رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و چهار

همیشه ی اما وجود داره درسته؟ ی امایی که ارزش داره یکی تا حد مرگ نگرانت بشه… ی امایی که کل برنامه هاش خراب بشه… میخوام بدونم تو تلفن همراه داری یا نه نازنین؟
_معلومه دارم… نمیتونستم ازش استفاده کنم
_میخوام توضیحت رو بشنوم… میخوام بهم بگی چرا تا گمت میکنم دور و بره این پسره سام پیدات میشه…
تقریبا داشتم به انتهای تحملم میرسیدم گفتم:
_دلیلش رو نمیدونی یا میخوای دوباره بگم جیک؟ چی از جوونم میخوای
_نه نمیدونم… باورکن نمیدونم چرا اونجا پیدات کردم…خودت بارها به من گفتی هرچی بینتون بوده تموم شده.. پس چرا الآن ساعت ۱شب باید تو رو از پیش اون بیارم خونت؟
ازجام بلند شدم و با عصبانیت گفتم: _حساب چیو ازم پس میگیری تو… اصلا واسه چی دنبالم میگشتی؟ کیه منی تو؟ داداشمی؟ پدرمی؟ هیچکدوم نیستی جیک هم سمتم اومد و داد زد: _من دوستت دارم میفهمی… میخوام همش باشم… میخوام کنارت باشم
اما انقدر خودتو غرق تو افکار و خاطرات کردی که چشمات رو همه چیز بستس… من میخواستم همینجوری که هستی بمونی… میخواستم آرامش رو بهت برگردونم… غم هات رو کم کنم… از این دیواری که دور خودت کشیدی درت بیارم… به اطرافت نگاه کن… چند نفر مثل خودت میشناسی؟
باهوش، با استعداد، با مسئولیت… کسی بودی که منو مجاب کرد تو رو واسه آزمایشگاهم انتخاب کنم. ی دختر کامل که غرور خاص خودش رو داشت.تو بدترین روزای زندگیت کنارت بودم و خوب شناختمت… من میخواستم همون آدم رو برگردونم…
من بهت علاقه مند شدم چون خودت بودی، همیشه تو هر شرایطی سر پا ایستاده بودی… کتش رو برداشت دست تو جیبش کرد و ی جعبه از داخلش در اورد و گفت:
_امشب برنامه ریزی کرده بودم…. رستوران رزرو کردم… میخواستم بهترین تصمیم زندگیم رو بگیرمو ازت بخوام همراهم باشی
جعبه رو روی میز گذاشت و ادامه داد: _تا تو نخوای هیچی شدنی نیست… فقط ی رویاس… مراقب خودت باش
جیک از خونه بیرون رفت و من نتونستم هیچ حرفی بزنم.وسط حال نشستم و خودمو آزاد کردم تا راحت اشک بریزم.
*سام
لحظه ای که جیک نازنین رو بغل کرد از جلو چشمام کنار نمیرفت. کاش هیچوقت ازم خداحافظی نمیکرد. تو ماشین نشسته بودم و منتظر بودم تا بقیه از رستوران خارج شن. کتی منو دید و به سمتم اومد. زندگیه بی روح من دیگه شروع شده بود. سرمو روی فرمون گذاشته بودم. سوار ماشین که شد میشد بوی الکل رو حس کرد.
ماشینو روشن کردم که گفت: _دیدیش؟ بدون اینکه جوابی بدم حرکت کردم. کتی برگشت سمتم و گفت: _آبروم جلو بقیه رفت سام… اصلا واست اهمیت نداره؟ چرا برنگشتی؟ سرم خیلی درد میکرد گفتم: _کاری بود که خودت انجام دادی… اینجوری یادت میمونه _اون دختره هرچی بوده دیگه تموم شده… دیگه نباید تو زندگیت باشه سام فهمیدی؟ خوبه من دور بر دوستای قبلیم بگردم؟ ماشین رو کنار زدم برگشتم سمتش و گفتم:
_کتی یکبار برای همیشه دارم بهت میگم…خوب گوش کن.. هر غلطی میکردی دیگه تموم شد و رفت…بفهمم پات رو کج گذاشتی خودت میدونی…من دیگه اون سام آرومی که میشناختی نیستم… هیچ آرامشی برام نمونده. پس خودت رو عوض کن اگه این زندگی رو میخوای… درباره نازنین هم من دیگه نمیبینمش اما اینکه اون توی
دلم هست و میمونه رو قبلا بهت گفتم پس دیگه تکرارش نمیکنی…

منتظر جوابش نشدمو ماشین روشن کردم و راه افتادم. کتی هم دیگه حرفی نزد به خونه که رسیدیم درو باز کردمو کنار رفتم. وارد خونه شد و بهم لبخند زد. درو بستم و سمت اتاقم رفتم. کتی هم همراهم اومد موهاش رو ی طرف سرش انداخت به اطراف نگاه کرد و گفت:
_این اتاق باید یکم دگوراسیونش عوض شه… روتختی و پرده هاش دلگیره همونجور که از کمدم لباس برمیداش
در حمام رو بستمو حولم رو آویزون کردم. خودمم نمیدونستم تا کی قراره فرار کنم. هرچی که بود فعلا آمادگیش رو نداشتم نه جسمی و نه روحی..
شیر آب سرد رو باز کردمو زیرش ایستادم. تصویر چشمهای تب دار نازنین تنها چیزی بود که تو ذهنم میچرخید. از حمام بیرون اومدم و لباسام رو میپوشیدم که موبایل کتی زنگ خورد. به اطراف نگاه کردم موبایلش روی تخت بود. به سمت تخت رفتم و نگاه کردم. تونستم اسم مت رو روی صفحه موبایل بخونم. برگشتم جلوی آینه و موهامو شونه میکردم. کتی وارد اتاق شد و به سمت موبایلش رفت نیم نگاهی بهم انداخت و تماس رو قطع کرد. لباساش
رو با ی پیراهن خواب عوض کرده بود. موهامو مرتب میکردم که به سمتم اومد و گفت: _به به… همسر جذاب من… حموم یک نفرتون خوب بود؟
سری تکون دادمو تشکر کردم. از اتاق بیرون رفتم پتو و ملافه تخت اتاق مهمان رو عوض کردم و کتی رو صدا زدم کتی از در داخل شد تا تخت مرتب رو دید گفت:
_تو میخوای اینجا بخوابی
_نه… من قرار تو اتاق خودم بخوابم… تو اینجا میخوابی
با بهت گفت:تو میفهمی چی میگی… منو مسخره کردی؟
به سمت اتاق خودم رفتمو گفتم:
_این تنها راهیه که میتونیم باهم زیر یک سقف باشیم کتی…
_معلومه که این راهش نیست… فقط کافیه دست از این رفتار بچه گانت برداری… این حقه منه این شرایط رو نخوام
پوفی کردمو گفتم:
_حرفهای خودت یادت رفته؟ همینکه زیر ی سقف باهم باشیم تو رو راضی میکنه؟ من نمیتونم به این سرعت با تغییری که تو زندگیم ایجاد شده کنار بیام… من قصدم اذیت و ندید گرفتنه تو نیست… اما از واقعیت وجودم و احساسم نمیتونم فرار کنم… این حصار دوره من میمونه… و من نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا کنه
از چهرش میتونستم عصبانیتش رو ببینم اما چیزایی که باید میدونست رو بهش گفتم.امکان نداشت بتونم کنارش بخوابم کنارش نفس بکشم. من تو زندگیم همیشه پایبند به اصول و اخلاق بودم و کتی و اعمالش قطعا تو دایره اصول من نبودند.
*نازنین
یک هفته ی تقریبا جهنمی رو پشت سر گذاشته بودم. حسابی فکر کرده بودمو سنگامو با خودم وا کنده بودم. همیشه تو شرایط سخت باید تنها میموندمو فکر میکردم. تو اون مدت از جیک خبری نداشتم و اصلا هم از خونه بیرون نرفتم. آلیس چندبار تا پشت در خونه اومد ولی در رو براش باز نکردم. اوایل حس میکردم غمم انقدر بزرگه که میتونه منو از پا در بیاره. اما یواش یواش به فکر حرفهای مادرم افتادمو خودم رو پیدا کردم. دردی که روی سینم مونده بود هم جزیی از من شد و باعث شد بفهمم نیاز دارم تا قوی تر باشم. بعد از مدتها لباسای ورزشیم رو پوشیدمو از خونه زدم بیرون و شروع کردم به دوییدن. سعی میکردم به عمق خیابونها درختها و نیمکتها دقت نکنم چون همشون برام پر از خاطره و دلبستگی بود. جلوی ی گل فروشی ایستادم. از بین گلهایی که دورم رو
گرفته بود چندتا رنگ قشنگ انتخاب کردم و گذاشتمش روی پیشخونه مغازه و منتظر موندم.
صدای پارس سگی رو دور و برم شنیدم ی قدم عقب تر رفتم تا از پشت پیشخون داخل گلخونه رو ببینم. ی فضای تقریبا بزرگ و پر از گل بود رومو برگردوندم که متوجه سگ سفید بامزه ای شدم که کنارم نشسته بود. زانو زدمو رو سرش دست کشیدم زبونش رو دراورد و رو پاهاش ایستاد. سگ بامزه ای بود خیلی هم برام آشنا بود بلاخره
صدای مردی اومد که گفت:
_باید ببخشید که دیر کردم با صدا برگشتم که دیوید رو دیدم با تعجب گفت: _ا…شنا اینجایین؟ دیوید هم لبخندی زد و گفت:پس بیقراری ادی ببمورد نبوده… بوی دوستش رو گرفته بود دوباره دستی سر ادی کشیدم. دیوید گلها رو برداشت و گفت: _اوووم… چه گلای خوشگلی… تو گل خوش سلیقه ای
تشکر کردمو گفتم:
_جاستین کجاست
_اونو میبرم مهد… بعدش میام اینجا… اینو ساده بپیچم یا دسته گلش کنم؟
_یجور ساده بپیچینش فقط
_خب خب… گلهای به این خوشگلی واسه عشق خاصت باید باشه درسته؟
با تعجب نگاهش کردم یادم رفته بود که دیوید خیلی رک صحبت میکرد. سری تکون دادمو گفتم:
_نه اصلا بحث عشق نیست… برای ی دوسته
دیوید همینطور که گلها رو آماده میکرد گفت:
_اووم… خب ی دوست که احتمالا خیلی واست مهمه… در آینده هم میشه امیدوار بود بشه عشقت
_نه… همچین چیزی نیست
_چطور انقدر محکم میگی… در اینجور موارد هیچی که دست تو نیست
اخم کردمو گفتم:
_میخوام که دست خودم باشه و میگم نیست
دیوید تلخ خندید و آروم گفت:
_شکست خوردن راه اول به دست اوردن… بهت نمیاد اهل جا زدن باشی
حرفی نزدمو سرمو با ادی گرم کردم بعد از چند دقیق دسته گل رو به سمتم گرفت و گفت:
_تو این دنیا هیچوقت بدون عشق زندگی نکن نازنین… کنار اونایی که دوستت دارن بمون… و اونایی که دوسشون داری رو رها نکن
بهش نگاه کردم لبخندی بهم زد و برگشت پشت میزش تشکر کردمو پرسیدم: _هزینه اینا چقدر شد؟ دستکشهاش رو دستش کرد و گفت:
_دوستای ادی مهمون من هستند… ازشون پول نمیگیرم… حالا هم برو… سعی کن دختر خوبی باشی تشکر کردمو از گلخونه بیرون اومدم. حرفهاش تو سرم میگشت…کاش میشد جوری که اون میگفت باشم. اما بعضی
وقتها ما نمیتونیم ادای قهرمانا رو دربیاریم. باید قبول کنیم که کم اوردیم.
همینطور که با خودم فکر میکردم به آزمایشگاه رسیدم. میدونستم اونوقت از روز جیک به بیمارستان سر میزنه. وارد آزمایشگاه شدم برای آنا سری تکون دادمو به سمت اتاق جیک رفتم. گل رو روی میز گذاشتم ی برگه از روی میز برداشتمو براش ی یادداشت نوشتم.
اونوقت از اتاق بیرون اومدم و به سمت خونه راه افتادم. اونروز کلاس داشتم و باید آماده میشدم.میخواستم همه چی روال همیشگیش رو داشته باشه. من تنها بودم و این منو قوی ترم کرده بود.میدونستم هیچ چیز مثل سابق نمیشه ولی میخواستم تمام تلاشمو برای آرامش خودم بکنم.
*جیک شیفتم تو بیمارستان تموم شده بود. کارتابل رو به دست مری دادمو گفتم: _اینم آخریش… حواست بهش باشه ممکنه معدش اذیتش کنه مری سری تکون داد و نگاهش رو ازم برنداشت سرمو بلند کردمو گفتم: _چیزی شده؟ _نه… یکم عوض شدی واسه اونه نگات میکنم خودکارمو تو جیبم گذاشتمو گفتم: _چه تغییری؟ مری کنارم ایستاد و گفت: _جیک من آخرین باری که دیدمت اصلا از ذهنم رفته… نمیدونم کی بود _مری… شیفت منو تو که باهمه… تقریبا هر روز داریم همو میبینیم نگاهش رو دوباره بهم دوخت و گفت: _خودت میدونی که منظورم دیدنت تو بینارستان نیست…ما قبلا خیلی بیشتر باهم وقت میگذروندیم
_درسته حق باتوء… ولی من این روزا درگیریه خودمو دارم…
_چیشده؟ میتونم کمکت کنم؟
نمیدونستم چی بگم. مری یکی از بهترین دوستام از زمان دانشکده بود اگه قرار بود درباره وضعیتم با کسی صحبت کنم کسی بهتر از اون نمیتونست باشه. درحالی که حدود یک هفته میشد که خبری از نازنین نداشتم و به شدت هم نگرانش بودم. اما ترجیه میدادم تنهاش بزارم. مری دستی رو شونم کشید و گفت:
_جیک… میدونم ی مسئله ای هست که ذهنت درگیرشه… این از رفتارهای چند وقت اخیرت پیداس… فکر نمیکنم تا الآن تو حفظ زندگی شخصیت و حرفهایی که بهم میزنیم کوتاهی کرده باشم… هوم؟
لبخندی زدمو گفتم:البته که نه… فقط خودمم هنوز گیجم… نمیدونم… من ی حس خیلی محکم و خوبی به ی دختر دارم مری….
مری چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:
_یعنی… عاشقش شدی؟
دستی تو موهام کشیدمو گفتم:فکر کنم
چهره مری هیچ واکنشی نداشت. داشتم از حرفم پشیمون میشدم که یکهو مری شروع به خندیدن کرد و گفت:
_تو عاشق شدی آخه!؟ تو که جون همه رو به لب میرسونی
_فعلانکه جوون خودم به لبم رسیده
_بهت تبریک میگم جیک… تو ی مرد فوق العاده ای… فقط همین گزینه احساسیت مشکل داشت که انگار اونم حل کردی… دیگه کامل و عالی هستی
از مری تشکر کردم که بغلم کرد و گفت: _بببببریم من این خانم محترمو ببینم و راز موفقیتش رو ازش بپرسم… خیلی دلم میخواد ببینمش…دکتره؟ مری دستمو گرفت و منو سمت رختکن کشوند که گفتم: _نه دکتر نیست
_یعنی هنوز دکتر نشده؟ داره درس میخونه؟
_مری… نارنین ی دختر ۲۴سالس
سرجاش ایستاد برگشت سمتمو گفت:
_جیک… تو جدی میگی؟ تو ۳۷سالته…چطور به یکی ۱۳سال کوچیکتر از خودت دل بستی
_نمیدونم مری… یچیزی تو وجودش هست که نمیتونم نادیدش بگیرم… سن و سال برام اهمیتی نداره… فقط آرزو میکنم که منو بخواد
_بخاطره همین بود که رفته بودی دانمارک؟ سرمو تکون دادم. مری دست به سینه ایستاد و گفت: _پس حالا که انقدر واست مهمه چرا وقت تلف میکنی _اون دلش پیش کسه دیگس مری لبخند تلخه آشنایی زد و گفت: _این رابطه از همینجا و همین لحظه کات بشه خیلی بی نفعته رفیق… خودت رو عذاب نده… نزار مثل من بشی
حس خوبی نداشتم. وارد رختکن شدم لباسام رو عوض کردمو کیفم رو برداشتمو از بیمارستان خارج شدم. منطقی ترین کار هم تو شرایط فعلی فراموش کردنش بود. از خودم توقع داشتم مثل همیشه برخورد کنم و احساسی تصمیم نگیرم. وارد آزمایشگاه شدم و مستقیم به سمت اتاقم رفتم به محض اینکه وارد شدم بوی خوبی فضا رو پر کرده بود چشمم به گلهای روی میز خورد. به سمتشون رفتم و دسته گل رو برداشتم. گلهای رنگارنگ و زیبایی
بودند که بوی خیلی خوبی هم میدادند. کارت روی میز رو برداشتم و یادداشت رو خوندم: _بابت اتفاقایی که افتاد و ناخواسته رنجوندمت معذرت میخوام رفیق. تو مثل قدیم بهترین دوست منی…امیدوارم منم باشم! امضا نازنین لبخند روی لبم رو نمیتونستم جمع کنم هر وقت که میخواستم منطقی باشمو ازش فاصله بگیرم کاری میکرد که
بهم ثابت شه ارزششو داره. پس باید بازم شانسمو امتحان میکردم.
تصمیم داشتم امسال از دست پدرم فرار کنم تا از خیر تولد گرفتن برای من بگذره اما حالا با وجود نازنین اونشب میتونست ی شب فوق العاده بشه. تا آخر هفته حسابی وقت داشتم و حالا انگیزه بیشتر برای تهیه تدارکات مهمونی تو خودم حس میکردم. میخواستم همه چیز عالی باشه حتی بیشتر از همیشه.
*کتی
روی مبل خونه نشسته بودمو به در ورودی چشم دوخته بودم. ساعت نزدیک ۱۲شب بود ولی سام هنوز نیومده بود. هرچقدر سعی میکردم بهش نزدیک شم بیشتر ازم دور میشد حتی نمیزاشت لمسش کنم.اوایل فکر میکردم میره سراغ اون دختره اما بعد از اینکه تعقیبش کردم فهمیدم وقتش رو کلا تو شرکت میگذرونه. اما من اونهمه نجنگیده بودم که فقط سایه سام رو داشته باشم. همه کار میکردم تا بفهمه داره با کی زندگی میکنه.نمیخواستم فکر کنه داره با کاراش تحقیرم میکنه. فکر میکردم نقش زنه خوب بودن و تو خونه نشستن به مزاجش خوش میاد اما مثل اینکه خیلی پر رو تر از این حرفا بود. حوصلمم سر رفته بود. گوشیمو برداشتم به چندتا از دوستام پیام دادمو به سمت اتاقم رفتم تا آماده شم. ی گردش و دوره همی حالمو جا میورد. سامم میفهمید نباید منو تو خونه
تنهام بزاره.
*سام
کلی برگه روی میزم ریخته بود که تک تکشون رو خونده بودم. به فنجون قهوه تو دستم لب زدم که حان گفت:
_من نمیفهمم… تو چرا چسبیدی به صندلیت؟ پاشو برو دیگه… همه آمار و نقشه ها رو هم که چک کردی
چیزی نگفتم جان خندید ادایی دراورد و گفت:
_شبیه خلافکارا شدی جدیدا…. باور کن…از این مافیا که حرف نمیزنن اصلا فقط به ی نقطه خیره میشن… گاهی هم ی حرکتی به سرشون میدن…
از جام بلند شدم کتم رو برداشتم با دستم موهای جان رو بهم ریختمو از اتاق بیرون اومدم. شاید حق با جان بود و من زیاد ذهنم درگیر بود ولی خب دیگه علاقه ای به اون خونه نداشتم. برام سخت بود با کسی که دوسش ندارم زندگی کنم. پدر اصرار میکرد که هرچه سریعتر عروسی بگیریم چیزی که حتی فکرش هم تو سرم نمیومد چه برسه به تدارکاتش. من نمیخواستم به این زودی با کتی ازدواج کنم باید اول با خودم کنار نیومدم بعد تصمیم به ازدواج میگرفتم.باید در این باره با کتی صحبت میکردم. به خونه رسیدم از ماشین پیاده شدمو به سمت خونه رفتم. چند تقه در زدم اما کسی جواب نداد. کلید زدمو وارد خونه شدم کفشم رو که درمیوردم صندلای کتی رو دم در دیدم. داخل شدمو نگاهی به اتاق کتی انداختم که کسی نبود. به ساعتم نگاه کردم ۱۲:۴۵ شب بود. اخمهام
تو هم رفت و لباسامو در اوردم. نمیخواستم به این فکر کنم که کجا ممکنه رفته باشه. لیوان آبی برای خودم ریختم.ی پیام برای کتی فرستادم:
_تا ۱۰دقیقه دیگه خونه ای
درست بود هیچوقت نمیخواستم و نمیتونستیم مثل ی زن و شوهر کنار هم باشیم. ولی نمیتونستم ببینم به بعضی کاراش ادامه بده. کتی منو خوب میشناخت میدونست حساسیتهام رو چه چیزایی بیشتره. امیدوار بودم هرچه زودتر برگرده. تو اتاقم نشسته بودم و به ساعتم نگاه میکردم. تقرییا نیم ساعت از وقتی که به کتی پیام داده بودم میگذشت و کم کم صبرم سر میومد.من هیچوقت محدودش نکردم حتی بهش گفته بودم میتونی دوستات رو هم ببینی. البته اونایی که میشد اسم آدمیزاد روشون گذاشت اما ی شرط هم گذاشتم که نمیتونه شب تا دیر وقت
جایی بمونه. تو همین افکار بودم که صدای بسته شدن در و بعد از اون صدای پاشنه کفش اومد.
از جام بلند شدم. کتی وسط حال ایستاده بود. در اتاقم رو بستم و روی تختم دراز کشیدم. ترجیه میدادم فردا باهاش صحبت کنم تا عصبانیتم از بین رفته باشه. چشمهامو بستمو سعی کردم بخوابم که در اتاقم باز شد. کتی داخل شد و گفت:
_به من گفتی بیا خونه که بگیری بخوابی؟
بدون اینکه برگردم گفتم:
_قرار بود کاره دیگه ای بکنم؟
نزدیکم شد دستمو از روی چشام برداشت و با حرص گفت:
_وقتی کلا خونه نیستی بهت ربطی هم نداره من کجا میرم یا کجا هستم
دستش رو کنار زدم بلند شدمو گفتم:
_وقتی داشتی پات رو میزاشتی اینجا بهت گفته بودم هر گوری رفتی شب باید خونه باشی…یادت رفته بگو یادت بیارم
کتی پوزخندی زد و گفت:
_شب خونه باشم که چی؟ اینو یکی میگه که غیرت داشته باشه… مرد باشه کنار کسی که زنشه بخوابه نه یکی دیگه
دستش رو کشیدم و از اتاق بردم بیرون و گفتم:
_نه تو زنه منی… نه منه احمق مردیم که کنار تو بخوابم… برو هر غلطی میخوای بکن… هرجا میخوای بری برو… هیچی تو به من مربوط نیست…
در خونه رو باز کردم که کتی داد زد:
_از مرد بودن فقط زور گفتنش رو میدونی… حتی به من دست هم نمیزنی… همه آرزوشو دارن که بامن باشن باهام حرف بزنن…سام مشکل از توء نه من…این تویی که کسی نمیخوادتت وگرنه برای من هیچی عوض نمیشه…
حسابی با حرفهاش بهمم ریخته بود. هلش دادم سمت در و گفتم:
_آره کسی که هیچکی نمیخوادش منم… تو غصه منو نخور.. برو سر وقت همونایی که آرزوت رو دارن…اینجا حیف میشی… من بهت دست نمیزنم چون مثل تو و آدمای امثال تو ی شبه عاشق نمیشم که ی شبه هم فارغ شم… دختره احمق… ی روزی به حرفم میرسی… امیدوارم راه برگشتی واست باشه
کیفش رو دستش دادمو در خونه رو بستم. به سمت اتاق خودم رفتم که کتی شروع به در زدن کرد.
_باز کن در سام… به چه حقی درو روی من میبندی؟ من ازت شکایت میکنم.. میگم که منو از خونم انداختی بیرون…
ی دسته کلید کامل به کتی داده بودم.امیدوار بودم بعد از تموم شدن غر غراش یادش بیوفته و ازش استفاده کنه.هرکاری هم میکرد دختر عموم بود نمیتونستم بزارم بین ی مشت گرگ بمونه. اما باید میفهمید چقدر میتونم جدی و بی رحم باشم و تهدیدمو جدی بگیره
_باز کن در سام… به چه حقی درو روی من میبندی؟ من ازت شکایت میکنم.. میگم که منو از خونم انداختی بیرون…
ی دسته کلید کامل به کتی داده بودم.امیدوار بودم بعد از تموم شدن غر غراش یادش بیوفته و ازش استفاده کنه.هرکاری هم میکرد دختر عموم بود نمیتونستم بزارم بین ی مشت گرگ بمونه. اما باید میفهمید چقدر میتونم جدی و بی رحم باشم و تهدیدمو جدی بگیره
تقریبا دیگه صدای کتی نمیومد. چند دقیقه بعد صدای در ورودی رو شنیدم. در اتاقم رو قفل کرده بودم و درازکشیدم. بعد از حرفهایی که زده بود نمیخواستم دیگه پاش رو تو خونه بزاره ولی با سابقه بدی که داشت نمیتونستم به حال خودش ولش کنم. چشامو بستمو سعی کردم برای چند ساعت هم شده بخوابم.
*نازنین
تا حدودی تونسته بودمو خودمو از اتفاقات اطرافم جدا کنم و ی مسیر از چیزی که دنبالش بودم رو ادامه بدم. بعد از عذرخواهی که از جیک کردم چند بار دیگه هم دیدمش و منو به تولدش هم دعوت کرده بود. زیاد میل به حضور بین جمع و آدما نداشتم تنهایی رو ترجیه میدادم. اما جیک خیلی اصرار کرده بود و دلم نمیخواست دوباره ناراحتش کنم. اون آدم خیلی خوبی بود. با آلیسیا تو پاساژها دور میزدیم تا برای مراسم فرداشب هم لباس پیدا کنیم و هم بتونم ی کادو مناسب برای جیک انتخاب کنم.جلوی ی ساعت فروشی ایستادمو به ساعتاش نگاه میکردم. آلیس هم کنارم ایستاد.ی ساعت سورمه ای نظرمو به خودش جلب کرد. با آلیس داخل مغازه رفتیم تا ساعت رو از نزدیک
ببینم. آلیس سری تکون داد و گفت:
_خیلی خوبه نازنین…
به نظر خودمم کادوی خوبی میومد.به سمت فروشنده برگشتمو گفتم:
_همینو برمیدارم… فقط تو باکس هدیه بزارینش
جعبه رو گرفتمو با آلیس از مغازه بیرون میومدم که جلوی در به ی آدم خوردم. سرمو بلند کردم با دیدن جان شوکه شدم. جان که با تلفن حرف میزد ی قدم عقب رفت تماس رو قطع کرد و گفت:
_چطوری نازنین؟ خیلی وقته ندیدمت جان واقعا دوست خوبی بود اما اون لحظه با دیدن جان حال و هوای سام بدجوری تو سرم پیچیده بود و کنترلمو
از دست داده بودم. لبخند زدمو گفتم: _خوبم ممنونم… تو چطوری؟ نگاه جان رو پاکت دستم میچرخید دستش رو تو هوا گرفت و گفت: _خوب… خب مثل اینکه جایی دارین میرین… مزاحمتون نمیشم نگاهی به آلیس انداخت لباشو جمع کرد از کنارش گذشتم که وارد مغازه شد. آلیس مرموز خندید و گفت: _این آقا خوشتیپه کی بود؟ کلا تو احوالات خودم میچرخیدم خاطراتم با سام و جان دوباره جلو چشام اومده بود آلیس دستش رو جلو صورتم
تکون داد و گفت: _باتواما نازنین؟
_ها؟ _پرسیدم کی بود؟ _همکار و دوست سام بود
آلیس ابرویی بالا انداخت و حرفی نزد. بهتر بود سریعتر لباسم رو هم میگرفتم و برمیگشتم خونه.تو مزون لباس بودم و داشتم لباس هارو نگاه میکردم که موبایلم زنگ خورد.گوشیم رو از کیفم درآوردم. آرش پشت خط بود. جواب دادم:
_الو… صدای آرش عصبی بود ولی تلاش میکرد آروم باشه. گفت: _کجایی نازنین؟ _چطور؟ _سوال میکنم جواب بده دختر.. به اندازه کافی اعصابم بهم ریخته هست _من مسئول احوالات تو نیستم آرش… کارت رو بگو… اگه هم کاری ندا ی قطع کنم _باید ببینمت… همین الآن _الآن نمیتونم… بیرونم _نازنین تمومش کن… گفتم میخوام ببینمت… انقدر منو نپیچون.. نفسی گرفتمو گفتم: _ی ساعت دیگه تو کافه کنار خونه باش… اینم بخاطر اینکه فکر نکنی ازت فرار میکنم تماس رو قطع کردم. آلیس با چندتا لباس روی دستش به سمتم میومد.آرش ی مشکل بزرگ بود که باید برای
همیشه پاکش میکردم.
بعد از پرو چندتا لباس بلاخره لباس مورد نظرمو پیدا کردم.از پاساژ بیرون اومدیم از آلیس خداحافظی کردم و جلوی ی ماشین رو گرفتم. میدونستم میخوام به آرش چی بگم. اما اینو که چه واکنشی داشته باشه رو نمیدونستم. به کافه که رسیدم آرش رو پشت آخرین میز ته سالن پیدا کردم. به سمتش رفتم و ساک لباسم رو روی زمین
گذاشتمو روی صندلی نشستم. آرش خیره به من نگاه میکرد. موبایلمو کنار دستم گذاشتمو گفتم:
_خب؟؟ باید اعتراف میکردم که چهرش یکم ترسناک شده بود چون تابحال آرش رو با این چهره ندیده بودم. به صندلیش
تکیه داد و گفت:
_تو نمیدونی کار من باهات چیه نه؟ یکم جابه جا شدمو گفتم:
_میدونم
_خوبه که انکار نمیکنی… خب؟
_چی خب؟
_ببین نازنین دیگه با من از وقت و فکر کردن صحبت نکن… چون تقریبا مطمئنم تو این مدت به تنها چیزی که فکر نکردی من بودم
_درسته آرش یکم جا خورد. اخمی کرد و گفت:
_خب پس چرا منو معطل خودت کردی؟ تو به من قول دادی اگه من رضایت بدم اون عوضی بیاد بیرون توام موافقت میکنی
خم شدم روی میز و گفتم:
_من هیچ دینی به تو ندارم…. رضایت دادی اون بیاد بیرون چون مقصر اصلیه همه چیز تو بودی… تو بودی که باعث جدایی من و سام شدی… تو بودی که سامو مجبور کردی تو رو بزنه… تو بودی که به حریم من دست درازی کردی… این تو بودی که منو خودت بیزار کردی… مقصره همه چیز خودت بودی… نباید هم شکایتی میکردی… تو
هیچ کاری رو برای من انجام ندادی که من بخوام جبرانش کنم… آرش هر لحظه عصبانی تر میشد ادامه دادم:
_تو منو بازی دادی… از منی که تو اون حال و اوضاع بودم سوءاستفاده کردی… مگر اینکه مرده باشم تو به خواستت برسی… جواب من به تو که قبلا چه الآن و چه بعدها… همیشه منفیه… همیشه… سعی کن اینو بفهمی
از جام بلند شدم که آرش تقریبا با صدای بلند گفت: _جیک هم سوژه بعدیته ها؟ دیدی سام رو از دست دادی چسبیدی به یکی دیگه؟
براش سری از تاسف تکون دادمو از کافه بیرون اومدم پشت سرم دویید و گفت:
_نمیزارم اینجوری بمونه دخترعمه… نشونت میدم… نمیزارم اونی بشه که میخوای
توجهی به حرفش نکردمو به راه خودم ادامه دادم. از آرش نمیترسیدم اما پتانسیل این رو داشت که بخواد اذیتم کنه. اما در هر حال از کار خودم راضی بودم اینجوری بهتر بود. از اینکه بجای خودم همش به فکر دیگران باشم خسته شده بودم.
*سام
اونروز حسابی سرم شلوغ بود و حواسم به ساعت نبود و اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم.فنجون قهوم رو به لبم نزدیک کردم که در باز شد و جان وارد اتاق شد. با همون ژست خاصش جلو اومد و بدون اینکه ازم چشم برداره روی صندلی نشست سری تکون دادم که لبخندی زد و گفت:
_ی خبر دارم برات سرمو روی برگه هام خم کردمو گفتم: _خبرات هم مثل خودت بی مزس جابه جا شد و گفت:تا تو معیارت از مسخرگی چی باشه حرفی نزدم که خودش ادامه داد:فکر میکنی امروز کی رو دیدم… نمیدونم بخاطر حجم کارها بود یا از جای دیگه اما اصلا حوصله نداشتم آروم گفتم: _حوصله معما طرح کردنت رو ندارم جان… برو بزار به کارم برسم جان از روی صندلی نیم خیز شد و گفت: _خودت میدونی من میخواستم بگم امروز نازنین رو دیدم
ی لحظه احساس کردم یچیزی از تو قلبم رد شد. یچیزی مثل صاعقه… دستام دیگه نمینوشت و دلم میخواست اونا هم تبدیل به گوش میشدن تا بقیه حرف جان رو بشنون… اما جان ادامه داد صدای قدم هاش رو شنیدم که تاخداگاه لبم باز شد و گفتم:
_حالش خوب بود؟ جان برگشت سمتم دوباره روی صندلی نشست و گفت:
_آره خوب به نظر میرسید… با یک دختره دیگه بود… رفته بودم پیش مارکور… اونجا دیدمش.. باهاش حرف هم زدم
تو اون لحظه دلم میخواست با تمام وجود جای جان میبودم. به خودم برگشتمو گفتم: _مارکور… یادم نمیاد! _بابا همون ساعت فروشه دیگه… رفته بودیم اسکی باهم دوست شده بودیم پارسال… یادت نیست سری تکون دادم و گفتم:ولی نازنین اونجا چیکار میکرد؟ جان چشم چرخوند و گفت:رفته بود طناب بازی… خب رفته ساعت بگیره دیگه… _آها… واسه خودش ساعت میخواسته خب جان لبش رو جمع کرد و حرفی نزد ی حس خاصی داشتم و حس میکردم جان چیزی میخاد بگه. گفتم: _جان… تو چیزی میخوای بگی؟ بدون اینکه دهنش رو باز کنه سرش رو تکون داد روی میز زدمو گفتم:جان _از مارکور پرسیدم گفت که ی ساعت مردونه خریده بوده متوجه نشدم و قلم از دستم افتاد. کتم رو مرتب کردم دستی تو موهام کشیدمو گفتم: _مرسی جان… اگه میشه تنهام بزار _سام اگه بخوای میتونم واست در بیارم برای کی و چی خریده چشمو بستمو گفتم: _نمیخوام… فقط برو
جان دستی رو شونم کشید و از اتاق بیرون رفت به محض بسته شدن در هرچی که دم دستم بود رو بهم ریختم. نمیدونستم چه مرگمه… من دیگه هیچ جوره به اون دختر وصل نبودم پس چرا برای خریدن ی هدیه مردونه انقدر بهم ریخته بودم…
از جام بلند شدمو سرمو تکیه دادم به پنجره اتاق و چشمهام رو بستم. بازم خاطرات گذشته تو سرم میچرخید..
۴۷۹


برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن