رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت پنجاه و هفت

_تو فقط توی خونه من حضور داری..

.من نه حست میکنم و نه میخوام که باشی…

خونه نمیام چون اونجا آرامشی واسم نمونده..

.درک کن کتی تو واسه من چیزی که فک میکنی نمیشی…
به وضوح اعتماد به نفسش خورد شده بود اما خودشو نباخت.

قدم هاشو بهم نزدیک تر کرد پیراهنمو مرتب کرد و گفت:
_خب بزار اونکه فکر میکنم نشم.

..همینکه پیشت باشم کافیه…

ی روز میفهمی چقدر دوستت دارم…حتی بیشتر از همه
رومو سمت پنجره کردم کتی دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
_میشه خواهش منو رد نکنی؟ی شب بیخیال همه چی باش…لطفا
سرم داشت میترکید.وضعیتی که توش گیر کرده بودم حالم رو بهم میزد. کتمو از روی صندلی برداشتم میخواستم ذهنمو پاکه پاک کنم از چیزایی که به جونم افتاده. معلوم نبود فردا و یا روزهای بعدش چی انتظارمو میکشه.

کتی کیفشو برداشت و پشت سرم اومد.به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم کتی با لبخند سوار شد و گفت:
_خب اخمالو…بریم که آدرس رو بهت بدم
بدون هیچ حرفی ماشین روشن کردم و به سمتی که میگفت رفتم.افکارم درگیر بود.ی لحظه به اینکه نازنین از این کار آرش خبر داره یا نه فکر میکردم لحظه بعدش اینکه تو کل این شهر با نازنین زندگی کرده بودم تو خیابونا اون میدویید و من از نفس میوفتادم.بهم میگفت “الکی هیکل گنده کردی…۴قدم میدویی نفست میگیره”
از یاداوری حرفش لبخند زدم کتی متوجه شد و گفت:
_به به…بلاخره نمردیمو لبخندت رو هم دیدیم…
صورتمو جمع کردم.آخ که چقدر دلم برای دیدن نازنین تنگ شده بود. زندگیم بعد از اون زیر و رو شده.به رستوران که رسیدیم پارک کردمو پیاده شدیم.واسه اینکه کتی هوس نکنه دستامو بگیره دستمو تو جیب شلوارم کردم.وارد رستوران شدیم و سر میز رزروی نشستیم.کتی با صورتی بشاش و خندون درحال انتخاب کردن غذا بود.با قاشق و
چنگال روی میز بازی میکردم که کتی گفت: _هرچی سفارش بدم میخوری؟
خواستم بگم فرقی نمیکنه اما یاد نازنین افتادم.اون شب تو رستوران بعد از کلی شیطنت بهم گفت:”هیچکس غیر من حق نداره غذاتو انتخاب کنه”
واسه همین گفتم:نه من چیز زیادی نمیخورم خودم انتخاب میکنم کتی ابروشو بالا انداخت و به گارسون اشاره کرد.سفارش غذا که تموم شد کتی گفت: _خخخخخب…چه خبرا از شرکت؟

اوضاع خوب پیش میره سرگرم بازی با چنگالای روی میز بودم و گفتم:خوبه…میگذره کتی زیر چشمی نگاهم میکرد که غذاهامون رو اوردن.

کتی قاشقش رو برداشت و گفت: _خیلی خوشحالم که باهم اینجاییم
سری براش تکون دادمو خودمو با غذام سرگرم کردم و توجهی به حرفای کتی که درباره شروع ی رابطه جدید میگفت نکردم.

نوشیدنیمو میخوردم و حرفی نمیزدم.غذا که تموم شد بلند شدم خواستم از در اصلی برم بیرون که کتی گفت:
_بیا عشقم…در خروجی این سمته به سمتی که کتی میگفت رفتم از پله ها پایین رفتیم فضای محیط بیشتر شبیه ی بار بود تا در خروجی.

کتی
گفت: _ای وای…اینجا کی اینجوری شده…چقدر قشنگه با عصبانیت گفتم:یعنی تو نمیدونستی کتی با تعجب ساختگی گفت:باور کن اینجا رو جدید ساختن همینطور که حرف میزد وارد جمعیت میشد و منو با خودش میکشید.

دستمو از دستش بیرون کشیدمو گفتم: _من با تو جایی نمیام هرکار میخوای بکنی بکن
خواستم برگردم اما ازدهام دختر پسرای جلوی در خیلی زیاد بود و همه مشغول بودند. به سمت میز بار رفتم و سفارش دادم.کتی وسط پیست در حال رقص بود اصلا واسم اهمیتی نداشت.وقتی یاد اولین باری که با نازنین رقصیدم میوفتادم همه وجودم آروم میشد.اون دختر اول با چشماش بعد با صداقتش و در آخر با حس آرامشی که بهم میداد منو اسیر خودش کرد.وقتی باهاش میرقصیدم وقتی بدنشو حس میکردم آتیشم میزد انقدر خواستنی بود که نفهمیدم چند بار بوسیدمش.حسی رو بهم داد که با هیچ دختری نداشتم.کتی دستاشو از پشت دور گردنم
حلقه کرد و از عمد زیر گوشم گفت:
_حالا که اینجاییم…نمیای برقصیم
.کتی دستاشو از پشت دور گردنم حلقه کرد و از عمد زیر گوشم گفت:
_حالا که اینجاییم…نمیای برقصیم؟
دستاشو از دورم باز کردم لیوان رو سر کشیدم. نگاهی به گوشیم انداختم یاد تماس امروز صبح افتادم. لیست تماس هام رو اوردم شماره رو نگاه کردم اصلا واسم آشنا نبود. شماره رو کپی کردم و برای جان فرستادمو نوشتم:
_زودتر بهم بگو این خط به اسم کیه
میدونستم از پسش برمیاد. روابط خیلی گسترده ای داشت. حالم اونجا اصلا خوب نبود کتی دوباره به سمتم میومد که به سمت دری که قسمت دیگه بار بود رفتم و ازش خارج شدم حوطه درختکاری شده خارج بار بود سرم درد میکرد.به سمت صندلی های زیر درختا رفتمو نشستم. تو موبایلم دنبال اسم عشقم گشتم. روی اسم و عکس نازنین دست کشیدم. دلم میخواست الآن اینجا بود نمیدونستم میخوام بهش چی بگم با این حال دکمه تماس رو زدم.
شاید وقتی صداش رو شنیدم قطع میکردم منتظر شدم اما صدای پشت خط میگفت که تلفنش خاموشه.
احساس عجز میکردم…

از اینهمه تنهایی که توش گرفتار شده بودم

. نمیدونستم تنها کسی که دوسش داشتم کجاست و چیکار میکنه سرمو بین دستام گرفتم… به هر چیز که فکر میکردم تهش فقط به ی چیز ختم میشد…حسابی خسته شده بودم بیشتر از یک ساعت بود که اونجا و روی اون صندلی نشسته بودم.

از جام بلند شدم
که موبایلم زنگ خورد گوشیو از جیبم دراوردم.جان بود جواب دادم: _بله، _کجایی تو؟اومدم شرکت نبودی… نفسی کشیدمو گفتم:تو جهنمم… _نمیدونم اینی که بهت میگم تو جهنم نگهت میداره یا میبرتت بهشت _چیشده جان؟شماره رو پیدا کردی؟ _آره…پیداش کردم _نازنین بود درسته؟

_تماس از دانمارک بود…

خط به اسم نازنین نبود سام…

.خط به اسم جیک هندریک بود… میشناسیش؟
_چی؟
_ببین سام…الو الو
گوشیو قطع کردم.نمیفهمیدم…جیک دلیلی نداشت به من زنگ بزنه و قطع کنه… اما نازنین چرا….چرا فکر میکردم صدای نفس اون رو پشت تلفن شنیدم؟سریع شماره نازنین رو گرفتم.اما بازم خاموش بود.باید با اون شماره تماس میگرفتم
*جیک
از وقتی نازنین رو اورده بودم خونه حالش خوب بود.بهتر از روزای قبل و این واسم عجیب بود.پدر نازنین موند بیمارستان اما مادرش اصرار داشت من نازنین رو بیارم خونه.از تو پذیرایی مشغول نگاه کردنش بودم.تو حیاط خلوت پشت خونه داشت میدویید.تاپ و گرمکن ورزشی تنش بود.کل موهاشو مثل همیشه موقع تمرین بالای سرش جمع کرده بود.نمیدونم چی باعث شده بود تا این حد جذب این دختر شم.اون ی دختر معمولی نبود.ظریف ولی در عین حال محکم بود.

بدون اینکه خودم بفهمم هرجا بود دوست داشتم منم باشم.مثل اومدنم به دانمارک با وجود اون همه کاری که داشتم و حتی مخالفت پدر.

نمیتونستم همراهی با نازنین رو از دست بدم.با اینکه کل وجودش از عشق یکی دیگه پر بود اما من نمیخواستم تنهاش بزارم

.تو همین افکار بودم که صدای زنگ موبایل اومد

.به اطراف نگاه کردم گوشی من نبود رفتم داخل پذیرایی موبایل نازنین روی اپن پیدا کردم.

نگاه به صفحش انداختم شماره موبایل سیو نشده بود موبایل برداشتم و به سمت حیاط رفتم ولی نازنین اونجا نبود به ناچار جواب
دادم:
_بفرمایید
بعد از چند لحظه صدایی رو که آهسته میومد شنیدم:شما با من تماس گرفته بودید؟
_من؟اوه نه حتما اشتباهی شده…
_چه اشتباهی؟
_من دوست صاحب این خط هستم… نتونست خودش جواب بده این شد که الآن من با شما صحبت میکنم…

شاید ایشون با شما تماس گرفته باشه…
تو همین لحظه نازنین وارد اتاق شد و گفت:جییک…با کی حرف میزنی؟ لبخندی زدمو گفتم:
_خب خودش هم اومد..

. نازنین جان بیا با تو کار دارن
صدای نفس های تند کسی که پشت خط بود رو میشنیدم و بعد صدای بوق ممتد تو گوشم پیچید.گوشی رو از کنار گوشم پایین اوردمو به نازنین نگاه کردم. تو ی لحظه یادم افتاد که من این سیمکارت رو تازه برای نازنین گرفته بودم.پس این کی بود زنگ زد. نازنین سمت من اومد و گفت:
_باتوام جیک…گوشی من دست تو چیکار میکنه؟ گوشیو سمتش گرفتم و گفتم:باتو کار داشتن…امروز با کسی تماس گرفتی؟ چشمای نازنین برقی زد و گوشیو از دستم گرفت و آروم گفت: _سام…سام بود؟

_چی؟

تو با اون تماس گرفتی؟

جوابمو نداد عوضش شماره گرفت و گوشیو زیر گوشش گذاشت بعد از چند تماس گفت: _در دسترس نیست..

.گوشیش خاموشه خاموشه… نازنین روی مبل افتاد کنارش نشستمو گفتم: _اینطوری نکن نازنین…کار اشتباهی کردی…چرا بهش زنگ زدی؟

نازنین با چشمای قرمزش که نشون میداد جلو اشکاشو میگیره نگام کرد و گفت: _چون فقط میخواستم صداشو بشنوم…چون دلم براش تنگ شده…چون بدون اون نمیتونم نازنین اینارو گفت و دویید سمت اتاقش و درو محکم بست.نمیدونستم باید با این حال و روزش چیکار کنم… *

سام شماره رو گرفتم و منتظر شدم ثانیه ها واسم کند میگذشتن تا اینکه بلاخره جواب داد…صدای ی مرد بود: _بفرمایید نمیدونستم چی بگم…صدای جیک رو شناختم اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم: _شما با من تماس گرفته بودید؟ _من؟ اوه نه… حتما اشتباهی شده
شنیدن صداش آزارم میدادچشامو بستمو گفتم:چه اشتباهی؟
_من دوست صاحب این خط هستم… نتونست خودش جواب بده این شد که الآن من با شما صحبت میکنم…شاید ایشون با شما تماس گرفته باشه
هنوز امید داشتم که فکرای مسخره رو از سرم بیرون کنم. دوست اون میتونه هرکسی باشه. نمیخواستم بیشتر از این خودمو عذاب بدم .لب باز کردم تا بپرسم اسم دوستش چیه که صدای آروم نازنین رو شناختم _:”جیک…با کی حرف میزنی”
جیییک؟؟مطمئن بودم صدای نازنین خودم بود امکان نداشت اشتباه کنم. نازنین با اون عوضی یجا بود و بهش میگفت جیک؟؟؟؟؟
دوباره صدای جیک اومد:
_خب خودش هم اومد… نازنین جان بیا با تو کار دارن
با شنیدن اسم نازنین از دهن جیک دیگه بیشتر از این نتونستم تحمل کنم گوشیم کوبیدم زمین.ازش متنفر شدم.از نازنین متنفر شدم.از خودم بیزار شدم.نازنین تمامه من بود من از خودمو اون متنفر شدم.چطور تونست اینکارو بامن بکنه…چطوری با اون سر میکنه…حرم نفسای اون هنوز رو تن من مونده…اون چطوری راحت از من گذشته…از عصبانیت گر گرفته بودم نمیتونستم آروم بگیرم.تو ذهنم فقط اتفاقات و فکرای بد و مزخرف بود که دور میزد. نمیتونستم باور کنم که بازی دادتم.یاد شب قبل تمام این اتفاقات افتادم.یاد لرزش تن نازنین یاد آرامشی که تو بغلم گرفته بود افتادم.نمیتونستم قبول کنم اینا همش دروغ بوده.مطمئن بودم نازنین منو دوستم داشت.اما
خب کجا رفته با اون مرتیکه…اون از اون گندی که با آرش زد و چشمای خودم دیدم اینم الآن…حال خودمو نمیفهمیدم برگشتم داخل بار کتی سریع سمتم اومد و گفت: _کجا غیبت زد تو؟چته سام؟چرا انقد عصب-
نزاشتم بقیه حرفشو تموم کنه لبشو وحشیانه بین لبام گرفتم.میخواستم تمام حرصی که تو دلم گذاشت رو خالی کنم کتی دستاشو دور گردنم حلقه کرده بود نمیخواستم مثل اون باشه دستاشو از دور گردنم باز کردم لبمو از رو لبش بر داشتم قرمز شده بود اما اون میخندید.دستشو کشیدمو از بار بردمش بیرون نشستم تو ماشین کنارم
نشست با سرعت حرکت کردم به سمت خونه.بهش خیانت رو نشون میدم…کاری میکنم که التماسمو بکنه…
.بهش خیانت رو نشون میدم…کاری میکنم که التماسمو بکنه…من هنوز گرمای تنش تو بدنمه…هنوز بوی تنش تو تنمه…چطور میتونه ازمن اینجوری بگذره…
کتی روی لبش دست کشید برگشت سمت من و گفت: _داریم کجا میریم؟ بدون اینکه نگاش کنم گفتم:خونه کتی خندید موهاشو مرتب کرد و گفت:بلاخره نتونستی جلوی من دووم بیاری نه…من از خدامه باهات باشم…بریم
جلو خونه پارک کردم و از ماشین پیاده شدم منتظر بود در ماشینو براش باز کنم ولی من سمت در رفتم و داخل شدم سریع پشت سرم اومد در خونه رو باز کردم که خودشو رسوند و وارد شد.سوییچو روی اپن پرت کردم و رفتم سر یخچال بطری آب رو برداشتمو سر کشیدم.کتی خودشو آروم میکشید سمتم.دستشو رو شونم گذاشت و نزدیکم ایستاد.به قدری عصبی بودم که میتونستم تمام خونه رو خراب کنم ولی نه اول باید مثل خود نازنین میشدم دست کتی رو از روی شونم کشیدم و به سمت اتاق خوابم بردم کتیو رو تخت انداختم و خیمه زدم رو سرش خواستم لباشو ببوسم ولی نتونستم کتی دستاشو دور گردنم میچرخوند نگاه به پوست برنزه کتی انداختم دلم سفیدی پوست نازنین رو میخواست اون شبه موهای مشکیشو…لبای خوش فرم و دوست داشتنیشو…کتی که تعلل منو دید خودشو به سمتم کشید خواست لبمو ببوسه که به خودم اومدم و از رو تخت بلند شدم.کلافه تو موهام دست
میکشیدم.کتی گفت: _چت شده سام؟ داشتم دیوونه میشدم خورد شده بودم.رفتم سمت در و گفتم: _خدا لعنتتون کنه…خدا همتونو لعنت کنه! از خونه زدم بیرون.من نمیتونم…نمیتونم.اگه اون تونسته از من بگذره من نمیتونم…نمیخوام کس دیگه ای جز اونو
لمس کنم…هیچکس واسه من جز اون خواستنی نیست.
دوباره خودمو رو همون پل همیشگی پیدا کردم.چشام از اشک درد گرفته بود.فقط داد میزدم تا خودمو یکم خالی کنم…فقط داد میزدم…گوشیم زنگ خورد نمیخواستم جواب بدم اما نگاهی به صفحش انداختم. مادرم بود نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
_جانم مادر

_کجایی پسرم؟

حالت خوبه؟

آه عمیقی کشیدمو گفتم:خیلی خوبم

_سامی جان…من آخر هفته دارم میام اونجا…

میتونی بیای دنبالم فرودگاه؟

سرجام سیخ نشستم مادر واسه چی بیاد خونه من اونم تو این وضعیتی که توش گیر کرده بودم با نگرانی پرسیدم: _مامان جان حالت خوبه؟چیزی شده؟ _من خوبم پسرم نگرانم نباش…فقط بگو میای یا نه…

_معلومه که میام…روز و ساعت و شماره پروازتو واسم بفرست میام دنبالت… تماس رو قطع کردم فقط همین مادرم کم بود واقعا…نمیدونستم بهش چی بگم باید تا قبل از اومدنش این مسئله
رو حل میکردم.
انتظار فردایی رو میکشیدم که معلوم نبود قراره چی به سرم بیاره. از همیشه نا امیدتر و خسته تر بودم. اگه این شکایت لعنتی نبود میزاشتمو از اینجا میرفتم.
****
*نازنین
پاهامو تو دلم جمع کرده بودمو کنار پنجره نشسته بودم.دلم خیلی گرفته بود. سام داشت برام خیلی کمرنگ میشد… واسه قضاوته من… برای اینکه نتونست منو بشناسه… و برای اینکه هیچوقت نخواست حرفهام رو بشنوه… میدونستم نمیتونم بعد اون عاشق کسی بشم اما اونم با این دید نسبت به من نمیتونست همون کسی باشه که عاشقش شده بودم. چند ضربه به در خورد و پدرم وارد اتاق شد. خودمو جمع و جور کردم و صاف نشستم. پدرم
به دیوار کنارم پشتی داد و گفت: _خوبی بابا؟ سری تکون دادمو گفتم:سعی میکنم خوب باشم _بعضی وقتا همه دنیات رو هم بدی… ی چیزایی دیگه برنمیگرده… مگه نه؟ نگاه به چشنای خیسش انداختمو گفتم: _پدر طوری شده؟ مادر حالش خوبه _آره خوبه… نگران نباش… _آخه شما…
_منم خوبم… آرش زنگ زده بود با شنیدن اسم آرش دستام یخ کرد با بهت به پدرم نگاه کردم و گفتم: _واسه چی زنگ زده؟ _زنگ زده بود خبر مادرت رو بگیره… گویا واسش مشکلی پیش اومده بوده… حال توام پرسید رومو برگردوندم که پدرم جلوم نشست و گفت: _من هنوز نفهمیدم… تو چرا جوابت به آرش منفیه اسمش که میومد انزجار وجودمو میگرفت ناخوداگاه دستم سمت گردنم رفت انگار نفسم بند می اومد گفتم: _من از اون خوشم نمیاد پدر… پدرم با تعجب گفت:خوشت نمیاد؟ چرا؟ تو و اون که همیشه همه جا باهم بودین نمیتونستم این بحث رو ادامه بدم… از جام بلند شدمو گفتم: _منو ببخشید
به سمت در اتاقم رفتمو از اتاقم خارج شدم به سمت تراس میرفتم خواستم برق روشن کنم که تو تاریکی متوجه نشدمو به چیز نرمی برخورد کردم. تونستم عطر جیک رو تشخیص بدم چشامو به سمتش چرخوندم تو بغل جیک رفته بودمو اون آروم دستاشو دور بازوم حلقه کرد خواستم از آغوشش بیرون بیام که خم شد سمت گوشم حرارت
نفسهاش به گردنم میخورد دم گوشم گفت:
_یکم بهش فکر کن نازنین ..
تونستم عطر جیک رو تشخیص بدم چشامو به سمتش چرخوندم تو بغل جیک رفته بودمو اون آروم دستاشو دور بازوم حلقه کرد خواستم از آغوشش بیرون بیام که خم شد سمت گوشم حرارت نفسهاش به گردنم میخورد دم گوشم گفت:
_یکم بهش فکر کن نازنین ..
قلبم تندتند میزد دستمو رو تن داغش گذاشتمو هلش دادم عقب و ازش فاصله گرفتم.نمیخواستم به چیزی فکرکنم رو پله های تراس نشستمو سرمو گذاشتم رو زانوهام… خیلی چیزا تو زندگیم داشت تغییر میکرد… خیلی اتفاقا واسم افتاده بود. همیشه فکر میکردم میدونم چه زمانی چه کاری باید انجام بدم… اما چندوقت بود که هیچی
نمیدونستم.از همه بدتر هم مریضیه مادرم بود..تعادل زندگیم بهم خورده بود و من فقط از دور بهش نگاه میکردم.اتفاقی که بین من و سام افتاده بود چیزی نبود که زیاد تجربش کرده باشم. اولین بارهای من در کنار سام بود. دستمو روی گردنم کشیدم و چشمهام رو بستم. بوسه های داغش روی بدنم رو حس میکردم حرکت دستاش… نفس های داغ و پراز خواستنش… حتی تمام حرفها و زمزمه هاش در گوشم… همش تو ذهنم میومد. چشامو باز کردمو چندتا نفس عمیق کشیدم.کاری که کردم اشتباه محض بود…حالا دیگه به این نتیجه رسیده بودم… ولی
صبح اونروز که بیدار شدم خودم رو آماده هر اتفاقی کرده بودم. میدونستم دیگه اتفاق بدتر از این رو تجربه نمیکنم.یا حداقل توی اون روز…. فریک پایین ساختمون منتظرم بود.آروم از خونه خارج شدم تا کتی بیدار نشه… از ماجرا چیزی بهش نگفته بودن و قصد هم نداشتم که خودم اطلاعات خرابکاری هامو به مامور پدرم بدم.سوار
ماشین فریک شدمو اون حرکت کرد. مشغول تماشای خیابون بودم که فریک گفت: _فک میکنی میتونی رضایت شاکی رو بگیری؟ یهو برگشتم سمتش و گفتم:چی؟؟ رضایت از اون بی همه چیز؟ بمیرمم همچین کاری نمیکنم _اما سام… اون تا رضایت نده… تو از این مخمصه خلاص نمیشی _گفتم فراموشش کن فریک… برو سراغ راه بعدی _راه بعدی زمان بره… نتیجش این میشه که تا موقع معلوم شدن وضعیتت باید تو بازداشت باشی
حرفی نزدم.واسم خیلی سخت بود که قبول کنم پام به جایی باز شه که تا بحال از کنارش هم رد نشدم اما هیچوقتم حاظر نبودم کاری رو بکنم که اون آرش میخواست. کسی با چند وقت اون تو بودن نمرده… منم طوریم نمیشد… وقتی رسیدیم با همه توانم خودمو جمع کردمو از ماشین پیاده شدم. این دنیا همینطوریش هم برام مثل زندان شده بود… تنها کسی رو که میخواستم دیگه برای من نبود… بقیش چیزی نبود که بخواد منو واسه زندگی کردن حریص کنه. به اتاق جیسون رسیدیم فریک در زد و وارد شدیم. با دیدن آرش تمام عضلات دستم شروع به پریدن کرده بود دستمو مشت کردم تا کار احمقانه ای نکنم روبروش نشستم لبخند محوی رو لباش بود. آثار کبودی هنوز روی صورتش به چشم میخورد و دستش که آتل بسته و دور گردنش بود.. نگاهمو ازش گرفتمو اخم
محکمی رو صورتم نشست. جیسون برگه ای رو به سمت آرش گرفت و گفت:
********
چه اشتباه شیرینی بود
*سام

_تمام موارد ذکر شده؟

آرش فقط سر تکون داد. ی لحظه ترس برداشت که نکنه لال هم کرده باشمش که جیسون رو به منو فریک کرد
و گفت: _خب… طبق هر پرونده شکایتیه دیگه ای… به شما اجازه داده میشه که از شاکی رضایت بگیرین خواستم حرف بزنم که فریک دستمو فشار داد و رو به جیسون گفت: _ممنونم آقای بازپرس اونوقت با جیسون اتاق رو ترک کردن. به سربازی که کنار در ایستاده بود نگاه کردم که آرش پاشو روی هم انداخت
و گفت: _خب بگو میشنوم… تلاشت رو بکن
سعی کردم آروم باشم… نمیخواستم بازیگری باشم که سناریوی نوشته اونو اجرا میکنم. به پشتی صندلی تکیه دادمو گفتم:
_تلاشم رو برای چی بکنم؟ _برای اینکه رضایت منو بگیری… واسه اینکه نری زندان
لبخندی زدمو گفتم:وقتی پامو گذاشتم تو خونت… دیگه همه اینا اهمیتش رو واسم از دست داد… من کاری نکردم که بخاطرش شرمنده باشم
_تو به حریم خصوصیه من تجاوز کردی و این بلا رو سرم اوردی… حداقل کاری که میتونی بکنی متاسف بودنه… به سمتش خم شدمو گفتم: _متاسف باشم واسه حیوونی مثل تو که نه میفهمی عشق چیه و نه تعلق؟؟ آرش خندید و گفت:کدوم عشق بیچاره کدوم تعلق؟ تو داری از توهمات خودت حرف میزنی نمیخواستم دیگه به حرفهاش گوش کنم گفتم: _دهنت رو ببند… من حرفی ندارم باتو بزنم… ازت نه رضایت میخوام نه هیچ کوفته دیگه ای… گمشو
آرش خندید و گفت:آدم ضعیفی هستی سام… تحمل نداری ببینی یکی بهتر از توء… اینکه ببینی نازنین منو ترجیه داده بود…
تمام توانم رفته بود تو دستام که به لبه صندلی قفل شده بود تا از جام تکون نخورم فقط تونستم بگم: _کافیه…
_میدونی چیه سام… نازنین از بچگی همینطور بود… زرنگ… تنوع طلب… حالا تو یکم ببشتر… یکی دیگه هم کمتر… حالا هم که لقمه چرب و نرم جیک گیرش افتاده
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم از جام بلند شدم و به سمتش حمله کردم اما اون سرباز جلوم رو گرفت و به دستم دستبند زد آرش میخندید که گفتم:
_هیچوقت نمیزارم اسم نازنین رو مثل آدامس گوشه دهنت داشته باشی تا کثافط کاریای خودتو به اون بچسبونی _تو فعلا بهتره یکاری واسه خودت بکنی… چون معلوم نیست چند وقت اینجا مهمونی… و تو این مدت خیلی اتفاقا
میوفته… شک نکن!
اون سرباز که چیزی از حرفهای ما نمیفهمید داد زد که تمومش کنیم. تمام وجودم از عصبانیت میلرزید. نمیدونستم از خودم عصبانی باشم یا از آرش و یا از نازنین… درست وقتی فکر میکردم اوضاع دیگه بدتر نمیشه ی اتفاق جدید میوفتاد و منو داغونتر میکرد.
آرش از جاش بلند شد و گفت:
_دیگه وقت رفتنه… از اینجا که اومدی بیرون میبینمت
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
_حداقلش اینه که نازنین پیش آدم پستی مثل تو نموند… بهت حق میدم بخوای حرصت رو با گفتن این حرفا به من خالی کنی…ولی همیشه اینو فراموش نکن که همه چی دوباره برمیگرده سرجاش… قانونه گرده دنیا اینه…
*آرش
از لحظه ای که سام رو دوباره دیدم همش تو ذهنم دیدنه زجر کشیدنش نقش بسته بود.از اون آدم متنفر بودم… من هر کی رو گول میزدم نمیتونستم خودمو گول بزنم که نازنین اونو نمیخواسته.بارها شاهد بودم که چقدر سام رو دوست داشت حتی اون شب هم منو بجای سام دیده بود و فقط به اون فکر میکرد.. اینکه وجود اون باعث شده بود نازنین منو نبینه شکنجم میداد. تمام حرفهایی که میدونستم میتونه اونو دیوونه کنه زدم تا ذهن آرومی نداشته
باشه و با فکر کردن به خیانت نازنین عذاب بکشه.از اتاق بیرون اومدم و تو ذهنم حرفهای سام رو مرور میکردم.به درست شدن اوضاعش هنوز هم اعتقاد داشت.برام افکار اون اهمیتی نداشت…من به چیزی که میخواستم میرسیدم.از بی اطلاعی اون در باره نازنین و موقعیتش استفاده کرده بودمو جواب هم داده بود.حالا نوبت نازنین بود که بکشونمش اینجا و باهاش حرف بزنم.فقط منتظر بودم تا سام مجازاتش معلوم شه… اونوقت نوبت قسمت
بعدی برنامه میشد. *

نازنین
۱۰روز از شبی که سام بهم زنگ زد میگذشت و من شبا نمیخوابیدم و روزا رو هم فقط با مادرم میگذروندم.اما تماس های وقت و بی وقت آرش به پدرم آرامشم رو میگرفت. پدر به شدت آرش رو دوست داشت و از نظرش همه جوره آدم خوب و قابل اعتمادی بود و مادرم هم از اونجایی که فهمیده بود رابطه من به مشکل خورده با اینکه آرش کنارم باشه مشکلی نداشت ولی بینهایت پیشم از جیک تعریف میکرد.اما من به تنها چیزی که فکرنمیکردم داشتن ی رابطه دوباره بود. میدونستم جیک آدمی نیست که منو تحت فشار بزاره… بعد از برخورد اون شب هم دیگه حرفی بهم نزد و من از این بابت خوشحال بودم.اون روز هم مثل هر روز صبح به سمت بیمارستان رفتم. به
محوطه بیمارستان که رسیدم موبایلم زنگ خورد شماره رو نمیشناختم جواب دادم: _الو…بفرمایید صدای پشت خط رو با یکم مکث شناختم: _سلام نازنین… خوبی؟ واقعا نمیدونستم با چه رویی بهم زنگ زده خواستم قطع کنم که گفت: _بهم گوش بده نازنین… به نفعه همس. از عصبانیت صدام بالا بردمو گفتم: _وقاحت هم حدی داره احمقه عوضی… از گندی که زدی خجالت نمیکشی حالا منو تهدیدم میکنی؟ برو بمیر
تماس رو قطع کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم. در حال انفجار بودم. باورم نمیشد این همون آرشی بود که میشناختمش… همون پسر باهوش و مهربون که همیشه هوام رو داشت. گوشی تو دستم دوباره زنگ خورد تماسرو رد کردم و وارد بخش شدم و سمت اتاق مادرم رفتم. موبایلمو تو جیبم میزاشتم که متوجه شدم برام پیام
اومده.توجهی نکردم و وارد اتاق شدم جیک پیش مادرم نشسته بود تا منو دید خودشو جمع کرد و گفت:
_خب من شیفتو تحویل بدم مادر…میبینمتون وقتی از کنارم رد شد قرمزی چشماش رو دیدم.به سمت تخت رفتم کولمو پایین گذاشتمو گفتم: _چی به جیک گفتی مامان؟حس کردم ی جوریه مادرم لبخند زد و گفت:حرفای همیشگی…پدرت کجاست؟ _زودتر از من اومده بود… فک کنم رفت پیش دکترتون… مادرم دستمو گرفت تو چشمای خوشرنگش نگاه کردمو گفتم:جونم عزیزم _میخوام ی سفارشی بهت بکنم نازنین جان _شما جون بخواه قربونت برم…ولی حالا نمیخواد اومدی خونه کلی سفارش داری بهم بکنی… _دخترم…گوش کن…میخوام به من گوش کنی نازنین… ی حال غریبی داشت…ترسیدم اما گفتم: _چشم بفرمایید
_میخوام زندگیتو خودت بسازی…ازت میخوام همیشه سرتو بالا بگیری…تو ی دختر معمولی نیستی…تو دختر منی!همه چیزمی…دلم میخواد همیشه لبخندت رو ببینم…میخوام که واسه خودت مهم باشی…ازت میخوام کنار کسایی باشی که بهت اهمیت میدن
_مادر اینا رو چرا الآن دارین بهم میگین؟؟ _نصیحت های مادرانه که وقت و ساعت نداره همیشگیه! _باشه _میدونی جیک بهم چی گفته؟ نگاهش کردم که گفت: _بهت علاقه مند شده از روی تخت بلند شدم شوکه شده بودم دستامو بهم مالیدم و گفتم: _شو.. شوخی کرده مامان… چرا این حرفارو به شما میزنه
مادرم چندتا سرفه کرد خندید و گفت: _اون ازم خواسته بهت چیزی نگم… درد و دل کرده… اما شوخی شوخی همه چیز جدی میشه… نازنین! دستش رو گرفتم سرد بود گفتم:جانم مامان جان _بهم قول بده که بهش فکر کنی خب؟ نمیدونستم چرا مادر امروز به همه چیز اصرار داشت اما برای راحتیه خیالش گفتم: _چشم… هرچی شما بگین.. خندید سرشو روی بالشت گذاشت و گفت: _یادت نره که مامان خیلی دوستت داره! _منم دوستت دارم مامان خیلی زیاد…ولی الآن دارین منو میترسونین باز شد و پدرم وارد اتاق شد.چشمای اون هم دست کمی از چشمای جیک نداشت.مادرم دستمو نوازش کرد و
گفت: _یکم منو پدرت رو تنها میزاری دخترم؟
دستاشو بوسیدم و از اتاقش بیرون اومدم.تو راهرو بیمارستان دنبال جیک میگشتم که بلاخره پیداش کردم.روی صندلی اتاق انتظار نشسته بود.کنارش نشستم و گفتم:
_جیک…اینجا چه خبره؟ به وضوح سعی میکرد چشماشو ازم بدوزده صورتشو سمت خودم برگردوندمو گفتم: _باتوام لعنتی حرف بزن… ترس همه وجودمو گرفته بود.جیک نگاهم کرد و گفت: _مادر…اون باید عمل شه نازنین _عمل؟واسه چی؟خب اصلا عمل شه…خب لابد بخاطر اینه ک حالش بهتر شه دیگه
پاشدم برم که دستمو گرفت نمیخواستم بشنوم…بیشتر از اینو نمیخواستم.جیک ایستاد روبه روم با التماس نگاهش کردم که گفت:
۳۶۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن