رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و پنج


*نازنین سوار ماشین شد به سختی دوتا دستاش رو پشتش قایم کرده بود خم شد سمتم بوسیدتم و گفت: _سلام… صبح بخیر با تعجب نگاهش کردمو گفتم:سلام به روی ماهت… دستات رو چرا گذاشتی پشتت عشقم؟ نازنین برگشت و پشتش رو چسبوند به شیشه ماشین و گفت: _هیچی… همینطوری… دستام درد میکنه… نمیریم؟ _خب بزار ببینم دستات رو چش شده _هبچی هیچی… بریم
مشکوک نگاهش کردمو ماشین رو روشن کردم و حرکت کردیم سمت پل همیشگیه خودمون وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و من به سمت رودخونه ایستادم که دستاب نازنین رو دور گردنم حس کردم محکم گردنم رو بوسید رو دستاش دست کشیدمو گفتم:
_عشقم تو امروز چته؟ چرخید اومد جلوم ایستاد و ی جعبه گرفت جلوی صورتش. سعی کردم جعبه رو کنار بزنم وگفتم: _این چیه وروجک؟ بیا اینجا ببینم _نچ نمیام… نچ نمیشه _اگه نیای میام میگیرمت میخورمتا… نازنین جعبه رو از روی صورتش پایین اورد و گفت: _این واسه توء… بهترین عشقه دنیا… تو چشمای قشنگش نگاه کردم جعبه رو گرفتمو گفتم: _قربونه دستاش برم که اینو کادو کرده… مناسبتش چیه عشقم _هیچی… بخاطر اینکه هستی… بخاطر اینکه کنارمی و حالمو خوب میکنی
جعبه رو کنار گذاشتو نازنین رو بلند کردم تو بغلمو چرخوندمش. دستاش رو باز کرده بود و باد تو موهاش میرقصید.وقتی گذاشتمش روی زمین سریع جعبه رو گرفت و گفت:

_بازش کن زووود جعبه رو ازش گرفتمو بازش کردم همون عطری بود که دوسش داشتم محکم بغلش کردمو بوسیدمش که گفت: _میگن عطر دوری میاره… ولی من بهش اعتقاد ندارم* با صدای زنگ تلفنم از افکار و خاطراتم بیرون اومدم مشتی به قاب پنجره زدمو با خودم گفتم: _ایکاش توام اعتقاد داشتی برگشتم کتی بود که زنگ میزد. حتی فکر کردن به خاطرات گذشته هم برام حروم شده بود چه برسه بودن با خود
نازنین.زندگیم از دستم در رفته بود و من بیرون زمین فقط نگاه میکردم. *نازنین تو اتاقم نشسته بودمو به لباسم که روی جالباسیم آویزون بود نگاه میکردم.
ی پیراهن مشکی ساده که یقه ۷ داشت و ی بند از جلو گردن به پشت میخورد.پشت لباس هم تا گودی کمرم باز بود.این لباس اصلا انتخاب من بود اما کتی از لحظه ای که این لباس رو تو تنم دید نمیزاشت چیز دیگه ای رو امتحان کنم. تقریبا یک ساعت دیگه مهمانی شروع میشد و من هنوز هیچ کاری نکرده بودم. با موهای خیس و تنپوشی که تنم بود روی صندلی نشسته بودم و فکر میکردم.سر درد بدی داشتم و دلم میخواست میتونستم راحت بخوابم. سشوار روشن کردمو مشغول خشک کردن موهام شدم شاید سر دردم بهتر میشد. صدای زنگ موبایلم رو
شنیدن به سمت میز تحریرم رفتمو به صفحه نگاهی انداختم. جیک بود. تماس رو جواب دادم: _بله؟ _سلام نازنین چطوری؟ کارات رو کردی؟ _سلام… ام.. آره دارم آماده میشم _تازه؟ من راننده فرستادم دنبالت شوکه شدمو گفتم: _چرا به من نگفتی؟ من خودم میتونم بیام جیک… ممنونم _من میخوام از لحظه اول کنارم باشی.. لطفا بزار این جشن اونجوری که دوست دارم برگزارشه… حرفی نزدم که گفت:منتظرتم

اونوقت تماس رو قطع کرد.
از دست خودم عصبانی بودم نباید رفتن به این جشن رو قبول میکردم. کلافه شروع کردم به آماده شدن..خشک شدن موهام که تموم شد لباسم رو تنم کردمو موهام رو باز گذاشتم و تاب کمی به پایینش دادم.آرایش مختصری هم کردم کفشهامو پوشیدمو جلو آینه به خودم نگاه کردم.از خودم راضی بودم. کیف دستی و کتم رو برداشتمو از
اتاقم بیرون اومدم.
به سمت در میرفتم که ی سایه پشت پنجره وسط حال دیدم. سر جام ایستادم و نگاه کردم. اما چیزی نبود. دسته کلیدمو برداشتمو از خونه بیرون اومدم. ی ماشین مشکی جلوی در پارک بود راننده لحجه غلیظی داشت در ماشین رو برام باز کرد سوار شدمو تشکر کردم.نفس عمیقی کشیدمو آرزو کردم همه چی زود تموم شه.
*سام
جلو آینه ایستادمو کتم رو پوشیدم آستین کتم رو درست میکردم که کتی داخل اتاق شد. کنار در تکیه داد و گفت:
_داری کجا میری ؟ همیشه از اینجا و ی سوال ساده شروع میشد ولی ادامش حتما ی دعوا بود. بخاطر همین جواب ندادم سوییچ و
موبایلم رو گرفتمو برگشتم جلوم ایستاد و گفت: _ازت سوال کردم سام… با بی حوصلگی گفتم: _طبق معمول دارم میرم شرکت… حوصله سوال دیگه و حرف زدن رو هم ندارم _حلقت چرا دستت نیست؟ بازم ی بهونه دیگه برای بحث پیدا کرده بود ازش فاصله گرفتم سمت در رفتمو گفتم: _کتی… اون حلقه خیلی وقته دست من نیست… اما کتی پشت سرم اومد و گفت: _من به پدر زنگ زدم… اون داره میاد اینجا میدونستم دیر یا زود اینکارو میکنه با حرص گفتم:
_اون آدم هیچی رو نمیتونه حل کنه… خودت رو پشت اون قایم نکن… من خواستم و سعیم کردم… تو و من باهم نمیتونیم سعی کن اینو بفهمی و درموردش درست تصمیم بگیری
منتظر حرفش نشدم و از خونه بیرون اومدم. دیگه نمیدونستم چطوری این اشتباه رو باید درست کنم. سوار ماشینم میشدم که یک نفر صدام کرد. سمت صدا برگشتم و با دیدن آرش شوکه شدم اما عصبانیتم از اون خیلی بیشتر از تعجبم برای دیدنش دم در خونم بود. در ماشین رو بستمو به سمتش برگشتم.قیافش از آخرین باری که دیدمش خیلی بدتر به نظر میرسید به سمتم اومد و روبروم ایستاد برای کنترل کردن خودم دستمو تو جیبم گذاشتمو
گفتم: _چی میخوای؟ آرش پوزخندی زد و گفت: _خوشم میاد هنوزم اهل قیافه گرفتنی دستم سمت در ماشین رفت که گفت:نازنین… درمورد اون حرف دارم دستم شل شد و برگشتم سمتش دلم میخواست بخاطر به زبون اوردن اسمش دندوناش رو خورد میکردم اما باید
میفهمیدم چی میخواد بگه. ادامه داد:
_بهم نارو زده… رفته سراغ جیک
کلمه هایی که از دهنش درمیومد انگار میخواست مغزمو مچاله کنه با تمام توانم گفتم:
_این مسئله به من چه ربطی داره؟
آرش یکم جا خورد اما بعد گفت:
_ازت خوشم نمیاد توام از من خوشت نمیاد… اما میدونم تو تنها کسی هستی که میتونی نزاری این اتفاق بیفته…
_از کدوم اتفاق حرف میزنی؟
_نازنین امشب داره میره جشنی که جیک گرفته… ی حسی بهم میگه نمیتونه ی جشن معمولی باشه
آرش حرف میزد و من تو فکر بودم یاد جان و کادویی که دست نازنین دیده بود افتادم از لحن حرف زدن آرش هم میشد فهمید دروغ نمیگه. اما همه اینا درنهایت… ارتباطش با من چیه؟ مگه من از نازنین نبریده بودم؟ مگه

همه چیو تموم نکرده بودم؟ پس این تپش قلب لعنتی چی بود؟ چطور میتونستم تحمل کنم جیک واقعا جای من رو برای نازنین بگیره…نمیزاشتم دست اون عوضی به نازنین برسه. آرش تکونی خورد و گفت:
_میشنوی حرفای منو؟ بدون اینکه جوابش رو بدم سوار ماشین شدمو حرکت کردم شماره جان رو گرفتم با اولین بوق جواب داد. سریع
گفتم: _جان آدرس این مرتیکه جیک رو برام پیدا کن زودباش _چی میگی سام؟ جیک کیه؟ درست بگو…واسم بفرست اسم کاملش رو
تماس رو قطع کردمو پیام رو برای جان فرستادم.ماشین رو کناری پارک کردمو پیاده شدم. آروم و قرار نداشتم دوباره ی حسی تو وجودم زیر پوستم رخنه کرده بود که با تموم وجودم میخواستمش و دلم نمیخواست این حس رو سرکوب کنم. دستی تو موهام کشیدمو دکمه یقه پیراهنم رو باز کردم که پیام جان اومد. لوکیشن رو باز کردمو
سوار ماشین شدم. این اتفاق نباید میوفتاد من نمیزاشتم.
تا وقتی به خونه جیک برسم بین عقل و قلبم بگو مگوی شدیدی بود. از طرفی میدونستم کارم اشتباهه و اون میتونه خیلی راحت بهم بگه که این موضوع ارتباطی با من نداره اما از طرف دیگه دلم آروم نمیگرفت و براش فرقی نداشت چه جوابی بگیره. وقتی به آدرس رسیدم خونه ویلایی و بزرگی که روبروی خودم دیدم. کل امارت چراغونی بود و ماشین های زیادی هم اطراف خونه پارک شده بود.از ماشین پیاده شدم و به سمت امارت رفتم از نگهبانی که دم در ایستاده بود معلوم بود بدون کارت دعوت اجازه ورود ندارم. پس باید راه دیگه ای پیدا میکردم.
*نازنین
از ماشین پیاده شدم و به وسط ورودی خونه که با گل و بادکنک تزیین شده بود رفتم. هنوز پامو رو اولین پله نزاشتم که صدای جیک رو شنیدم.
به سمت صدا برگشتم جیک خوشتیپ تر و جذاب تر از همیشه با لبخند روبروم ایستاده بود به سمتم اومد همینطور که خیره نگاهم میکرد گفت:
_خوش اومدی نازنین… خیلی زیبا شدی اونوقت دستم رو گرفت و بوسید. یکم مؤذب شده بودم به اطراف نگاه کردمو گفتم: _مگه تو نباید پیش بقیه مهمونا باشی

جیک بازوش رو به سمتم گرفت و گفت:
_چرا… اما میخواستم خودم شخصا تو رو راهنمایی کنم
جیک به مردی اشاره کرد اون به سمتمون اومد وکیف و کتم رو ازم گرفت. با اینکه ترجیه میدادم فعلا کت تنم باشه ازش تشکر کردمو دستمو دور بازوی جیک گذاشتم باهم به سمت باغ پشت امارت رفتیم. به محض قدم گذاشتنم توی باغ کلی فش فشه همزمان به هوا پرتاب شد و صدای سوت دست جمعیت باعث شد از شوک در
بیام و سرمو بلند کنم. آتیش بازیه معرکه ای بود جیک دستامو گرفت و گفت:
_امشب همه چی بخاطر توء…
نمیدونستم چی بگم یا چطور جواب جیک و کارهاش رو بدم فقط لبخندی زدمو باهاش همراه شدم.ی سری از مهمونا ماسک روی صورتشون بود از میون جمعیت گذشتیم با دیدن چهره آشنایی مردی که نزدیکش میشدم تونستم بموقع به یادش بیارم. اون دکتر هندریک بود پدر جیک…
نمیتونستم هیچ شباهتی بین اون و جیک پیدا کنم جز شیک پوشی و خوش اخلاق بودنشون که مثل هم بود. کنار جیک پشت ی میز ایستادیم و جیک برام نوشیدنی گذاشت.موزیک بلندی تو محوطه پخش میشد و تقریبا همه باید با فریاد باهم حرف میزدند. ی لب از نوشیدنیم خوردم و به بقیه نگاه میکردم که گرمای دست جیک روی دستم حس کردم به سمتش برگشتم که کنارش ی دختر قد بلند و خوش چهره ای رو دیدم. لباس شب
یشمی تنش بود و موهای بورش هم جمع کرده بود. جیک با خوشحالی گفت: _نازنین این مری دوست صمیمی و همکار منه… مری اینم نازنین… همون نازنین که بهت گفتم حس میکردم جیک خیلی خوددار شده و این مسئله باعث خوشحالیم شده بود با مری دست دادم که گفت: _از دیدنت خوشحالم عزیزم… بلاخره دیدمت.. و خوشحالم که جیک از هر نظر بهترینه جیک سری تکون داد و خندید و من گفتم: _منم از آشناییتون خوشحالم مری… مری برام بوس فرستاد و سمت دیگه جیک ایستاد و مشغول حرف زدن شد و من هم دوباره مشغول نگاه کردن
به بقیه و گاهی اوقات رقص های جذابشون شدم. *سام

کل دیوارهای اطراف باغ رو دور زدم نتونستم چیزی پیدا کنم که بشه از اون طریق واردشد. به نظر زیادی امنیتی میومد.دور بعدی رو با نا امیدی تموم میکردم که متوجه ی پنجره روی دیوار پشتی شدم. یکم ارتفاعش زیاد بود و ریسک اینم وجود داشت که پنجره قفل باشه ولی راه دیگه ای هم نداشتم و باید امتحانش میکردم. ی نگاه به اطراف انداختم. دکمه کتم رو باز کردم. دور خیز کردمو پریدم. بعد از ۲بار پریدن بلاخره موفق شدم دستمو به لبه پنجره گیر بدم خودمو بالا کشیدم. چشامو بستمو شیشه رو عقب کشیدم با خوشحالی داخل اتاق پریدمو پنجره رو بستم. تکونی به خودم دادمو به اطراف نگاه کردم. بیشتر شبیه به انباری بود. از بین وسایل بزرگ و کوچیکی که تو اتاق بود گذشتم و به سمت در رفتم با احتیاط از اتاق خارج شدم. صدای رفت و آمد و سر و صدا از طبقه بالا میومد. آروم به سمت پله ها رفتم. از پاگرد اول که میگذشتم روی میز ی ماسک به چشمم خورد برداشتمش و زدم به چشمهام و به راهم ادامه دادم.بلاخره به همکف رسیدم. در ورودی سالن باز بود و میتونستم رفت و آمد ها رو ببینم به سمتی که بقیه میرفتن راهم رو ادامه دادم و به قسمت اصلی پارتی رسیدم.حالا باید از وسط جمعیت نازنین رو پیدا میکردم روی پله ایستاده بودمو به اطراف نگاه مینداختم دور یکی از میزها یکم شلوغ تر بود خوب دقت کردمو تونستم جیک رو تشخیص بدم. کت و شلوار سدری بیش از حد بهش میدمد به اطرافش نگاه کردم که موهای بلند و هیکل ظریف نازنین رو شناختم.پیراهن بلند مشکی تنش بود رنگی که کمتر پیش میومد تنش
کنه.
مسخ شده به سمتشون کشیده شدم که دست جیک دور بازوی نازنین قرار گرفت و شروع کرد به خندیدن،نازنین لبخند زد. کاش هیچوقت نمیزاشتم از پیشم جایی بره هیچوقت…
دستهای جیک هرلحظه بیشتر آتیش به جونم مینداخت. نمیشد فهمید چه جور مهمونی ترتیب دیده… پشت نازنین کنار ی میز ایستاده بودم که جیک جلو اومد دستش رو سمت نازنین دراز کرد و گفت:
_برقصیم عزیزم؟؟
فشار انگشتهای دستم رو که مشت شده بود احساس نمیکردم. از شدت عصبانیت نمیدونستم باید چیکار کنم. نازنین چرخید و تونستم صورتش رو کامل ببینم.چهره مهربونش دلم رو نرم کرده بود و انگار عصبانیتم رو ازم میگرفت لبهاش تکون خورد و حرفی زد ولی من انقدر محو چهرش شده بودم که صداش رو نشنیدم.وقتی به خودم
اومدم جیک دوباره گفت: _بزار من همراهیت کنم اما اینبار طنین صدای نازنین به گوشم رسید: _نه تو پیش مهمونا باش… من میتونم خودم برم… ممنونم

جیک سری تکون داد و عقب ایستاد تا نازنین رد شه. پشت لباس نازنین تا گودی کمرش باز بود.همون چیزی که همیشه نسبت بهش حساسیت داشتم نفس عمیقی کشیدمو وقتی جیک روش رو برگردوند پشت نازنین راه افتادم.شاید میتونستم فرصتی پیدا کنم تا باهاش حرف بزنم.
*نازنین
وقتی جیک ازم خواست تا باهاش برقصم نمیدونم چرا احساس ناراحتی کردم. حس میکردم حالم میخواد بهم بخوره… اصلا تو شرایط خوبی نبودم بخاطر همین گفتم:
_من ی سر میرم تو خونه و میام…باشه؟
میخواستم یکم تنها باشم و ی آبی به دست و صورتم بزنم. وارد خونه شدم از یکی از خدمه ها پرسیدم تا راهنماییم کنه. اونوقت سمت انتهای سالن که تنها سرویس اون طبقه بود راه افتادم. وارد سرویس شدمو در پشت سرم بستم به سمت آینه رفتم شیر آب رو باز کردمو به صورتم آب زدم. نگاهی تو آینه به خودم انداختم که از آینه ی سایه
پشت سرم دیدم.
ترسیدمو خم شدم سمت ورودی در که یکی دستمو گرفت خواستم جیغ بکشم که جلو دهنم رو هم گرفت و کشیدم سمت دیوار.از ترس چشامو بسته بودم که یهو همه وجودم گرم شد. گرمای نفسش خورد زیر گوشم که میگفت:
_میخوام دستمو بردارم جیغ نکش… خب؟
هنوز تو شوکه صدا بودم بخاطر همین نتونستم حرفی بزنم دستش رو آروم از روی دهنم برداشت و انگشتاش رو روی لبم کشید. ناخوداگاه چشام بسته شد دستش دوباره روی موهام نشست و اونارو پشت گوشم گذاشت چشامو باز کردمو به چشمهاش از پشت ماسک نگاه کردم. نیازی نداشتم تا کل صورتش رو ببینم من سام رو با وجودم
حس میکردم. لبهام تکون خورد وبه زحمت با صدایی که برام خیلی غریب بود گفتم:
_اینجا چیکار میکنی؟
سام ماسکش رو برداشت با دیدن چهرش تمام تنم حس گرفته بود دلم میخواست بغلش میکردم و بهش میگفتم که چقدر دلتنگشم. نمیتونستم نگاهمو از چشمهاش بردارم دستش رو کنار سرم به دیوار تکیه داد چونم رو گرفت و گفت:
_بخاطر تو اومدم
هر لحظه بیشتر از قبل ذهنم خالی میشد و انگار وارد ی خلسه میشدم سام خیره تو چشمهام نگاه میکرد و تاب و توانم رو ازم میگرفت.میل عجیبی به پناه بردن تو آغوشش داشتم که با تمام وجودم سعی به کنترلش داشتم. به خودم جرات دادم دستمو تخت سینش گذاشتم و هلش دادم تا ازم فاصله بگیره اما حتی یکذره هم تکون نخورد
فقط خودم از تماس دستم با پوست داغش بیقرار تر شدم. نگاهم رو بهش دوختم و گفتم: _از اینجا برو سام یکم فاصله بینمون رو بیشتر کرد و گفت: _نمیتونم
با فاصله گرفتن سام احساس کردم اکسیژن به ریه هام میرسه و حالا میتونستم نفس بکشم. سام رو میخواستم حتی بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتم. اما اون دیگه کسی نبود که متعلق به من باشه… با یادآوریه این موضوع تونستم خودمو جمع کنم. حالا ک تا اینجا اومده بود باید بهش نشون میدادم اونی که ازش دست کشیده من بودم
گفتم: _اومدی اینجا که منو ببینی؟ ی قدمی که سام عقب رفته بود رو من جلو رفتمو مماس سینش ایستادم. *سام
عطر وجود نازنین به قدری تو سرم پیچیده بود که اصلا فراموش کرده بودم برای چی اونجام. نازنین بهم نزدیک شد… حس میکردم هر لحظه دمای بدنم بالاتر میره… لبهای خوش فرم نازنین تمرکزم رو بهم زده بود. با فاصله کمی ازم ایستاد و گفت:
_اومدی اینجا منو ببینی؟ توانایی حرف زدن رو تو خودم نمیدیدم حس میکردم زبونم تو دهنم نمیچرخه…نازنین دستش رو روی سینم
گذاشت و آروم به سمت گردنم برد.
نمیدونستم چه اتفاقی داشت برام میوفتاد فقط انگار دیگه هیچی رو حس نمیکردم. دستهای نازنین دور یقه لباسم ایستاد و دکمه پیراهنم رو بست. دست ظریفش که پوستم رو لمس کرد برای ی لحظه چشمهام بسته شد. روی پنجه پاش بلند شد دستش رو روی شونم گذاشت و زیر گوشم با نفسهای داغش گفت:
_تو رفتی سام… تو از تمام این حس ها گذشتی و رفتی… دیگه چیزی بین ما نیست… جز این بیتابی تو… اینو فراموش نکن
با صدای نازنین چشمهام بسته شده بود وقتی اسمم رو به زبون اورد قلبم بیشتر از قبل شروع به تپش کرده بود. نازنین ازم فاصله گرفتو باعث شد چشامو باز کنم به سمت در میرفت اما من تو ی لحظه تمام تاب و توانم رو از دست دادم به سمتش رفتم دست نازنین رو گرفتم و سمت جای قبلیش کشیدمش و بی صبر لبهامو روی لبهاش گذاشتم نازنین رو به دیوار تکیه دادم و دستهاش رو گرفتم و داغ لبهاش رو میبوسیدم. حس زندگی دوباره زیر پوستم پیداش شده بود به قدری دلتنگ لبهای نازنین بودم که نمیدونستم کارم درسته یا غلط فقط دلم اون و طعم بینظیر لبهاش رو میخواست. نازنین اول تو شوک تمام بود ولی لحظه بعد در کمال ناباوری من باهام همراهی کرد. دستهام رو تو موهاش فرو کردمو بیقرار و پشت هم لبش رو میبوسیدم. موهای نرمش لای انگشتام بازی میکرد و بهم حس آرامش رو برمیگردوند. نازنین به سختی ازم فاصله گرفت نمیتونستم ازش جدا شم. نم اشک تو
چشمهای نازنین دیونم کرده بود. انگشتش رو بالا اورد نفس گرفت و گفت: _دیگه… هیچوقت… به خودت اجازه اینکارو نده… تو زن داری سام… از اینجا برو… فقط ازم دور شو… به سمتش رفتم که دستش رو جلو اورد و گفت: _به من نزدیک نشو… همین الآن از اینجا برو… نمیخوام ببینمت نگاهی به لب سرخ و متورمش انداختم و دوباره اون لحظه رو تصور کردمو گفتم: _من هرکاری هم بکنم… بازم اول و آخر میرسه به اینجا… نازنین… لطفا اینکارو نکن… با چشمهای خیسش نگاهم کرد که ادامه دادم: _نزار کسی بیاد تو زندگیت… کنار کسی نباش اشکهاش رو پاک کرد و با لحن جدی گفت:
_آدم خودخواهی که فقط به فکر خودشه… تو خودت پی زندگیت باش هرکاری که میخوای بکن اما من… چرا باید به حرف تو گوش کنم؟ من نمیزارم کسی برای زندگیم تصمیم بگیره… تو منو از زندگیت محو کردی… دیگه چی میخوای از جونم؟ ولم کن بزار با زندگیم کنار بیام… تنهام بزار… از فکرم از وجودم از زندگیم برو سام…
اون لحظه هیچی برام مهم نبود من فهمیده بودم که نازنین هنوز منو دوست داره و این بهم جوون دوباره داده بود و حاظر نبودم بزارم اون با این حس کنار جیک باشه… بخاطر همین گفتم:
_من از زندگیت میرم بهت قول میدم… اما ازت خواهش میکنم با جیک ازدواج نکن… نازنین برگشت و گفت:اون دیگه به تو ربطی نداره… آینده خودمه خودمم باید براش تصمیم بگیرم مچ دستش رو گرفتمو گفتم: _مطمئن باش من نمیزارم این اتفاق بیوفته! نازنین خواست چیزی بگه که چند تقه به در خورد و صدای جیک اومد: _نازنین جان… عزیزم خوبی؟ با حرص به در نگاه کردم که نازنین بهم اشاره کرد ساکت باشم و بعد گفت: _خوبم… چند دقیقه دیگه میام _باشه پس من منتظرتم نازنین موهاش رو مرتب کرد انگشت اشارش رو به سمتم گرفت و آروم گفت: _از اینجا میری همین الآن… به سمت در رفتمو گفتم:اگه تو نمیتونی خودم به جیک میگم نازنین سریع دویید و خودش رو جلوم انداخت که حس کردم بخاطر کفشش پاش صدمه دید چهرش تو هم رفت
و گفت: _به هیچ وجه… متوجه شدم که درد داره خم شدمو گفتم: _پات چش شده بزار ببینم پاش رو عقب کشید و گفت:لازم نیست خوبم بدون توجه به حرفش دامن لباسش رو کنار زدمو مچ پاش رو گرفتمو گفتم: _این پاته؟
سری تکون داد. هرچند ظرافت پای نازنین زیر دستام حواسم رو کاملا پرت کرده بود اما تونستم ماساژش بدم.کفشش توی دستم بود که پاش رو عقب کشید و گفت:

_کافیه… تا به خودم اومدم نفهمیدم چطوری از سرویس بیرون رفت. به لنگه کفشش تو دستم نگاه کردم و لبخند زدم. *نازنین
سام دوباره برگشته بود به روزای قبل.. نگاهاش،صحبت کردناش و حتی نوازشاش… انگار که اون بوسه تمام زشتی های بینمون رو از بین برده بود. زیر نوازش دستاش داشتم توانم رو از دست میدادم فقط تونستم دامنم رو جمع کنم و از اونجا و سام فاصله بگیرم. وارد سالن که شدم متوجه پاهام شدم و اون یکی کفشم رو هم دراوردم. به قدری ذهن و قلبم مشغول چند لحظه پیش بود که متوجه حضوره جیک کنارم نشدم. جیک دستمو گرفت که
صاف ایستادم که گفت: _چیشده نازنین؟ چرا کفشت دستته؟ با حواس پرتی گفتم:ها؟ _نازنین تو خوبی؟ صورتت چی شده؟ لبت انگار یکم ورم داره سریع رومو برگردوندم و گفتم: _کفشم پاشنش شکست مجبورم اینم در بیارم _شکست؟ کجا؟ _نمیدونم رو راه پله بود متوجه نشدم گیر کرد بهشون… _خودت که چیزیت نشد؟ _نه من خوبم _صورت و لبت چی؟ دستی به گردنم کشید و ادامه داد: _نازنین تو خیلی داغی… نکنه داری مریض میشی دلم میخواست سوالاش تموم شه بخاطر همین گفتم: _طوری نشده شاید رژم رو بد زدم… درستش میکنم… من خیلی گرسنمه شام نمیخوریم؟
جیک لبخند زد دستم رو گرفت به سمت سالن برد و گفت: _اومده بودم همین رو بهت بگم عزیزم… میخوان شام سرو کنند _اوهوم چه خوب
وقتی به سالن رسیدیم کیفم رو از جا لباسی برداشتم و تو آینم به لبم نگاه کردم. ی سمتش خیلی واضح باد کرده بود روش دست کشیدم حس خیلی خوبی بهم میداد. سام همیشه همین بلا رو سرم میورد اما با یادآوری موقعیت سام لبخند روی لبم خشک شد رژ لبم رو از کیفم برداشتمو روی لبم کشیدم و دوباره کنار جیک برگشتم
کنار جیک ایستاده بودم اما تمام ذهن و حواسم جایی که چند دقیقه پیش بودم جا مونده بود. جایی که قلبم دوباره بعد از مدتها از شدت عشق بیقرار شده بود. میدونستم نمیتونم خودم رو گول بزنم هرکاری هم میکردم قلبم با دیدن اون منو لو میداد. جیک بشقابی به سمتم گرفت کنار میز پیش غذا ایستاد و گفت :
_خب عزیزم شروع کن
مقداری سوپ برای خودم ریختم و سرمو بلند کردم. تو شلوغیه دور میزهای غذا بین رفت و آمدهای آدمها حس کردم سام رو دیدم. یکم سرمو کج کردم. روی صندلی پشت ی میز نشسته بود و سرش رو به دستش تکیه داده بود.دوباره نقابش رو چشمهاش بود. کفشم رو روی پاش دیدم لب گزیدم که سام لبخند زد. کنار جیک آروم جلوتر
میرفتم که موهای طلایی ی دختر باعث شد سرجام بایستم و خودم رو با بقیه پیش غذاها سرگرم کنم.
اون دختر موطلایی حالا کنار سام نشسته بود دستش رو به سمت دستهای سام برد اما اون دستش رو کشید سری تکون داد و از جاش بلند شد. برای یک لحظه امکان داشت به اون دختر حمله کنم جیک دستش رو رو دستم گذاشت و گفت:
_نازنین… چیکار میکنی؟ دستت درد میاد به دستم که چنگال سالاد رو گرفته بود نگاه کردم به قدری فشارش داده بودم که دستم سفید شده بود. چنگال
رو پایین گذاشتمو به سمت نشیمن رفتم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. جیک پشت سرم اومد و گفت: _تو که چیزی برنداشتی… لبخندی زدمو گفتم: _یکم بدون کفش راه رفتن برام سخته… اینارو میخورم.. اگه خواستم دوباره میگیرم… ممنونم _جیک بشقابش رو پایین گذاشت و گفت:

_الآن مشکل کفشت رو حل میکنم… مری همیشه کفش اضافه با خودش میاره
قبل اینکه بخوام مقاومت کنم جیک از جلوم رد شد. قاشقم رو برداشتم و به غذام نگاه کردم. اشتهای خوردنش رو نداشتم. به صندلیم تکیه دادم اما دوباره صدای سام تو گوشم پیچید.اول فکر کردم تو خیالمه اما آروم برگشتم و سام رو دیدم که صندلیه پشت به من نشسته سام آروم گفت:
_لطفا همون نازنین همیشگی باش و بهترین تصمیم رو بگیر… من نمیدونم اگه این اتفاق بیوفته ممکنه چه کارهایی ازم سر بزنه
به پشت سرم برگشتم به چشمهای پشت نقابش نگاه کردمو گفتم:
_اگه بحث سر تصمیم درسته… درسترین تصمیم اینه که از من فاصله بگیری… زندگیه من مال منه! اینو تو سرت فرو کن
سام لبخند کمرنگی زد و گفت: _زندگیت مال توء درسته… خیلی وقته که دیگه فقط مال توء رومو برگردوندم تا تو چشمهام حرفهام رو نخونه سام آروم ادامه داد: _من نمیخوام به کاری مجبورت کنم… اما اگه لازم باشه برخلاف میلت تو رو از اینجا میبرم جیک بهم نزدیک میشد ی جفت صندل به سمتم گرفت و گفت: _فقط همین همراهش بود… ببین خوبه
ازش تشکر کردمو صندل ها رو پوشیدم. یکم برام بزرگ بود ولی از هیچی بهتر بود. نمیفهمیدم سام چی از جونم میخواد. من در هر صورت، حتی بدون حضور سام جوابم به جیک منفی بود. جیک برام خیلی با ارزش بود و دلم نمیخواست از دستش بدم.اما دیگه دلبستن و عشق رو هم نمیتونستم قبول کنم. وقتی میز دسر هم جمع شد
جیک دستمو گرفت و گفت:
_خب… دوباره شانسم رو امتحان میکنم… با من میرقصی؟
لبخندی به صورتش زدمو سرمو تکون دادم. آهنگ پخش شد و همه یک قدم عقب تر رفتند و فضای رقصیدن رو باز کردند.جیک دستش رو به سمتم گرفت دستم رو تو دستاش گذاشتم منو کشید سمت خودش و با ریتم آهنگ شروع به حرکت کرد. دستم که روی دوشش بود بی حس شده بود و جیک جوری نگاهم میکرد که مجبور شدم نگاهمو ازش بگیرم از کنار کتفش چشم چرخوندم که سام رو دیدم.ی دستش تو جیب شلوارش بود و اون یکی

کنار لبش… این حالتش رو میشناختم… زمانی که عصبانی یا نگران بود اینکارو میکرد نگاهمو ازش برداشتمو رو به جیک لبخند زدم جیک خم شد سمتم و دستمو گرفت و چرخوندم یواش یواش زوج ها یکی یکی به سن رقص اضافه میشدن اینجوری برام بهتر بود و کمتر مؤذب بودم. جیک آروم زیر گوشم گفت:
_خوشحالم که دارم باهات میرقصم… بدون اینکه باهم بحث کنیم… از حرفش خندم گرفت. بهش حق میدادم چون من بودم که هیچوقت از حرف خودم کوتاه نمیومدم. رو نوک پام
بلند شدمو زیر گوشش گفتم:
_تولدت مبارک استاد
جیک لبخند آرومی زد دستاش رو دو طرف سرم گذاشت و پیشونیم رو بوسید و گفت:
_فقط به ی شرط تبریکت رو قبول میکنم
جا خوردمو گفتم:
_مگه واسه قبول کردن تبریک شرط میزارن؟
_آره من میرارم…
ابرو بالا انداختم که جیک ی دستش رو بالا گرفت چند لحظه بعد کل چراغای سالن خاموش شد. سرجام ایستادم و به اطراف نگاه کردم تو تاریکی حرکت هایی رو حس میکردم یکم ترسیده بودم آروم گفتم:
_جیک… جیک چیشده ؟ لحظه بعد ی نور سفید گرد تو صورتم خورد.از شدت نور چشامو بستمو سرمو پایین گرفتم که جیک رو دیدم. اونم
تو هاله روشن نور افتاده بود بجز سمت من و جیک هنوز کل سالن خاموش بود به سمتش برگشتمو گفتم:
_نمیخوای برام توضیح بدی؟
جیک سری تکون داد و گفت:
_بهتره ببینی…
گیج و منگ سر جام ایستاده بودم و به جیک که زانو میزد نگاه میکردم. از ته دل میخواستم حدسم اشتباه باشه ولی وقتی جیک جعبه کوچیکی رو از تو جیبش در اورد امیدم رو از دست دادم. چشامو بستم و از خدا کمک

خواستم.وقتی جیک در جعبه رو باز کرد صدای سوت و دست کل سالن رو گرفت. جیک خندید رو به من کرد و گفت:
_نازنین راد… کسی که با وجود کم سن تر بودن از من خیلی چیزا یادم دادی… دختر سرسخت ایرانی… زیبای دوست داشتنی… ازت درخواست میکنم
دلم نمیخواست جیک وسط اینهمه آدم خجالت بکشه.نمیفهمیدم واسه چی قبل اینکه این موضوع رو با خودم مطرح کنه اینجوری منو تو این وضعیت قرار داده بود. تپش قلبم به قدری رسیده بود که حس میکردم قلبم تو دهنم میزنه. دستمو جلو دهنم گرفته بودم تا کنترلش کنم. سرمو تکون دادمو زمزمه کردم:
_اینکارو نکن جیک… اما جیک خوشحال بود و با لبخند روی لبش گفت: _با من ازدواج میکنی؟
دلم نمیخواست جیک وسط اینهمه آدم خجالت بکشه.نمیفهمیدم واسه چی قبل اینکه این موضوع رو با خودم مطرح کنه اینجوری منو تو این وضعیت قرار داده بود. تپش قلبم به قدری رسیده بود که حس میکردم قلبم تو دهنم میزنه. دستمو جلو دهنم گرفته بودم تا کنترلش کنم. سرمو تکون دادمو زمزمه کردم:
_اینکارو نکن جیک…
اما جیک خوشحال بود و با لبخند روی لبش گفت:
_با من ازدواج میکنی؟
تمام تنم میلرزید تو چشمهای منتظر جیک نگاه کردم. لب باز کردم تا چیزی بگم که همزمان صدای آژیر چندتا ماشین باهم اومد. صدا انقدر بلند و نزدیک بود که گوشام رو گرفتم جیک از جاش بلند شد و با تعجب گفت:
_چیشده؟ چه خبره؟
اونوقت چرخید و به سمت در ورودی رفت سالن تاریک بود و هرکسی به سمتی میرفت گوشه دامنم رو گرفتم و کنارتر رفتم تا کسی بهم برخورد نکنه که یکی دستم رو گرفت و کشید و دویید. جیغ کشیدم و خواستم دستمو آزاد کنم که سام برگشت سمتم چشمهاش وحشی و قرمز شده بود لحظه ای بهم نگاه کرد و دوباره به راهش ادامه
داد. اما من همچنان دستم رو میکشیدم و راه نمیرفتن. گفتم: _ولم کن سام… من با تو جایی نمیام… بهت گفتم ولم کن
۴۹۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن