رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت پنجاه و نه

میدونستم میخواد چی بگه مادر نازنین قبلا دربارش بامن صحبت کرده بود و من همیشه از عکس العمل نازنین میترسیدیم.و این موضوعی بود که پرویز هم در جریانش قرار داشت. پرویز نفس گرفت و گفت:
_به من نگاه کن نازنین جان…

لطفا…

نازنین روشو برگردوند و خیره به چشمای پدرش شد.

پرویز لبخندی زد و گفت: _دختر خوشگلم من تحمل این غم رو تو چشمات ندارم پرویز قطره اشک کنار چشمش رو پاک کرد و گفت:اینم ی خواسته دیگه مادرته…اون…اون میخواست که تو با
آرش ازدواج کنی!
تو ی لحظه با شک به پرویز نگاه کردم.

حتی از نازنین هم متعجب تر شده بودم…

اما این چیزی نبود که مادر نازنین بخواد.

ما بارها باهم حرف زده بودیم به من گفته بود خیلی دوست داره منو نازنین رو کنار هم ببینه…

هیچوقت حرفی از آرش نزده بود.

نمیدونستم تو ذهن اون مرد چی میگذشت. نازنین بعد از چند ثانیه شروع کرد به خندیدن.زانوشو تو بغلش گرفته بود و میخندید استرس زیادی داشتم که چطور برخورد کنه تو ی لحظه نازنین با عصبانیت هرچیزی که روی میز کنار دستش بود رو ریخت رو زمین و جیغ کشید.شیشه قاب عکس دستشو گرفت
و برید.خواستم دستش که خون میومد رو ببینم که نزاشت و بعد از ۳روز سکوت گفت: _جلو نیا… بی اختیار لبخند زدم دلم برای صداش تنگ شده بود.

رو به پرویز کرد و گفت: _ازت بدم میاد…تو کاری کردی مادرم اینجا دور از همه بمونه…تو تو…تو چطور پدری هستی آخه…

پرویز سعی میکرد بهش نزدیک شه اما نازنین جیغ میزد و عقب تر میرفت.

تو ی حمله عصبی بود که تو افسردگی
که نازنین دچارش شده بود پیش میومد…
نازنین دستش که خون میومد رو گرفت و آروم گفت:
_ازتون بدم میاد…من مادرمو میخوام…
رو کرد به پدرش نزدیک شد و گفت:مادرمن هیچوقت درباره زندگیم تصمیم نمیگرفت…اون اون هیچوقت همچین حرفی نزده…من هیچوقت با اون آرش عوضی…تصمیمی که خودتون گرفتین رو نندازین گردن مادرم…
پرویز شکه شد و گفت:چی میگی نازنین؟من واسه چی همچین کاری کنم؟
بغض نازنین شکست اشکهاش روی صورتش ریخت و گفت:
_نمیدونم…شما همیشه از اون میگین…

شایدممیخواین از شرم راحت شین و خودتون رو خلاص کنین…
قبل اینکه بتونم جلوی پرویز رو بگیرم دستش تو صورت نازنین خوابید.نازنین رو پاش بند نبود بخاطر همین افتاد رو پارکت.به سمتش رفتم تا بگیرمش صورتش سرخ شده بود دستمو پس زد خودش بلند شد بدون اینکه بهمون نگاه کنه دویید و از ساختمون خارج شد.پرویز مات مونده بود و به دستش نگاه میکرد.از تنها گذاشتن نازنین تجربه خوبی نداشتم.دنبالش رفتم اما از ساختمون بیرون رفته بود.خوشحال بودم که از این پیشنهاد استقبال نکرده.هرچند
تو شرایطی که نازنین داشت هر پیشنهادی رو رد میکرد.از خونه بیرون رفتم میدونستم کجا پیداش کنم..
نازنین
دست بابا که خورد به صورتم همه چی واسم تاریک شد.حتی بابام.جیک خواست کمکم کنه که نزاشتم..

. نفس کشیدن واسم سخت شده بود دوییدم سمت در ساختمون و به صدای جیک هم اهمیتی نمیدادم.فقط میخواستم برم پیش مادرم فقط اون میتونست آرومم کنه.

کل مسیر دوییدم و اشک ریختم.دستم خیلی میسوخت.آستین پلیورمو بالا زدم خون رو دستم خشک شده بود و وجود باد سرد باعث سوزشش میشد.

با دستمالی که تو جیبم بود دستمو بستم و نشستم بالا سر مادرم.سرمو روی سنگ قبر گذاشتم و بلند بلند گریه کردم.

از همه چی گله داشتم
از همه جا بریده بودم.با ته صدایی که واسم مونده بود گفتم:
_آخه واسه چی مامان؟تو که میدونستی من سام رو دوست دارم…چرا اینو خواستی ازم؟میخواستی اینجوری فراموشش کنم؟

مادر اگه میتونستم اونوقتی که منو راحت گذاشت کنار فراموشش میکردم…مامان…من عاشقشم مامان…توروخدا اینو از من نخواه…آرش اونی نیست که فکر میکنی… من از اون متنفرم… مامانم تنهام گذاشتی منو دردام تنها موندیم مامان…اما دیگه اینجا نمیمونم…اومدم بهت بگم دارم برمیگردم خونمون…همون خونه ای که نفسهای تو توش هست…همون اتاقی که منو بارها اونجا خوابوندی مامان…من میرم اونجایی که عطرت رو نفس بکشم…تو واسه من زیر این ی مشت خاک نیستی مامان..

.تو واسه من تو اون خونه ای…

اونجا منتظر منی..

.قربون
چشمای خوشگلت برم مامانم..

.توروخدا برگرد…

سرمو روی سنگ قبرش گذاشتم و باهاش حرف میزدم دستای یکی شونمو گرفت و بلندم کرد. آرش بود دستشو از روی دوشم انداختمو با نفرت نگاهش کردم. صورتش یکم نامیزون بود به دست راستش که آتل بسته بود نگاه کردم که گفت: _سلام… مجبور شدم اینجوری بیام سراغت تا ببینیم…تو این چند روز مراسم حتی نگاهمم نکردی
با حرص ی قدم سمتش برداشتمو گفتم:
_از جلو چشمم گمشو…
سرش رو پایین انداخت و گفت:باورم نمیشه… خیلی درکش واسم سخته
چرا باید ی همچین اتفاقی میوفتاد؟
سمت قبر مادرم برگشتم که جلوتر اومد و گفت:
_عمه یکی از بهترین آدمایی بود که میشناختم… تو رو هم خیلی دوست داشت نازنین خیلی…

همیشه بهم میگفت حواسم باید بهت باشه
از جوی که توش بودم حالم بهم میخورد برگشتم برم که آرش گفت: _شاید اون شبی که حمله بهش دست داد تو باید کنارش میبودی…

نه بغله ی آدم عوضی تمام وجودم از عصبانیت میلرزید.

با داد گفتم: _دهنت رو ببند… دهنت رو ببند چیزی بود که بارها و بارها بهش فکر کرده بودم و هیچوقت نمیتونستم بخاطرش خودم رو ببخشم.

آرش ی برگه
از جیبش در اورد به سمتم گرفت و گفت:
_برخلاف تو من کاری کردم اون آدم به جزاش برسه… بگیر… بگیر بخونش
چیزی از حرفهاش سر در نمیوردم دستمو سمت برگه دراز کردم که گفت:
_دستت چیشده؟
خواست لمسش کنه که دستمو کشیدم به برگه تو دستم نگاه انداختم.متن ی شکایت بود هرچی بیشتر میخوندم قلبم بیشتر میزد چطور تونسته بود اینکارو بکنه اونم به این وقاحت روبروی من ازش حرف بزنه
گفتم:. _تو چیکار کردی؟

چطور از سام شکایت کردی؟

تو چجور آدمی هستی؟

_نکنه توقع داری به آدمی که به زور وارد خونم میشه و منو به این روز میندازه مدال بدم؟ نگاهی به دست آسیب دیده آرش انداختمو یاد حرف سام افتادم
“هرکی بهت دست بزنه دستش رو میشکونم”
واسه چند ثانیه انگار قلبم گرم شد و ی آرامش خیلی کوتاه وجودمو گرفت که با صدای آرش بهم خورد:
_اون باید ادب بشه… فعلا همونجا میمونه
با حرص گفتم:جزای تعرض و نامردیه تو چیه ها؟
_کدوم تعرض نازنین؟

اون پسر ذهن تو رو مسموم کرده ما فقط داشتیم باهم حرف میزدیم…

نمیگم من بهت نزدیک نشدم… شدم… چون کنار تو خودمو نمیشناسم… اما اذیتت نکردم نازنین… قسم میخورم
صحنه های اون شب یکی یکی از جلو چشمام رد میشد برگش رو پرت کردم سمتش و گفتم: _حالمو بهم میزنی دروغگو…از اینجا گمشو… آرش سمتم اومد بازوم رو گرفت منو نگه داشت و گفت: _من جای تو بودم هیچوقت اینجوری حرف نمیزدم… دستمو از دستش بیرون کشیدم که گفت: _انتخاب با توء… تو میتونی رضایت منو واسه اون پسره احمق بگیری تا خلاص بشه نمیتونستن تحمل کنم سام تو همچین جایی باشه. اون گناهی نداشت فقط از من و عشقش دفاع کرده بود. سرجام
ایستادمو گفتم: _چی از جوون من میخوای؟
آرش زیر گوشم گفت:فقط خودت رو… کافیه به حرف پدرت و وصیت مادرت گوش بدی… اونوقت میبینی همه چیز قشنگتر میشه
چشامو بسته بودم و دستام مشت شده بود با صدای جیک سرمو بلند کردم آرش همینطور کنارم ایستاده بود. جیک به سمتم اومد دستمو گرفت منو سمت خودش کشید و گفت:
_تو چرا انقدر میلرزی دختر؟ رو کرد به آرش و گفت:
_میدونم تو باعث همه این اتفاقاتی… دست از سر نازنین بردار…

عاقلانه فکر کن بزار به زندگیش برسه… از این زن خجالت بکش
جیک به قبر مادرن اشاره کرد آرش بدون توجه به جیک به من نگاه کرد و گفت: _منتظر زنگت هستم
اونوقت از اونجا دورشد. نمیدونستم واسه خودن گریه کنم یا سام… خیلی غمگین تر از قبل بودم. فکر میکردم حداقل یکی از ما داره خوب زندگی میکنه.. ولی حالا فهمیده بودم که زندگی سام هم جهنم شده بود.
جیک بهم نگاه کرد اشکهامو پاک کرد و گفت: _بسته نازنین…اینجوری هیچی ازت نمیمونه… نگاش نکردم دستشو زیر چونم گذاشت سرمو بلند کرد. رومو برگردوندم که رو صورتم دست کشید و گفت: _پرویز نمیخواست اینکارو کنه…ی لحظه کنترلش رو از دست داد پوزخندی زدم ازش جدا شدمو گفتم: _با این کارش منم از دست داد برگشتم که برم دستمو گرفت و گفت: _صبر کن ببینم کجا؟

یعنی چی از دستت داد؟

_من دارم برمیگردم اتریش جیک…همین امشب

_آخه چطور؟

این تصمیم عجولانه دیگه چیه؟

پس مادرت چی؟

به مادرم نگاه کردم لبخندی زدمو گفتم:مادرمن اینجا نیست…تو قلبمه.

_من دارم برمیگردم اتریش جیک…همین امشب _آخه چطور؟این تصمیم عجولانه دیگه چیه؟پس مادرت چی؟ به مادرم نگاه کردم لبخندی زدمو گفتم:مادرمن اینجا نیست…تو قلبمه. ..تو خونمونه…نه اینجا زیر خاک… اومد جلوم بازوهامو گرفت و گفت:منم باهات میام نازنین
شاید بهتر بود دست از این موش و گربه بازی برمیداشتیم. جیک بهم علاقه داشت و منم اینو میدونستم. نمیخواستم دنبال خودم بکشونمش و یا امیدوارش کنم گفتم:
_من به کسی نیاز ندارم…من اونی نمیشم که تو دنبالشی جیک
جیک تو چشام خیره شد و گفت: من دوستت دارم
_اما من ندارم…
سرشو پایین انداخت که ادامه دادم:
_بهترین دوستی بودی که داشتم تو بدترین لحظه هام باهام بودی…اما نمیتونم اونجوری که میخوای دوستت داشته باشم..
جیک لبخند زد و گفت:مهم اینکه به عنوان دوست قبولم داری…
_خب معلومه…تو بهترین دوستمی…
جیک موهامو پشت گوشم گذاشت پیشونیمو بوسید و گفت:
_همینکه وجودم واست مهم باشه کافیه…
چیزی نگفتم ک دستمو گرفت گفتم:آی آی
جیک نگاهی به دستم انداخت و گفت:بیا بریم ببینم چیکار کردی با خودت…
منو سمت شیر آبی که انتهای باغ داشت برد و دستمو زیر شیر آب گرفت.خودمو خیلی نگه داشتم که صدام درنیاد.نمیخواستم بدونه درد داره.لحظه آخر با دستش محکم مچ دستمو گرفت تا شیر آب رو ببنده گفتم:
_آی آی جیک یواش تر…من خونه نمیاما… _میدونم تو رفیق فراریه خودمی
خندم گرفت.درماشین رو برام باز کرد نشستم از صندوق عقب جعبه کمک های اولیه رو اورد.بعد از ضدعفونیه دستم باند رو دور دستم پیچید و گفت:
_تصمیمت واسه رفتن جدیه؟
به حرفهای آرش فکر میکردم. نمیدونستم چطوری میتوتم به سام کمک کنم اما موندنم و فاصله بیشتر از این ازش کمکی بهم نمیکرد. تو آینه به قرمزیه صورتم نگاه کردم و گفتم:
_خیلی جدی _نمیخوای از پدرت خدافظی کنی؟ _نه…خدافظیشو امروز باهام کرد…میتونی وسایلمو برام بیاری؟ جیک که کارش تموم شده بود دستمو لمس کرد و گفت: _هرکار تو بخوای واست میکنم… دستمو بیرون کشیدم و کمربندم رو بستم.جیک اول تماس گرفت و بلیط رو برام ردیف کرد وقتی ۲تا بلیط رزرو
کرد بهش گفتم: _چرا ۲تا بلیط جیک؟تو با من نمیای جیک درحال رانندگی بود گفت:چرا اتفاقا…حتما میام…نمیتونم تنهات بزارم… _من بچه نیستم جیک _منم نگفتم که فقط بچه ها نباید تنها باشن… *سام
تو اون اتاق که آینه دقم شده بود راه میرفتمو فکر میکردم. فریک بهم گفته بود که پدر با استفاده از آدمهایی که میشناخت و نفوذشون تونسته بود حکم بازداشتمو تا قبل از حکم بشکونه… اگه از این خراب شده بیرون میرفتم میدونستم واسه حل این مشکل باید چیکار کنم.خداروشکر پدرم خودش نیومده بود اما شرایط و شرط هاش در عوض حل کردن این مشکل رو توی ی قالب ی نامه به دست فریک رسونده بود تا منم حساب کار دستم بیاد. از این جهنم وارد ی جهنم دیگه میشدم. دوباره میشدم سام ۵سال پیش با وجود اینکه اینبار کتی هم بسته بودن بیخ ریشم و راه فراری ازش نداشتم… اینا اهمیتی نداشت ففط میخواستم دست اون آرش به نازنین نرسه… همین واسم کافی بود. در اتاق لعنتی بلاخره باز شد و سربازی وارد شد. باهم دیگه به سمت اتاق جیسون حرکت کردیم وارد اتاق که شدم فریک با لبخند از جاش بلند شد اما روی صورت جیسون اخم عمیقی به چشم میخورد. دلیل اینهمه خصومتی که بامن داشت رو درک نمیکردم.بعد از کلی کاغذ بازی و امضا و تعهد جیسون عینکش رو
برداشت کاغذی به سمتم گرفت و گفت:
_حواسم همه جا بهت هست… مراقب باش دست از پا خطا نکنی
دیگه واقعا حوصله بحث رو نداشتم کاغذ رو گرفتم سری تکون دادمو از اتاق بیرون اومدم. افسری که پشت در ایستاده بود برگه رو ازم گرفت و ماهم پشت سرش حرکت کردیم. وسایل شخصیم رو گرفتم و از اداره خارج شدیم.سوار ماشین فریک شدم و تو صندلی فرو رفتم خیلی خسته بودم ی شب نبود که خوب خوابیده باشم فریک
حرکت کرد و گفت:
_مادرت خیلی نگرانت شده سام… ما بهش گفتیم تو مسافرتی… پدرت هم اصرار داشت اون چیزی نفهمه… باهاش تماس بگیر
همونطور که چشام بسته بود گفتم: _کار خوبی کردین
_پدرت ازم خواسته بود تا به محض بیرون اومدم بری خونه پیش پدر و مادرت… اما من براش توضیح دادم که تو فعلا نمیتونی از اینجا خارج شی
نفس راحتی کشیدم که فریک ادامه داد: _برای همینم اونو مادرت امشب میان اینجا سرمو بلند کردمو گفتم:چی؟ دارن میان اینجا؟ اونم امشب؟ فریک سر تکون داد. باید حدس میزدم پدرم فرصت سرکوفت زدن به من رو هیچوقت عقب نمیندازه. پس امشب
قراره تبدیل به ی شب مزخرف بشه… فریک جلو آپارتمانم نگه داشت و گفت:ازم خواسته تو بری دنبالشون از ماشین پیاده شدمو گفتم:باشه ساعت و شماره پروازشون رو برام بفرست تنها امیدم حضور مادرم بود که شاید تو آرامشم کمک میکرد *نازنین تو بحث باهاش دیوونه میشدم اون خونسرد آروم حرفش رو میزد اما منو به نقطه جوش میرسوند نمیخواستم فکر
کنه ضعیفم و به کمکش نیاز دارم گفتم: _جیک لطفا جوری رفتار نکن که انگار بدون تو نمیتونم از پس خودم بربیام
_چرا اتفاقا دقیقا میخوام همینطور رفتار کنم…

هنوز یادم نرفته چه بلایی ممکن بود سرت بیاد…

_اون ی اتفاق بود…

حق نداری یادم بیاری…

_خیله خب یادت نمیندازم…و باهات میام بحث تمامه… از عصبانیت داشتم منفجر میشدم.موهامو با کش بالای سرم جمع کردم.جیک زیر چشمی نگاهم میکرد گفت: _چرا موهاتو بستی؟اونجوری بیشتر به چهره عصبانیت میاد جوابش رو ندادم و منتظر موندم تا ی جا بیاسته که دستمو خوند قفل مرکزی رو زد و گفت: _ژست دوییدنم نگیر خانم محترم…از این خبرا نیست… برگشتم سمتش خندید و گفت: _منکه بهت گفته بودم بیشتر از خودت میشناسمت…یادته- حرفشو قطع کردمو گفتم:جیک _بله _لطفا ساکت شو…نمیخوام چیزی بشنوم جیک سکوت کرد و حرفی نزد.میدونستم رفتار درستی نکردم ولی اونم حرص منو دراورده بود به خونه که رسید
سمتم برگشت بدون اینکه نگاهم کنه گفت: _بیا پایین از پدرت خداحافظی کن اما من نمیخواستم گفتم:نمیخوام اینکارو بکنم _من درباره نظر تو حرف نزدم…درباره کاره درست صحبت کردم… اینو گفت و از ماشین پیاده شد.منم از ماشین پیاده شدمو گفتم: _کار درست رو تو تعیین نمیکنی…به کمکت هم احتیاجی ندارم خودم میتونم برم
در ماشین رو بستم و به سمت مخالف خونه راه افتادم.جیک به سمتم اومد بازومو گرفت و برگردوند که خوردم تو سینش.چشمای آبیش قرمز شده بود و به سختی سعی میکرد خودشو کنترل کنه.سعی کردم ازش فاصله بگیرم اما نشد فشار دستش رو بیشتر کرد و گفت:
_مثل یاقی ها رفتار نکن نازنین…صبر منم حدی داره…بچه بازیتو بزار واسه بعد…درست فکر کن اون پدرته…حقشه که بدونه میخوای چه غلطی کنی…حرفمو دوباره تکرار نمیکنم…بریم داخل
دستمو کشید و به سمت خونه برد.لجم گرفته بو.از زور گفتن متنفر بودم.سعی میکردم دستمو نجات بدم اما جیک برخلاف من زور زیادی داشت.عصبی و کلافه گفتم:
_شبیه ی خرس زورگو زور داری…ول کن دستمو اه واضح سعی میکرد خندش رو پنهان کنه کلید انداخت و گفت: -انقدر غر نزن برو داخل…
وارد خونه شدم سریع به سمت اتاقم رفتمو درو قفل کردم.صدای صحبت جیک و پدر میومد.سریع چند دست لباس و وسایل ضروریمو ریختم تو کولم.سیوشرت و شلوارمو پوشیدم کولمو روی کولم انداختم و کارتهای اعتباریمو چک کردم ی یادداشت نوشتم روی میزم گذاشتم.صدای مخالفت پدر رو میشنیدم.آروم پنجره اتاق رو باز کردم و
از پنجره خارج شدم و سمت خروجی خونه دوییدم.باید به جیک میفهموندم نمیتونه به نازنین زور بگه

. ******
جیک
حسابی اعصابم رو بهم ریخته بود این برخورد لازم بود تا بفهمه من به وقت خودش خوب میتونم مهارش کنم.وارد ساختمون که شدیم نازنین دویید توی اتاقش از صدای تیک در متوجه شدم که درم قفل کرده.پرویز به سمت اتاق نازنین میرفت.جلوش رو گرفتم که گفت:
_کجا بود؟ _رفته بود پیش مادرش پرویز ناراحت روی مبل نشست و گفت:هیچوقت خودمو نمیبخشم که دست روش بلند کردم…اون خیلی حساسه…

میدونم نمیبخشتم کنارش نشستم و گفتم:حق دارین…اون شما رو نبخشیده… میخواد برگرده اتریش پرویز بلند شد و گفت:چی؟اما برای چی؟اونکه مادرش اینجاس…من اینجام
۳۸۰ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن