رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد

دوباره با دیدن اون همه چیز برام زنده شد

نگاهی به نازنین انداختمو راه افتادم.

جیک با قیافه ای جدی به سمت خونه میومد من به کسی حساب پس نمیدادم اما دلم نمیخواست بخاطر من به نازنین چیزی بگه.از کنارش که رد شدم گفتم:
_شب بخیر استاد… اونم سرشو تکون داد.وارد خیابون شدم سرمای بیرون سرگیجم رو بیشتر میکرد.دست بلند کردم و ی تاکسی
گرفتمو منتظر شدم.هر خری که میخواست باشه باشه اگه فقط ی داد سر نازنین میزد خودم خفش میکردم
جیک
بعد از اونهمه تماس و جواب ندادن نازنین خیلی نگرانش شدم.سریع سوار ماشین شدمو سمت خونش رفتم.وقتی رسیدم چراغای خونه روشن بود.پس یعنی تو خونه بود.از ماشین پیاده شدم و سمت خونه رفتم که در ساختمون باز شد و سام اومد بیرون.سرجام ایستادم.این اینجا چیکار میکرد؟تو یک لحظه عصبانیت همه وجودمو گرفت اما خودمو کنترل کردمو کاری نکردم.سام از کنارم رد شد و بهم شب بخیر گفت.میتونم اعتراف کنم جذبه اون خیلی بیشتر از چیزی بود که تو این سن باید داشته باشه.نازنین عاشق ی آدم خاص شده بود.اون که از ساختمون خارج
شد نازنین دم در اومد و گفت: _جیک…چیشده؟اینجا چیکار میکنی؟
کلافه بودم.ی حسی تو خودم حس میکردم که تا الآن تجربش نکرده بودم…حسادت…مالکیت…نمیدونم اسمش چی بود ولی منی که همیشه آروم بودم رو داشت عصبی میکرد.یک قدم جلو رفتمو گفتم:
_از همه مهمونات میپرسی تو اینجا چیکار میکنی؟ نازنین از جلو در کنار رفت و گفت: _هرکسی که یهو و سر زده بیاد دم خونم آره چند قدم نزدیکتر رفتم نازنین رفت داخل خونه و گفت: _سردمه جیک…بیا داخل! داخل ساختمون شدمو در و بستم.نازنین سمت آشپزخونه رفت و ی پارچه اورد روی سرامیک نسکافه ریخته
بود.جلوتر رفتمو گفتم: _چه خبره اینجا؟اینا چیه؟
نازنین همونجوری که سرامیک رو تمیز میکرد گفت: _نسکافه ریخته…لیوان شکست ریخت _چرا؟ نازنین دستمال رو انداخت بلند شد سمت من و گفت: _داری بازجویی میکنی؟ نمیدونم چم بود ولی کلا عصبی بودم گفتم: _اگه وقت کردی ی نگاه به گوشیت بندازی میفهمی بازجوییه یا چیز دیگه… نازنین به سمت اتاقش رفت و با تلفنش برگشت نگاهی به صفحش انداخت و گفت: _تو ۱۵ بار به من زنگ زدی؟واسه چی؟ لبخندی زدمو گفتم:اگه جواب یکیش رو میدادی میفهمیدی… نازنین گوشیو روی کاناپه گذاشت و گفت:من متوجه نشدم…معذرت میخوام به اطراف اشاره کردم و بیشتر به کاناپه و نسکافه و گفتم: _کاملا معلومه…شما فرصت نداشتی جلوم ایستاد و گفت:منکه معذرت خواستم…دیگه تیکه انداختنت واسه چیه؟ _تیکه ننداختم…واضح حرف زدم _واضحتر حرف بزن بفهمم… _این پسره اینجا چیکار داشت؟ _این پسره که میگی اسم داره…تازه من نمیدونستم واسه ه رفت و آمدام با دوستام باید از شما اجازه بگیرم جلوم ایستاد و گفت:منکه معذرت خواستم…دیگه تیکه انداختنت واسه چیه؟

_تیکه ننداختم…واضح حرف زدم

_واضحتر حرف بزن بفهمم…

_این پسره اینجا چیکار داشت؟

_این پسره که میگی اسم داره…تازه من نمیدونستم واسه ه رفت و آمدام با دوستام باید از شما اجازه بگیرم
لحنش تلخ بود خیلی تلخ انقدر که حس کنم نباید دیگه اونجا باشم.شایدم حق با اون بود و من زیاده روی کرده بودم.سری تکون دادمو گفتم:
-درسته…حق با توء…ببخشید که نگرانت شدم برگشتم سمت در و ازش خارج شدم.نازنین خودشو بهم رسوند دستمو گرفت و گفت: _من معذرت میخوام…بد صحبت کردم باهات…تو تنها کسی هستی که نگرانمه…بیا داخل کافی بود همینکه بدونه من فقط نگرانش هستم و نمیخوام آسیبی بهش برسه کافی بود.برگشتمو باهاش رفتم
داخل خونه
*سام
دقیقا روبروی در خونه تو تاکسی نشسته بودم و منتظر شدم تا ببینم کی از خونه میاد بیرون.حدودا ۲۰ دقیقه بعد از خونه بیرون اومد و خیلی هم عصبی بود خوشحال شده بودم که داره میره معلوم بود نازنین ی جواب درست و حسابی بش داده تو همین حالات بودم که نازنین رو دیدم از خونه اومد بیرون دست جیک رو گرفت و باهاش صحبت کرد بعدش هم برگشتن داخل خونه.حرص و نفرت دوباره برگشت به جونم.چرا اومد دنبالش چرا نزاشت بره؟چرا برش گردوند تو خونه باهاش یجا نفس میکشه…اصلا اون واسه چی اومده خونه نازنین؟انگار واسه همون چند ساعت فراموش کرده بودم چیا اتفاق افتاده…فراموش کرده بودم نازنین رو از دست دادم.مثل ی خواب شیرین بود تنها نشونش که مطمئن میشدم خواب نبوده دست باند بستم بود.روی باندم دست کشیدم میشد رد ظریف دستای نازنین رو توش دید.اما نه نمیخوام ببینم…نمیخوام داشته باشمش.باند دستمو باز کردمو انداختم بغل دستمو
گفتم:
– حرکت کن آقا
انگار میخواستم از خودمم هم فرار کنم.بودن با نازنین و کنارش بودن همه چیز رو از یادم برده بود.اینکه چجوری اونو از دست دادم و اون چطوری ازمن گذشت.به خودم فکر کردم… به کاری که پدرم باهام کرده بود.من بخاطر شکایت آرش پیشش کوچیک شده بودمو حالا اون هرکاری میخواست میکرد.مثل راه انداختن اون نمایش مسخره واسه نشون دادن نامزدی منو و کتی. اصلا حوصله خونه با آدمای داخلش رو نداشتم روبروی آپارتمان جان از
تاکسی پیاده شدم. زنگ خونه رو زدم.جان در رو باز کرد و وارد آپارتمان شدم.بدون اینکه حرفی بزنم ولو شدم روی کاناپه توی حال.جان دست به کمر ایستاده بود نگاه به صورت و دستم انداخت و گفت:
_باز چه غلطی کردی؟این چه قیافه ایه؟ نگاش کردم یهو تمام عصبانیتم رو خالی کردمو گفتم: _من احمقم جان…انقدر احمق که فقط تو کتابا باید بنویسن…رسما دیوونه شدم…میدونم اون با یکی دیگس.. اما ادامه میدم…خیلی چیزا رو با چشمم دیدم ولی از یاد میبرم…اون..اون…وقتی میبینمش دیگه هیچی جز اون
واسم مهم نیست جان… اینو گفتم سرمو بین دستام گرفتم.جان به سمتم اومد کنار پام نشست و گفت: _خب اینا طبیعیه…تو عاشقشی دیوونه نگاش کردم که ادامه داد: _خودت بودی که همیشه بهم میگفتی عشق منطق نداره. یهو یموقع و یجا دیدی کسی که نیمه قلبتو کامل میکنه پیدا کردی…پسر…تو اون نیمه رو تو دستات داری…چطور
نمیفهمی که بدون نازنین چیزی ازت باقی نمیمونه…
کلافه سرمو تکون دادمو گفتم:منطق آره…ولی اینکه خودمو بزنم به کوری واقعا خریت محضه…پسر من با چشمای خودم دیدم نازنین اومد دست جیک رو گرفت و بردش تو خونه…
جان رو زانوهاش نشست و گفت:خب…رفتاره اون باهات چطوری بود؟اصلا دیدتت؟
یاد لحظه ای که ازم خواست برم تو خونه افتادم.جریان رو برای جان تعریف کردم جان با دو تا لیوان نوشیدنی اومد خندید و گفت:
_خب خله…من اگه ازت متنفر باشم…تو رو رات میدم تو خونم؟؟دستتو برات پانسمان میکنم؟این فقط تو نیستی که هنوز عاشقی…نازنینم فراموشت نکرده
یاد نفس های عمیقش وقتی افتادم روش افتادم لیوان رو سر کشیدم و گفتم: _اونم هنوز به من حس داره…اینو از تک تک حرکاتش میفهمم…اما هیچی بهم نمیگه…اصلا نمیگه که پشیمونه… یا نمیگه که مشگلش چیه که انقدر غمگینه…اینطوری من چطور ادامه بدم جان…
_باید زمان بدی سام…زمان بده به خودت و اون _نمیتونم…وقتی چشماشو میبینم همه چی از یادم میره…
واسم میشه همون دختری که حاضر بودم جونمو واسش بدم…دلم میخواد بهش نزدیک شم و تو بغلم اونو نفس بکشم…تو نمیدونی اون بدون اینکه بخواد چه آتیشی به دل من میزنه…
جان فنجونش رو پایین گذاشت و گفت: _میخوای من با نازنین حرف بزنم بفهمی موضوع چیه تا خیالت راحت شه؟ سرمو تکون دادمو گفتم:نه نمیخام…دیگه تا خودش نخواد واسم توضیح بده نمیرم سمتش _مطمئنی؟ سرمو تکون دادم که جان خندید و گفت: _میگم…داماد فراری…عروس خانم گوشیمو سوزوند انقد بهم زنگ زد با غضب نگاهش کردم که گفت:گوشیه تو کجاست مگه؟ با بی حوصلگی کتمو در اوردم و گفتم:خاموشه…تو ماشین جان دوباره خندید و گفت:دیدم عروس فرار کنه ولی داماد نه دیگه.. خیز برداشتم بزنمش که پاشد و در رفت
***
نازنین ی فنجون قهوه درست کردمو گذاشتم جلو جیک.
نمیتونستم بفهمم چشه عجیب تو خودش بود و انگار ناراحت.تابحال اینجوری ندیده بودمش.قهوه رو که گذاشتم متوجه حضورم شد و تشکر کرد.رو کاناپه روبرویی نشستم و گفتم:
_خب…نگفتی چیکارم داشتی؟ طرز نگاهش عوض شده بود جوری بود که معذبم میکرد. با فنجون قهوش بازی کرد و گفت:
_خواستم بهت ی پیشنهاد بدم…فک کردم اگه سرت گرم باشه کمتر اذیت میشی…تنهایی تو این خونه منو نگرانت میکنه…نمیتونم بهت فکر نکنم…به پدرت قول-
حرفشو قطع کردم و گفتم:از من چی میخوای جیک؟ _میخوام که برگردی آزمایشگاه
شوکه نگاهش کردم و گفتم:با این روحیه افتضاحم؟من اصلا تمرکز ندارم جیک…میدونی اگه ی اشتباه کوچیک کنم چی پیش میاد؟
_من به تو اعتماد دارم _اما خودم ندارم…من به فرصت نیاز دارم…زمان باید دردمو کم کنه…البته اگه بتونه جیک پاشد و کنارم نشست دستمو توی دستش گرفت و گفت: _اینطوری نمیتونم بیشتر مراقبت باشم…نمیتونم افکار مزاحم رو از سرت بیرون کنم…بهت آرامش بدم با فکر به کلمه آرامش یاد چند ساعت پیش افتادم.چطور حضور سام بهم آرامش داده بود و آروم بودم.جیک ادامه
داد:
_من نمیخوام به تو صدمه ای برسه…نمیخوام دوباره تو اون اوضاع و احوال ببینمت
_کسی قرار نیست به من صدمه بزنه
_نازنین…تو با فکر به گذشته و چیزایی که گذروندی فقط خودتو عذاب میدی
صاف نشستم و گفتم:
_ی دیقه…تو داری به موضوع خاصی اشاره میکنی درسته؟
_موضوع خاص این روزا دور تو زیاده…فقط ازت میخوام در برابرشون وایسی…نگذاری دوباره ناراحتت کنه…چون من نمیزارم
حدسم درست بود.گفتم:تو مشخصا داری به رابطه تموم شده من و سام اشاره میکنی… جیک حرفی نزد به چشمام خیره شد که گفتم:
_تو نگرانه منی…میدونم میفهمم…چون دوستمی…ولی ی چیزیو میخوام که بینمون روشن شه…اول اینکه تو شرایطی هستم که
هیچ چیز نمیتونه حال منو بدتر از اینکه هست بکنه،دوم اینکه من هیچوقت کارایی که باهام میکنن و نامردی ها رو یادم نمیره…غرورم واسم مهمتر از هرچیزیه…
به اینجا حرفم که رسیدم جیک لبخند زد ادامه دادم:
_اما میخوام اینو بدونی…چون تو کسی هستی که تو بدترین شرایطم کنارم بودی…بهترین دوستمی…میخوام بدونی رابطه من با سام ی رابطه عادی و گذرا نبود.اون کسی بود که قلبمو به دست اورده بود و عشق رو بهش داده بود.و حالا هم همون کسیه که همون قلب رو شکسته…من چه بخوام چه نخوام اون همیشه اینجاست…من دوباره به اون نزدیک نمیشم اما توانایی اینم ندارم که اونو از خودم دور کنم…بعضی وقتا مرهم درد آدما…همونایی هستن که این
درد رو بهش دادن…
میخوام که بدونی من نمیتونم از دوست داشتنش دست بکشم…اما غرورم رو له کرده…مطمئن باش این راز تو دل خودم میمونه فقط…روزی میرسه که از حرفاش خیلی پشیمون میشه…
میخوام که بدونی من نمیتونم از دوست داشتنش دست بکشم…اما غرورم رو له کرده…مطمئن باش این راز تو دل خودم میمونه فقط…روزی میرسه که از حرفاش خیلی پشیمون میشه…
جیک تمام مدت چشم دوخته بود بهم وقتی حرفم تموم شد لبخندی زد و گفت:
_به نظر من اونیکه این قلب رو بدست اورده انقدر عاقل هست که دوباره به دستش بیاره…ولی تا اونموقع…من پیشتم همیشه!
جیک صادق بود تو بیان حرفهاش حتی احساسش…این ویژگیش رو خیلی دوست داشتم و خوشحال بودم که هست.خندیدم و گفتم:
-ممنونم که درکم میکنی… **
*سام چشمامو به زور باز کردم نفهمیدم دیشب کی خوابم برد.
گردنم از خوابیدن روی کاناپه به شدت درد گرفته بود جان روی کاناپه مقابل کوسن رو بغل کرده بود و هنوز خواب بود.نیاز به دوش گرفتن داشتم سوییچ ماشین جان رو برداشتم و ضربه ای به سر جان زدمو گفتم:
_میبینمت…
از ساختمون بیرون اومدم با سوزش دستم یادش افتادم.
نگاهی بهش انداختم رنگش کم کم کدر میشد اما هنوز سوزش داشت.با پمادی که نازنین به دستم زده بودمطمئن بودم طوریش نمیشه.با یادرآوری نازنین نفس عمیقی کشیدمو به سمت ماشین رفتم.تضاد رفتارش با من و جیک برام قابل درک نبود.من تقریبا مطمئن بودم که هنوزم دوستم داره.اما آخه چی باعث شد همچین اتفاقی بیوفته.تو یک لحظه به ذهنم رسید که شاید من اشتباه کردم بدنم یخ کرد اما به خودم اومدم من دلایل زیادی واسه اثبات ادعام داشتم.ایکاش هیچکدومشون نبود.به خونه رسیدم از پله ها بالا رفتم و کلید انداختم.کسی تو نشیمن نبود ولی آثار مهمونی دیشب همه جا به چشم میخورد.به سمت اتاقم رفتم و در باز کردم.اولین چیزی که دیدم قاب عکس شکسته منو نازنین بود.داخل اتاق شدم کتی روی میز تحریرم نشسته بود و شات ویسکی تو دستاش
بود.همون پیراهن دیشب تنش بود و آرایش صورتش هم بهم خورده بود تا منو دید قهقه ای زد و گفت: _وای وای…پس تشریف اوردی آقای دادماد کاملا مست بود سوییچم رو روی پا تختی انداختمو گفتم: _اینجا چه خبره؟اتاق منو چرا به این روز دراوردی؟کی بهت اجازه داد پاتو بزاری اینجا
کتی شات رو پایین گذاشت پاهای کشیدشو از روی هم برداشت و خم شد سمت جلو تا از روی میز پایین بیاد لباس به نسبت بازی که تنش بود باعث شد با این حرکتش بدنش رو به نمایش بزاره عصبی دندونامو بهم مالیدم و خم شدم قاب عکس رو برداشتم وقتی سرجام ایستادم کتی مماس بهم ایستاده بود و گفت:
_اینجا اتاق شوهره منه…هروقت بخوام میام اینجا با چشمای عصبیم نگاهش کردمو گفتم: _همین الآن از خونه من گمشو بیرون…
اما تکون نخورد بیشتر بهم چسبید و گفت:منو خیلی منتظر گذاشتی…کجا رفتی یهو؟ها؟رفتی پیش اون دختره؟؟ _کتی چون الآن مستی دستتو نمیگیرمو نمیندازمت بیرون…بهتره به خودت بیای تا اون روی سگ من- تو ی لحظه کتی بهم چسبید و لبمو بین لباش گرفت به شدت از خودم دورش کردم و داد زدم:
_چه غلطی میکنی تو… با عصبانیت به سمت میزم رفت همه چیو بهم ریخت و گفت:
_ازت بدم میاد…نامرد بی همه چیز…تو جلو همه آبرومو بردی…منو پس زدی…من دوستت دارم عوضی بی لیاقت…من میخواستم به هر قیمتی که شده باهات باشم
میخواستم فقط مال تو باشم…اما تو باهام چیکار کردی ها؟داشتم میمردم…بخاطر تو داشتم از زندگیم میگذشتم..
تو چه جور آدمی هستی؟تو قلب نداری؟وجدان نداری
کتی فریاد میزد و اینارو میگفت ی قدم جلو رفتم و تمام عقده های جم شده تو دلمو بیرون ریختم:
_قلب دارم احمق…دارم…ی قلب عاشق دارم میفهمی؟قلبی که فقط با نبض یکی میزنه…احساس دارم احساسی که فقط واسه اونه…من چشمام رو همه دخترای دیگه بستس..من هیچی نمیبنم…من هیچی نمیخوام جز اون…
تمام زندگیه من بین دستای نازنین خلاصه میشه اینو
بفهم…من نمیتونم با تو باشم…من نمیتونم با هیچ دختر دیگه ای باشم…حتی اگه تا آخر عمرم نتونم با نازنین بمونم برام فرقی نداره…هر بار دیدنش واسم کافیه…
حالیت شد؟من فقط نازنین رو میخوام کتی که از شدت عصبانیت و اثرات ویسکی که خورده بود قرمز شده بود گفت: _یبار گفتم…یکبار دیگه هم بهت میگم…منم داغ اون دختر رو روی دلت میزارم… کتی به سمت در رفت کیفش رو گرفت و خارج شد.روی تختم نشستم و به اطرافم نگاه کردم همه چیز بهم ریخته
شده بود.شاید بهتر بود با جابه جا کردن اینا به ذهنم هم آرامش بدم.
*نازنین
با فکر به اتفاقات شب گذشته چشمهام رو باز کردم.سه بار پشت هم خواب سام رو دیدم.از روی تخت بلند شدمو به سمت آینه اتاقم رفتم برس رو روی موهام کشیدم و به تصویر خودم نگاه کردم.چقدر با دختر چند وقت پیش فرق کرده بودم. چشمهام دیگه اون برق و اون نشاط رو نداشت دستم رو گردنم نشست رد نفس های سام رو حس میکردم.دلم نمیخواست از پیشم بره… دیدن داغون بودن حالش اصلا خوشحالم نکرده بود.صدای زنگ خونه
اومد.کتم رو تنم کردمو از اتاق بیرون رفتم. از چشمی در کسی معلوم نبود خواستم برگردم که صدای زنگ دوباره بلند شد. این بار در رو باز کردم فکر میکردم سام برگشته اما با دیدن آرش به خودم اومدم و گفتم:
_باز چرا اینجایی؟ آرش ی قدم جلوتر اومد و گفت: _اومدم باهات حرف بزنم… حرفهای آخر پیراهن مردونه طوسی و شلوار نوک مدادیش بهش میومد. عطرش هم که رو خودش خالی کرده بود… صورتش
بهتر به نظر میومد..اما هنوز کاملا خوب نشده بود.به در تکیه دادمو گفتم:
_دروغت دیگه برام رو شده…بهتره بری و بیشتر این گند رو بهم نزنی
یکم جا خورد و گفت:از کدوم دروغ حرف میزنی؟
از در فاصله گرفتم به سمتش رفتمو گفتم:
_من سام رو دیدم باهاش حرف زدم… نه شکایتی در کاره نه بازداشتی… فقط منو احمق فرض کردی
آرش پوزخندی زد و گفت:
_سام کی همه چیز رو بهت گفت که این بار دومش باشه… اون بخاطر پدرش و اون دخترعموش کتیه که الآن آزاده
با شنیدن اسم کتی عضلات صورتم جمع شد بازم داشت دروغ میگفت. ادامه داد:
_پدر نامردتر از خودش با پارتی بازی و پول و کوفت و زهر مار به قید وثیقه آزادش کرده تا هفته دیگه که دادگاهشه… پدرش میخواست منم بخره… میگفت آخر ماه عروسی پسرشه و نمیتونه اون تو بمونه
پاهام سست شده بود و حس میکردم نمیتونم بیاستم اما نمیخواستم آرش از حالم با خبر بشه. این زندگی هر روزش واسم بدتر از روز قبلش میشد دیگه واسم مهم نبود دیشب چطور کنارش آروم بودم مهم نبود اون تنها کسیه که منو از خودم جدا میکنه دیگه هیچی مهم نبود.شایدم لیاقتش واقعا ی آدمی مثل کتی بود.آرش هنوز
داشت حرف میزد سرمو بلند کردم نمیدونم تو چشام چی دید که گفت: _من رضایت نمیدم که اون بیاد بیرون… نه پدرش و نه هیچکس دیگه نمیتونن منو مجبور به کاری کنن با صدایی که شک داشتم شنیده باشه گفتم:
_شکایتت رو پس بگیر آرش دستی با گردنش کشید و گفت: _اما… من بهت گفتم شرطی که داشتم رو اگه همه داشتن با من بازی میکردن منم میتونستم تو این بازی ی مهره بی خاصیت نباشم. به همه نشون میدادم
منو تبدیل به چه آدمی کردن… سری برای آرش تکون دادمو گفتم: _شرطت یادم هست خندید و گفت:پس یعنی قبول کردی؟ ی قدم سمتش برداشتم تو چشماش نگاه کردمو گفتم: _منم مثل خودت میشم… مثل خودت رفتار میکنم… حالا فک کن به یکی مثل خودت میتونی اعتماد کنی یا نه
آرش تو چشمهام خیره شد.نمیخواستم دیگه احساسی وسط باشه نمیخواستم به سام فکر کنم.تنها چیزی که میخواستم گرفتن حقم از همه کسایی که وارد زندگیم شدن و نابودش کردن بود.منتظذ نموندم تا آرش جوابی بده داخل خونه شدمو درو بستم. حالا دیگه خودش باید تصمیم میگرفت که چی میخواد و یاچیکار میخواد بکنه.حالم اصلاذخوب نبود درد معدم دوباره شروع شده بود به سمت اتاق مادرم رفتم روی تخت دراز کشیدمو
قاب عکسش رو بغل کردم.
*جیک
تو آزمایشگاه بودم و مشغول کار و مشغله های همیشگی. اما مدام چشمم به گوشیم بود. به ساعت نگاه کردم ۱۱ صبح بود. دیگه تقریبا نازنین باید بیدار میشد. دیشب بهش گفته بودم از خواب که بیدار شد باهام تماس بگیره… اما هنوز ازش خبری نبود.خودکارمو روی میز گذاشتمو از جام بلند شدم روبروی پنجره اتاقم ایستادم دستامو دو طرف پنجره گذاشتمو چشامو بستم. چندتا نفس عمیق کشیدم. فکر این دختر هیچ جوره نمیخواست از ذهنم بیرون بره… میدونستم برای به دست اوردن نازنین هر روز که بگذره دیرتر از روز قبل میشه.. اما میترسیدم… از برخورد و واکنش اون میترسیدم.با وجود اینکه مادرش اونو به من سپرد و با اینکه من با نازنین باشم خیلی موافق
بود اما شواهد نشون میداد که پدر نازنین این رو نمیخواد.اما مهمتر از همه….

خود نازنین…
۴۳۱ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن