رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت پنجاه و هشت


_عملش خیلی پر خطره…

چندتا دیگه از رگهای قلبش بسته شده…
_نه نه نه…عمل نمیخواد…

مادرمن خوبه..

.عمل نمیخواد…

ولم کن بزار برم
جیک دستمو گرفته بود و نمیزاشت برم تقریبا با داد گفت:
_به خودت بیا نازنین…مادرت این عمل رو انجام نده از دست میره…
با ترس نگاش کردمو گفتم:انجام بده چی؟

ها؟
جیک جوابی نداد که دستمو از دستش در اوردمو گفتم:
_مگه تو و پدرت نمیگفتین بیاد اینجا حالشو خوب میکنن ها؟مگه نگفتین هیچیش نیست؟پس چرا اینجوری شده الآن؟

مادر من که تا دیروز خوب بود…دروغگو ها همتون دروغگویین همتون…
اینارو با گریه و داد میگفتم.دوییدم سمت اتاق مادرم
قلبم داشت از جا کنده میشد.زندگی بدون مادرم واسم جهنم میشد…نمیزاشتم نمیزاشتم عملش کنن..به اتاق مادرم رسیدم تختش خالی بود سریع از اتاق بیرون اومدم و گفتم:
_مادرم کجاست؟مادرم کجاست؟ پرستار به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت: _آروم باش…مادرت رو بردن اتاق عمل…آروم باش _چی؟

کی بردنش؟

من تازه پیشش بودم…
جیک خودشو بهم رسوند از پرستار تشکر کرد دستمو گرفت و به سمت راهرو برد.بیحس شده بودم انتهای راهرو پدرمو دیدم که پشت در ایستاده و سرشو به دیوار تکیه داده.نمیدونستم چی بگم..نمیفهمیدم هیچی رو درک نمیکردم.نشستم رو صندلی و به روبروم خیره شدم.حرفهای مادرم داشت برام تداعی میشد حالا میفهمیدم چرا
اون حرفا رو حالا بهم میگفت
*سام
روی تخت نشسته بودم و پاهامو تو بغلم جمع کرده بودم. به اطرافم نگاه میکردم ی چهار دیواری با ی در فلزی که تنش نرده داره… دو سه تا آدم زبون نفهم که پشت این در نشستن و دارن میخندن. به خودم نگاه کردم شلوار سورمه ایم حالا دیگه پر از خاک شده بود ی پیراهن سفید هم تنم بود که دکمه یقش رو باز گذاشته بودم تا بتونم
نفس بکشم.یک هفته بود که بازداشتم کرده بودند و کاری از دستم برنمیومد.سریع ترین راهش رضایت گرفتن از شاکی بود که با وجود اصراره زیاده فریک به هیچ وجه رضایت نمیدادم که این کار رو انجام بده.ازم خواسته بود که به پدرم اطلاع بده اما بازم زیر بار نرفتم. پدری که براش خود پسرش اهمیتی نداشت رو نمیخواستم بازم ببینم. به جان سپرده بودم تا به کتی بگه واسه انجام کاری رفتم مسافرت چون میدونستم وقتی چند روز ازم خبری نباشه میره سراغ جان. تنها چیزی که عذابم میداد و نگرانش بودم اومدن مادرم بود و من نتونسته بودم کاری کنم تا از این مهلکه بیرون بیام…نمیخواستم اون بخاطر من غصه دار بشه… فریک پیشنهاد وثیقه بیشتری رو داده بود اما بازپرس عقیدش این بود که طول مدت قانونی باید طی بشه، دیه پرداخت بشه…اونموقع میشه درباره این موضوع صحبت کرد. میدونستم اون آرش عوضی قصدش از نگه داشتن من اینجا چی بود…مطمئن بودم اگه دوباره دستش به نازنین برسه میکشمش…

انگیزش رو برام ایجاد کرده بود.

برام اهمیتی نداشت که نازنین رفته…

تو دانمارک…

و با جیک داره زندگی میکنه.

همین که دست آدم عوضی مثل آرش بهش نمیرسید یکم آرومم میکرد. مهم نبود من کجام و چی به سرم میومد…

مهم زندگی و خوشبختی کسی بود که خوشبختی رو ازم گرفت.عوضش تو اون
۴دیواری فرصت زیاد داشتم که فکر کنم. به همه چی… به همه کس..

تو حال و هوای خودم بودم که در با سر و صدا باز شد سمت صدا برگشتم که سرباز گفت: _وقت ملاقات با وکیلته…

بیا بیرون
دیگه واقعا حوصله سر و کله زدن با فریک رو نداشتم.اما هرچی بود چند دقیقه ای نفس میکشیدم.

با سربازی که اومده بود دنبالم به سمت اتاق وکیل رفتم وارد شدم فریک پشت میز نشسته بود. سری تکون دادمو روی صندلی نشستم.

فریک نگاهم کرد و گفت:
_حالت چطوره؟ نفسی گرفتمو گفتم:خوبم…اما از حرفهای تکراری خستم _کدوم حرفها _همین چیزایی که بین منو تو رد و بدل میشه _اما امروز واسه گفتن اون حرفها نیومدم نگاهم روی صورتش افتاد که از کیفش برگه ای در اورد و گفت: _بیا…

اینو بگیرش
نگاهی به برگه انداختم ی دست نوشته بود گفتم: _این چیه فریک؟ کی نوشته؟ فربک عینکش رو برداشت و گفت:بخونش… شاید چیز بدرد بخوری باشه کاغذ رو روی میز برداشتم که ادامه داد: _از طرف آرشه انقدر نسبت به این اسم موضع داشتم که تمام بدنم بهش واکنش نشون میداد. برگه رو محکم روی میز کوبیدمو
گفتم:
_اینو ببر بده به خودش
ازجام بلند شدم که فریک گفت:حتی نمیخوای بخونیش؟؟
_نه… اون آدم هیچی نداره که برای من جالب باشه
به سمت در میرفتم که گفت:اما من خوندمش…
برگشتم سمتش که ادامه داد:بهتره توهم بخونیش
خم شدم روی میز و برگه رو از زیر دستش کشیدمو شروع کردم به خوندنش:
_نازنین داره برمیگرده… یعنی من برش میگردونم… من بهش فرصت میدم… که بتونه تورو از این وضعیت بیرون بیاره… دیگه انتخاب اونه…
خوشبختیه خودش یا خوشبختیه تو
منظورش رو نمیفهمیدم اون میخواست چه غلطی کنه… نازنین چرا باید برگرده.. نه نه… دست این آدم نباید به نازنین میرسید. قبل از اینکه آرش دست به کاری بزنه باید خودم رو نجات میدادم. کاغذ رو تو دستم مچاله کردم برگشتم سمت فریک…مجبور بودم تا همه غرورمو زیر پا بزارم… فقط کافی بود از اینجا بیرون برم فریک با تعجب
نگاهم کرد که گفتم: _به پدرم خبر بده منو از اینجا در بیاره دیگه منتظر حرف شنیدن حرفای فریک نشدمو از اتاق بیرون اومدم.
نازنین
نمیدونم چقدر گذشته بود.حساب دقیقه ها و ساعت ها از دستم در رفته بود.نشسته بودم رو صندلی و عقب و جلو میرفتم.پدرم بیقرار قدم میزد

.جیک هم روبروی من به دیوار تکیه داده بود.از استرس و نگرانی تو خودم مچاله شده بودم.نمیدونستم چرا این بلا ها سرم میاد.در اتاق عمل باز شد و جراح خارج شد به سختی سرجام ایستادم پاهام
همراهی نمیکرد که قدم بردارم.پدرم و جیک سمت دکتر رفتن.دکتر گفت: _عمل سختی بود…بیمارتون خیلی خوب داره مقاومت میکنه..

.باید منتظر ۲۴ ساعت آینده بمونیم
یعنی چی؟

یعنی چی؟

خنگ شده بودم…

هیچی تو ذهنم معنا پیدا نمیکرد.آهسته قدم برداشتم.

به سمت جیک رفتم برگشت سمتم بهم لبخند زد بازومو گرفت و گفت:
_همه چی خوب میشه…باشه؟

بدون هیچ حسی گفتم:مادرم کجاست؟ _الآن میارنش…

یکم باید بگذره سمت پدرم رفتم سرمو تو بغلش گذاشتم.دستاشو دورم حلقه کرد و بوسه ای روی موهام زد و گفت: _یکی یدونه من…آروم…مادرت خوب میشه من مطمئنم… سردم شده بود.انگشتامو تو آستین سیوشرتم قایم کردم.جیک کنارم اومد و گفت: _تو خوبی نازنین؟ حرفی نزدم که دستمو گرفت و گفت: _بیا بریم باید فشارتو چک کنم دستمو از دستاش بیرون کشیدم خودمو بیشتر به پدرم چسبوندم و گفتم: _من هیچ جا نمیام…میخوام مادرمو ببینم! پدرم پشتمو نوازش کرد و گفت:بزار پیشم باشه جیک… مادرشو ببینه آروم میشه…
در اتاق عمل باز شد و برانکارد خارج شد.سریع خودمو به برانکارد رسوندم.مادرم چشماش بسته بود.دستشو بوسیدم به صورتم چسبوندمو گفتم:
_لطفا مامانی…توروخدا تنهام نزار..

.چشمای خوشگلتو باز کن مامانی..

ببین من اینجام..

.پیشتم…

مادره مهربونم بیا…

بیا پیشمون!
پرستار برانکارد مادر و حرکت داد منم همینطور همراهش میرفتم.وقتی به ICU رسیدیم پرستار جلومو گرفت و گفت:نمیتونین داخل شید…
به جیک نگاه کردم که سمتم اومد گفتم:میخوام پیش مادرم باشم…نمیخوام تنهاش بزارم آروم بازوهامو گرفت و گفت: _مادرت همینجاست نگاه کن…نمیتونی بری داخل نازنین راه نمیدن کسیو تو این بخش _اینجوری صدامو نمیشنوه…التماسامو نمیشنوه…میخوام باهاش حرف بزنم… جیک بغلم کرد و گفت:میشنوه عزیزم…از همینجا هم میشنوه…دلش پیش توء پدرم کنار شیشه ایستاده بود و نگاه میکرد.زجری که اون میکشید خیلی بیشتر از من بود.به سمتش رفتم و دستشو
بوسیدم متوجه من شد و منو تو بغلش گرفت.چقدر دلم میخواست مادرم پیشم بود.
پدرم کنار شیشه ایستاده بود و نگاه میکرد.زجری که اون میکشید خیلی بیشتر از من بود.به سمتش رفتم و دستشو بوسیدم متوجه من شد و منو تو بغلش گرفت.چقدر دلم میخواست مادرم پیشم بود
********
شب شده بود و مادرم هنوز بهوش نیومده بود.پشت شیشه ICU ایستاده بودمو نگاهش میکردم.ضربان قلبش که میرفتو میومد.دلم میخواست دستاشو ببوسم محکم بغلش کنم.پدرم که رو صندلی انتظار نشسته بود به سمتم اومد.جیک از پرستار چندتا سوال کرد و برگشت.پدرم رو به جیک کرد و گفت:
_جیک…نازنین رو ببر یچیزی بخوره…خیلی خسته شده سرمو تکون دادمو گفتم:نه…از پیش مادرم جایی نمیرم
_به حرفم گوش بده…یکم استراحت کن دوباره برگرد…صورتت رنگ نداره…مادرت اینجوری ببینتت حالش بدتر میشه…
دلم نمیخواست برم.دلشوره خیلی عجیبی داشتم.جیک بازومو گرفت و گفت:
_بیا بریم نازنین…به حرف پدرت گوش بده!
به سختی خودمو از شیشه جدا کردم.جیک بازوهامو گرفت و منو به خودش تکیه داد و به سمت انتهای راهرو برد.برگشتم به چشمای بسته مادرم نگاه کردم جیک منو همراه خودش کشید.تو ی اتاق نسبتا کوچیکی روی تخت نشستم.جیک داشت فشارمو میگرفت.اخمی کرد و گفت:نازنین فشارت اومده رو ۸…حالت اصلا خوب نیست
دراز بکش بگم بهت سرم بزنن…
از روی تخت پایین اومدم و گفتم:نه نه…این لعنتی ۲ساعت میکشه تا تموم شه…نمیخوام از مادرم دور باشم…
سرم خیلی گیج میرفت اما به روی خودم نیوردم.جیک جلومو گرفت و گفت:
_تو حالت خوب نیست…لج نکن دختر…اونجا بودن تو چیزیو عوض نمیکنه…دکترا الآن بالا سرشن…
تو ی لحظه دلشوره بدی به جونم افتاد.رو کردم به جیک و گفتم:
_دکترا؟…بالا سر مادر من؟برای چی؟
جیک فقط نگاهم کرد.تمام بدنم یخ زد.دادمش کنار و با همه توانم دوییدم سمت ICU.نه این امکان نداشت حال مادرم خوب بود.
*جیک
نازنین رو تو اتاق کنترل بردم فشارش خیلی پایین بود.رنگ صورتش هم سفید شده بود.حالش اصلا خوب نبود با این اوضاعی که داشت نمیتونستم وضع مادرش رو هم براش توضیح بدم.از روی تخت که اومد پایین متوجه شدم که سرگیجه داره.واسم سخت بود تو این حالت ببینمش.جلوشو گرفتم و گفتم:
_تو حالت خوب نیست…لج نکن دختر…اونجا بودن تو که چیزیو عوض نمیکنه…دکترا الآن بالا سرشن
خواستم خیالشو جمع کنم اما انگار بدتر از اون هوشیارش کردم.با چشمای درشت و ترسیدش بهم نگاه کرد و گفت:دکترا…بالا سر مادر من؟برای چی؟
قبل از اینکه بتونم جلوشو بگیرم از اتاق زد بیرون.پشت سرش میرفتم.نباید میرفت اونجا…هر لحظه ممکن بود اتفاقی بیوفته.قلب مادرش خیلی ضعیف کار میکرد.حتی با این حالش هم سرعتش از من بیشتر بود هرچی صداش میزدم وای نمیستاد.تا اینکه بلاخره به ICUرسید.

وقتی چشمش به دکترای بالا سر تخت مادرش افتاد پاش شل
شد خودمو بهش رسوندم که با بهت گفت:
_اینجا چه خبره؟اینجا چه خبره؟چیکار دارن میکنن بالا سر مادر من؟اینجا چه خبره
دیگه صداش کم کم به داد تبدیل شد.دستمو پس میزد و جلو میرفت.پدر نازنین گوشه ستون ایستاده بود و اشک میریخت

نازنین هر لحظه رنگ پریده تر میشد.به پهنای صورتش اشک میریخت نمیزاشت بهش نزدیک بشم اما وقتی ملافه سفید رو دید جیغ کشید.

فقط جیغ میکشید تو یک لحظه که ولش کردم از حال رفت و روی زمین افتاد.

سریع بلندش کردم و نبضش رو گرفتم خیلی ضعیف میزد.

نازنین رو از زمین بلند کردمو تو بغلم گرفتمش.سرده سرد بود.

شک خیلی بدی بهش وارد شده بود.میترسیدم بلایی سرش بیاد.به سمت یکی از اتاقای بیمارستان رفتم و ی پرستار رو فرستادم بالای سر پدر نازنین.نازنین روی تخت گذاشتم دکتر اومد تا نازنین رو
معاینه کنه…بعد از معاینه کردن گفت:
_افت فشار خیلی زیادی داره…فشارش ۶ شده…شک عصبیه…میگم ی نوار قلب ازش بگیرن…
میدونستم همه اینارو خوب میدونستم اما کاری ازم برنمیومد.زیپ سیوشرتشو باز کردم تا بهتر نفس بکشه.موهاشو از رو صورتش کنار زدم خیلی سرد بود.ترسیده بودم واسه اولین بار تو دوران پزشکیم ترسیده بودم بلایی سر نازنین بیاد.صورت خوشگل و معصومش بیحرکت بود.پرستار ازم خواست بیرون باشم تا بتونه نوار قلب بگیره و به سختی
تونست رگ پیدا کنه و سرم بهش وصل بشه.
از اتاق بیرون اومدم پدر نازنین رو ندیدم.منی که تو این مدت کم کنار مادرش بودم تا این حد بهش وابسته شدم وای به حال این پدر و دختر.از پرستاری پرسیدم و فهمیدم رفته توی محوطه.وقتی پیداش کردم شونه های مردونش میلرزید.کنارش نشستم متوجه حضورم شد و اشکهاش رو پاک کرد و پرسید:
_نازنین حالش چطوره؟ها؟ چی میتونستم بگم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:خوب میشه…کنار میاد به روبروش خیره شده بود و حرف نمیزد که ادامه دادم: کنارش نشستم متوجه حضورم شد و اشکهاش رو پاک کرد و پرسید: _نازنین حالش چطوره؟ها؟
چی میتونستم بگم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:خوب میشه…کنار میاد
به روبروش خیره شده بود و حرف نمیزد که ادامه دادم:
_من و شما که میدونستیم از هفته پیش همه چی برای مامان عوض شده بود…میدونستم قلبش ضعیف تر از همیشه میزنه…شما باید کنار دخترتون باشید…اون از هیچی خبر نداشت…شک خیلی بزرگی بهش وارد شده…بهترین کسش رو از دست داده…
پدر نازنین سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
_به اصرار مادرش حرفی بهش نزدم…میگفت بزار دخترمو تو حال خوب ببینم…نمیخوام بخاطر من ناراحت بشه و من اینطوری برم..من با نارنین چیکار کنم جیک؟دخترم از دست میره…
نمیدونستم واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم.حق با اون بود نازنین از بین میرفت.از کنارش بلند شدم و به سالن برگشتم.در اتاقی که نازنین اونجا بود رو زدم.پرستار لباس نازنین رو پایین اورد و دستگاه رو خاموش کرد.گفتم:
_تموم شد؟
پرستار همونطور که کاراشو میکرد گفت:آره تموم شد…تپش قلب داره…طبیعیه برمیگرده…
به حرفای پرستار گوش نمیدادم.خیره به صورت زیبای نازنین بودم.دستای سردشو تو دستام گرفتم.این مدت خیلی لاغر شده بود.کنار تختش نشستم و دستشو نوازش کردم.چه زجری میکشید این دختر.اول از همه از کسی که دوسش داشت جدا شد آخر هم عزیزترین کسشو از دست داد.رو صورتش دست کشیدم.به شدت دلباخته این صورت معصوم شده بودم طاقت دردکشیدنش رو نداشتم.من حاضر نبودم تنهاش بزارم.تا آخرین لحظه کنارش
میموندم تا آخرین لحظه…
*آرش
همه چیز داشت کند جلو میرفت.واکنش نازنین چیزی نبود که خلاف انتظارم باشه. اما مطمئن بودم با خوندن اون پیام خودش میاد سراغم. میدونستم که پدرش چقدر رو حساب اعتبار پدرم قبولم داره و منو مثل اون میبینه. اون میتونست همراه عمه تاثیرش رو بزاره… کافی بود اون خاطره رو از ذهنش پاک کنم اونوقت میتونست بهم اعتماد کنه اونوقت دوباره همه چیز برمیگشت. وکیلم باهام تماس گرفته بود و خبر داده بود چندتا آدم کله گنده پیگیره کاره سام شدن…نمیدونستم همچین رابطه هایی هم داره… با این وجود میتونستن خلاصش کنند. تو اتاق کارم نشسته بودمو فکر میکردم. بازپرس بهم گفته بود در شرایط عادی تا رضایت من نباشه علاوه بر مجازات قانونیش بخاطر شاکی خصوصی هم به مجازاتش اضافه میشه.. اما شرایط داشت غیر عادی میشد. قبل از اینکه فرصت رو
از دست بدم باید کاری میکردم. گوشی رو برداشتمو دوباره شماره نازنین رو گرفتم اما کسی جواب نداد. تماس رو قطع کردمو اینبار به پرویز زنگ زدم… شماره جدید نازنین رو از پرویز گرفته بودمو گفته بودم که چقدر قصدم جدیه… با اینکه تو شرایط خوبی نبود از حرفم استقبال کرد. پرویز هم جواب نداده بود. نگران شده بودم یچیزی درست به نظر نمیرسید از جام بلند شدمو شروع کردم به راه رفتن. دوباره شماره نازنین رو گرفتم اینبار بعد از
چند بوق صدای ی مرد رد شنیدم: _سلام… صدا برام آشنا نبود به این فکر کردم که نازنین خواسته مثل ی مزاحم باهام رفتار کنه عصبانی شدمو گفتم: _گوشی رو بده خودش _خودش کیه؟ _گوشی نازنین دست تو چیکار میکنه؟ تو کی هستی اصلا؟ _من جیک هستم… در حال حاظر نمیتونه صحبت کنه آقای محترم باید حدس میزدم بدجور خودشو به اون چسبونده.. گفتم: _من باید باهاش حرف بزنم… تو دخالت نکن _شما چه نسبتی با نازنین دارین؟ کفری شدمو گفتم:هر نسبتی… باید واسه شما توضیح بدم؟ جیک همچنان آروم گفت:نه بحث توضیح نیست… ی اتفاقی افتاده میخوام ببینم به شما ربطی پیدا میکنه یا خیر دلشوره افتاده بود به جونم با تردید گفتم: _من پسرداییش هستم…طو…طوری شده میتونستم صدای نفس های عمیق جیک رو بشنوم که به سختی از بینشون حرفهاش رو میشنیدم…

_خیلی متاسفم… مادر نازنین…

ایشون فوت کردن

_چی؟

تعادل پاهامو از دست دادمو افتادم روی زمین دست آسیب دیدم به سرامیک برخورد کرد و درد تو کل تنم پیچید.دیگه نشنیدم جیک چی گفت. نمیتونستم باورکنم عمه دیگه نیست… اون بهترین زنی بود که تو عمرم دیده بودم. من چطور باید اینو به پدرم میگفتم. چطور…
صورتمو بین دستام گرفتمو شروع کردم به گریه کردن…این بدترین اتفاق ممکن بود.
جیک
یک هفته از فوت مادر نازنین میگذشت و اون هر روز ضعیفتر و رنجورتر میشد.هرشب بهش سرم تزریق میکردم تا از پا نیوفته.بعد از ی دعوای طولانی که با پدرش سر اینکه مادرش رو ببرن اتریش داشت دیگه توانی براش نمونده بود و اصلا حرفی نمیزد.به عقیده پدر نازنین منتقل کردن مادرش کار درستی نبود و اصرار داشت که دانمارک خاک بشه و خودش هم اونجا میموند.به خانواده خبر داده بود تا اونا هم تو مراسم شرکت کنند. ولی نازنین از روز بعد از خاکسپاری بیشتر عصبی و غمگین شده بود و با هیچکس صحبت نمیکرد حتی تنها داییش
که به دانمارک اومده بود اما من بهش حق میدادم… دلیل این کار پرویز برای منم قابل توضیح نبود. اون روز نازنین رو از سر خاک مادرش اورده بودم خونه.
روی مبل تو پذیرایی نشسته بود و زانوهاشو بغل گرفته بود.پدرش کنارش نشست که نازنین بلند شد.دست نازنین رو گرفت و گفت:
_بشین نازنین میخوام باهات حرف بزنم نازنین طبق عادت این ۳روز حرفی نزد و نشست.پرویز به سختی سعی میکرد خودش رو کنترل کنه.اما نازنین
خیره به حیاط خلوت بود.پرویز گفت:
_نازنین…تو تنها کس منی…امید منی زندگیه منی…یا اینجور ادامه دادن خودتو از بین میبری…بامن حرف نمیزنی چون باعث شدم مادرت اینجا باشه…اما این چیزی بود که مادرت میخواست.بارها بهت گفتم اما تو حرفمو باور نداری…نمیدونم دلیلش چی بود یا دنبال چی بود اما این خواسته اون بود…و من دارم سعی میکنم همه خواسته
هاشو برآورده کنم… نازنین کوچکترین عکس العملی نداشت.روی مبل کناری نشستم.پرویز نگاهی به من کرد و ادامه داد: _ی چیز دیگه هم هست که تو باید بدونی…مربوط به توء
۳۷۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن