رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و یک

از لحظه ای که سام رو خونه اون دیدم و حرفهایی که از دهن نازنین شنیده بودم بیقرار و آشفته شده بود. آشفتگی که تو عمرم از خودم سراغ نداشتم. من همیشه کارهام طبق روال و برنامه ریزی خودش بود.

اما ایندفعه نمیدونم چرا افسار احساسم دست من نبود. هرچی بیشتر تصمیم به سرکوبش میگرفتم اون بیشتر به من فشار میورد. سرمو به دیوار کنار پنجره تکیه دادم. پیش خودم بارها نازنین رو تصور کردم… از همه نظر بهم میومد… باهوش… با ادب
با وقار زیبا…
حتی فکر اینکه بتونم ی دل سیر کنارش باشم و اونو لمس کنم منو دیوونه میکرد.تصمیم خودم رو گرفته بودم من میتونستم از پسش بر بیام.
میدونستم که نازنین از من متنفر تیست و از اون مهمتر به من اعتماد داره و ازم حس خوبی میگیره. اینا همه امتیاز مثبتی بود که من داشتم. شاید نازنین عاشق سام بوده و هست اما میتونست منم دوست داشته باشه. سر میزم برگشتم تلفنم رو برداشتمو شماره نازنین رو گرفتم و منتظر شدم درست لحظه ای که میخواستم تماس رو
قطع کنم صداش رو شنیدم: _الو _الو… سلام نازنین چطوری؟

هنوز خواب بودی؟

صدای گرفتش نگرانم کرده بود گفت:اوهوم… خواب بودم زنگ زدی _چرا؟ حالت خوبه؟ _آره جیک… خوبم با اینکه خیالم راحت نشده بود نمیخواستم تحت فشار بزارمش گفتم: _باشه عزیزم… بهتره بلند شی و یچیزی بخوری… من دوباره بهت زنگ میزنم. باشه؟ نازنین باسه ای گفت و تماس رو قطع کردم.با خودم فکر میکردن واقعا کارم کی به اینجا کشیده بود.
نازنین ی هفته ای از دیدن سام و آرش میگذشت.
آرش بارها باهام تماس گرفته بود اما جوابش رو فقط با یک پیام دادم. (دارم به همه چی فکر میکنم… وقتی کاری که خواستمو کردی بیا سمتم)
تو این مدت بخاطر اینکه حتی تصادفی هم شده سام رو نبینم از خونه بیرون نرفتم. جیک و آلیسیا هر روز بهم سر میزدن. تو این بی حسابیه احساسم رفتار جیک هم اضافه شده بود. نگاه ها و حرفهاش بوی علاقه میداد و چیزی بود که از وقتی که مادرم دربارش حرفهایی بهم زده بود ازش میترسیدم. جیک آدم فوق العاده ای بود
نمیتونستم نادیدش بگیرم منتها دلم بود که دیگه راضی به دل دادن نمیشد.
آلیسیا هر روز میومد پیشم و تا شب باهام بود تقریبا با وجود اون حالم داشت یکم بهتر میشد.روی صندلی آشپزخونه نشسته بود و باز داشت به منکه نسکافه درست میکردم گیر میداد:
_آخه دیگه وقت نمونده نازنین…بیا و لج بازی نکن فنجون رو کوبیدم روی میز و گفتم:تو مثل اینکه اصلا حالیت نیست ها…گفتم من اصلا تمرکز ندارم…چطوری بیام
بشینم سر کلاس؟
_بابا آخه باید از ی جایی شروع بشه یا نه…
_میخوام نشه..
_پس من میرم با استاد هنریک برمیگردم
با غضب نگاش کردمو گفتم:جیک هم بیاد جواب من همونه…
آلیس زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:
_اوووه…من یادم رفته بود حرف حرف شماست
_خفه شو آلیس دلقک بازی درنیار
_خیله خب باشه…نیا..بزار اون لونا و جینی و بقیه بچه ها که هوششون نصف توام نیست زودتر از تو فارغ التحصیل شن…
شیر توی نسکافم ریختمو ساکت شدم.واقعا برام سخت بود.اونهمه درس خوندم و زحمت کشیدم همیشه نمرهای بالا تو آزمون ها برای من بود.الآن درست بود که عقب بکشم؟حرفی نزدم ولی رفتم تو فکر که آلیسیا گفت:
_منم همین فکر رو میکنم نگاش کردم که اومد سمتم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت: _اوووم…سی سی خودمه!پس پاشو بریم آماده شی که تا یک ساعت دیگه کلاس استاد هنریکه…
_اووووه…حالا چه عجله ایه…میرم حالا
_پاشو دیگه لوس نشو…من دلم واسه دوستم تنگ شده سر کلاسا
اوفی گفتمو سرمو روی میز گذاشتم.نسکافم که تموم شد سمت اتاقم رفتم کمدم رو باز کردم دست بردم سمت شلوارام ی شلوار طوسی روشن پوشیدم و پلیور طوسی پر رنگم رو هم روش پوشیدم موهامو شونه زدمو بالای سرم با سنجاق گیر دادم.کوله پشتیمو گرفتم و از اتاق بیرون اومدم آلیس به ساعتش نگاه کرد و گفت:
_دختر…باید تو گینس ثبت کنن اینجور آماده شدنت رو…۵دقیقه بیشتر طول نکشید تا آماده شی نیم بوتامو روی زمین انداختمو گفتم: _همینقدر هم به زور تنم کردم…پشیمون میشما آلیس _باشه باشه قبول…بریم
کوله رو پشتم انداختم دستامم تو جیبم گذاشتم و راه افتادیم.تو مسیر آشنا خونه تا دانشگاه یاد خاطرات خوبم افتادم آلیس حرف میزد از تغییرات این مدت میگفت اتفاقایی که واسش افتاده بود و من فقط گوش میدادم به دانشگاه که رسیدیم آلیس رو به من کرد و گفت:
_گوش دادی چی گفتم: _آره عزیزم آره گوش دادم باهم وارد دانشگاه شدیم که گفتم: _میخوام برنامه درسی این ترم رو ببینم بریم سالن اصلی باهم به سمت سالن رفتیم من جلو رفتم تا شلوغ نبودن سالن از روی برد برنامه رو بخونم
.تو تاریخا گشتم بعد دستم رو روی خط تاریخ تا محل برخورد با تایم کلاسها میکشیدم همزمان که دستم روی کلاس استاد کارول ایستاد دست دیگه ای به دستم برخورد کردم برگشتم نگاه کنم که سام جلوم ایستاده بود و خشکش زده بود
دوباره دیدمش دوباره.ضربان قلبم رو احساس میکردم گرمای دستش روی دستم نمیزاشت به خودم بیام. یعنی قضیه حل شده بود؟ آرش شکایتش رو پس گرفته بود؟حتی فکرش رو هم نمیکردم سام رو اینجا ببینم. تمام نقشه
هایی که تو تنهاییم واسه دور انداختن سام از ذهنم داشتم با دیدنش به طور کامل فراموش میشد همونطور که زل زده بودیم به هم دستمو کشیدم.که نگاهش رو برداشت و گفت:
_سلام
_سلام…
سام نگاه زیر چشمی به سرتا پام انداخت و گفت:
_واسه کلاس هنریک اومدی دانشگاه؟
ی حسی بهم میگفت این حرفش تیکه انداختن به من بود مستقیم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
_اگه هنوز تو ذهنت باشه من دانشجو این دانشگاه هستم طبیعیه بخوام کلاسام رو از دست ندم…اما در این مورد خاص اوهوم حق با توء…مشکلی هست؟
رنگ چهرش به وضوح برگشت عصبی دستش رو مشت کرد و بهم خیره شد.اونروز پیراهن یقه اسکی زرشکی پوشیده بود با کاپشن چرمش و شلوار کرمش مثل همیشه جذاب بود در نهایت چشمش رو چرخوند و بدون حرفی از کنارم گذشت چشمهامو بستمو نفس کشیدم با حسه بوی عطرش لبخند روی لبام اومد.موقع رفتن جواب آلیسیا
رو که بهش سلام کرد هم نداد.آلیس سرشو تکون داد و گفت: _چی بهش گفتی این انقدر قاطی بود؟ دوشامو بالا انداختم و گفتم:اون کلا قاطیه _تو که راست میگی وارد کلاس مخصوص درس سلولی مولکولی شدیم.
برخلاف همیشه ردیف اول رو برای نشستن انتخاب کردم سام هنوز تو کلاس نیومده بود.حدود ۱۰دقیقه بعد وارد کلاس شد به من که ردیف جلو نشسته بودم نگاهی انداخت و رد شد.چشمهاش قرمز شده بود و از این طرز نگاهش میترسیدم تقصیر خودم بود نمیشد اعتراضی کنم
سام
سر میز صبحانه نشسته بودمو با فنجون قهوم بازی میکردم. بعد از اون برخوردم با کتی دیگه خبری ازش نداشتم. تهدیدهای پدر هم بابت شکایت آرش برام اهمیتی نداشت.زندگی برام یجوری موازی و بدون هیچ اتفاق جدیدی جلو میرفت.دیگه نازنین رو ندیده بودم و تین حالم رو بدتر میکرد.
فکر کردم ی سر به دانشگاه بزنم شاید تونستم با آلیسیا صحبت کنم.زنگ خونه به صدا دراومد از جام بلند شدمو از چشمی در نگاه کردم. مادرم بود در و باز کردم خیلی از دیدنش خوشحال بودم بغلش کردمو گفتم:
_چقدر بهت نیاز داشتم مامان
مادرم رو صورتم دست کشید و گفت:
_دلم برات تنگ شده بود پسرم… با پدرت یکم درگیر بودم وگرنه زودتر میومدم پیشت
پشت میز نشستیم که گفتم:
_باز داره اذیتت میکنه
مادرم لبخندی زد و گفت:هیچی بیشتر از وضعیت تو منو اذیت نمیکنه
چیزی نگفتمو سرمو پایین انداختم
دستمو تو دستاش گرفت لبخندی زدمو دستش رو بوسیدم که مادرم گفت:
_دردعشق داری پسرم…این درد رو میشناسم
حرفی نزدم دلم انقدر گرفته بود که میخواستم فقط گوش بدم.
_سامی جان…میدونی…من حرفای پدرت رو قبول ندارم.من کسی که تو دوستش داریو پست و کثیف نمیدونم…چون ی زنم…ی زن وقتی عاشق میشه امکان نداره از عشقش بگذره…میفهمی چی میگم؟
_اما مادر…نازنین از من گذشت…بهم خیانت کرد…من مطمئن بودم که عاشقمه…ولی رفت!حتی الان هم یکذره پشیمون نیست
_خودت رو چی؟از خودت مطمئنی که عاشقشی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_شب و روزم رو با رفتنش سیاه کرده…نفس کشیدنو برام سخت کرده…الانم که برگشته مثل دیوونه ها هر روز میرم دم خونشون… اینکه تو همه لحظه هام حتی وقتی نمیخوام بهش فکر کنم اون بازم هست…این کافی نیست؟
مادرم دستی زیر چشمام کشید و گفت: _با این گودی زیر چشمات…منم میگم که عاشقشی…اما…عاشقی که خیلی خودخواهه
_چطور این حرف رو میزنی مادر…من همه چیزمو واسه نازنین میخواستم…هنوزم میخوام..دونستن اینکه نازنین مشکلی داره و من نمیتونم بهش کمک کنم داره منو میکشه
_حرفت درسته…اما ی سوال ازت دارم…وقتی فهمیدی بقول خودت نازنین بهت خیانت کرده…ازش پرسیدی چرا؟
نیشخندی زدم و گفتم:فرقی هم میکنه که دلیلش چی باشه؟
_اینجاست که میگم خودخواهی پسرم…
کلافه دستی تو موهام کشیدم و گفتم:
_من نازنین رو از بغل همون حرومزاده ای که الآن شاکیمه کشیدم بیرون مامان…من دارم نازنین رو میبینم که به کس دیگه داره دل میبنده
_خب درسته منکه نمیگم تو اشتباه میکنی پسرم…فقط میگم باید حرفای اونم گوش میکردی… یاد چشماش افتادم وقتی حرفامو میزدم و اجازه حرف زدن بهش نمیدادم.اما بعد یاد جیک و موندنش پیش نازنین
افتادم.از عصبانیت شقیقه هام تیر میکشید.از جام بلند شدمو گفتم: _مادر این بحث واسه من تموم شدس…لطفا ادامش نده مادر هم بلند شد روبروم ایستاد و گفت: _باشه پسرم هرجور که تو میخوای…من فقط نگران پریشونی های توام اونوقت دستشو روی قلبم گذاشت و گفت: _فقط حواست باشه به این بدهکار نشی…که بعدا بدجور یقت رو میگیره… مادرم اینو گفت کیفش رو برداشت و به اتاق مهمان رفت. حرف آخرش تو گوشم تکرار میشد دستمو رو قلبم
گذاشتمو آروم گفتم: _تو چی از جون من میخوای؟
لباسام رو عوض کردمو از خونه بیرون اومدم.میدونستم فردا چی پیش میاد و قطعا آرش به خواستش میرسه اما احساس میکردم یجورایی باید اینطور بشه تا یادم بمونه حد هر علاقه ای تا کجاست و هر کاری ی تاوانی داره.

دلم میخواست برگردم به زندگی عادی خودم. ماشین پارک کردمو وارد محوطه دانشگاه شدم.هیچ خبری از کلاسا و ساعتاش نداشتم بخاطر همین به سالن اصلی رفتم. جلو تابلو بزرگ سالن ایستادم با دیدن تایم کلاس استاد هندریک که نزدیک بود پوفی کردم.قصد نداشتم پامو کلاس اون مرتیکه بزارم. ی دستمو روی ساعت کلاس بعدی گذاشتمو و با دست دیگم از جیبم موبایلمو در میوردم که بوی آشنایی رو حس کردم.ناخودآگاه به سمتش برگشتم
سرانگشتاش که دستمو لمس کرد به خودم اومدم. نازنین تا منو دید جا خورد سلام کردم که جوابمو داد.
تقریبا از عمد پرسیدم:بخاطر کلاس استاد هندریک اومدی؟
رنگ نگاهش عوض شد ابرو بالا انداخت و گفت:
_اگه هنوز تو ذهنت باشه من دانشجو این دانشگاه هستم طبیعیه بخوام کلاسام رو از دست ندم…اما در این مورد خاص اوهوم حق با توء…مشکلی هست؟
درک رفتارش خیلی برام سخت بود. این طرز حرف زدنش اصلا بهش نمیومد طرز نگاه کردنش خیلی با نازنین فرق داشت. حرصم گرفته بود
بدون اینکه چیزی بگم ازش گذشتم و سمت محوطه رفتمو از در ورودی خارج شدم. نمیخواستم پا تو اون کلاس بزارم.نازنینی که آخرین بار دیده بودمش همونی بود که همیشه بود با همون نگاه اما الآن چیزی که دیدم اصلا درست نبود.حس حسادت و مالکیتم دوباره بیدار شده بود برگشتم داخل ساختمون و به سمت کلاس هندریک حرکت کردم وارد کلاس که شدم دیدمش که تو ردیف اول نشسته بود اخم کردمو بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم.

روی صندلی های وسط نشستم.وقتی دیدمش احساس کردم چقدر دلتنگش بودم اونروز از همیشه معصوم تر شده بود.اما حرفش مثل چکش خورد تو سرم چشمهای خستش اون برق همیشگی رو نداشت الآن که
رفته بود ردیف جلو کاری که کمتر انجام میداد.
از پشت سر نگاش میکردم میخواستم به جزئیات بیشتر دقت کنم.پلیور طوسی تیره پوشیده بود یادم نمیومد قبلا این رنگ رو استفاده کنه.موهاش…موهایی که همیشه دورش ریخته بود حالا اونو بالای سرش جمع کرده بود.بدون ظرافت همیشگیه مخصوص نازنین.اما بهش میومد.چشمهاش…اونا هم تغییر کرده بودن.آلیسیا باهاش حرف میزد اون سرشو گذاشته بود روی دسته صندلی و به حرفهاش گوش میداد.پامو روی پام انداخته بودم و به پشتی صندلی تکیه داده بودمو نگاش میکردم که استاد اومد.مثل همیشه شیک بود جذابیتی که نمیشد انکارش کرد رومو ازش
برگردوندم نمیخواستم نگاش کنم.که یهو صداش رو شنیدم:
_اوه…نازنین!میبینم که تصمیم گرفتی کلاس ها رو شروع کنی نازنین سری تکون داد و گفت:همینطوره استاد.. _خوشحالم که پیش ما هستی…
این حرفو زد و رفت سراغ لپ تاپش.دلم میخواست انقدر بزنمش تا حرصم خالی شه.مرتیکه احمق…جلو این همه دانشجو…خب برو را یکی دیگه گیر بده.برگشتمو تو صورت نازنین دقیق شدم آثار لبخند به سرعت از چهرش دور میشد انگار این دختری که اونجا نشسته بود رو نمیشناختم.با نازنین دنیای من خیلی فاصله داشت مدام در حال نوشتن توی کتابش بود و تا آخر کلاس سرشو بلند نکرده بود.از این اتفاق خوشحال بودم چون اینجوری کمتر چشمهای جیک به اون میوفتاد.میدونستم فاصله گرفتن از اون کاره من نیست ولی باید به هرقیمتی که شده بود
دلیل این حال و اوضاع رو میفهمیدم
برگشتمو تو صورت نازنین دقیق شدم آثار لبخند به سرعت از چهرش دور میشد انگار این دختری که اونجا نشسته بود رو نمیشناختم.با نازنین دنیای من خیلی فاصله داشت مدام در حال نوشتن توی کتابش بود و تا آخر کلاس سرشو بلند نکرده بود.از این اتفاق خوشحال بودم چون اینجوری کمتر چشمهای جیک به اون میوفتاد.میدونستم فاصله گرفتن از اون کاره من نیست ولی باید به هرقیمتی که شده بود دلیل این حال و اوضاع رو میفهمیدم.تایم آخره کلاس بود جیک قدم زنان سمت صندلی نازنین رفت و همینطور مشغول شرح پاورپوینتی بود که نمایش داده میشد به صندلی نازنین که رسید دستشو روی دوش اون گذاشت و به توضیحاتش ادامه داد.داشتم گر میگرفتم از تماس دستش به نازنین.بدنش ظریف بود و نمیتونستم ببینم جز خودم کسی لمسش کنه از جام بلند شدم کولمو برداشتمو درست از وسط دست جیک و صندلی نازنین رد شدم که با این کارم تماس دست جیک رو قطع کردم و از کلاس بیرون رفتم.واسم مهم نبود غیبت رد کنه واسم یا هرچیزی نمیتونستم تحمل کنم این حجم نزدیکیش به نازنین رو.

با خودم میگفتم:(احمق شاید نازنین مشکلی با این قضیه نداشت شاید خودش میخواست که اون اینکارو بکنه)هرچی که بود.

من نمیتونستم ببینم کولم رو پرت کردم روی نیمکت محوطه و لگدی به سطل زباله زدم.هوای کلاس برام مسموم شده بود.نمیدونستم چطوری میخوام دووم بیارم و این صحنه هارو ببینم

.تنها چیزی که با نزدیک بودن به نازنین سراغم میومد حس غیر قابل انکار خواستنش بود.کیفم رو برداشتمو به سمت
ماشینم رفتم
ساعت بعد کلاس داشتم به دلیل بیخوابی شبهام پلکام خیلی سنگین شده بود سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشامو بستم.نبض بغل چشمم دوباره شروع به زدن کرده بود.یاد نازنین افتادم:
*-ا سامی چرا کنار چشمات داره میپره؟
-نمیدونم که…از وقتی یادمه موقع خستگی و بیخوابی اینجوری میشد -خب بعد چی میشه که خوب میشه؟ -خودش یکم که بگذره ول میکنه -اوووم دوسش دارم -منم تو رو دوست دارم* چشامو بسته بودم حرفهای نازنین تو ذهنم مرور میشد اون بوسه ای که آروم کنار چشمم رو نبضش زد..

. چقدر
دلتنگ مهربونیاش بودم. *****
نازنین
از وقتی سام با اون عصبانیت از بین منو دست جیک رد شد دیگه از توضیحات کلاس چیزی نفهمیدم.رگ گردنش رو از این فاصله هم میتونستم ببینم اصلا نگاهم نکرده بود.مثل همون وقتا که ازم عصبانی میشد.

تایم کلاس که تموم شد از کلاس بیرون اومدم آلیسیا باید جزوش رو کامل میکرد منم به سمت محوطه بیرون دانشکده رفتم تا یکم هوا بخورم روی یکی از نیمکتها نشستم همینطور به اطراف نگاه میکردم که ماشین سام رو دیدم.توی ماشین نشسته بود و سرش رو به صندلی تکیه داده بود.

دقت کردم چشمهاش بسته بود.دلم میخواست کنارش بودم رو صورتش دست میکشیدم تا راحت بخوابه.نمیتونستم حتی ی لحظه از فکر اون شبی که اومده بود پیشم بیرون بیام.نفسای گرمش بهم زندگی میداد لمس دستاش مثل جادو منو از خودم میگرفت.اما نمیتونستم از فکر حذفهای آرش در بیام.اون چطور میتونست با کتی ازدواج کنه… من چطور میتونستم دووم بیارم.

. به خودم که اومدم کنار ماشینش ایستاده بودم. دستاشو به سینش زده بود و چشمهاشو بسته بود.آروم دور زدم و سمتش قرار گرفتم.صورت
جذابش تو خواب هم دیدنی بود پر از آرامش…
کنار شیشه ایستادمو نگاش میکردم که حس کردم تکون خورد و چشماش باز شد.سریع سرمو دزدیدمو کنار ماشین خم شدم.احساس کردم منو دید همونطور که روی زانوهام نشسته بودم رو زمین حرکت کردم و ماشینو دور زدم که در سمت خودش رو باز کرد پشت ماشین نشسته بودم نفسم بند اومده بود.
نمیخواستم منو ببینه دل لعنتیم منو کشونده بود سمتش باید هرجور که بود ی کاری میکردم تا متوجه من نشه کولمو از پشتم دراوردم سیوشرت آلیس توش چپونده شده بود سیوشرت رو از کوله دراوردمو پرتش کردم پلیور
خودمم در اوردمو سیوشرت اونو پوشیدم موهامم باز کردمو ریختم تو سیوشرت.نیمخیز تا وسط خیابون رفتم و بعد بلند شدم تا سریع از اونجا بگذرم که صداشو شنیدم:
_ببخشید ی لحظه…خانم با شمام…
سرجام ایستادم نباید منو میدید وگرنه میفهمید داشتم دید میزدمش.داشت میومد سمتم که شروع کردم به دوییدن اصلا برنگشتم تا پشت سرمو نگاه کنم دوییدم سمت خیابون فرعی که جلوم بود اولش دنبالم میومد ولی بعد دیگه صدای پاشو نشنیدم خب دیگه بازم به من نرسید.ایستادمو نفس گرفتم کوچه خلوتی بود تا الآن فکر میکردم انتهاش بازه ولی ی فرعی دیگه بش میخورد جلوتر رفتم تا ببینم به کجا راه داره که یکی از پشت سیوشرتمو گرفت و کشید.هلم داد سمت دیوار و دستمو گرفت.سام بود خشکم زده بود اینهمه گانگستر بازی آخر گیرم
انداخت تو چشمام نگاه میکرد صورتش خیلی نزدیک صورتم بود با پرویی گفتم: _ا..چیه زل زدی به من؟ولم کن دستمو محکمتر گرفت و گفت:زل زدن به ی آدم کار خوبی نیست؟ با دستش که مچ دستمو گرفته بود نوازشش میکرد گفتم: _نه این مدلی که تو زل میزنی خوب نیست… فاصلشو باهام کمتر کرد سرشو خم کرد و مماس لبم گفت: _ولی من همیشه به تو اینجوری زل میزنم… حرفی نزدم که ادامه داد:من حتی با چشم بسته هم حضورت رو حس میکنم نازنین… سرشو نزدیک موهام برد بو کشید و گفت:بوت رو خوب حس میکنم کل فاصله بین خودمو خودش رو پر کرد مماس تنم ایستاد پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و گفت: _بگو توام مثل من دلتنگمی…بگو تموم شه این شکنجه
دلم میگفت اعتراف کن اعتراف کن و این لمس و صدای خوب رو واسه همیشه داشته باش.اما حس انتقامم نمیزاشت ازش بگذرم میخواستم دیوانش کنم سرمو نزدیکش بردم لبم نزدیک لبای پر از خواستنش بود ازش گذشتم سمت گوشش رفتم که چشماشو بست روی پنجه پام بلند شدم زیر گوشش گفتم:
_یادمه حرفاتو…حالا خیلی زوده که دلتنگم بشی…
۴۴۱ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن