رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و هفت


انقدر کلافه و عصبی بودم که میدونستم موندنم اونجا چیزی رو عوض نمیکنه واسه همین از خونه بیرون اومدم. کم اورده بودم… واقعا نمیدونستم باید چطور با این دختر رفتار کنم… شبیه هیچکس نبود. یک روز خوب و صمیمی روز بعدش جوری برخورد میکرد که ترجیه میدادم تنهاش بزارم. تو بد مخمصه ای گیر افتاده بودم
*نازنین
میدونستم نباید با جیک اونجوری حرف میزدم مخصوصا که شب تولدش رو هم بهم ریخته بودم. اما دوست نداشتم بابت هر کاری که میکنم بهش جواب پس بدم. تو آینه نگاهی به خودم انداختم یکم رنگم پریده بود… روی گردنم دست کشیدم سوزش بدی داشت. گردنبندمُ روی میز توالتم گذاشتم حولم رو برداشتمو به سمت حمام رفتم. شیر آب وان رو باز کردم لباسام رو در اوردمو توی وان نشستم. آب گرم که روی پوستم حرکت کرد حالمو بهتر کرده بود. چشامو بستم اما همش تصویر سام جلو چشام بود. انگشتمو نرم روی لبم کشیدم و اون بوسه رو دوباره و دوباره مزه کردم. مثل اولین بوسه سام… همونقدر ناخواسته و همونقدر شیرین… حسی که هنوزم به اون داشتم غیر قابل انکار بود. اما چطور باید اون شب رو از ذهنم پاک میکردم؟ سام همیشه قهرمان داستانه من میشد. مثل ی سایه همیشه همراهم بود درست وقتی نا امید میشدم اون میرسید. اما سام نامزد داشت و قبل از اون هم منو پس زده
بود. چطور میتونستم بازم به اون فکر کنم؟
بیشتر تو آب فرو رفتم طوری که سر شونه هام رو هم آب بگیره سرمای بدی به جونم افتاده بود.کاش مامان کنارم بود. دستای گرمش برام معجزه میکرد. با نوازش موهام حالمو خوب میکرد. دلم خیلی برای بابا تنگ شده بود.اما نمیتونستم ببخشمش…از اینکه بهم دروغ گفت و میخواست آرش کنارم باشه حسابی بهم میریختم. تو این دنیا دو
نفر بودند که مایه آرامشم میشدند ولی من هیچکدوم رو نداشتم.
*آرش
دقیق نمیدونستم چند ساعت بود که دم شرکت سام تو ماشین نشسته بودم. ی حسه عجیبی داشتم. میدونستم امکان داره سام اصلا این وقت شب سمت شرکت نیاد ولی شانسم رو امتحان کردم. از اول هم این بازی بین من و سام بود و جیک جایی تو این ماجرا نداشت. ازش اصلا خوشم نمیومد و نمیخواستم به هدفش برسه. نازنین منو گول زده بود این بدترین اتفاقی بود که واسم افتاد. سیگار بعدی رو روشن کردم. از وقتی یادم میومد اونو میخواستم… علافه بچگی… علافه جوونی… تو همه کارهاش تحسینش میکردم…اما اون دورم زد… منو نخواست و بارها پسم زد. از ماشین پیاده شدم تو همین لحظه ماشینی جلوی شرکت ایستاد. چراغهای ماشین خاموش شد و تونستم چهره راننده رو ببینم اما نمیشناختمش. خوب که دقت کردم تونستم سام رو از صندلی بغل راننده ببینم. اون یکی کمکش کرد تا از ماشین پیاده شه. نزدیکتر رفتم و نگاه کردم.حتی تو تاریکی شب هم صورت بهم ریخته
و زخمی سام و پانسمان روی سرش معلوم بود. صداش زدم:

_سام هردو به سمتم برگشتند ادامه دادم: _چت شده؟ سام سری چرخوند و گفت:چون یکبار ایستادم به حرفت گوش دادم… دلیل نمیشه بازم ببینمت… _باید باهات حرف بزنم… وگرنه منم علاقه به دیدن قیافت ندارم سام به کسی که کنارش بود گفت: _من خوبم جان…تو برو منم میام اون پسر که ظاهرا اسمش جان بود با اخم نگاهی بهم انداخت و داخل ساختمان شد. سام برگشت سمت ماشین
و بهش تکیه داد گفت: _میشنوم؟ _نازنین چی شد؟ سام چشماش رو بست و با حرص گفت: _از جلو چشام گمشو… *سام توان ایستادن نداشتم وگرنه ی مشت حرومش میکردم تا دیگه اسمش رو نیاره. آرش پوزخندی زد و گفت: _یکی دیگه زده ناکارت کرده… به من چرا میپری؟ کاره جیکه؟ _اتفاقا فقط به همین دلیله که تو الآن سالم جلوم ایستادی… _ی کلمه بگو… جیک کار خودش رو کرد؟ نمیفهمیدم از آدم دست و پا چلفتی مثل آرش چجوری نقشه زندان انداختن من و گرفتن نازنین ازم براومد؟ تکیم
رو از ماشین گرفتم ایستادمو گفتم: _من نمیزارم کسی آسیبی به نازنین برسونه… حالا از اینجا برو لبخندی زد و متوجه منظورم شد و گفت:

_خوب شد نزاشتم تو زندان بمونی… بلاخره به ی دردی خوردی نگاه بی روحی بهش انداختم و گفتم: _آدم پستی مثل تو از هیچی نمیگذره… مگر اینکه حسابی گیرش بیاد ابرو بالا انداخت و به منی که سمت ساختمون میرفتم نگاه کرد و گفت: _حسابی گیرم بیاد؟ چی گیرم بیاد؟
حوصله بازیهای مسخرش رو نداشتم.بدون تینکه جوابی بهش بدم به راهم ادامه دادم و وارد ساختمون شدم آرش پشت سرم داخل شد کتفم رو گرفت و کشید عقب درد بدی تو سر شونم پیچید یقش رو گرفتمو زدمش به دیوار و گفتم:
_همون پولای کثیفی که از پدرم گرفتی برای رضایتت
_حسابی گیرم بیاد؟ چی گیرم بیاد؟
حوصله بازیهای مسخرش رو نداشتم.بدون اینکه جوابی بهش بدم به راهم ادامه دادم و وارد ساختمون شدم آرش پشت سرم داخل شد کتفم رو گرفت و کشید عقب درد بدی تو سر شونم پیچید یقش رو گرفتمو زدمش به دیوار و گفتم:
_همون پولای کثیفی که از پدرم گرفتی برای رضایتت آرش اخمی کرد و گفت:خفه شو بیچاره مشتمو بالا بردم تا به صورتش بزنم که ادامه داد: _تو واقعا آدم بیچاره ای هستی… حتی پدرت هم بهت دروغ میگه… دستام دور یقه لباسش شل شد. نمیفهمیدم چی میگه.. از چه دروغی حرف میزنه؟ آرش منو کنار داد و از ساختمان
خارج شد به سمتش رفتمو گفتم: _داری از چی حرف میزنی؟ توی لعنتی که رضایت بده نبودی… یهو خواب نما شدی؟ ایستاد و برگشت سمتم و گفت:
_واسه همینه که میگم احمقی… از هیچی اطرافت خبر نداری… چشم باز کنی میبینی داره چه اتفاق هایی میوفته… اگه درباره نازنین هم من بهت نگفته بودم… کار از کار گذشته بود

داد زدم:
_چرا اومدی اینارو بهم گفتی عوضی؟ این خود تو بودی که نازنین رو ازم گرفتی… الآن اومدی اینجا میگی من از هیچی خبر ندارم؟ چی از جوون من میخوای؟
آرش به آسمون نگاهی کرد و گفت:
_خودمم نمیدونم چی میخوام… نمیدونم چرا اومدم پیش تو و ازت کمک خواستم… ولی توصیه ام به تو اینه که از همه چی ساده نگذری…
به سمت ماشینش رفت به سختی خودمو به طرفش کشیدمو گفتم: _بهم بگو چرا رضایت دادی من بیام بیرون؟ سوار ماشینش شد و گفت: _داری به اینکه ی گوشه وایسی و بقیه بیان ماجرا رو بهت بگن عادت میکنی…
باورم نمیشد… جلو انقدر گیج و منگ بودم که متوجه نشدم ماشین آرش ازم دور میشد. مغزم داشت منفجر میشد… از حدسهایی که تو سرم میچرخید میترسیدم. رو جدول خیابون نشستم و فکر کردم. اون روزی که تو بیمارستان بودیم… اون لحظه ای که گوشی پدرم زنگ خورد… و اون حرفی که بعدش بهم زد… اگه پدرم کاری نکرده بود که آرش رضایت بده… پس چطور این عوضی… ی جرقه تو ذهنم زده شد و پاهام خودکار شروع کرد به راه رفتن… سوار ماشین شدم و راه افتادم. اصلا واسم مهم نبود که دیر وقته… اینکه حالم اصلا خوب نبود… فقط میخواستم این چیزی که مثل خوره به جونم افتاده رو از خودم دور کنم. اونوقت میدونستم چطور باید جواب آرش رو بدم. جلو خونه نازنین پارک کردمو پیاده شدم. دوبار زنگ خونه رو زدم و منتظر موندم. خواستم دوباره زنگ بزنم که چشمهای نازنین رو از پشت زنجیر در دیدم. با تعجب در و باز کرد. بلوز و شلوار سفیدی پوشیده بود و موهاش رو
هم بالا سرش جمع کرده بود با چشمهای قرمزش خیره شد بهم و گفت: _چیشده این وقت شب؟ از بیمارستان مرخص شدی؟
نزاشتم ادامه حرفش رو بزنه دستمو بالای سرش روی در گذاشتمو در و باز کردم و وارد شدم نازنین گنگ بود و فقط نگاه میکرد. در پشت سرم بسته شد. به سمتش رفتم که گفت:
_تو چته سام؟ اینجا چیکار میکنی

کنار دیوار ایستاده بود چشامو بستم تا تمرکز کنم اونوقت با تمام توانی که تونسته بودم برای آروم بودنم جمع کنم گفتم:
_تو کاری کردی تا آرش از شکایتش نسبت به من بگذره؟ نازنین از این سوالم جا خورد رنگش پرید نگاهش رو ازم گرفت و گفت: _این وقت شبی چه چرتایی میگی میخواست از کنارم رد شه که با دست سالمم بازوش رو تو دستم گرفتمو کشیدمش عقب آی آرومی گفت که
گفتم: _جوابمو ندادی نازنین نازنین همونطور که سعی میکرد بازوش رو از دستم بیرون بیاره گفت: _دستمو ول کن.. داری اذیتم میکنی… من جوابی ندارم به سوال احمقانه تو بدم… حالا از اینجا برو به وضوح سعی میکرد چشماش رو ازم بدوزده. چونش رو تو دستم گرفتمو سرش رو بالا اوردم. چشماش بیشتر از
همیشه آشوب بود تو چشماش خیره شدمو گفتم: _تو از آرش خواستی شکایتش رو پس بگیره؟ میخواستم وقتی جواب میده تو چشمام نگاه کنه. نازنین چند ثانیه مکث کرد اونوقت گفت: _نه میتونستم حس کنم حقیقت رو بهم نمیگه… چشماش اصلا آروم نبود. چونش رو عقب کشید به سمت در رفت که
گفتم: _اما آرش- حرفمو قطع کرد و با عصبانیت گفت: _آرش هرچی گفته دروغ گفته… تو از کی حرفهای یکی مثل اونو قبول میکنی؟ مشکوک نگاهش کردمو گفتم:منظورت چیه یکی مثل اون؟ نازنین در باز کرد جلوش ایستاد و گفت:

_من خستم… میخوام استراحت کنم… لطفا دیگه اینجوری مزاحم من نشو برگشتمو به سمتش رفتم روبروش ایستادمو گفتم: _تو هیچوقت نتونستی خوب دروغ بگی… خنده ای عصبی کرد و گفت: _آره… چون مثل خیلیا اهل حرفهای دروغ و الکی نیستم… اما خوب بلدم اداشون رو در بیارم باورم نمیشد. هربار که به نازنین و رفتارش نگاه میکردم بیشتر مطمئن میشدم که راستش رو بهم نمیگه. دست
خودم نبود صدامو بردم بالا و گفتم:
_تو که حاظر شدی ازم بگذری…چرا نزاشتی همون تو بمونم ها؟ عذاب وجدان داشتی؟ به من دروغ نگو نازنین دیوونم نکن
نازنین در رو بست و اومد سمتم زد به قفسه سینم و گفت:
_چون من ی آدمم فهمیدی؟ ی آدمی که قلب داره… نمیخواستم اون تو باشی چون بخاطر من این اتفاق افتاده بود…آره من از آرش خواستم رضایت بده… من خواستم… خیالت راحت شد… حالا دیگه از اینجا برو
از کنارم رد شد و سمت پله ها رفت. هرچقدر که میخواست میتونست انکار کنه ولی میدونستم دلیلش برای اینکار خیر خواهی نبوده. وسط پله ها بود که برگشتم سمتش و گفتم:
_در قبالش چی ازت خواست؟ روی پله ها ایستاد اما برنگشت. چند قدم جلو رفتمو گفتم: _چیکار کردی نازنین!؟ بدون اینکه برگرده گفت:هیچی… فقط اون بازی که شروع کردی رو ادامه دادم از حرفهاش هیچی سر در نمیوردم سرش داد زدم: _گفتم چه غلطی کردی؟؟ نازنین هم برگشت صورتش برافروخته بود اونم داد زد و گفت:

_چی از جون من میخوای لعنتی؟؟ مگه من کاری بهت دارم ها؟ مگه من میام سراغت؟ میام زندگیت رو بهم میریزم؟ چرا هر وقت دلت بخواد پامیشی میای اینجا؟ اصلا تو کی هستی که ازم سوال جواب میکنی؟ من دیگه نمیخوام تو رو ببینم سام میفهمی؟ نمیخوام ببینمت از اینجا برو
هر وقت دیگه ای بود یک لحظه هم اونجا نمیموندم و میرفتم ولی اون شب فرق میکرد تا نمیفهمیدم دور و برم چه خبره هیچ جا نمیرفتم.اینکه نازنین انقدر راحت از ندیدن من حرف میزد نشون میداد چقدر تو شرایط سختیه. خوب میشناختمش و میدونستم موقع عصبانیتش نباید باهاش کل کل کنم. من اونجا بودم تا حرفهای نازنین رو
بشنوم. روی مبلی که کنارم بود نشستم و گفتم: _وقتی آروم شدیم حرف میزنیم
نفس عمیقی کشید از پله ها پایین اومد این خونه پر از عطر نفسهاش بود جایی که من رو بشدت آروم میکرد. روبروم ایستاد سعی کرد آروم باشه و گفت:
_از اینجا برو لطفا… ما حرفی نداریم با هم بزنیم جوابی ندادم به پشتی مبل تکیه دادمو نگاهش کردم که دوباره گفت: _منو مجبورم نکن کاری رو که دوست ندارم بکنم سام… سری تکون دادمو گفتم: _میخوای به جیک زنگ بزنی؟ حرفی نزد که گفتم:قبلا ها مهمون نوازیت بیشتر بود… بشین نازنین… میدونی که من قصد ندارم اذیتت کنم… اما از جاش تکون نخورد ولی با چشمای مصممش بهم نگاه میکرد. صدای زنگ موبایلم بلند شده بود ولی توجهی
بهش نکردم. نازنین گفت: _فکر کردی با بهم زدن برنامه امشب همه چی تموم شده که دوباره اومدی اینجا؟
از حرفش جا خوردم. من تقریبا مطمئن بودم نازنین جیک رو نمیخواد اما بازم با این حرفش ته دلم خالی شد. سری تکون داد و گفت:
_هربار دیگه هم خرابکاری کنی… چیزی که عوض نمیشه جواب منه از جام بلند شدمو گفتم:

_منظورت چیه؟ موبایلم دوباره شروع کرد به زنگ زدن چند قدم به سمت نازنین برداشتم که گفت: _حرفم واضح بود… میخوام به پیشنهاد جیک جواب مثبت بدم تو اون لحظه انگار یچیزی مثل برق از قلبم رد شد. وقتی برای سومین بار صدای موبایلم دراومد از جیبم بیرون
اوردمش و انداختمش زمین که صداش قطع شد و صدای نازنین تو گوشم اکو میشد:
(میخوام به پیشنهاد جیک جواب مثبت بدم)
روبروش ایستادمو گفتم:
_چرا؟
یکم دستپاچه شده بود و تو چشمهام نگاه نمیکرد. دستهاش میلرزید.. این حالت هاش واسم خیلی عجیب بود. نازنین همیشه دختر محکمی بود. خواستم دستش رو بگیرم که خودش رو عقب کشید و گفت:
_به من دست نزن کفری شدمو گفتم: _دست تو نیست فهمیدی؟تو نمیتونی با اون مردک باشی… یعنی من نمیزارم با صدای دورگه ای داد زد: _دست از سرم بردار… من هرکار بخوام میکنم به اطراف نگاه کردمو گفتم: _پدر مادرت کجان؟ میخوام باهاشون حرف بزنم
تو یک لحظه لرزش تن نازنین رو حس کردم و چشمهایی که خیس اشک شد داشت تعادلش رو از دست میداد کمکش کردمو روی مبل نشوندمش سریع سمت آشپزخونه دوییدم با یک لیوان آب برگشتم جلوی پاش نشستم لیوان رو جلو لباش گرفتمو گفتم:
_یکم اینو بخور عزیزم… چت شد یهو…

نازنین یکم به لیوان لب زد و سرش رو برد عقب. دستهاش خیلی سرد بود انقدر ترسیده بودم که نکنه بازم مثل دفعه قبل حالش بد شه واسه همین گفتم:
_باز حالت بد نشه نازنین… دکتر چیزی داده مصرف کنی؟ نازنین شوکه نگاهم کرد. تازه فهمیده بودم چه سوتی دادم و امیدوار بودم که متوجه نشه اما گفت: _از کدوم دکتر حرف میزنی؟ سریع گفتم:همین آقای دکتر رو میگم… جیک اما نازنین مشکوک نگاهم کرد و گفت: _داری دروغ میگی سعی کردم بحث رو عوض کنم. میترسیدم سوالم رو تکرار کنم اما قبل از اینکه من حرف بزنم نازنین گفت: _اون جوونی که اول منو رسوند بیمارستان… تو بودی درسته؟ نمیدونستم چی جواب بدم فقط شونه هام رو بالا انداختم.چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد اونوقت آروم لب زد: _پس چرا جیک بهم نگفت سری تکون دادمو گفتم:ازش خواستم بهت نگه… البته اون خودش هم همچین قصدی نداشت سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد. انگار هردو آروم شده بودیم و میشد حرف بزنیم. با تردید پرسیدم: _تو چت شده ناز؟ چرا مریض شدی؟
قطره اشکی آروم از روی صورتش پایین افتاد و روی دستش چکید. تحمل اشکهاش واسم خیلی سخت بود چرا نمیتونستم دردش رو کم کنم. دستش رو آروم سمت لبم بردمو بوسیدمش. حتی سرمای دستش هم برام خواستنی بود. اشک روی صورتش راهش رو باز کرده بود که گفتم:
_چت شده تو دختر؟به من بگو… بزار دلت آروم بگیره… نمیتونم اشکهات رو ببینم نازنین لب زد اما صدایی ازش بیرون نیومد. دستهامو قاب صورت خیس اشکش کردمو سرش رو بالا اوردم تو
چشمهاش خیره شدم و روی موهاش دست کشیدم که با هق هق گفت: _من…مادرم…مادر…م…مادرم مرده

حس کردم کل خونه دور سرم میچرخه دستام بی حس شده بودند نگاهش کردمو گفتم:
_تو چی داری میگی نازنین؟؟ چی میگی؟
اما اون فقط میلرزید و اشک میریخت. نگاهی به جثه نحیف نازنین انداختم که تو این مدت چقدر زجر کشیده بود. از خودم متنفر بودم که درد به این بزرگی اون رو نفهمیده بودم. نازنین رو تو بغلم کشیدم سرش رو روی دلم گذاشتم و بلندش کردمو به سمت شومینه رفتم. ملافه ای که روی مبل بود رو دورش انداختمو دوباره سرش رو روی دلم گذاشتم. هیچوقت نمیتونستم خودم رو ببخشم… واسه تنها گذاشتنه کسی که تا این حد میخواستمش… پیشونی نازنین رو بوسیدم و اشک روی صورتم رو پاک کردم. یاد چهره مهربون مادرش افتادم. وقتی باهام حرف زد و خواست که حواسم به دخترش باشه. چقدر این دختر شبیه مادرش بود. همونقدر مهربون همونقدر آروم و زیبا… باورم نمیشد این درد بزرگ رو تو دلش نگه داشته و منه احمق فقط و فقط تو فکر خودم بودم. نازنین تو
بغلم جابه جا شد روش رو به سمت من کرد. چشمهاش قرمز و حالت صورتش عصبی بود.با صدایی گرفته گفت: _تقصیر تو بود… تقصیر تو بود که پیش مادرم نبودم شوکه شده بودم و فقط نگاهش میکردم. نازنین تو بغلم جابه جا شد روش رو به سمت من کرد. چشمهاش قرمز و حالت صورتش عصبی بود.با صدایی گرفته
گفت: _تقصیر تو بود… تقصیر تو بود که پیش مادرم نبودم
شوکه شده بودم و فقط نگاهش میکردم.دستهاش رو مشت کرده بود و فشار میداد خواستم دوباره تو بغلم بگیرمش تا آرومش کنم اما منو پس زد با صورت خیس اشکش رو زانوهاش نشست و گفت:
_اگه تو و اون دختر عموت نبودین من کنار مادرم بودم… پیشش بودم و نمیزاشتم حالش بد شه… ازتون بدم میاد… ازتون بدم میاد
نمیدونستم داره درباره چی حرف میزنه ولی انقدر حالش بد بود که نمیتونستم به چیز دیگه ای جز آروم کردنش فکر کنم سعی کردم بگیرمش تا بشینه ولی با مشتهای گره کردش به سینم زد جلوش رو نگرفتمو گفتم:
_بزن… اگه دلت خنک میشه اگه آروم میشی بزن… منو از خودش دور کرد و داد زد: _من دیگه هیچوقت دلم خنک نمیشه… خدا…

نمیدونستم باید چیکارکنم نازنین هرچی که دستش میرسید رو مینداخت و گریه میکرد. نمیزاشت بهش نزدیک شم. حاظر بودم بمیرم ولی اونو تو این حال نبینم. زانوهاش سست شد و روی زمین نشست. از فرصت استفاده کردمو سمتش خیز برداشتم دستهاش رو تو دستهام گرفتم سرش رو بوسیدم و گفتم:
_آروم باش نازنینم… آروم باش… آروم باش نفس نفس میزد و چیزی میگفت سرمو جلوتر بردم تا صداش رو بشنوم آروم لب زد: _ایکاش منم بمیرم صورتش رو جلو صورتم گرفتم از ته قلبم احساس درد میکردم. هیچوقت انقدر ناتوان و عاجز نبودم. تو چشمهاش
نگاه کردمو گفتم:
_تو هیچیت نمیشه نازنین… تو همه چیزه یک نفری… تو جای دونفر زندگی میکنی… اگه آرزوی مرگ خودت رو بکنی… یعنی مرگ اونم خواستی ناز
حرفی نمیزد و فقط نگاهم میکرد نمیدونستم حرفهام رو شنیده یا نه چون عکس العملی نداشت. دستمو جلو صورتش تکون دادمو گفتم:
_منو میبینی نازنین؟
با صدای بی روحی گفت:برام مهم نیست…
_چی برات مهم نیست؟
_اینکه مرگ کسی رو بخوام
اگه جلوش ننشسته بودم و حرکت لبهاش رو ندیده بودم باور نمیکردم این حرف حرفِ نازنین باشه.با بهت بهش نگاه میکردم که همچنان خیره به پشت سر من بود. من باید چیکار میکردم؟ چطور دردش رو تسکین میدادم.
از جاش بلند شد و سمت پله ها رفت. به سختی قدم برمیداشت پشت سرش رفتمو گفتم: _کجا میری؟ بزار کمکت کنم دستشو کشید و گفت: _خودم میتونم برم… از اینجا برو _من جایی نمیرم نازنین… پیشت میمونم تا بهتر شی

سرجاش ایستاد. چشمهای خیس و نگاه بی روحش منو میترسوند. بی تفاوت گفت:
_مادرم ازم خواسته بود کنار جیک باشم… من پیش اون میمونم… چیزی که اون میخواست همین بود…دیگه نمبخوام بببنمت… هیچوقت
نه نه نه این درست نبود. همچین اتفاقی نمیوفتاد. جلو راهش رو گرفتم و گفتم:
-من نمیزارم اینکارو بکنی… دیگه تنهات نمیزارم
لبخند آرومی زد و گفت:
_چیشد؟ دلت برام سوخت؟ با خودت گفتی این دختره بدبخت بی پدر مادر خیانت کار رو ببخشم… خدا هم ازم راضی باشه ها؟
دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم داد زدم: _نه معلومه که نه… اگه کسی لازم به دلسوزی داشته باشه منم… منی که بدون تو زندگیم سیاه شده
_چرا سیاه؟ تو از من خوش شانس تر بودی… هم پدر مادرت رو داشتی… هم دخترعموت رو به خواستش رسوندی… جشن و سرور خوبی بود…
_نازنین تمومش کن… میدونم تو شرایط خوبی نیستی حرفمو قطع کرد و گفت: _تو هیچی نمیدونی… اما من حالم خوبه… در کمال صحت عقلی… حرفمو زدم… پاش هم وایمیستم عصبانیتم از نقطه کنترلم خارج میشد فاصلمو باهاش کم کردم هلش دادم سمت دیوار دستمو کنارش گذاشتم تو
چشمهاش که از گریه ورم کرده بود نگاه کردمو گفتم: _به این چشات قسم میخورم… نمیزارم هیچکس جز خودم لمست کنه… تا وقتی من زنده ام… عطر نفسات فقط رو تن من میمونه… تند نفس میکشید میتونستم تاثیر حرفهام رو تو صورنش ببینم لبمو نزدیک لبش بردمو گفتم:
_نزار هیچکس بهت نزدیک شه… نزار من دوباره بشکنم… نزار دیوونه شم… تو تنها نقطه ضعف منی که نمیتونم رفعش کنم

لبهاش از هم فاصله گرفت و منو بیشتر برای بوسیدنشون تحریک کرد اما لب زد:
_چیزایی که از بین رفته دیگه نمیشه درستش کرد…. حتی اگه با همه وجود همو بخوایم
آروم دستمو روی صورت و گردنش کشیدم و رد زنجیر گردنبندش رو دنبال کردم. دستمو وارد یقه لباسش کردم.از حرارت بدنش تو بد جهنمی گیر کرده بودم. شمایل گردنبندش رو تو دستم گرفتمو از لباسش بیرون اوردم جلو صورتش گرفتم و گفتم:
_چیزی از بین نرفته ناز…میبینی
نگاهی به گردنبند انداخت دستش رو پشت گردنش برد و قفل زنجیر رو باز کرد.همیشه بودنِ این گردنبند تو گردن نازنین نقطه قوت دلم بود اینکه اون هنوز هم به یادمه. اما حالا به زنجیر توی دستم و جای خالی نازنین نگاه میکردم. این تنها نقطه وصله من به نازنین بود. خلاء بدی رو تو قلبم حس میکردم صدای بسته شدن در اتاق
نازنین اومد و اما منی که تو همون وضعیت مات و مبهوت به تنها نشونه عشقم که تو دستم بود خیره شده بودم.
*نازنین
با احساس درد تو شکمم چشامو باز کردم. نگاهی به ساعت انداختم ۱۱صبح رو نشون میداد. شب قبل با خوردن ۲تا قرص تونسته بودم بخوابم.طبق عادتم دستمو روی گردنم کشیدم. جای خالیه زنجیر زیر دستم خیلی تو ذوقم میزد.از جام بلند شدم و به سمت بالکن رفتم.معدم دوباره شروع کرده بود. درد عجیبی داشت و نمیزاشت سر پا
وایسم. به سمت اتاق برگشتم موبایلم در حال زنگ خوردن بود جواب دادم: _الو.. آلیسیا پشت خط بود با صدای سرخوشی گفت: _صبح بخیر نازنین خوشحال شدم که دور و برم حداقل یکی هست که از زندگیش راضیه روی تخت نشستمو گفتم: _صبح بخیر آلیسیا _چه خبر دختر؟ از مهمونی دیشب بهم بگو _داستانش طولانیه _وااااای… یعنی تا این حد؟ نکنه استاد از اون مردای خشنه_

حرفش رو قطع کردمو گفتم:نه عزیزم.. اگه گفتم طولانیه بخاطر اینکه ی سری اتفاق ها افتاده _خب بگو چه اتفاقی؟ _پشت تلفن نمیشه…. _خب پس آماده شو بیا بیرون دیگه… تا شاید به کلاس بعدی هم رسیدی _خیله خب مزه نریز
نزاشتم باقی حرفش رو بزنه تماس رو قطع کردم. دست و صورتمو شستم و لباسام رو عوض کردم. ی شلوار جین آبی با ی پلیور زرشکی پوشیدم. شال گردن کرمم رو دور گردنم گذاشتم. مثل بقیه روزایی که حال خوشی نداشتم موهامو دم اسبی بستم.داخل آشپزخونه شدمو ی لیوان آبمیوه همراه قرصم خوردم. کوله پشتیم رو برداشتمو از خونه بیرون اومدم. اگه درد معدم میزاشت از هوای سرد اما دوست داشتنی که بود لذت میبردم. وقتی به دانشگاه رسیدم تونستم آلیس رو که کنار چند نفر دیگه نشسته بود پیدا کنم تا منو دید بلند شد و به سمتم اومد.لپمو
بوسید و گفت: _اوضاع خراب؟ پوفی کشیدم و گفتم:خراب واسه ی لحظشه دستش دور بازوهام حلقه کرد و به سمت یکی از نیمکتها رفتیم. آلیس کامل به سمت من وشست و گفت: _خب… میشنوم واقعا تعریف کردن کل ماجرا واسم سخت بود بخاطر همین گفتم: _آلیس زیاده… چجوری بگم _خلاصش رو بگو _خلاصش میشه اینکه جیک بهم پیشنهاد ازدواج داد… سام هم اونو بهم زد چشمهای آلیس گرد شد و گفت: _وایسا وایسا ببینم… جیک چیکار کرد؟ دستمو جلو آلیس گرفتمو بطور فرضی در جعبه ای رو باز کردمو گفتم:

_اینجوری گفت با من ازدواج میکنی؟؟
_وای خدای من باورم نمیشه… چطوری همچین چیزی به ذهنش رسید…
اما…. اما سام اونجا چیکار میکرد؟
_این چیزیه که خود منم نمیدونم
_اونوقت… چیشد؟ تو چه جوابی دادی؟
_گفتم که… سام مراسم رو بهم ریخت… من اصلا جوابی به جیک ندادم
_باورم نمیشه… این پسر دقیقا چی میخواد نازنین؟
_نمیدونم آلیس… میگه نمیزاره دست کسی بهم بخوره… وقتی نیست با خودم میگم سام دیگه برام وجود نداره اما وقتی میبینمش وقتی نزدیکم حسش میکنم دیگه قلبم به من گوش نمیده..
آلیس دستمو گرفت و گفت:این طبیعیه… بخاطر اینکه شما عاشق همین _همیشه عشق کافی نیست… اعتماد مهمترین چیزیه که بین ما نیست… _اما الآن چی میشه؟ _نمیدونم… تصمیم با جیکه… من امروز میرم پیشش و بهش میگم که با پیشنهادش موافقم _اما آخه پس سام چی میشه؟ شما هنوز همدیگه رو دوست دارید… بس نیست انقدر باهم لج کردید؟ تعجب کردم برگشتم سمت آلیس و گفتم: _لج؟؟ آلیس تو که شاهد بودی من تو چه وضعیتی بودم… از کدوم لج کردن حرف میزنی؟ _قبول دارم اشتباه از سام بوده… ولی خب براش توضیح میدادی _اون نخواست توضیح منو بشنوه…درضمن اون عقد کرده… دیگه نامزد داره آلیس خیره نگاهم کرد و گفت: _خب نازنین! _هوم؟

من باید با جیک صحبت میکردم. دلم میخواست مادرم خوشحال باشه از اینکه به حرفش گوش بدم دلم آروم میشد. آلیس تکونم داد و گفت:
_مطمئنی کاری که میکنی درسته؟ _نمیدونم آلیس… مادرم میخواست که من با جیک باشم… اون الآن نیست اما من میخوام همونی بشه که اون
میخواد… نمیدونم کاری که میکنم چقدردرسته و چقدر غلط…
_اون دختره عوضی… هرچیه زیر سر اونه… وگرنه من و تو که میدونیم سام از تو نمیگذره… هیچوقت
نمیخواستم دیگه اون حرفها رو بشنوم. من تصمیمم رو گرفته بودم. از جام بلند شدمو گفتم:
_دیدی که گذشت آلیس… خیلی قشنگ هم گذشت… همونطور که خودش گفت روی دیگش رو نشونم داد
به سمت سالن ورودی راه افتادم آلیس هم پا تند کرد و خودش رو بهم رسوند. آروم گفت:
_من قصد ناراحت کردنت رو ندارم نازنین… فقط میخوام بیشتر فکر کنی… چون میدونم تو هیچ علاقه ای به جیک نداری…و تو اون آدمی نیستی که بدون عشق زتدگی کنه!
*سام
از خواب بیدار شدمو به اطرافم نگاه کردم.درد بدی تو گردنم پیچیده بود.
روی صندلی اتاق کارم تو شرکت خوابیده بودم. به گردنبند تو دستام نگاه کردم. چطور امکان داشت ازش بگذرم؟ درد بزرگی تو سینش بود رو من میدیدم اما نمیدونستم بخاطر چیه. اما الآن که میدونستم چیکار میتونستم بکنم؟ چیکار میزاشت که بکنم؟از جام بلند شدم هنوز درد تو کمر و دستهام بود.به سمت پنجره اتاق رفتم که جان وارد
شد. نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:
_بیدار شدی؟ معلوم هست تو چه مرگته؟ اول شب میام آش و لاش از بیمارستان جمعت میکنم… میگی خونه نمیرم بریم شرکت… میارمت این خراب شده… یهو غیبت میزنه… نصف شب با اون قیافه و حال و روز میای بهت میگم چته ی کلمه حرف نمیزنی میای میچپی این تو… تلفنت هم که خاموش میکنی به سلامتی… تو نمیگی آدم
نگران میشه؟ نگاهی به جان انداختم و گفتم:مادر نازنین مرده جان _خب به در… چی؟ مادر نازنین؟ یعنی چی؟ کی؟

_نمیدونم… جان جلوتر اومد و گفت:طفلی این دختر… چی ازش گذشته جوابی ندادم که ادامه داد:نمیخوام حال و روزت رو از این بدتر کنم … ولی کتی بهم زنگ زد توجهی بهش نکردمو به سمت میزم برگشتم که گفت: _میگفت پدرت اومده… میخواد تو رو ببینه با شنیدن اسم پدرم تمام حرص و نفرتی که ازش تو وجودم بود رو جمع کردمو به سمت در رفتم. جان دنبالم
اومد و گفت:
_صبر کن سام… بزار من برسونمت…
به راهم ادامه دادمو از ساختمان بیرون رفتم. اون مرد هرکاری از دستش برمیومد انجام داد تا من از نازنین دل بکنم.سوار ماشینم شدمو به سمت خونه حرکت کردم. همین امروز تکلیف همه چیز رو مشخص میکردم. به خونه که رسیدم بدون توجه به درد پام پله ها رو دوتا یکی گذروندم کلید انداختم و وارد خونه شدم. تو نشیمن کسی رو ندیدم برگشتمو سمت اتاق خوابا رفتم. پدرم تو اتاق کتی بود و داشت سیگار میکشید. بدون ملاحظه به در
زدمو گفتم: _برای چی به من دروغ گفتی؟ خیلی خونسرد سیگارش رو خاموش کرد و نگاهی به سراپام انداخت و گفت: _کتک کاری کردی؟ این رفتار و تربیتی که الآن داری نشون میدی از کی بهت ارث رسیده؟ حوصله شنیدن حرفهای فلسفی و اخلاقیش رو نداشتم واسه همین سری تکون دادم که گفت: _کتی رو کجا فرستادی بی لیاقت؟ _من؟ به من چه ربطی داره اون کجا میره؟ _اون زنه توء… _اون زن من نیست… فقط ی انگشتر تو دستشه که اونم به زور شما دستش کردم _به زور من هم باهاش رابطه داشتی و اذیتش کردی؟

دیگه واقعا مغزم سوت کشیده بود. چطور میتونست هر حرفیو راجب پسر خودش به زبون بیاره. با عصبانیت گفتم: _من به اون برادر زاده دروغگوی تو دستم نزدم… حالیت شد؟ _پس اون چرا این حرف رو زده… _چون دروغگویی تو خاندان شما ارثیه _درست حرف بزن پسره ی زبون نفهم _چرا بهم دروغ گفتی که آرش ازت پول گرفته و از شکایتش گذشته؟ میتونستم تغییر وضعیتش رو از حالت چشمهاش بخونم اما گفت: _دروغی در کار نیست… من به اون بی همه چیز پول دادم کلافه شدمو داد زدم:
_بسه بابا بسه… تا کجا حاضری بخاطر خواسته هات منو خورد کنی… دروغ بگی… تهدید کنی… زور بگی؟ ها؟ من میدونم آرش چرا رضایت داد… میدونم ازت پولی نگرفته… تو بخاطر همین موضوع پاتو گذاشتی رو گلوم و به همه چی سرعت دادی… اصلا واست مهم بود که چی سر من میاد؟با تهدید ندیدنه مامان… تنها کسی که واسم مونده بود راهی واسم نزاشتی تا این اتفاق کذایی بیوفته… اصلا من به درک… به فکر اون عزیز دردونه عمو بودی؟ فکر نکردی با کسی که هیچ علاقه ای بهش نداره نمیتونه آینده ای داشته باشه؟ میدونی اون الآن کجاست؟ میدونی؟ نه… چون من هیچوقت نگذاشتم شما و عمو چیزی از گندکاری هاش بفهمید.دیگه بسه… هرچی تحمل کردم…
دست برادر زادت رو میگیری از اینجا میبریش… فهمیدی؟
پدرم فقط نگاهم میکرد اما من حرفهام رو زده بودم و حس میکردم میتونم نفس بکشم. وارد اتاق خودم شدم و لباسام رو عوض کردم نگاهم به لباس خواب کتی افتاد که روی تختم بود. دیگه حالم داشت از این کارهای مسخره و دروغهاش بهم میخورد. لباس رو تو سطل آشغال پرتاب کردم و از اتاق بیرون رفتم در اتاقم رو قفل کردم و بدون اینکه به پدرم نگاه کنم از خونه خارج شدمو به سمت ماشین رفتم. اما همینکه در ماشین رو باز کردم یکی صدام
کرد. _سام برگشتم و با دیدن آلیس که به سمتم میومد تعجب کردم. آلیس جلو اومد و گفت: _سلام

سری تکون دادمو گفتم:سلام… خوبی؟ اتفاقی افتاده؟ _چه اتفاقی؟ _آخه تو اینجا… بعد از اینکه اون حرفها رو بهم زدی _باید باهات حرف بزنم… البته نمیدونم کاری که دارم میکنم درسته یا نه آلیس دختر رک و روراستی بود نگاهی بهش انداختمو گفتم: _درباره چی حرف بزنیم؟ _درباره چیزی که واسه هردومون مهمه منظورش رو فهمیدم فقط امیدوار بودم چیزی که میخواستم رو بهم بده اشاره کردمو گفتم: _بشین از اینجا بریم… اینجا جای خوبی واسه حرف زدن نیست آلیس یکم مکث کرد اما من سوار ماشین شدم و استارت زدم که اون هم تو ماشین نشست. حرکت کردم که
گفت:
_چرا سر و صورتت اینجوریه؟
تو آینه نگاهی به خودم انداختم و گفتم:
_طوری نیست… ی دعوای کوچیک بود
_تو مهمونی جیک رو بهم زدی درسته؟
جوابی برای سوالش نداشتم چون میدونستم که خودش کل جریان رو میدونه. آلیس برگشت سمتم و گفت:
_اگه انقدر دوسش داری چرا ولش کردی بره با جیک دیوونه؟
با عصبانیت برگشتم سمتش که یکم جابه جا شد بلند گفتم:
_من ولش نکردم بره سمت جیک… با تمام دردی که تو روح و دلم بود ازش خواستم پیشم بمونه… گفتم تنهاش نمیزارم… اما جوابش بهم این بود
گردنبند رو از جیبم در اوردمو به سمتش گرفتم و ادامه دادم: _چرا اون روز که التماست رو میکردم بهم نگفتی مادر نازنین فوت شده؟
۵۲۶


برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن