رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و هشت

آلیس نگاهش رو از گردنبند گرفت و گفت:
_چون اونموقع انقدر از دستت عصبی بودم که دلم نمیخواست چیزی از نازنین بدونی… بهت بر نخوره… ولی اون موقع از نظر من ی آدم بی مصرفه متوهم بودی… کسی که قدرت درک اتفافات اطرافش رو نداره
نگاهی با اخم بهش انداختمو گفتم: _اونوقت الآن چه فرقی کرده که اینجایی؟
_فرق کرده… با بهم زدن مهمونی جیک… فهمیدم هنوزم جَنَم داری… وقتی اینجوری ازش دفاع میکنی… معلومه هنوزم هم. نقدر دوسش داری
نفسی کشیدمو گفتم: _من همیشه دوسش داشتم… همیشه… حتی زمانی که بهم پشت کرد آلیس پوزخندی زد و گفت: _اون بهت پشت نکرد… هیچوقت اینکارو نکرد… تو بودی که تو بدترین شرایطش اونو گذاشتی رفتی ماشین رو پارک کردم به سمتش برگشتم و گفتم:
_چیکار باید میکردم ها؟ لعنتی بگو چیکار باید میکردم…چشمهام رو کور میکردم تا اون صحنه ها رو نمیدیدم… آره؟من رو بند بند صورت و بدن نازنین حساس بودم… ی خط روش میوفتاد عصبی میشدم… اونشب با اون قیافه با اون اوضاع جلو روم ایستاده بود… من باید چیکار میکردم؟ ها؟
_باید میزاشتی حرف بزنه… نازنین بیشتر از همیشه اونشب بهت احتیاج داشت… منظورش رو نمیفهمیدم گنگ نگاهش کردمو گفتم:
_چرا؟ من صبح تو دانشگاه دیده بودمش… من به خود تو زنگ زدمو خبرش رو گرفتم…. اگه بهم احتیاج داشت چرا نیومد پیشم… چرا وقتی زنگ زدم جوابمو نداد
آلیس به روبرو خیره شد و گفت: _چون همون روز حال مادرش بد شده بود… _چی؟

هوای ماشین واسم سنگین شده بود به سختی میتونستم حرف بزنم آلیس برگشت سمت من و گفت:
_آرش به نازنین زنگ زد و گفت از شب قبل حال مادرش بد شده و نتونسته نازنین رو پیدا کنه… به اون گفت که بره بیمارستان
آلیس حرف میزد و من تو ذهنم به عقب برمیگشتم. یاد حرف نازنین افتادم:
(همش تقصیر تو و اون دختر عموته)
اون شب معنی این حرفش رو جور دیگه ای تعبیر کرده بودم اما حالا میدونستم چرا منو مقصر میدونست. نازنین اونشب پیش من مونده بود همون شبی که کتی خودکشی کرده بود. همون شبی که بهترین و آخرین شب باهم بودنمون شد. از ماشین پیاده شدم و سرمو بین دستام گرفتم. اگه اونشب کنار خودم نگهش نمیداشتم چی میشد؟
یعنی الآن مادرش زنده بود؟ آلیس روبروم ایستاد و گفت: _هنوز خیلی زوده واسه اینکه عذاب وجدان بگیری… هنوز باید بشنوی چی به روزش اوردی
قدرت حرف زدن نداشتم. دیگه چی میخواست بهم بگه. درد بدی تو سرم پیچیده بود تکیه ام رو به ماشین دادمو گفتم:
_بهم بگو هرچی که هست _آرش از نازنین سوء استفاده کرده مغزم به طرز عجیبی سوت کشیده بود رومو سمتش کردم که گفت: _حالش خوب نبود مشروب خورد… اونم گذاشت که نازنین مست شه هرکدوم از حرفهای آلیسیا مثل ی چاقو تو قلبم میرفت و برمیگشت حس میکردم دارم آتیش میگیرم فقط داد
زدم:
_دروغغغغه… بهم بگو دروغه… بگو نازنین خودش خواسته با اون باشه… بگو دستهای کثیف اون حیوون بدون خواست نازنین بهش نخورده
آلیس سرشو تکون داد و گغت: _همش عین حقیقته… همون حقیقتی که تو نخواستی بشنوی

دستمو به کاپوت ماشین کوبیدم. انگار همه وجودم تو آتیش بود برگشتم سمت آلیس و گفتم: _اون چرا بهم نگفت؟ چرا بعدا از اون شب بهم نگفت؟ منه عوضی چیکار کردم
_اومد که بگه… اما تو رو با کتی دید… تصمیم گرفت تو قضاوت خودت بمونی…نازنین اونشب میخواست بره خونه خودش… اما کیفش رو جا گذاشته بود… بخاطر همین مجبور شد بره خونه آرش
کنار ماشین روی زمین نشسته بودمو سرمو که تکیه داده بودم به در ماشین میزدم.
آلیس بلند شد و گفت:
تا همینجا برات کافی بود… کافیه که بفهمی چه دردی تو دل اون دختر گذاشتی… باقیش رو اگه خودش بخواد بهت میگه… من الآن فقط بخاطر این اینجام که… چون اعتقاد دارم بدون عشق زندگی هم وجود نداره… نازنین تنها کسیه که برام هرکاری کرده… حداقل اینه که به فکر خودم کار درستی رو انجام دادم و ی قدم براش برداشتم…
اون جیک رو دوست نداره… دیر بجنبی اتفاقی که نباید میفته
آلیس دستی به شونم کشید و ازم دور شد. تمام اتفاقات اون شب همش جلوی چشمهام بود. اینکه فکر میکردم نازنین خودش هم راضی بوده درد بزرگی بود اما اینکه اون آشغال ازش سوء استفاده کرده بود مثل ی گلوله سربی تو قلبم رفته بود و نمیزاشت تکون بخورم. انقدر احمق بودم که تنهاش گذاشتم و به اون حیوون اجازه دادم دورش
باشه.
*نازنین
از آخرین کلاس که بیرون اومدم آلیس رو ندیدم. به سمت اتاق جیک رفتم نفس گرفتمو در زدم. اما جوابی نیومد. دستگیره در رو پایین کشیدم در قفل بود. پوفی کشیدم و به سمت محوطه دانشگاه رفتم. کلاس دیگه ای نداشتم همونطور که راه میرفتم جیک رو دیدم که به سمت ماشینش میرفت. پیراهن طوسی رنگی تنش بود و کتش روی
دستاش انداخته بود به سمتش رفتم و صداش کردم: _استاد هندریک… استاد
جیک که سوار ماشین میشد سر برگردوند تا منو دید کت و کیفش رو تو ماشین انداخت و برگشت سمتم. واسم سخت بود خیلی زیاد ولی شاید بهتر بود این ماجرا رو زودتر تموم کنم. جلوش ایستادمو گفتم:
_سلام… اِمممم… خوبی؟ لبخند آرومی زد و گفت:

_سلام… خوبم آره… تو چطوری؟بهتری؟ _میشه گفت بهترم… بابت دیشب_ جیک حرفمو قطع کرد و گفت: _نه نازنین… دوباره نمیخواد عذرخواهی کنی… اون بحث تموم شد یکم جا خوردمو گفتم:تموم شدس؟ یعنی چی؟
_یعنی حس میکنم شاید بهتر باشه خودت تصمیم بگیری… بدون اینکه من ازت چیزی بخوام… میتونم درک کنم ذهن و قلب باهم یکی نیستند… بخاطر همین دیگه مجبور نیستی عذرخواهی کنی… شاید من داشتم تند میرفتم… تو حق داری
از این بهتر نمیشد. حالا که من راضی بودم اون پا پس کشیده بود. سری تکون دادمو گفتم:
_حق داری از دستم عصبانی باشی
_من از دست تو عصبانی نیستم دختر خوب… تو اون کاری رو میکنی که فکر میکنی درسته. درست مثل من… من یکم با احساسم پیش رفتم…تو برام مهمی… با ارزشی… اما نمیتونم مجبورت کنم که منو بخوای… عقل میگه بهت زمان بدم تا خودت تو شرایط خوب و آروم فکر کنی و تصمیم بگیری
فقط سر تکون دادمو یک قدم عقب رفتم جیک لبخند زد و گفت:
_مراقب خودت باش نازنین… هر کاری داشتی من هستم
تشکری کردمو برگشتم و به راه خودم ادامه دادم. نمیتونستم…وقتی اونجوری حرف میزد.. انقدر منطقی و درست… من نمیتونم بهش بگم بخاطر خواست مادرم میخوام باهات ازدواج کنم. اون درست میگفت. به خودم زمان برای فکر کردن نداده بودم. دلم میخواست تنها باشم. ی جایی که هیچکس اطرافم نباشه یا حداقل اگه هست منو نشناسه. با این فکری که به سرم زده بود یاد ویلایی افتادم که پدر دربارش حرف میزد. کادوی پانزدهمین سالگرد ازدواجشون بود که پدر به مادر داده بود. امیدوار بودم بتونم به اونجا برم.ی جای خارج از شهر با کلی درخت و
فضای سر سبزی که اطرافش داشت.
*سام
از جام بلند شدمو تو ماشین نشستم. چشمهام رو به زور باز نگه داشته بودم از عصبانیت قرمز شده بودند. استارت زدمو به سمت خونه آرش راه افتادم برام مهم نبود چه اتفاقی امکان داره بیوفته اون دستهای کثیفش رو باید

میشکوندم. چطور دلش اومد تو اون حال بخواد اذیتش کنه. باید تمام این مدت که از نازنین دور بودم رو جبران میکردم. اول از همه با آدم کردن کسی که باعثه تمام این بدبختیا شده بود شروع میکردم.موبایلم زنگ میخورد توجهی بهش نکردم که دوباره زنگ خورد نگاهی به صفحش انداختم. پدرم بود. گوشی رو سمت صندلی عقب پرت
کردم. حسابی بهم ریخته بودم. همه چیز داشت باهم به سمتم حمله میکرد تا از پا درم بیاره.
جلو خونه نگه داشتمو بوق زدم. خودم از ماشین پیاده شدم اما دستم روی بوق بود.خواستم صداش بزنم که پرده پنجره رو به خیابون کنار رفت از چیزی که دیدم شوکه شدم. کتی پشت پنجره بود اما تا منو دید پرده رو انداخت. یک لحظه دیدمش اما مطمئن بودم که اون کتی بود.
اون دختر اونجا چیکار میکرد. به سمت خونه رفتم و به در کوبیدم و گفتم: _باز کن این در رو عوضی آرش در رو باز کرد و گفت: _چته باز رم کردی تو؟ یقه اش رو گرفتمو هلش دادم سمت خونه به دیوار زدمش و گفتم: _خفه شو… فقط خفه شو رومو برگردوندمو گفتم: _کتی… بیا بیرون… با توام کتی _کتی کیه؟ چی داری میگی؟ مثل اینکه باز باید ازت شکایت کنم آره؟ _الآن نشونت میدم کتی کیه… اون روی سگ منو بالا نیار کتی… بیا اینجا
*کتی
خیلی ترسیده بودم. نمیدونستم چیکار کنم. مطمئن بودم سام منو دیده پنهان شدنم چیزی رو عوض نمیکرد. از طرفی هم آرش میفهمید که من کی هستم اما من سام رو میشناختم میدونستم تا منو نبینه بیخیال نمیشه. با دست لرزون در اتاق خواب رو باز کردمو ازش بیرون اومدم. سام پشتش به من بود و یقه آرش تو دستاش بود
صداش رو شنیدم:

_توی عوضی… چطور تونستی اذیتش کنی ها؟ آشغال… خودم میکشمت فهمیدی؟
تو دلم غوغا شده بود. فکر نمیکردم برای سام مهم باشم جلو رفتمو گفتم:.
_آرش منو اذیت نکرده سام
سام لحظه ای مکث کرد بدون اینکه به سمتم برگرده گفت:
_خوبه… حداقل تو از اتفاقایی که میوفته خوب ماهی میگیری
_منظورت چیه؟
اما سام بازم برنگشت و به آرش گفت:
_اینم اجیر کردی که تو خونم باشه… ازش آماره منو بگیری آره؟ تو چقدر میتونی پست باشی حیوون.. من اون دستت رو که به نازنین خورده میشکونم…
_داری از چی حرف میزنی تو؟ کیو اجیر کردم؟ تو آنا رو میشناسی؟ دست آرش رو گرفتم و انداختمش زمین داد زد و گفت: _صبرکن سام… بزار توضیح بدم… من نفهمیدم چیشد باور کن نفهمیدم سر در نمیوردم چی میگن با اومدن اسم نازنین تمام وجودم پر از تنفر شد. من جاسوسه آرش نبودم اون نباید
اینجوری فکر میکرد. داد زدم:
_اینجا چه خبره؟ من جاسوس نیستم سام
سام دست آرش رو فشار داد که آرش دوباره گفت:
_ولم کن… تو توهمی شدی… من نمیدونم درباره چی حرف میزنی…
اما سام عصبانی تر شد و گفت:
_غلط کردی عوضی… تو خوب میدونی داری چیکار میکنی… باعث شدی از همه زندگیم بگذرم… تو پست فطرت اونو اذیت کردی
صدای داد آرش بلند شد دیگه نمیتونستم تحمل کنم. منه احمق فکر میکردم سام بخاطر من با آرش بحث میکنه داد زدم:

_تمومش کنین لعنتیا…دیگه حالم داره بهم میخوره… تو اونو ول کردی سام… توام درست مثل اون ی آدم پستی… ی آدم نامرد که به کسی که بهش قول دادی هیچ تعهدی نداری… اون دختر تموم شد… بس کنین این مسخره بازی ها رو… همدیگه رو میزنین که چی بشه؟ اون بیاد بهتون آفرین بگه؟
سام با چشمهای سرخش برگشت سمتم جلو اومد و گفت:
_آره من پستم… انقدر که آدمی مثل تو رو تو زندگیم راه دادم… از تعهد حرف زدی… آره… من نامردم… روی هرچی مرده سفید کردم از بس تو رو از اینور و اونور جمع کردم…
سام اشاره ای به سر و وضعم انداخت. ته دلم خالی شد و نگاهمو ازش برداشتم. پایین پیراهنمو کشیدم. ایکاش پام میشکست و به اون پارتی دیشب نمیرفتم تا آرش رو ببینم.من قبلا یکبار آرش رو با نازنین دیده بودم فکر میکردم آرش برای نازنین مهمه… بخاطر همین خودمو بهش نزدیک کردم. اونم بدون مقاومت خواست کنارش
بمونم. منم که میخواستم با بودنم کنار اون نازنین رو زجر بدم قبول کردم اما اشتباه کرده بودم. سام ادامه داد:
_منم دیگه حالم از هرز پریدن تو بهم میخوره… من بد کردم… اما نه به تو… با تو حتی بیشتر از لیاقتت رفتار کردم… با کسی که همیشه باهام رو راست بود.
سام به آرش اشاره کرد و گفت:شاید با این عوضی باشی بهت یاد بده چطوری از اینی که هستی لجن تر بشی بهم پشت کرد که دستپاچه گفتم: _من فقط از دیشب تابحاله که میشناسمش سام… باورکن سام تو حرفم پرید و گفت:
_از دیشب تا الآنم تو این خراب شده ای… کیو داری گول میزنی کتی؟ همون شب بهت گفتم اگه بخوای به هرز پریدنات ادامه بدی … به هیچ عنوان نمیبخشمت… دیگه نه میخوام ببینمت و نه حتی صدات رو بشنوم… دیگه تکرارش نمیکنم هیچوقت…
با داد گفتم: _تو از خدات بود… مگه نه؟ جوابم رو نداد و به آرش که به دیوار تکیه داده بود گفت:

_خیلی دارم خودمو کنترل میکنم تا به تو حیوون کاری نداشته باشم… اما فکر نکن همه چیز تموم شده… ازت شکایت میکنم و پدرت رو در میارم…
آرش خواست حرفی بزنه که سام با مشت تو دهنش زد و گفت: _فقط خفه شو… آرش رو زمین نشست که سام ادامه داد: _از ۱۰۰کیلومتری نازنین ببینمتون… واستون بد تموم میشه … خیلی بد… با هردوتونم سام اینو گفت و بدون اینکه بهم نگاهی بندازه از در خارج شد. حس خیلی بدی بهم دست داده بود. آرش خون
کنار لبش رو پاک کرد خیره بهم شد و گفت: _تو کی هستی؟ جوابی بهش ندادم. کیف و موبایلم رو برداشتمو از خونه بیرون اومدم *نازنین همه کشوهای کمد اتاق مامان بابا رو گشته بودم ولی کلید یا چیزی که ربطی به اون ویلا داشته باشه رو پیدا
نکردم. نا امید روی تخت دراز کشیدم به عکس مادرم نگاه کردمو گفتم:
_من بهش نیاز دارم مامان
چشامو آروم باز و بسته کردم. از زاویه ای که دراز کشیده بودم ی تیکه از بالای جعبه ای که روی میز آرایش قرار داشت معلوم بود.خوب نگاهش کردم اما یهو پریدم و به سمتش رفتم. تو اون جعبه رو ندیده بودم. قفل اون جعبه مثل همه قفلایی که مال مادرم بود تاریخ تولد خودم بود. جعبه رو باز کردم بلاخره ی دسته کلید که تنش ی کارت وصل بود رو پیدا کردم. خوشبختانه تن اون کارت آدرس ویلا چاپ شده بود. لبخندی به عکس مادرم زدم
اونو برداشتمو به سمت اتاقم رفتم.
چمدونمو از تو کمدم بیرون اوردمو لباسام رو داخلش جا دادم آخر از همه هم قاب عکس مادرمو روی لباس ها گذاشتم. سیوشرتمو پوشیدمو کوله پشتیم رو روی کولم انداختم و از پله ها پایین رفتم. تا ماشینی که خواسته بودم بیاد تو آشپزخونه رفتم و ی سری مواد غذایی برداشتم. یک چرخی تو خونه زدمو چشامو بستم با صدای بوق
ماشین از خونه بیرون رفتم. *جیک

پشت میز کارم به صندلیم تکیه داده بودمو فکر میکردم.به خودکار توی دستم خیره شده بودم. میدونستم کار درست و عاقلانه ای کردم اما حسی که داشتم اونی نبود که میخواستم. فکر میکردم اینجوری ذهنم آروم میشه و نازنین هم متوجه کارهاش میشه. اما هنوز هم ذهنم درگیر و بیقرار بود.تقه ای به در شیشه ای اتاقم خورد به
سمتش برگشتم و صورت شاد مری رو دیدم. اشاره کردم تا وارد اتاق بشه. وارد شد و گفت:
_سلاااام جیکی… چطوری؟
مری پالتوی کرم رنگی تنش بود و چکمه های بلند مشکیش رو پاش کرده بود موهاش رو هم دم اسبی بسته بود که چشمهای خمارش رو کشیده تر میکرد. لبخندی زدم که جلو اومد بسته شکلاتی که توی دستش بود روی میز گذاشت که گفتم:
_سلام… چقدر خوب که اومدی
مری مشکوک نگاهم کرد روی مبل نشست و گفت:
_اونوقت چرا خوب کردم اومدم؟؟
دستم به سمت پاکت شکلات رفت و گفتم:
_هیچی… یکم ذهنم درگیر بود… اووم اینا همون شکلات هایی هستن که تو دوران دانشگاه همیشه باهم میخوردیم
مری خندید و گفت:
_آره… داشتم از کنار اون مغازه قذیمیه رد میشدم… باورم نمیشد هنوزم ازشون داشته باشه… دیگه نتونستم ازش بگذرم
جعبه رو گرفتم از پشت میز بلند شدم و اونو روی میز جلوی مری گذاشتم خودمم کنارش نشستمو گفتم: _شرط بندی هامونم کلا سر اینا بود مری لبخندی زد یکی از شکلات ها رو برداشت و گفت: _تو خوب نیستی جیک…نمیتونی منو گول بزنی حرفی نزدم.مری به پشتی مبل تکیه داد و گفت: _ناراحتیت ربطی به مهمونیه تولدت داره؟ منم سرمو روی پشتی مبل گذاشتمو گفتم:

_جواب سوالی رو که میدونی نپرس
_باهاش حرف زدی؟
_آره…
_خب؟
_میگفت تو شرایط سخت و عمل انجام شده قرارش دادم
_دادی؟
_منظورت چیه؟
_از قبل چیزی بهش نگفته بودی؟
_بطور واضح نه… ولی تو حرفهام شده بود که بهش بفهمونم… حتی حلقه ای که براش گرفته بودم هم نشونش داده بودم
_واکنشه اون چی بود؟
به سمت مری برگشتم که با خونسردی همیشگیش به دیوار روبروش خیره شده بود سری تکون دادمو گفتم:
_چه فرقی میکنه واکنش اون چی بود؟ حس بازجویی بهم دست داده مری
_من دارم سعی میکنم خودت به نتیجه برسی
_چه نتیجه ای؟
مری کامل سمت من نشست و گفت:
_اینکه وقتی ازت فرار میکنه… هر ترفندی هم که میزنی اون جوابی رو که میخوای ازش نمیگیری… یک درصد هم به این فکر کن که اون اصلا بهت فکر نمیکنه
سرمو پایین گرفته بودم. اون چیزی رو گفته بود که سعی میکردم از خودم دورش کنم مری ادامه داد:
_من درباره عشق یکطرفه باهات حرف زدم جیک… تو منو میدیدی مگه نه؟ شما دنیای متفاوتی داشتین… چه از نظر عاطفی و چه از نظر اخلاقی
سری تکون دادمو گفتم:

_میدونم… نمیشد گفت عشق… اون دختر چیزایی داره که آدمو به خودش جذب میکنه… من فقط خیلی زیاد بزاش احترام قائل بودم… استقلال و توانایی هایی که تو وجودش بود جدا از زیبایی صورتش وجودش هم زیبا کرده بود… فکر میکردم باهم دیگه میسازیم… اعتراف میکنم که غکر میکردم اون خیلی راحت منو قبول میکنه… چون بعد اون اتفاقی که براش افتاد خیلی تنها شده بود. ولی خب… نازنین دختریه که نمیشه دربارش چیزی رو پیش
بینی کرد… مری لبخندی زد و گفت:
_آره… اون یجور خاصی به دل آدم میشینه… من تو رو بخاطر اینکه جذبش شدی سرزنش نمیکنم… برعکس واسم جالبه که اون چطور سمت تو کشیده نشد
رومو به سمتش برگردوندمو گفتم: _واقعا؟ یعنی من احمق به نظر نمیرسم؟ مری دستی به صورتم کشید و گفت: _معلومه که نه… همه ما اشتباه میکنیم… منم اشتباه کردم به شکلات توی دستم اشاره کردمو گفتم: _اینا حال منو خیلی خوب میکنن مری نزدیکتر اومد و گفت: _این چطور؟ تو یک لحظه لبهای گرم مری روی لبهام نشست و همه چیز رو از ذهنم پاک کرد. از لبهای مری جدا شدم به چشمهای بستش نگاه کردم و گفتم: _چیکارمیکنی مری؟ لبشو تر کرد و گفت: _معذرت میخوام… نفهمیدم دارم چیکار میکنم…
میتونستم آرامشی که زیر پوستم حرکت میکرد رو حس کنم اما فقط سری تکون دادمو از جام بلند شدم روی صندلی خودم نشستم که مری دستپاچه گفت:

_امم… من دیگه باید برم بیمارستان… می… میبینمت…
فرصت حرف زدن به من نداد و از در اتاق بیرون رفت. تا زمانی که دور شه نگاهش کردم. مری همیشه دوست واقعی و سرحال من بود. همیشه فکر میکردم توجهش بهم بخاطر سالها رفاقتیه که بینمونه. اون همیشه کاری رو میکرد که خودش فکر میکرد درسته… اینکه اون بهم علاقه داشت یا تحت تاثیر بحثمون قرار گرفته بود سوالی بود
که باید جوابش رو پیدا میکردم.
*سام
رو نیمکت پارک همیشگی نشسته بودم و به کتونی هام نگاه میکردم. مدام تصویر چشمهای ترسیده و بی پناه اون شب نازنین جلو روم بود. من با چه رویی باید پیشش میرفتم؟اونیکه همه چیو بهم ریخته بود فقط من بودم و این تنها دلیل عذابم بود. اصلا مهم نبود چندبار برم و بیام یا چند وقت شبمو جلو خونه اون روز کنم. اون باید منو میبخشید. اون تنها چیزی بود که از ته دلم میخواستمش. از جام بلند شدمو به سمت خیابان رفتم میخواستم تا پیش اون قدم بزنم. ته دلم از اینکه نازنین ازم نگذشته بود انقدر خوشحال بودم که میخواستم فریاد بزنم اما از حماقت خودم بود که باعث شده بود جیک انقدر به نازنین نزدیک بشه و یا حتی بهش پیشنهاد ازدواج بده. حتی با فکر کردن بهش هم تنم یخ میکرد دستامو تو جیب کاپشنم گذاشتم نفس عمیقی کشیدمو وارد حیاط خونه شدم. با دست لرزون زنگ در رو زدم. فقط کافی بود در باز کنه تا دیگه هیچوقت نگذارم از آغوشم جای دیگه ای
بره…
منتظر موندم وقتی خبری نشد دوباره زنگ زدم اما بازم جواب نداد. از خونه فاصله گرفتمو به پنجره اتاق نازنین نگاه کردم. چراغی روشن نبود.
کنار بلوار پیاده رو نشستم و منتظر شدم تا برگرده *نازنین چشمهام که گرم خواب شده بود رو آروم باز کردم راننده گفت: _خانم آدرستون همین جاست…
به خودم تکونی دادم تشکر کردمو پیاده شدم.با دیدن درختچهها و گلهایی که تو باغچه ویلا کاشته شده بود لبخند به لبهام اومد. اونجا واقعا فوق العاده بود. از وسط دو درخت بزرگ ورودی که برگهای سبز و پهن آنها بهم میرسید گذشتم و به باغچه رسیدم. عطر خاک و تازگی رو نفس کشیدم.
نگاهی به اطراف کردم که صدایی شنیدم:

_دنبال چیزی میگردین؟ به سمت صدا برگشتم. مرد میانسالی با کلاه بزرگ و بیلچه توی دستش به سمتم میومد. حدس میزدم ویلی باشه.
کسی که از ویلا مراقب میکرد. لبخند زدمو گفتم:
_سلام ویلی… من نازنین هستم… دختر پرویز راد
ویلی که حالا بهم رسیده بود نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:
_تو دختر پرویزی؟
سری تکون دادم که لبخندش عمیق تر شد و گفت:
_خوش اومدی دخترم… پدر و مادرت کجا هستند؟ چرا تنهایی؟
دلم نمیخواست دربارش صحبت کنم بخاطر همین گفتم:
_من خواستم تنها بیام اینجا… ی سری کار دارم که باید انجام بدم… از نظر شما که اشکالی نداره؟
_اوه نه دخترم… معلومه که نه… بهتره بری و استراحت کنی… اگه با من کاری داشتی من تو کلبه اون سمت خونه هستم.. باشه؟
اوهومی گفتمو از دو پله جلو در بالا رفتمو کلیدمو تو قفل در چوبی ویلا چرخوندم. چمدونم رو برداشتمو داخل شدم.ویلی هم بعد از وارد شدن من اونجا رو ترک کرد. نگاهی به اطراف انداختم. مبل هایی که پارچه سفیدی اونا رو پوشونده بود. گوشه اتاق هم ی شومینه پر از هیزم نظرمو جلب کرد.من اولین باری بود که اون ویلا رو میدیدم
و همیشه از پدر یا مادر تعریفش رو شنیده بودم.
برق نشیمن روشن کردم و به سمت آشپزخونه کوچیک سمت راستم رفتم. همه چی تو اون خونه عالی بود. پله های چوبی خوشگلی که از وسط حال به سمت بالا میرفت نشون میداد که اتاق خوابا طبقه ی بالا منتظرم هستند. با خوشحالی چمدونم رو برداشتم و از پله ها بالا رفتم. طبقه بالا ی راهرو کوچیک داشت که سرویس و حمام سمت راست و چپش قرار گرفته بود. از اون راهرو که گذشتم و انتهای مسیر دوتا در دیگه دیدم. وارد یکی از اتاق ها شدم. به قدری منظره زیبایی داشت که نمیتونستم از جام تکون بخورم. ی اتاق با یک دیوار شیشه ای که منظره جنگل سرسبز بیرون خونه رو نشون میداد. ی سمت اتاق تخت دونفره ای قرار داشت و سمت دیگه کمد لباس و میز آرایش. جلوتر رفتم و انگشتم رو روی اون شیشه ها کشیدم. حس خیلی خوبی بهم داده بود. مطمئن نبودم اتاق بعدی به زیبایی این اتاق باشه اما بیرون رفتم و وارد اتاق بعدی شدم. چرخی توی اتاق زدم چیزی رو که دیدم

نفسم رو بند اورد. ی پوستر بزرگ از عکس من و مامان و بابا… همون روزی که دانشگاه قبول شده بودم. تو همون کافه ای که گه گاهی باهم میرفتیم. ناخودآگاه پاهام شل شد و روی زمین زانو زدم. با دیدن چهره خندان مادرم اشک از چشمهام جاری شده بود. قلبا دلم برای پدر تنگ شده بود. من هر دوی اونها رو میخواستم.
*سام
حدودا ۲ ساعت از بودنم جلو خونه نازنین میگذشت ولی از اون خبری نشده بود. برای بار سوم جلو رفتم و زنگ خونه رو زدم و عقب تر رفتم صدای نازک زنیاز ساختمون بغل اومد:
_با کی کار داری جوون؟ به سمت صدا برگشتمو گفتم: _با خانم راد… دخترشون… با اون کار دارم _تو خیلی وقته اینجایی… اون خونه نیست _بله مثل اینکه نیست… منتظر میمونم تا برگرده… کار واجبی باهاش دارم _اما فکر نکنم فعلا برگرده… چون من موقع رفتن دستش چمدون دیدم خشکم زد و گفتم: _چی؟ چمدون؟ کی؟ شما مطمئنید؟ _آره من مطمئنم چی دیدم… چون مدت زیادی بود که منتظر بودی بهت گفتم… دیگه بهتره از اینجا بری قبل از اینکه بتونم سوال دیگه ای ازش بپرسم داخل شد و پنجره رو بست. نمیدونستم باید چیکار کنم. اون کجا
ممکن بود رفته باشه. آخ نازنین آخ… کجا دنبالت بگردم!
ذهنم به قدری آشفته بود که به هیچ جا نمیرسید. من نمیدونستم نازنین امکان داره کجا رفته باشه. سوار ماشینم که جلوی ورودی پارک بود شدم و بی هدف حرکت کردم. باید به هرجا که فکر میکردم نازنین رفته سر میزدم هرچند خیلی جاهای محدودی بود.موبایلم رو برداشتمو شمارش رو گرفتم اما جوابی نداد. شماره آلیسیا رو گرفتم
که بعد از چندتا بوق جواب داد. _بله _الو آلیسیا… سلام.
۵۴۰


برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن