رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت پنجاه و سه

 

-اما اخه حالا حرف زدن تو با ارش چقدر میتونه اذیتش کنه که باهات بهم بزنه

رومو از الیس برگردوندم که گفت:نازنین تو که کاری نکردی مگه نه؟

-من نمیدونم الیس چیزی یادم نمیاد مست بودم…فقط تا قبل خونه ارش یادمه…درست درمون تو ذهنم نمیاد لعنتی

-تو اونجا چیکار داشتی اخه…تعریف کن ببینم…

کل ماجرا رو براش تعریف کردم که الیسیا چشماشو بست و گفت:

-لعنت به این شانس…این چه بلایی بود اخه

به اتاق مادرم خیره شدمو گفتم:

-الان فقط مادرمو میخوام…

-خب سام چی؟کاری نکرده باشه با این پسره احمق

-نمیدونم…باهاش تماس گرفتم جواب نداد

-بزار من با سام تماس بگیرم 

-نمیخواد زنگ بزنی چی بگی لازم نکرده…

-بابا میگم تو جواب منم نمیدی…ازش میپرسم پیدات کرده یا نه نگرانم اینا

الیسیا شماره رو گرفت اما اونم جواب نمیداد.شماره تماس خونه هم همینطور بود.با انگشتای دستم بازی میکردم میخواستم جلو نگرانیمو بگیرم.اما سر زنگ سوم جواب داد.الیسیا گوشی روی اسپیکر گذاشت و گفت:

-الو…سام

صدای ضعیف سام رو که شنیدم قلبم لرزید دلم میخواستش خیلی زیاد.

-بله؟

-سلام چطوری؟

-پشت فرمونم الیس…چیزی شده؟

-نه…زنگ زدم بپرسم نازنین رو پیدا کردی؟جواب منم نمیده

واسه چند ثانیه صدای تند نفس های سام رو میشنیدم در نهایت گفت:

-نه پیداش نکردم…من نازنین خودمو واسه همیشه گم کردم

صدای بوق ممتد گوشی نشون از قطع کردن تماس بود.اروم قطره اشکی که کنار چشم میومد رو پاک کردم.الیس هم که سکوت منو دید حرفی نزد.چشمامو بستم.اوه خدا چقدر سخت بود واسم شنیدن صداش حالمو بدتر کرد.دکتر هنریک به سمتمون میومد الیسیا تا اونو دید با تعجب گفت:

-این اینجا چیکار میکنه؟؟

فرصت نشد جوابشو بدم جیک بهمون رسید الیس سلام کرد جیک هم جوابشو داد.رو به من کرد و گفت:

-بهتری؟؟

سرمو تکون دادم با دست به پدرم اشاره کرد و گفت:بریم

الیسیا با من خداحافظی کرد و رفت.منو جیک پیش پدرم رسیدیم که اونسمت سالن به پنجره تکیه داده بود.دستشو گرفتم برگشت سمتمون که جیک گفت:

-اقای راد اومدم بهتون خبر انتقال همسرتون رو بدم…هماهنگیای لازم تا اخر هفته کامل میشه و میتونیم همسرتون رو به کلینیک تخصصی انتقال بدیم…

-اقای راد اومدم بهتون خبر انتقال همسرتون رو بدم…هماهنگیای لازم تا اخر هفته کامل میشه و میتونیم همسرتون رو به کلینیک تخصصی انتقال بدیم…

لبخندی زدمو گفتم:فک نمیکردم به این سرعت اماده بشه…ازتون ممنونم استاد

با نگاهش غافلگیرم کرد رومو سمت پدرم برگردوندم که اونم خوشحال بود و از جیک تشکر کرد.جیک زیر روپوش سفید بیمارستان پیراهن ۴خونه زرشکی تنش بود با شلوار مشکی.همیشه جذابیتش رو دوست داشتم.جیک سمت من اومد و گفت:

-یک دقیقه…

به سمتش رفتم که اون ی قدم به سمتم برداشت بازومو گرفت و با لبخند گفت:

-همه چی درست میشه خب؟؟این انتقال خیلی به نفع مادرته…دکترای اونجا بیمارای بدتر از وضعیت مادرت رو هم مداوا کردن…پس ازت توقع دارم خودتو نبازی…محکم باشی خب؟؟

سرمو تکون دادم که ادامه داد:و سعی کن کم کم خودتون رو برای سفر اماده کنید…زمان زیادی نیست

-بله…ممنونم

-نیازی به تشکر نیست همینکه بخندی کافیه…فعلا

جیک روشو برگردوند و دور شد.ته دلم خوشحال بودم که همه بهم درباره مادرم امیدواری میدادن اما دلم خیلی هوای سام رو کرده بود.

                                 *

سام

پلکای سنگینم رو به زور باز کردم رو تخت افتاده بودم و همه تنم درد میکرد صدای جان رو شنیدم که گفت:

_بلاخره چشمات رو باز کردی… نترکی تو پسر

میخواستم از جام بلند شم ولی درد بدی تو دستم حس کردم. 

نگاهی به دستم انداختم روی پنجه هام متورم بود و زخمی شده بود. جان کنارم نشست کمک کرد بشینم و گفت:

_بهتری؟ 

نمیدونستم چطورم… سری تکون دادمو گفتم:

_ساعت چنده؟ 

جان لیوان آبی دستم داد و گفت:

_به وقت غر غر کردن پدرت… گوشیت داغون شد انقدر زنگ زد… 

کلافه و داغون بودم اصلا دلم نمیخواست صدای اونو بشنوم. دیشب بعد از اینکه رفتم سراغ آرش تمام عذابی که میکشیدم رو سرش خالی کرد. وقتی از حال رفت از خونش اومدم بیرون و تنها جایی که داشتم خونه جان بود. وقتی منو با اون حالم دید حسابی ترسید براش از بدبختیم گفتم اونم مثل من باورش نمیشد. دکمه پیراهنم رو باز کردم که جان گفت:

_پاشو برو ی دوش بگیر

با نا امیدی گفتم:نازنین بهم زنگ نزد؟ 

جان سری تکون داد و گفت:

_با این رفتاری که تو کردی… بایدم زنگ بزنه

حوصله نصیحتاش رو نداشتم بلند شدمو گفتم:

_تو یکی دیگه خفه شو… تو هیچی از درد من نمیفهمی

خودم انداختم تو حمام و با لباس رفتم زیر دوش… سرم داشت میسوخت… سخت بود باورش واسم… عطر تنش رو هنوز روی بدنم حس میکردم. دلم نمیخواست به تنم دست بزنم که بوش ازم جدا نشه.

از حمام بیرون اومدم از کمد جان لباس برداشتمو پوشیدم که گوشیم زنگ خورد با حرص سمت تلفنم رفتم پدرم بود. جواب دادم:

_باز چیشده بند کردی به من؟ باز کجا من مقصرم؟ 

پدرم نفس گرفت و گفت:بیا بیمارستان… کتی داره مرخص میشه

بدون حرف دیگه ای تماس رو قطع کردم سوییچمو از روی میز برداشتمو سمت در رفتم جان گفت:

_کجا داری میری؟ 

_میرم همون قبرستونی که بودم

از خونه اومدم بیرون و به سمت بیمارستان رفتم. تو بیمارستان با هیچکس حرفی نزدم سریع به کارها رسیدم و کتی رو گذاشتم تو ماشین به پدر و جینا حتی نگاهم ننداختم. 

ی تلنگر میتونست منو منفجر کنه برای همین نمیخواستم بهونه دستشون بدم. کتی رو از بیمارستان اوردم خونه خودم.رو تخت درازکشید پتو رو کشیدم روش که دستمو گرفت و گفت:

-پیشم باش سام…نرو

از دیشب فکر و خیال حسابی داغونم کرده بود. توان ایستادن هم نداشتم دستمو بیرون کشیدمو گفتم:

-استراحت کن…من باید برم

کتی حرفی نزد و چشماشو بست. از خونه اومدم بیرون.فضای بسته نفسم رو بند میورد.همش تو فکر نازنین بودم ی نگاه به دست باند پیچی شده خودم انداختم دیگه دردشو حس نمیکردم.بعد از رفتن نازنین برگشتم خونه آرش و حسابی زدمش اون عوضی رو انقدر زده بودمش که از حال رفت.نمیدونستم و واسم مهمم نبود که چه بلایی سرش اومده.انقدر به دیوار کوبیده بودم دستمو  نمیتونستم تکونش بدم.سوارماشین شدم و حرکت کردم.مدام چشمهای معصوم نازنین جلو چشمم بود چطور میتونم ازش بگذرم؟چطور ازش دست بکشم؟اما تمام اتفاقات دیشب مثل خوره به جونم بود.اون لحظه ای که دستش دور بدن نازنین حلقه شد و از زمین بلندش کرد اون لحظه که خودشو بهش نزدیک کرد.اون صحنه هایی که قبلا دیده بودم مثل ی فیلم جلو چشمم میومد.تحمل نداشتم با این خیانت زندگی کنم.فریاد بلندی از سر ناچاری کشیدم که اشکهام سرازیر شد.تحمل زندگیه بدون نازنین واسم مثل مردن بود.تلفنم زنگ میخورد.توجه ای بهش نکردم دلم میخواست هیچ جا نباشم.برای بار دوم هم زنگ خورد.سرم داشت میترکید به صفحه موبایل نگاه کردم.الیسیا بود.یهو نگران شدم نکنه واسه نازنین اتفاقی افتاده باشه.تا خواستم جواب بدم قطع شد.یاد دیشب افتادم که گذاشتم تنها بره تو اون ساعت از شب.لعنت به من اگه اتفاقی واسش میوفتاد چی…

تلفنم دوباره زنگ خورد جواب دادم که الیسیا گفت:

-الو سام

-بله؟؟

-سلام چطوری؟

حوصله احوالپرسیو نداشتم گفتم:

پشت فرمونم الیس…چیزی شده؟

-نه زنگ زدم بپرسم نازنین رو پیدا کردی؟جواب منو نمیده

داغ قلبم عمیق تر شد.فکر میکردم الیس خبری از ناز بهم میده…سرمو به صندلی تکیه دادمو گفتم:

-نه پیداش نکردم…من نازنین خودمو واسه همیشه گم کردم

تماس رو قطع کردمو گوشیو صندلی بغل انداختم.نازنین کجا بود؟با اون حالش کجا رفته بود؟یاد قرمزی و کبودیه پوستش افتادم اتیش گرفتم.گاز دادم با سرعت میرفتم وقتی به خودم اومدم روبرو خونه نازنین بودم سرمو روی فرمون گذاشتم و نفس کشیدم.تو کجایی دختر…

نگاهی به تراس اتاقش انداختم.یاد شبهایی افتادم که زیر پنجره اتاقش وای میستادم وقتی چراغ اتاقش خاموش میشد منم میرفتم.کاش همه این اتفاق ها خواب بود کاش نازنین فقط واسه خودم میموند.دوباره سرمو روی فرمون گذاشتم.نمیدونم چند دقیقه بود که اونجا بودم که ی تاکسی کنار خونه پارک کرد و نازنین از ماشین پیاده شد.صدای ضربان قلبمو میشنیدم.چقدر دلم براش تنگ شده بود.سرشو انداخت پایین توی کیفش دنبال چیزی میگشت موهایی که عاشقش بودم ریخته بود رو صورتش.دستم رفت سمت قفله ماشین و بازش کردم.نازنین کلیدشو تو دستش گرفت و به سمت در حیاط رفت.نمیتونستم جلو خودمو بگیرم که نرم سمتش.پامو از ماشین بیرون گذاشتم ی نیرویی منو به سمتش میکشید اما تو ی لحظه به خودم اومدمو سریع نشستم تو ماشین و بدون اینکه نگاهش کنم دنده عقب گرفتم و از کوچه بیرون اومدم.

نازنین

۴روز از بستری شدن مادرم میگذشت و ما روز بعد پرواز داشتیم.حال مادرم بهتر بود اما از سام هیچ خبری نبود.حتی ی زنگ و یا یک پیام هم ازش نداشتم.دلم خیلی شکسته بود.فکر نمیکردم واقعا ازم دست بکشه چطور میتونستم باهاش حرف نزنم نبینمش.تو حیاط بیمارستان کنار الیسیا نشسته بودم و طبق عادت همیشگیم شمایل گردنبند هدیه سام تو دستم بود.گفتم:

-الیس من فردا میرم…یعنی سام رو ندیده برم؟یعنی میتونم؟

الیس به سمت من رو کرد و گفت:

-کی گفته؟منکه از همون اول دارم بهت میگم برو باهاش حرف بزن…بگو که داری بخاطر بیماری مادرت میری…بگو که اشتباه کرده درباره تو

-اما الیس اون غروره منو شکسته…به من تهمت زده…چطوری خودم دوباره برم سمتش؟

-نازنین مگه تو عاشقش نیستی؟عشق که این چیزا سرش نمیشه…باید واسه نگه داشتنش تلاش کنی…

حرفی نزدم.تو این چند روز به عمق علاقم نسبت به سام پی برده بودم اما دلم ازش گرفته بود اونم خیلی زیاد.الیسیا ادامه داد:

-با غد بازی و سکوت کردن هیچی درست نمیشه…اون سراغتو نگرفته؟خیله خب تو برو سراغش…تو واسش توضیح بده…مطمئنم وقتی بفهمه جریان چی بوده خیلی شرمنده میشه…

حرف های الیس درست بود.یاد صحبت های دیوید افتادم.اینکارو میکردم بخاطر هردوتامون اینکارو میکردم.الیسو بغل کردمو گفتم:

-دلم واست خیلی تنگ میشه سی سی…با کی درد و دل کنم وقتی تو نباشی

الیس محکمتر بغلم کرد و گفت:اینجوری نگو دلم میگیره ا…زودی برمیگردین…مادرت حالش خیلی زود خوب میشه

-اوهوم امیدوارم

-میخوای من باشم باهم بریم پیش سام؟

-نه…میخوام تنها باهاش حرف بزنم

افرین خوشگلم بهترین کارو میکنی…مراقب خودت باش نازنین جونم…خیلی دوست دارم باهام در تماس باش

الیس رفت و منم رفتم بالا سمت اتاق مادرم که الان دیگه به بخش منتقلش کرده بودن.چند ضربه به در زدمو وارد شدم:

-حال مادرجونیه من چطوره؟

پدرم رو مبل راحتی کنار تخت مادرم نشسته بود و بهم لبخند میزد.کنار تختش نشستم و دستشو بوسیدم بهم لبخند زد و گفت:

-مگه ادم میتونه صورت ماه تورو ببینه و خوب نباشه دخترم؟

خودمو لوس کردمو گفتم:نچ نج …نخیرم

پدرم پرسید:اماده ای دخترم؟وسایلت رو برداشتی؟همه چی درسته؟

-اوهوم بابایی نگران نباش…فقط ی کار کوچیک مونده که میرم انجامش میدمو میام.

-چه کاری بابایی؟؟

-به یکی ی توضیح بدهکارم…انجامش میدمو میام…

پدرم حرفی نزد اما مادرم نگاهشو ازم برنمیداشت چشمکی زدمو لپشو بوسیدم و از اتاقش بیرون اومدم.

کت چرمم رو روی بافت کوتاهم پوشیدم سوییچ ماشین برداشتم و از بیمارستان خارج شدم.هوا تاریک شده بود.سوارماشین شدم و به سمت خونه سام حرکت کردم.حالا که به سمتش میرفتم هیچ شکی نداشتم مطمئن بودم کار درست رو انجام میدم.این یک رابطه معمولی نبود که اینجوری به سادگی بهم بریزه.به اپارتمانش که رسیدم تو آینه ماشین به خودم نگاه کردم ی نفس عمیق کشیدم و از ماشین پیاده شدم.امیدواربودم که خونه باشه.پله ها رو طی کردم و پشت در واحدش ایستادم و زنگ زدم.قلبم تند تند میزد صداش اومد:

-کیه؟

چقدر دلم برای این صدا تنگ شده بود از جلو چشمی رفتم کنار تا نبینتم.بعد از چند ثانیه در و باز کرد.به سمتش برگشتم.همه وجودم لبخند شد که رو لبم اومد چقدر با ته ریش جذاب تر شده بود چقدر دلتنگش بودم.خشکش زده بود از دیدنم میتونستم حیرتو دلتنگیش رو تو چشاش ببینم جلو در ایستاده بود و نگام میکرد دهن باز کردم تا حرف بزنم که صدایی شنیدم:

-کیه سام؟

خشکش زده بود از دیدنم میتونستم حیرتو دلتنگیش رو تو چشاش ببینم جلو در ایستاده بود و نگام میکرد دهن باز کردم تا حرف بزنم که صدایی شنیدم:

-کیه سام؟

بعد از صدا متعاقبا صاحب صدا هم اومد.کتی با ی تاپ و شلوارک جین و موهای بلوندش کنار سام ایستاد تا منو دید دستاشو دور بازوی سام حلقه کرد و گفت:

-ا..نازنین اومده…بیا تو عزیزم!ما هم حوصلمون سر رفته بود

مات بودم.تو ی لحظه خالی شده بودم از هرچی که تو ذهنم اماده کرده بودم از هر حرفی که میخواستم بزنم.پوچ شده بودم پوچ و خالی.سام دستشو از دست کتی بیرون کشید و گفت:

-چیشده نازنین؟بیا تو

از جلو در کنار رفت لبخندی به کتی که سعی میکرد هرچی بیشتر به سام بچسبه زدم و بدون هیچ حرفی چرخیدم سمته پله ها و سریع از پله ها پایین رفتم.صدای پای سام رو از پشت سرم میشنیدم نمیخواستم ببینمش دیگه نمیخواستم ببینمش…عمر علاقش بهم به همین اندازه کوتاه بود.رسیدم به ماشین دزدگیر و زدم اما تا خواستم سوارشم بهم رسید و بازومو گرفت.بازومو از دستش بیرون کشیدمو گفتم:

-به من دست نزن عوضی…نزن

دستشو عقب کشید و گفت:واسه چی اومده بودی اینجا نازنین؟

لبخندی زدمو گفتم:هیچ فرقی نداره…تو فکر کن خریت…حماقت…

سام عصبی خندید و گفت:خریت که کار منه…

در ماشینو باز کردمو گفتم:خواستم ببینم تا تمومش کنم…همونطور که تو دیدیو بریدی..

دستشو تو موهاش کرد و گفت:واسه توجیه کاره خودت منو متهم نکن…قضیه کتی اصلا اینجوری که تو فکر میکنی نیست

با مشت زدم تو سینش هلش دادمو گفتم:

_تو چقد پستی عوضی…توجیه کدوم کارم؟ازت متنفرم ازت متنفرم 

سام فقط نگاهم میکرد قبل از اینکه اشکام بریزه سوار ماشین شدمو گاز دادم.تمام دنیا دور سرم میچرخید.تو این چند روز خیلی سعی کردم باورنکنم رابطمون بهم خورده ولی نشد اما حالا دیگه باور کردم با همه جونم باور کرده بودم که سام دیگه مال من نیست.دیگه ازم بریده بود.اشکهام دیدمو تار کرده بود.ماشینو زدم کنار و پیاده شدم هوای ازاد که بهم خورد بغضم کامل شکست و صدای گریم بلند شد کنار جدول خیابون نشستم و گذاشتم اشکهام بیاد تا سبک شم.چون بعد از اون اشکها هیچی از سام نباید تو خاطرم میموند.انگار که اون قطره های اشک خاطراتم با سام بود که میریخت.حسه درد عجیبی تو سرم داشتم اروم از جام بلند شدمو سمت ماشین رفتم.موبایلم زنگ میخورد.استاد هندریک بود.برای بار سوم موبایلم زنگ خورد جواب دادم:

-بله؟

-نازنین؟کجایی؟…زیاد تماس گرفتم جواب ندادی

درد سرم خیلی زیاد شده بود به سختی گفتم:

-من…من بیرون بودم…نشنیدم.چیزی شده؟

-نازنین حالت خوبه؟

چشامو بستم با درد گفتم:نه…من خوب نیستم…نیستم

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن