرد: با توام کجا داری میری؟ برگشتم سمتش و گفتم:قبرستون…پاتو تو اتاق من نمیزاری کتی…من ی حرف رو دوبار نمیزنم!
از خونه بیرون اومدم سوار ماشین شدم و به سمت خونه نازنین حرکت کردم.وقتی رسیدم از ماشین پیاده شدم و به پنجره اتاق نازنین چشم دوختم چراغش خاموش بود.یاد اون شبی افتادم که تو پارک دیدمش داشت میدویید با همون برق چشماش..یاد استرسی که تو چشماش بود وقتی بهش نزدیک میشدم افتادم.از اون برق چشمها دیگه نتونستم بگذرم دیگه نتونستم فراموشش کنم.وقتی دنبالش رفتم تا بعد از کلی دوییدن بلاخره رفت خونه و من تونستم بفهمم خونش کجاست.از اون شب کارم شده بود دید زدنش از پنجره اتاقش.عادت داشت هر شب چند
دقیقه تو تراس اتاقش قدم میزد.
به آسمون نگاه میکرد.یاد وقتی افتادم که هم تیمیش اون بلا رو سرش اورد و من بازم دنبالش بودم.هرلحظه و هرجا باهاش بودم با اونکه اون نمیدونست.یاد شیطنتاش…زبون درازیاش…اذیت کردناش…
من نازنین رو زندگی کرده بودم.هرلحظه و هردقیقه.نمیتونستم ازش بگذرم!
آروم سمت در ورودی قدم برداشتم.چند تقه به در زدم و نفس عمیق کشیدم اما خبری نشد.دوباره و چندبار دیگه در زدم اما کسی جواب نمیداد.از احتمالی که به سرم زده بود چشامو بستم و گفتم:
_نه…لطفا…بسه بسه… چه حرفی داری بزنی؟؟چی؟؟
سوار ماشین شدم دور زدم و از اونجا فاصله گرفتم.به سمت پلی رفتم که همیشه با نازنین اونجا قدم میزدیم.از ماشین پیاده شدم و روی لبه پل نشستم.دیگه توان نداشتم این بارو تحمل کنم.من معنیه عشق رو با نازنین چشیده بودم.بی اختیار اشکی از گوشه چشمم روی صورتم سر خورد.آروم چشامو بستم دلم میخواست الآن اینجا بود.بوی خوبه موهاشو حس میکردم دستای نرمشو میگرفتم تو دستامو میبوسیدمش اونم فقط واسم میخندید.از تصور لبخندش خنده به لبام اومد.یاد آخرین لحظه ای افتادم که چشماشو دیدم.طوفانیه طوفانی…دیگه اون دریای آرامش رو تو چشماش نمیدیدم گم شده بود…سرد و بیجون بود.اینو وقتی دستشو گرفتم تا بیاسته فهمیده
بودم.صدای موبایلم منو از حال خودم دراورد.گوشیمو از جیبم دراوردم با دیدن اسم پدرم چشامو بستمو آهی کشیدم.ایکاش فقط یکم به پسرش اهمیت میداد…اونوقت میفهمید تو این مدت چی میکشه…
جواب تماس رو ندادم.اما دوباره چند لحظه بعد زنگ خورد.جواب دادم: _بله پدر؟؟ _سلام…کجایی؟ _بیرونم… _اونو که خودمم میدونم…اومدم خونت نیستی این دخترم با چشم گریون اینجا تنها گذاشتی. حوصله هیچی رو نداشتم گفتم:پدر من باید قطع کنم… _تو چه مرگت شده پسر؟چرا واسه یکبارم شده به حرفم گوش نمیدی؟ _چون حرفای شما پر از خودخواهیه…منو خواسته هام توش هیچ نقشی نداریم… _پسرم بیا خونه باهم حرف میزنیم… جوابی ندادم و تماس رو قطع کردم.فقط همینو کم داشتم که تو این اوضاع مزخرفم…این دختره رو هم ببندن
بهم…
رسیدم خونه سعی کردم خودمو کنترل کنم کلید و تو در چرخوندم و وارد شدم.کتی رو مبل نشیمن نشسته بود و پدرم بالای سرش راه میرفت با صدای بسته شدن در به سمتم برگشتن.روبرو پدرم ایستادم و سلام کردم حتی نگاه کوچیکی هم به کتی ننداختم.میتونستم کلمه به کلمه حرفای پدر رو از حفظ بگم.بازومو گرفت و گفت:
_بشین توان جدل نداشتم روی مبل روبرو کتی نشستم پدرم کنار کتی که سرش پایین بود نشست و شروع کرد: _سام تو کجایی؟کی میری؟کی میای؟اصلا معلومه داری چیکار میکنی؟ جوابی ندادم فقط سرمو تکیه دادم به مبل ادامه داد:
_اینه اون زندگی که ازش دم میزدی که میخوای واسه خودت بسازیش؟چطور به این روز افتادی؟چطور نمیتونی خودت رو جمع کنی؟
بازم جوابی ندادم فقط خیره به سقف بودم چیزی تو وجودم خورد شده بود که پدر هیچوقت نمیتونست درکش کنه که اگه درک میکرد راحت جلوم نمینشست و این حرفا رو نمیزد.
_ی نگاه به اطرافت بنداز…بس کن هرچی ماتم گرفتی…تو الآن باید به فکر زندگی آیندت باشی…به فکر همسر آیندت…چطور ناراحتش میکنی؟
دیگه تاب سکوت نداشتم چشامو به پدر دوختم و گفتم: _کدوم زن آینده؟من ازدواج نمیکنم پدر…دیگه هیچوقت حتی بهش فکرم نمیکنم… _واسه چی؟واسه ی بی لیاقتی که تورو گذاشته رفته؟بهت پشت کرده؟ دستام مشت شده بود و ناخونام کف دستم فشار میورد داشتم خورد میشدم هر دقیقه بیشتر.نگاه غضب آلودمو به
کتی دوختم خودشو جمع کرد پدر ادامه داد:
_همون بهتر که زودتر فهمیدی چطور آدمیه…دل بستش نشدی…ی مدت باهم وقت گذروندین…بعدشم که معلوم شد…ذات خودشو نشون داد
دیگه نمیتونستم اون همه توهین به نازنین رو تحمل کنم بلند شدم و گفتم:
_من دلبستش بودمو هستم…هیچوقتم از دلم بیرونش نمیکنم فهمیدین؟سرتو انداختی بالا و همینجور پشت هم بد میگی پشت کسی که همه زندگیه منه…تو هنوز پسر خودتو نشناختی که هیچوقت مثل مردای دیگه دنبال هوس نرفتم که چند صباح با یکی باشم و بعدشم د برو که رفتیم…دیگه چه انتظاری دارم که نازنین رو بخوای
بشناسی…
_خودتو گول زدی که چی؟مگه خودت به کتی نگفتی اونو با یکی دیگه دیدی؟
یاد اون شبی افتادم که مست بودم و گریه میکردم و با خودم حرف میزدم کتی میخواست آرومم کنه منه احمقم هرچی بود براش تعریف کرده بودم.اونم الآن به پدر گفته بود.جوابی ندادم خواستم برم که دستمو گرفت و گفت:
_من نمیزارم اینکارو بکنی…نمیزارم برای ی عشق احمقانه زندگیت رو خراب کنی…تو با کتی ازدواج میکنی…خیلی هم زود
_همونقدری که من پسرتم…همونقدر مثل خودت رو حرفم هستم…من با هیچکس ازدواج نمیکنم…حرف توام الکیه زوره بیخود میزنی
سیلی پدر به صورتم نرسیده ایستاد اما من تکون نخوردم
سرجام ایستادمو با پوزخند نگاهش میکردم.چشماش پر خشم بود کتی سعی میکرد آرومش کنه.سرمو تکون دادمو گفتم:
_از وقتی یادمه جواب که نداشتی بدی اینکار ازت برمیومد… چرخیدمو سمت اتاقم رفتم و در اتاق رو پشت سرم قفل کردم و افتادم روی تختم.خورده شیشه های قاب عکس
نازنین روی زمین پخش بود خم شدم و عکسشو برداشتم رو صورت خندونش دست کشیدمو گفتم: _کجایی نازنینم؟فقط بیا…همه چیو فراموش میکنم بیا
************
نازنین
بعد از اینکه مادر رو تو کلینیک بستری کردیم جیک پیشنهاد داد که این مدت خونه اون اقامت کنیم که با مخالفت های سرسختانه منو پدر بازم حریف اون نشنیدم و راهی خونه جیک شدیم.
داشتم چمدونم رو از صندوق عقب در میوفتم که دست جیک رو دستم قرار گرفت.سرمو بلند کردم لبخندی بهم زد دسته چمدون رو گرفت و گفت:
_واست سنگینه…وایسا عقب. یجوری بهم برخورده بود که در نظرش انقدر ضعیف بودم سرسختانه دسته چمدون رو گرفتم و گفتم: _خودم میتونم ممنونم… _دستات یخه نازنین فشارت یکم اومده پایین…لج نکن برو بالا من میارمش راست میگفت سرم یکم گیج میرفت.اما از رو نرفتم و به هر زوری بود چمدون رو در اوردم.جیک با لبخند نگاهم
میکرد ادامه دادم:
_من خوبم جیک…دیگه کارای شخصی خودم از عهدم برمیاد…دلم نمیخاد بیشتر از این مزاحمت بشم…ممنون
جیک بدون هیچ حرفی چشمای سبزش رو بهم دوخته بود که من رومو برگردوندم و به طرف ساختمون رفتم.خیلی گرسنم بود ی نگاه تو آشپزخونه انداختم اما روی میز چیزی نبود کنار پدر وسط حال ایستادم که داشت با موبایلش کارای شرکت رو حل میکرد.جیک با چمدون خودش وارد شد و به سمت در اتاقی رفت و گفت:
_بیا نازنین…اتاقت اینجاست
چمدونم رو کشیدم سمت جیک و وارد اتاق شدم.جیک زیر چشمی میپاییدم که اتاق رو از نظر میگذروندم بعد اضافه کرد:
_ببخشید اگه زیاد چنگی به دل نمیزنه…اتاق پدرت هم طبقه بالاس به تخت دونفره با روتختی بنفش و پنجره بزرگ اتاق و دو کمد لباس بزرگ کنار دیوار و میز تحریر بغلش نگاه
کردم و گفتم: _اینجا همه چیزش عالیه…ممنونم جیک لبخند زد و گفت:خوشحالم که خوشت اومده… _منو پدر باهم تو این اتاق میمونیم لزومی نداره اتاق جدا باشه…خودت چی اونوقت… _من تو اتاق کارم راحت ترم…درضمن مطمئنم تو به تنهایی بیشتری نیاز داری…استراحت کن
جیک از در اتاق بیرون رفت و من تو دلم به اینهمه فهم و درکش آفرین گفتم.واقعا که محتاج تنهایی طولانی بودم.از همون لحظه هم دلم برای مادر تنگ شده بود.اما جاش خوب بود و جیک قول داده بود هر روز بتونم برم و مادرو ببینم.دوری توی اتاق زدم و کنار پنجره ایستادم و به محوطه بیرون چشم دوختم.حیاط پراز چمن و سرسبز
بود.ناخداگاه لبخند زدم و یاد حرفای سام افتادم:
(شکل بره میمونیا…هرجا که درخت و چمن باشه بدو بدو باید بری اونجا)
چشامو بستمو لبه پنجره نشستم و زانوهامو بغلم گرفتم و سرمو روش گذاشتم.بازم تنها بودم میتونستم خودمو رها کنم و جلو کسی ادای آدمای قوی رو در نیارم.به خودم قول داده بودم که دیگه اشک نریزم.قلبم از کسی شکست که تمام آرزوهام بود تنها عشقی بود که داشتم.نگاهی به صفحه گوشیم که داشت زنگ میخورد انداختم آلیس
بود.رومو برگردوندم.حوصله اونم نداشتم دوباره به منظره روبه روم چشم دوختم…. **********
تقریبا دوهفته از بستری شدن مادرم تو کلینیک میگذشت و دکترا با اطمینان کامل از خوب شدن اون حرف میزدن و جیک مثل همیشه کنارم بود و با حوصله وضعیت مادر برام توضیح میداد.با وجود غم بزرگ تو دلم اما خوشحال بودم از اینکه مادرم تنهام نمیزاره.تو کافه بیمارستان نشسته بودم و نسکافمو هم میزدم و فکر میکردم
دست یکی روی شونم نشست و منو از افکارم در اورد جیک روبه روم نشست و گفت: _بسه بابا…سنگ که نیست توش یک ساعته داری هم میزنیش
لبخند زدمو قاشقمو در اوردم و کنار فنجون گذاشتم.تو این مدت با جیک خیلی راحت شده بودم از همه نظر عالی بود.بهترین دوستم تو اون ایام شده بود.بهش نگاه انداختمو گفتم:
_نخیرم…زیادی داغ بود خواستم اینجوری خنک شه… جیک چشماشو تنگ کرد نگام کرد و گفت:هیچوقت کم نیاریا…باشه؟ با بی خیالی سری تکان دادمو گفتم:باشه جیک به پشتی صندلی تکیه داده بود ی دستش روی میز بود و خیره به من شده بود.بعضی وقتا یا بهتره بگم اکثر
مواقع کارش همین بود و من به روی خودم نمیوردم.
صدای موبایلم بلند شد حرکت سریع من برای جواب دادن موبایلم با خوردن دست جیک به فنجون نسکافه و ریختن اون روی موبایلم همراه شد.جیک سریع خواست که فنجون رو بلند کنه من بی حرکت مونده بودم و به لک نسکافه روی لباسم نگاه میکردم.جیک زیر بازومو گرفت بلندم کرد و زیر لب همش میگفت:
_معذرت میخوام معذرت میخوام اما من لبخندی زدمو گفتم: _اشکالی نداره بابا…طوری نشده صفحه موبایلم خاموش شده بود و خیس بود.جیک موبایل رو برداشت تکون داد و گفت: _روشن نمیشه نازنین… نفسمو فوت کردم بیرون برگشتم تا برم دستشویی و گفتم: _اشکال نداره..این اواخر دیگه خیلی بی مصرف شده بود!
حرکت کردم سمت دستشویی و به این فکر کردم که کسی که ۳هفته بتونه تحمل کنه و سراغتو نگیره…بازم میتونه.واسم سخت بود مثل مردن اما به خودم قول داده بودم.چندبار روی پلیورمو آب زدم اما لکش پاک نمیشد کلافه کلاه پلیورمو روی سرم گذاشتم و از دستشویی بیرون اومدم جیک هنوز در حال تقلا روی موبایلم بود.به
لک روی پلیور سفیدم نگاه کردم و نزدیکش شدم و گفتم: _منو میبری لباسامو عوض کنم جیک کلافه نگاهی به من انداخت و گفت:
_نازنین…نمیدونم اما انگار آب رفته داخل گوشیت سیمکارتت هم سوخته.. نه این دیگه زیادی بود اون خط تنها امید من واسه ارتباط با سام بود عصبی شدم و داد زدم: _تو چی داری میگی؟ جیک به اطراف نگاه کرد بازومو گرفت و از کافه بیرون برد دستمو از دستش کشیدم موبایلو گرفتم و به در پشتش
که باز شده بود نگاه کردمو گفتم: _سیمکارتم کو؟ _گذاشتمش تو گوشیم ببینم وصله یا نه…نداره جیک سرشو انداخت پایین با حرص دستامو مشت کردم یهو یاد عکسهام افتادم جیغ زدم: _عکسهام جیک…واییس نه جیک با تعجب گفت:کارت sd چیزیش نمیشه نازنین… به خودم لعنت فرستادم که sd کارتمو هیچوقت سرجاش نمیزاشتم روی نیمکت محوطه نشستمو گفتم: _کارتمو هیچوقت نمیزاشتم… جیک کلافه دست توی موهاش کشید و گفت: _من واقعا معذرت میخوام نازنین..درستش میکنم…میریم کلی عکس بگیر هرجا که قبلا گرفته بودی…باور کن با حرص سرمو بلند کردمو نگاش کردم از جام بلند شدم گوشیو ی سمت پرت کردمو گفتم: _میتونی عکسایی که با سام داشتمم دوباره بهم برگردونی؟میتونی بازم ببریم اون عکسها رو بگیرم؟آره؟

_من…

_اون خط لعنتی که سوخت تنها امیدم بود واسه اینکه بهم زنگ بزنه…میفهمی؟

داد میزدمو اینا رو میگفتم جیک فقط نگاهم میکرد برگشتم که برم جیک گفت: _اون بهت زنگ نمیزنه سرجام میخکوب شدم توان نداشتم قدم بعدی رو بردارم برگشتمو گفتم:
_چرا اینو گفتی؟
جیک واضح عصبانی شده بود و گفت:
_چون تا الآن بهت زنگ نزده…واسه همین گفتم
_تو از کجا میدونی بهم زنگ نزده؟ها؟از کجا میدونی؟
_اگه زنگ میزد تو بهتر میشدی…فقط بخاطر همین گفتم
حرصم گرفته بود احساس بدبختی کردم جلوش نمیخواستم بیشتر از این خورد شم برگشتم که برم جیک بهم رسید بازومو گرفت به صورت گر گرفتم و چشمام که سعی میکردم اشکی نشه نگاه کرد و گفت:
_نمیخواستم ناراحتت کنم نازنین…معذرت میخوام
بازومو از تو دستش دراوردم و شروع کردم به دویدن.حق با جیک بود و من نمیخواستم قبول کنم.تقریبا هر روز خبر سام رو از آلیس میگرفتم دلم میخواست بهم بگه سراغ تورو ازم میگرفت اما هیچوقت نگفت.از اینهمه تنهایی خودم و بی معرفتیه اون دلم گرفته بود خیلی زیاد.کنار خیابون رو جدول نشستم و دستمو دو طرف سرم گذاشتم و نفس کشیدم تند تند نفس میکشیدم.با خودم گفتم بهتر شد…اینطوری امیدواری بیخود ندارم دیگه اما ته دلم به این امید قرص بود.سرمو بلند کردمو فریاد کشیدم بلند و پشت سر هم…دلم میخواست برم و دور شم از همه کس و همه جا…دوباره شروع کردم به دویدن جایی رو بلد نبودم فقط به همون سمتی میرفتم که پاهام منو میبرد.نمیدونم چقدر دوییدم که دیگه خسته شدم و روی صندلی های بیرون ی کافه نشستم و سرمو روی میز گذاشتم.شونه هام سنگین بود انقدری که توان کشیدن غم دوری سام رو نداشت دلم میخواست به چیزی فکر نکنم اما نمیتونستم.صدای سر و صدا و موزیک از کافه میومد سرم درد میکرد و چشهام برای ریختن اشکهاش بهم التماس میکرد اما سفت جلوش ایستاده بودم و نمیزاشتم بیاد.سرم همونجور پایین بود که بوی تند الکل به مشامم
رسید سرمو بلند کردم پیشخدمت جلوم ایستاده بود نگاهمو که دید گفت: _چی بیارم؟
از لحن حرف زدنش تعجب کردم ی نگاه به اطرافم انداختم خیابونا خلوت و به طرز عجیبی افتضاح بود.نمیدونستم کجام برگشتم سمت پیشخدمت و گفتم:
_ی قهوه لطفا…با شیر
۳۳۰ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن