رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و نه

_سلام… چیزی شده؟
_آره… تو از نازنین خبر داری؟
_یعنی چی خبر داری؟ اون الآن باید خونش باشه
_رفتم اونجا ولی همسایش گفت که دیده نازنین با چمدون از خونه رفته بیرون
_با چمدون؟
_آره… باید ببینمش آلیسیا… تو الآن کجایی؟
_من کتابفروشی هستم… بزار بهش زنگ بزنم ببینم کجاست
_باشه آدرس رو بفرست میام اونجا
گوشی رو قطع کردم و با امید اینکه آلیسیا بتونه بهم کمک کنه به سمتش رفتم. دلم خیلی شور میزد. میترسیدم جایی رفته باشه که نتونم پیداش کنم. به آلیسیا رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا منو دید گفت:
_جواب نمیده …
دستی تو موهام کشیدمو گفتم:
_تو هیچ فکری نداری که ممکنه کجا رفته باشه؟
آلیس شونه بالا انداخت و گفت:
_نازنین بعد از مادرش خیلی کم حرف شده…امروز هم تو دانشکده وقتی از کلاس اومدم ندیدمش… تو دانشگاه نبود…. من واقعا نمیدونم کجا ممکنه رفته باشه
فکری به سرم زد تشکر کردمو به سمت ماشینم رفتم که گفت: _حالا داری کجا میری؟ _دارم میرم سر وقت جیک… اون حتما میدونه *جیک
تو بخش بیوشیمی بودمو مشکل متیو رو حل میکردم. ی تست با مشکل برخورده بود روش درست رو براش توضیح میدادم که بِلا تقه ای به در زد و گفت:

_دکتر ی آقایی اومدن با شما کار دارن
_بهشون بگو تو اتاق من منتظر بمونن تا بیام
رو به متیو کردمو گفتم:
_بازم از این نمونه سِرُم گرفتی؟
_بله دکتر… بازم هست…
_خیله خب پس همونطور که گفتم برنامه رو تنظیم کن و یکبار دیگه تست رو انجام بده و جواب ها رو باهم مقایسه کن
متیو چشمی گفت و مشغول شد. از بخش بیوشیمی خارج شدمو به سمت اتاق خودم رفتم.
کارتابله مواد مورد نیاز مرکز رو از قفسه برداشتمو وارد اتاق شدم سرم رو بلند کردم تا سلام کنم با دیدن سام و چهره ی درهمش تعجب کردمو گفتم:
_سام… سلام…تو اینجا چیکار میکنی؟
اخم کوچیکی کرد و گفت:باهاتون کار داشتم
شخصیت خیلی جالبی برام داشت. مثل خودم روی خواستش همیشه اصرار داشت. ی شلوار جین طوسی تنش بود با ی کاپشن چرم سورمه ای که روی لباس یشمیش پوشیده بود. روی صندلیم نشستم به اونم اشاره کردم تا بشینه و گفتم:
_خب… چه کمکی میتونم بهت بکنم؟ سام بدون حاشیه رفتن گفت: _میدونید نازنین کجاست؟

یکم شوکه شدم چون فکر میکردم سام و نازنین دیگه کاری بهم ندارند. لبخندی زدمو گفتم: _متوجه نشدم… نازنین؟ مگه شما هم رو میبینید؟ کلافه سری تکون داد و گفت: _نه… اگه میدیدمش الآن از شما نمیپرسیدم اون کجاست

به چشمهاش خیره شدم که نگران و بیقرار بود. من اونروز صبح نازنین رو دیده بودم. بخاطر همین گفتم:
_اون امروز دانشگاه بود…
_میدونم بعدش رو میپرسم…
_اگه نتونستی پیداش کنی شاید دلیلش این باشه که نخواسته ببینتت
چشمهاش رو برای لحظه ای باز و بسته کرد و گفت:
_من باید اونو ببینم اگه ازش خبر داری بهم بگو…واسم مهم نیست چه رابطه ای بین شما هست یا بوده… من الآن فقط میخوام اونو ببینم
سام خیلی نگران و مضطرب به نظر میرسید بخاطر همین گفتم: _من ازش خبری ندارم… اما اینموقع ها اون اصولا تنهایی رو ترجیه میده… _منظورت کدوم موقع هاست از جام بلند شدمو گفتم: _موقع هایی که حس خوبی نداره… یا فکر میکنه اشتباهی کرده… یجور خلسه فکری… سام به سمت در رفت و گفت: _درست نگفتی… درست وسط تنهایی آدمه که یکی میتونه بیاد و نجاتت بده…
سام اینو گفت و از اتاق بیرون رفت. به رفتنش نگاه کردم. حس میکردم یک اتفاق هایی داره میوفته. اون از جوتب نسبتا ردی که نازنین بهم داده بود و اینم از سام که دنبال اون میگشت. همه چی خیلی بهم ریخته بود مخصوصا ذهنه خودم.
*نازنین
روی صندلی کنار شومینه نشسته بودمو کتاب میخوندم. آرامش اونجا تنها چیزی بود که بهش نیاز داشتم. صدای سوختن چوب داخل شومینه تنها صدایی بود که میشنیدم. چشامو بستم و به پشتی صندلی تکیه دادم. تو ی مدت زمانی کم اتفاق های زیادی واسم افتاده بود. درکش واسم خیلی سخت بود. نبود مادرم… دوری از پدرم و حتی… دوری از سام… مثل یک مثلث درد تو وجودم میچرخید. صحنه ی آخری که سام رو دیدم… اون چشمهاش که برق مهربونیه روزهای گذشته رو داشت… اما دلی که شکونده آروم نگرفته. هنوزم گر میگرفتم وقتی یادم میوفتاد

که چه تهمتی بهم زده. از جام بلند شدمو به سمت پنجره رفتم. صدای خفیف ضربه های پی در پی از بیرون میومد. پلیورم رو تنم کردم و از خونه بیرون رفتم. صدا از پشت درخت بزرگی میومد نزدیکتر که شدم کلاه ویلی رو شناختم که مشغول شکستن هیزم ها بود. جلو رفتم و گفتم:
_سلام ویلی
ویلی سر بلند کرد تا منو دید خندید و گفت:
_سلام دخترم… بیرون سرده… بهتره برگردی پیش شومینه
خودمو جمع کردمو گفتم:
_حوصلم تو خونه سر رفته… اومدم یکم هوا بخورم…
ویلی سری تکون داد و مشغول کارش شد که گفتم:
_شما اینجا تنهایید؟
_آره… من تنها زندگی میکنم
زیر لب گفتم:مثل من…
ویلی سر بلند کرد و گفت:
_نه که فکر کنی پیر شدما… فقط گوشم یکم سنگینه… این ضربه به چوبها هم نمیزاره صدات خوب بهم برسه… پس بلندتر حرف بزن
خندیدمو بلندتر گفتم: _چشم
ویلی سری از روی رضایت تکون داد. روی یکی از کنده های درختی که اونجا بود نشستمو به اطراف نگاه کردم ویلی تبرش رو پایین گذاشت کلاهش رو مرتب کرد و گفت:
_تو خیلی شبیه مادرتی… با شنیدن اسم مادرم نم اشک راهش رو تو چشمهام پیدا کرد اما از این مقایسه خوشحال شدمو گفتم: _چطور؟

_اونم مثل توء… از چوبها خوشش میاد… ساعتها تو جنگل دور میزنه… و از همه مهمتر خیلی صاف و مهربونه… لبخند زدم ی لبخند تلخی که فقط خودم دردش رو میفهمیدم. خوشبحال ویلی که از چیزی خبر نداره کاش منم
مثل اون بودم کاش از هیچی خبر نداشتم. صدای ویلی منو به خودم اورد: _بهش خبر دادی که رسیدی ؟ آخه فکر کنم فهمیدی که اینجا موبایل آنتن نمیده خودمو با برگها مشغول کردمو گفتم: _من موبایل ندارم… بهش گفته بودم که میام _میخوای ببرمت پیش لوکاس تا بهشون زنگ بزنی؟ از جام بلند شدمو گفتم: _نه ممنونم… من همینطوری راحت ترم… خسته نباشی این حرف رو زدم و به سمت خونه حرکت کردم. احساس ضعف شدیدی داشتم به سمت آشپزخونه رفتم تا چیزی
بخورم. *سام نمیدونستم باید چیکار کنم. جیک تنها امید من بود تا بدونه نازنین کجاست. اما اونم خبری ازش نداشت.
تو اتاق خودم نشسته بودمو سرم رو بین دستهام گرفته بودم و فکر میکردم. هنوز سوالای زیادی تو سرم میچرخید ولی دیگه هیچکدوم اهمیتی نداشت. تنها چیزی که میدونستم این بود که به نازنین بد کرده بودم خیلی زیاد و فقط میخواستم پیداش کنم تا منو ببخشه و برای این خواسته ام هر کاری میکردم. موبایلم زنگ خورد سریع به
سمتش خیز برداشتمو جواب دادم: _الو… جان … چیشد؟
_من به چندتا از دوستهام سپردم… تو شرکت هواپیمایی و جاهای دیگه… امروز هیچ بلیطی به اسم نازنین ثبت نشده… چیزی پیدا نکردم
با نا امیدی گفتم: _پس کجا رفته این دختر… _مگر اینکه از جایی بلیط گرفته باشه که من نپرسیده باشم و یا اینکه… با ماشین خودش رفته باشه…

تا جایی که میدونستم نازنین ماشینی زیر پا نداشت با جان خداحافظی کردمو روی تختم افتادم. عقلم به جایی قد نمیداد جز اینکه به خونه نازنین برم و اونجا منتظر بمونم… شاید برمیگشت و این شکنجه تموم میشد.
*جیک
بعد از رفتن سام نگران نازنین شده بودم. موبایلش رو جواب نمیداد خونه و دانشگاه هم نبود. حس خوبی به این نوع نبودنش نداشتم. میدونستم امکان داشت مقصره حال و روز بد نازنین باشم و بخاطر همین هم عذاب وجدان داشتم که نگذاشتم حرفهاش رو بزنه. شاید بهم میگفت که میخواد کجا بره. از همه مهمتر پرویز بود که آخر هر شب عکس نازنین رو براش میفرستادم و میگفتم که حواسم به اون هست. اگه تا شب پیداش نمیکردم نمیدونستم چه جوابی باید به پرویز میدادم. نازنین جایی رو نداشت که بره چجوری غیبش زده بود… یعنی امکانش وجود
داشت که برگشته باشه کانادا پیش پدرش؟ جینی وارد اتاقم شد برگه های دستش رو به سمتم گرفت و گفت: _اینا باید بررسی بشن سری تکون دادم که ادامه داد: _دکتر واتسن امروز دیگه تشریف نمیارن؟ طبقه بالا بهشون نیاز دارند _به دکتر واتسن؟ برای چی؟ _ی مسئله خاص پیش اومده… بچه های بخش انکولوژی ازم خواستن تا به شما بگم اگه امکانش هست_ حرفش رو قطع کردمو گفتم: _متوجه شدم جینی… من باهاشون تماس میگیرم… اگه وقت داشتن سر میزنن جینی خوشحال شد و از اتاق بیرون رفت. پوفی کشیدمو موبایلم رو از روی میز برداشتم. شماره مری رو گرفتم و
منتظر شدم صدای گرفته اش از پشت خط اومد: _الو… بفرمایید _مری… خواب بودی؟ چطوری؟ _اوه جیک… آره یکم خسته ام… اومدم خونه که استراحت کنم… _خب پس وقتت رو نمیگیرم
_چیشده جیک؟ _اینجا به کمکت احتیاج داریم… اما بهتره بزاریمش برای ی وقت دیگه _نه طوری نیست… میام… فقط یکم طول میکشه چون ماشینم تعمیرگاهه… بگو کدوم بخشه خودم میرم _خودم میام دنبالت… فعلا
تماس رو قطع کردم کتم رو برداشتمو از اتاق بیرون رفتم. حس میکردم مری بخاطر اون حرکت غیر ارادیش و برخورده من از رو در رویی بامن خجالت میکشید. اما از نظر من یچیزی حل نشده بود شاید بهتر بود تا زمان هست مسئله رو حل میکردم.
*ویلی
به رفتنش نگاه کردم. خیلی خسته و کلافه به نظر میرسید. اون دختر تنها تو اون ویلا… دنباله چی میگشت. به سمت کلبه خودم رفتم و سوییچ جیب رو برداشتم. سوار ماشین شدم و حرکت کردم. به خوار بار فروشی لوکاس که رسیدم از ماشین پیاده شدم با دیدن من خندید و گفت:
_هی پیرمرد… اینجا چیکار میکنی؟ باهاش دست دادمو گفتم: _تو آینه ی نگاهی به خودت بنداز لوکاس… شدی چندتا چروک با دوتا چشم خندید به پشتم زد و گفت: _کار خوبی کردی اومدی… روز خسته کننده ایه… به سمت تلفنش رفتم و گفتم: _من باید ی تماس بگیرم لوکی… شماره تلفنش رو از دفترچه تو جیبم پیدا کردمو تماس گرفتم منتظر شدم اما جواب نداد. گوشی رو گذاشتم که
لوکاس گفت: _مشکلی پیش اومده ویلی؟ کم پیش میاد به کسی زنگ بزنی سری تکون دادمو گفتم:
_نه طوری نیست…

من باید برگردم

_کجا میخوای بری؟ بیا یکم باهم گپ بزنیم… ها _نه باید برم… مهمون دارم… نمیتونم تنهاش بزارم از مغازه بیرون میومدم که تلفن زنگ خورد لوکاس جواب داد: _بفرمایید…من لوکاس هستم… آها… بله فهمیدم… چند لحظه لوکی به سمت من برگشت و گفت: _فکر کنم با تو کار داره تلفن رو گرفتمو گفتم: _بله… با شنیدن صدای آشنای پرویز خوشحال شدم _شما با من تماس گرفته بودید؟ گفتم: _من ویلی هستم… حالت چطوره؟ _اوه… سلام مرد… خیلی وقته ندیدمت… _درسته… چطوره توام بیای اینجا… _من اتریش نیستم ویلی… _تنها رفتی مسافرت؟ _چیزی شده؟ _نه طوری نیست… دخترتون… اون اینجاست پرویز جا خورد و گفت: _نازنین… نازنین اونجا چیکار میکنه؟ کی پیششه؟

_هیچکس… اون تنهاس… من فکر میکردم تو و مادرش ازش خبر دارین
مکث طولانی اون باعث شد دوباره صدایش کنم:
_پرویز… تو اونجایی؟
_مادر نازنین از دنیا رفته
حالا نوبت سکوت من بود. حسابی گیج شده بودم. باورش برام خیلی سخت بود پرویز با صدای گرفته ای گفت:
_مراقب دخترم باش تا من برسم… باشه؟
_باشه… مطمئن باش
تماس رو قطع کرد و با بهت گوشی رو سر جاش گذاشتم. اون زن فوق العاده خوبی بود. حالا بهتر میتونستم آشفتگیه نازنین رو زمانی که از مادرش حرف میزدم درک کنم. از مغازه بیرون اومدم و به سمت ماشین
حرکت کردم. باید حسابی مراقبش میبودم..
*جیک
به آپارتمان مری رسیدم. پشت در ایستادمو در زدم. بعد از چند ثانیه در رو باز کرد و گفت:
_خوش اومدی جیک
کنار رفت تا وارد خونه بشم. ی تاپ و شلوار طوسی تنش بود و موهاش روی شونش ریخته بود. نمیدونم چرا انقدر به جزئیات صورت و بدن مری دقیق شده بودم. من بارها و بارها اونو دیده بودم. به سمت نشیمن رفتیم که گفت:
_من میرم آماده بشم… زود میام از این دستپاچگی و فرار کردنش خوشم نمیومد دستش رو گرفتمو گفتم: _چرا داری فرار میکنی مری؟ به وضوح چشمهاش رو ازم میدزدید لب زد: _چه فراری؟ یک قدم به سمتش برداشتمو گفتم: _به نظر تو چیزی بین ما عوض شده؟ یعنی بین من و تو؟

اینبار سرش رو بلند کرد و با چشمهای سبزش نگاهم کرد و گفت: _نمیدونم جیک… من نمیخواستم اون کار رو بکنم… نمیدونم چیشد…
دستمو پشت کمرش گذاشتم ی چیزی بهم میگفت من خوب مری رو ندیده بودم… تو اون همه سال که کنارش بودم. مری از حرکتم جا خورد اما سرش رو بلند نکرد چونش رو گرفتمو گفتم :
_یعنی میخوای بگی از کارت پشیمونی؟ سری تکون داد و گفت: _نه… کاری بود که بهش فکر میکردم و…
نگذاشتم باقی حرفش رو بزنه و ایندفعه خودم به سمت لبهاش رفتم و اونا رو بوسیدم.مری خیلی زود همراهیم کرد. انقدر کارم غیر ارادی و یکدفعه ای بود که خودمم خوب نفهمیدم چطور مجذوب لبهای اون شده بودم و به سمتش رفتم. خیلی چیزها داشت عوض میشد خیلی…
*سام
تقریبا دیگه هوا تاریک شده بود. تو ماشینم روبروی خونه نازنین نشسته بودم و به در بسته خونه نگاه میکردم. تنها امیدم این خونه بود چون واقعا دیگه نمیدونستم کجا رو باید بگردم. از اونجا تکون نمیخوردم تا بلاخره برگرده. فقط کافی بود ببینمش… صحیح و سالم… قلب و جونم رو براش میگذاشتم تا دوباره باورم کنه…
*نازنین
با صدای جیغ خودم از خواب بیدار شدم و روی تخت نشستم. خواب وحشتناکی دیده بودم. به ساعت روی دیوار نگاه کردم. نزدیک ۳صبح بود.
میدونستم دیگه خوابم نمیبره. یک لیوان آب خوردم و دراز کشیدم و سعی کردم خوابم رو به یاد نیارم. صدای باد بین برگ درختها میپیچید و انقدر بهم نزدیک حس میشد که ترس رو تو دلم بیشتر میکرد. سرمو زیر پتو بردم و شروع کردم به زمزمه ی آهنگ مورد علاقم… از بچگی وقتی از چیزی میترسیدم مادرم بهم میگفت تا آهنگی رو که دوست دارم بخونم و به چیزهای خوب فکر کنم. اما صدای پایی که هر از گاهی میشنیدم نمیگذاشت اون آرامش رو پیدا کنم. از زیر پتو بیرون اومدم. برق اتاق رو روشن کردم و به سمت پنجره بزرگ اتاق رفتم. آروم بهش
نزدیک شدم و به اطراف نگاهی کردم. چیزی جز سیاهی جنگل اطراف دیده نمیشد.

دوباره به سمت تختم برگشتم. لپتاپم رو از روی میز برداشتم تا چشمهام خسته بشه و بتونم بخوابم. سراغ ایمیل هام رفتم که خیلی وقت بود چک نشده بود. چندتا ایمیل از پدرم بود.رو عکسش دست کشیدم. دلم براش تنگ شده بود. چشمم به پروفایل فرستنده ایمیل بعدی خورد و تونستم کتی رو بشناسم. جالب بود که اون هیچوقت دست از کاراش برنمیداشت اما وقتی ایمیل رو باز کردم شوکه شدم. یک عکس از کتی و آرش کنار هم بود. آرش به مبل تکیه داده بود و دستش زیر گردن کتی بود که داشت میخندید. خوب نگاه کردم تا شاید فقط تشابه چهره
باشه. اما هرچی بیشتر نگاه میکردم بیشتر مطمئن میشدم که اون مرد آرشه…
سریع ایمیل رو پاک کردم. چطور میشد؟ یعنی این دو نفر از اول هم باهم بودند. هر بلایی سر من اومده بود بخاطر اون دوتا آدم پستی بود که زندگیم رو خراب کردند. از صفحم خارج میشدم که یک پیام جدید برام اومد. نتونستم از فرستندش چشم بردارم. به مانیتور خیره شده بودم بلاخره دستم حرکت کرد و پیام باز شد. پیغام از طرف سام
بود:
_دلم خیلی برات تنگ شده نازنین… تو کجا رفتی
این دو جمله رو بارها و بارها خوندم. شاید واسه آروم گرفتن تو اون لحظه همین دو جمله برام کفایت میکرد. نمیخواستم بگم کجا هستم. اما من هم همونقدر دلتنگش بودم. خیره به عکسش بودم که چشمهام گرم شد و خوابم برد.
*سام
دوشب و سه روز بود که درست و حسابی نخوابیده بودم و کارم کشیک
کشیدن دم خونه نازنین شده بود.
هیچ راه حله دیگه ای به ذهنم خطور نمیکرد. تو ماشین نشسته بودمو با مادرم صحبت میکردم:
_مامان… اون قضیه دیگه تموم شدس… من واسه بابا هم توضیح دادم کتی چه جور آدمیه
_من از اول هم نمیخواستم تو برخلاف میلت کاری بکنی… اما کتی الآن اومده اینجا و با مادرش رفتن دفتر کار پدرت… انقدر گریه و زاری راه انداخته که نگو…
_اونا همش اشک تمساحه…شما نمیدونید اون چه کارهایی از دستش برمیاد _باشه پسرم تو خودت رو ناراحت نکن… کار درست رو تو انجام دادی… وقتی ی چیزی اشتباس باید تموم شه
از آینه بغل ماشین نگاهی به خونه انداختم که متوجه تاکسی پارک شده دم خونه شدم. چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد گفتم:
_مادر من بعدا میگیرمت… فعلا تماس رو قطع کردمو به سمت ماشین دوییدم. اما وقتی رسیدم نازنین رو ندیدم اون مرد که از ماشین پیاده شد
برگشت سمتم تازه تونستم چهره پدر نازنین رو بشناسم. چمدونش رو برداشت و رو به من گفت:
_چیزی شده مردِجوان؟؟
دستم رو جلو بر مو گفتم:
_من سام هستم… دوست و هم دانشگاهیه دخترتون…
لبخندی زد و گفت:
_سلام سام… اما باید بهت بگم… نازنین خونه نیست
_میدونم… راستش
_ببین پسرم من تازه از سفر برگشتم… و الآن باید بازم به جایی برم…وقتی نازنین برگشت بهش میگم که باهات تماس بگیره
حرفش که تموم شد به سمت خونه رفت که گفتم: _شما میدونید اون کجاست؟ برگشت سمتم نگاهم کرد و گفت: _اگه نمیدونی اون کجاست معنیش اینه که نخواسته بهت بگه… درسته؟ سرمو پایین انداختم گفتم: _درسته… اما من باید پیداش کنم آقای راد… خواهش میکنم اگه میدونید بهم بگید… تو صورتم دقیق تر شد و گفت: _ صبر کن ببینم تو همونی نیستی که اون شب همراه نازنین جلو در خونه دیدمت؟ از اینکه منو به یاد آورده بود خوشحال شدم و گفتم:
_بله درسته اخمی کرد و انگشت اشارش رو به سمتم گرفت و گفت: _وای به حالت اگه تو باعث ناراحتی نازنین شده باشی با دستپاچگی گفتم: _باور کنید من میخوام درستش کنم… من از هیچی خبر نداشتم آقای راد… ازتون خواهش میکنم بهم کمک کنید عصبانیت تو صورتش هر لحظه بیشتر میشد چمدونش رو انداخت و به سمتم اومد و گفت: _دعا کن دستت بهش نخورده باشه وگرنه- وسط حرفش پریدم و گفتم: _من هیچوقت کاری نمیکنم که اونو آزار بدم… من دختر شما رو دوست دارم… بیشتر از هرچیز و هرکسی ازم فاصله گرفت و دوباره به سمت چمدونش برگشت و وارد خونه شد که بلندتر گفتم: _ازتون خواهش میکنم اگه میدونید بهم بگید *پرویز
وارد خونه که شدم حجم سنگین خاطرات بهم هجوم اورد و قلبم رو فشرده تر کرد. صدای اون پسر رو میشنیدم اما تمام وجودم درگیر یادگاری های به جا مونده بود. نازنین تنها یادگاری بود که داشتم. و اون پسر هم قطعا کسی بود که نازنین بخاطر اون آرش و یا حتی جیک رو هم رد کرده بوده. همون شب هم میتونستم برق عشق و شادی
رو تو چشمهای جفتشون ببینم. اما الآن این پسر بشدت غمگین و نگران بود. و من هم دلشوره نازنین رو داشتم. از خونه بیرون رفتم کنار بلوار نشته بود و سرش رو گرفته بود جلو رفتم و گفتم: _تا یکساعت دیگه میخوام برم پیش نازنین… تو میتونی منو ببری اونجا؟ چشمهاش از خوشحالی برق زد از جاش بلند شد و با خنده گفت: _هرجا بخواید میبرمتون _خوبه
سری تکون دادمو به سمت خونه برگشتم. بزرگترین علتم واسه برنگشتن به اینجا همین حضوری بود که حسش میکردم. مثل روحی که تو جسمش نیست اونجا بود مهتاب من همینجا بود.
*جیک
رو تخت نشسته بودم و به صفحه گوشیم نگاه میکردم. دو تماس از پرویز داشتم اما جواب نداده بودم. مری چرخی زد و دستش رو روی کمرم انداخت. با سر انگشتام پوستش رو لمس کردم و به پلکهای بستش چشم دوختم. این چند روز سعی کرده بودم از همه چی دور باشم انقدر دور که حتی نازنین و پدرش رو هم فراموش کرده بودم. نمیدونستم چه بلایی سرم اومده فقط میتونستم حس کنم چقدر از بودن مری در کنارم راضی بودم. آروم از روی تخت بلند شدم و دست مری رو روی بالشت گذاشتم از اتاق بیرون رفتم و شماره پرویز رو گرفتم. نمیتونستم انقدر بی مسئولانه رفتار کنم. من قبول کرده بودم مراقب اون دختر باشم پس باید ی جوابی برای گفتن پیدا میکردم
پرویز جواب داد: _الو… سلام _سلام پرویز… حالت چطوره؟ _تو بهتر میدونی که اصلا خوب نیستم… _من باید برات توضیح بدم… _دیگه اهمیتی نداره… من خودم اومدم دنبال دخترم… _چی؟ تو برگشتی؟ _آره… ازت این انتظار رو نداشتم… من فکر میکردم تو بهش علاقه داری _داشتم ولی اون نداشت… بزار برات توضیح بدم… اون نمیخواست منو ببینه… با من حرف نمیزد… _باشه… ممنونم بخاطر اینکه تو این مدت هواش رو داشتی… از این به بعد خودم هستم… خداحافظ
به گوشی تو دستم نگاه کردم برای خودم یک لیوان آب ریختم. هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری تموم شه. شاید واقعا هنوز معنی عشق و یا دلبستگی رو خوب نتونسته بودم بفهمم. تو آینه به خودم نگاه انداختم همیشه اطرافم انقدر شلوغ بوده که خودم نخوام دنبال دختری برم اما نازنین تنها دختری بود که خودم خواستم کنارش باشم. نمیدونم بخاطر شخصیت متفاوتی که داشت بود و یا شباهتش به خودم. تو فکر بودم که با صدای مری به سمتش
برگشتم. خواب آلود گفت:
_چیزی شده؟ خوب نگاهش کردم. پیراهن خواب سفیدی تنش بود و موهاش هم یک سمت صورتش بود. به سمتش رفتم و
گفتم: _نه اتفاق جدیدی نیفتاده… ولی اگه تو بیای میفته. *سام
باورم نمیشد که بلاخره میتونستم نازنین رو ببینم. به پدر نازنین که از خونه بیرون میومد نگاه کردم. اون مثل یک فرشته بود که اومده بود سراغم تا به چیزی که میخوام برسم. سوار ماشین شد و گوشیش رو جای موبایلم گذاشت کمربندش رو بست و گفت:
_از راه این نقشه برو… چشمی گفتم و حرکت کردم. تو ذهنم فقط دنبال ردیف کردن کلماتی بودم که میخواستم به نازنین بگم صدای
پرویز سکوت رو شکست:
_نازنین اینجا خیلی تنها بود؟
نمیدونستم چی بگم فقط سری تکون دادمو گفتم:
_بله
_پس تو که ادعا میکنی دوسش داری کجا بودی؟
جوابی نداشتم که بدم اما خودش گفت:
_من پدر خوبی براش نبودم…باید با اون برمیگشتم… بعد از مادرش خیلی تنها و حساس شده…
_نازنین همیشه میگفت که عاشق شما و مادرشه… مطمئن باشید اینطوری که میگید نیست
_وقتی قبول کردیم مادرش رو برای معالجه به آنکارا ببریم هیچوقت فکر نمیکردم بدون اون برگردم… بخاطر همین نتونستم با نازنین برگردم…
نمیدونستم دیگه بخاطر چی باید خودمو سرزنش کنم یا افسوس بخورم. بخاطر مرد دلشکسته ای که کنارم بود و یا بخاطر احمق بودن و بی معرفتیه خودم که باعث شده بود این همه وقت بی دلیل از نازنین دور باشم
. به سمتش برگشتم و گفتم:

_اما استاد هندریک مراقب نازنین بود… شما نباید خودتونو سرزنش کنید
_اوه… جیک… اون مرد خوبیه…خیلی به مادر نازنین کمک کرد… اما…
سرش رو به سمت خیابون برگردوند و سکوت کرد.یکم جرأت گرفتم و گفتم:
_من دخترتون رو ناراحت کردم… ندونسته دلش رو شکستم و به حرفهاش گوش ندادم… اما میخوام جبرانش کنم… فقط کافیه قبول کنه… یا حتی سعی کنه که منو ببخشه… شما… به من کمک میکنید؟
اخمی کرد و حرفی نزد. من هم دیگه حرفی نزدم به نقشه نگاه کردم و به راهم ادامه دادم.
ادامه مسیر هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و هرکدوم تو افکار خودمون بودیم به دو راهی که رسیدیم پرویز خم شد و گفت:
_باید همینجا به سمت راست بپیچی…
به سمت راست پیچیدم و وارد یک جاده جنگلی شدیم. جای خیلی قشنگی بود تعجبی نداشت که نازنین اونجا رو انتخاب کرده بود تقریبا به وسط جنگل رسیده بودیم که از دور پنجره بزرگ یک ویلا نظرمو به خودش جلب کرد و گفتم:
_همینجاست؟ سری تکون داد و اشاره کرد تا ماشین رو پارک کنم. از ماشین پیاده شدیم و من به کاپوت تکیه دادم و به رفتن
پرویز نگاه میکردم. که برگشت و گفت: _چرا وایستادی؟ سرمو پایین انداختم و گفتم: _شما برید… من نمیخوام مزاحمتون بشم… بعد از شما میبینمش برگشت سمتم به اطراف نگاهی کرد و گفت: _مگه ی فرصت ازم نمیخواستی؟ بیا اینم فرصت… برو باهاش حرف بزن باورم نمیشد انقدر خوشحال بودم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم به زحمت گفتم: _شما اجازه میدید من باهاش صحبت کنم؟

پرویز راهش رو به سمت کلبه پایین تر از ویلا کج کرد و گفت:
_برو و اشتباهت رو درست کن… میدونم کار آسونی نیست دخترمو خوب میشناسم… ولی تو سعی خودت رو بکن… و طولش نده
خندیدم و گفتم: _چشم… ممنونم آقای راد… همه سعیمو میکنم… به سمت ویلا میرفتم که گفت: _میخوام وقتی دخترمو از اینجا میبرم لباش بخنده و شاد باشه… امیدوارم بتونی اینکار رو بکنی
به پشت سرم نگاه کردم. هیچوقت بخاطر فرصتی که بهم داده بود محبتش رو یادم نمیرفت. آهی به ویلا انداختم… منظره تمام چوبی و قشنگی داشت. یک باغچه کوچک هم جلوی ساختمان بود . نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم. میتونستم صدای ضربان قلبم رو بشنوم. باید خودمو آماده میکردم. برای همه چیز… برای هر حرفی…
نفسی گرفتم چند تقه به در زدم و منتظر شدم.
*نازنین
روی صندلی نشسته بودمو کتاب میخوندم که انگار خوابم برد. از یک فاصله خیلی دوری صدایی میشنیدم. مثل کوبیدن به در… هر لحظه صدا واضح تر میشد تا اینکه کتاب از دستم افتاد و چشمهام رو باز کردم. صدای در میومد. پس خواب ندیده بودم. دستی به چشمم کشیدم و به سمت در رفتم حدس میزدم ویلی باشه تا برای شومینه بهم هیزم بده. در رو باز کردم اما چیزی که میدیدم نه ویلی بود و نه هیزم هاش… اون یک رویا بود که مطمئن بودم تو خواب میبینمش… چند بار پلک زدم تا از خواب بیدار شم اما با هر بار پلک زدن تصویر سام واضح تر میشد یک لبخند روی لبش بود و به سمتم یک قدم برداشت. غیر ارادی یک قدم عقب رفتم. نمیتونستم باور
کنم خود سام باشه اما اون دهن باز کرد و گفت: _سلام با بهت بهش خیره شدم تا بلاخره زبونم رو تو دهنم حس کردمو گفتم: _تو… تو از کجا منو پیدا کردی؟ سام وارد شد و در پشت سرش بست و گفت: _واست میگم… اما اول…
به سمتم اومد و منو تو بغلش گرفت. سرم بین بازوهاش بود و روی موهامو میبوسید. سعی کردم ازش فاصله بگیرم. اون گرمای بی نظیر آغوشش نمیگذاشت به هیچ چیز دیگه فکر کنم. چیزی که مدتها بود دلتنگش بودم. دستم روی کمرش گذاشتم خودمو عقب کشیدم و گفتم:
_برای چی اومدی اینجا؟ حرفی نزد و فقط نگاهم کرد سعی میکردم آروم باشم و چیزی از غوغای دلم بروز ندم. وقتی حرفی نزد به سمت
در رفتم و گفتم: _خیله خب… بهتره از اینجا بری… من وقت ندارم اینجا وایستم و به سکوتت نگاه کنم _متاسفم نازنین… بخاطر هرچی که سرت اوردم سرجام ایستادم سعی کردم لرزشی تو صدام نباشه بدون اینکه برگردم سمتش گفتم: _خیلی دیره… خیلی نفس کلافه ای بیرون داد و روبروم ایستاد دستش رو سمت صورتم آورد که خودمو عقب کشیدم. خنده ی تلخی
کرد دستش رو کشید و گفت:
_این مدت… هرشب تصویر چهرت رو با چشمهای بسته تجسم میکردم… از اینکه دیگه نتونم ببینمت از هرچیزی بیشتر میترسیدم…
_تو باعث هر چیزی هستی که سرمون اومده… الآن اومدی چیو درست کنی؟ اومدی بگی متاسفی؟ بخاطر کدومش؟ تاسف تو قراره کدوم دردی که بهم دادی رو تسکین بده…
_نازنین گوش کن… _تو باعث هر چیزی هستی که سرمون اومده… الآن اومدی چیو درست کنی؟ اومدی بگی متاسفی؟ بخاطر کدومش؟
تاسف تو قراره کدوم دردی که بهم دادی رو تسکین بده…
_نازنین گوش کن…
_نه تو گوش کن… من دیگه از گوش دادن خستم… از حرف نزدن خستم… انقدر عذابم دادین که از دستتون فرار کردم… خواستم تنها باشم ولی بازم نمیگذاری… سام… تو چه بخوای چه نخوای هرچی بینمون بوده رو از بین بردی… همون شبی که منو با اون اشکهام… درست زمانی که از هرچی بیشتر به آغوش تو نیاز داشتم… ول کردی

و رفتی… تهمت زدی و رفتی… مادرم رو تخت بیمارستان بود اما من بازم اومدم تا برات توضیح بدم… چون بدون تو نفس کشیدن برام سخت بود… اومدم پیشت… اومده بودم بگم داری اشتباه میکنی…. اما… دیگه…
سام با چشمهای غمگینش نگاهم کرد و گفت:
_اما باور کن… به هرچی میخوای قسم میخورم… هیچی بین من و کتی نبود… پدرم گفته بود اون باید اونجا بمونه نازنین… حرفمو باور کن خواهش میکنم
_هنوزم میتونی قسم بخوری هیچی بین تو و کتی نیست؟ تو نامزد کردی… با در آوردن اون حلقه از دستت نمیتونی اصل ماجرا رو عوض کنی… گذشتنت از من آخرین نامردی بود که در حقم کردی…
میتونستم لرزش پلکهای سام رو حس کنم حال خودم هم دست کمی از اون نداشت اما باید سرپا میموندم و حرفهام رو میزدم. لبهای سام تکونی خورد اما صدایی ازش در نیومد سرفه ی ریزی کرد و با صدای گرفته گفت:
_میدونم هرچی بگم به نظرت بهانه تراشی برای فرار از حقیقته… اما من فقط اون حلقه رو تو دستم کردم تا بتونم مادرم رو داشته باشم… کتی هیچوقت چیزی نشد که تو فکر میکنی… میدونی چرا؟ چون همه جای زندگی من فقط تو پر رنگی… فقط جاهایی که باتو میرفتم میرم… فقط لباسهایی که تو دوست داشتی میپوشم… اون غذاهایی که مورد علاقت بود چیزیه که هر روز میخورم… من فقط با عطر خیال تو نفس میکشم… میدونم انقدر بهت بدی کردم که دیگه حرفهام برات بی معنی شده… ولی به هرچی اعتقاد داری قسم… هرچی گفتم عین حقیقت بود… من نمیخواستم مانع خوشبختیت بشم… اگه اون شب همه چیز رو بهم زدم… بخاطر این بود که… من میمردم… من میمیرم نازنین… میمیرم کسی بهت دست بزنه… کسی کنارت باشه و حتی نفس هات رو لمس کنه… من
خودخواه نیستم… فقط عاشقم… عاشق تو!
وقتی گفت عاشقمه گرمای قلبم رو حس کردم. دلم برای وقتهایی که خیلی این کلمه رو ازش میشنیدم تنگ شده بود. اما اخم کردمو گفتم:
_تو الآن ازم چه توقعی داری هوم؟ چیکار کنم؟ بگم بخاطر هرچی سرم اومد میبخشمت؟ آره؟ تو تمام حرفها و حرکاتت رو با ی کلمه توجیه کردی… و توقع داری همه چیز مثل اولش بشه؟
_نه من چیزی رو توجیه نکردم… فقط خواستم از احساس درونیم برات بگم نمیخواستم با این قضیه احساسی برخورد کنم پس خودمو کنترل کردمو گفتم: _خیله خب… سام… تو ازم میخوای ببخشمت… میخوای باور کنم که هنوز دوستم داری…
_آره… هیچ چیز عوض نشده نازنین _هیچ چیز عوض نشده؟تو زندگیت تغییر کرده… تو… تو تونستی کنار کسی بایستی که من نبودم… تونستی اونو
ببوسی و تونستی با اون باشی…
_خواست حرفی بزنه که نگذاشتم. با یادآوری این اتفاقات حالم بدتر شده بود. دامه دادم:
_تو ناراحت جیک بودی… میترسیدی من با اون باشم… اومدی و اون درخواست ازدواج رو بهم زدی… اما میگم تا بدونی… من هیچوقت نمیخواستم با اون باشم… من مثل تو نیستم… مثل تو فکر نمیکنم و قلبم مثل تو آرامش نداره. اما من میبخشم سام
_سام یک قدم به سمتم برداشت و چشمهاش برق زد و با لبخند گفت:
_تو واقعا منو میبخشی؟
سری تکون دادمو گفتم:
_آره… میبخشمت… بخاطر قلبم و بخاطر اینکه مادرم همیشه بهم میگفت سعی کن چیزی از کسی تو دلت نمونه… اونا یواش یواش مثل ی غده سرطانی میوفتن به جون قلبت و اونو سنگ میکنن..
سام یک قدم دیگه به سمتم برداشت اما رومو برگردوندم و گفتم:
_اما سمتت برنمیگردم… به حرمت تموم اون مدتی که باهات خوشحال و آروم بودم چیزی ازت به دل ندارم… اما دیگه به زندگیم راهی نداری… بهتره بهت بگم… چرا… همه چی عوض شده!
نگاه سام عوض شد و به من که از پله ها بالا میرفتم خیره نگاه کرد. نمیتونستم بیشتر از این کنارش بمونم. تصمیم درستی گرفته بودم. نمیخواستم حضورش روم تاثیر بزاره.
*سام
عطر حضورش تو تمام فضای اتاق پیجیده بود و بیشتر از هر زمان دیگه میفهمیدم چقدر به بودن در کنارش محتاجم. وقتی انقدر بهم نزدیک بود نمیتونستم جز اون هیچ چیز دیگه بخوام. با وجود تمام حرفهایی که زدم نتونستم دلش رو آروم کنم. برای لحظه ای فکر کرده بودم همه چیز درست شده اما زیاد طول نکشید تا بفهمم بازم ازم گذشته. به رفتنش چشم دوخته بودم. پاهام قدرت همراهیم رو نداشت. ولی باید میرفتم. نمیخواستم بیشتر از این بهش فشار بیارم. یک قدم به سمت در برگشتم نمیدونستم باید چیکار کنم اگه از اونجا میرفتم دیگه
امیدی به درست شدن این وضع نبود… اما اگه نمیرفتم هم اون با من صحبت نمیکرد.

دستم رو قفل در نشست نفس عمیقی کشیدم و از ویلا خارج شدم. وقتی میخواستم به سمتش برم خوشحال بودمو فکر میکردم همه چیز درست میشه اما حالا حالم خیلی بد بود. تو فکر خودم بودم که صدای پدر نازنین منو به خودم اورد:
_سام… همه چی مرتبه؟
لبخند تلخی زدمو گفتم: _خب طبق انتظارم پیش نرفت…. ولی از شما ممنونم منتظر نموندم تا جوابش رو بشنوم به سمت تپه ای که در فاصله نزدیکی از من بود رفتم تا بتونم یکم فکر کنم. *نازنین
اشکهایی که روی صورتم بود رو پاک کرد. رو تختم نشسته بودم و به دور شدن سام نگاه میکردم. امیدوار بودم حالش خوب باشه اصلا دلم نمیخواست من کسی باشم که دل اون رو میشکنه. با برخورد چند ضربه به در از جا پریدم. منتظر کسی نبودم آروم از پله ها پایین رفتم پشت در ایستادمو گفتم:
_کیه؟
صدای آشنایی رو که شنیدم باور نمیکردم. اون روز قرار بود دیگه چه اتفاقی برام بیوفته؟ در خونه رو باز کردم با دیدن صورت خندون پدر اشکهام دوباره شروع شدند. همزمان با باز شدن دست پدرم به آغوشش پناه بردم و خودم رو خالی کردم با هق هق گفتم:
_توکجا بودی بابا… پدرم روی موهام رو دست میکشید و میبوسید.باهم وارد خونه شدیم دستهام گرفت و روی مبل نشوند. روی صورت
متورمم دست کشید و گفت: _نمیخوام اشکهایت رو ببینم باباجون بغضم رو خوردم گفتم: _از کجا فهمیدید اینجام؟ _ویلی باهام تماس گرفته بود… نمیخواستم دیگه تنهات بزارم… برای همین برگشتم _پس مامان چی؟

_حق با تو بود دخترم… مادرت تو خونس… خونمون… و منتظر ماست سعی کردم اشکی نریزم تا ناراحتش نکنم. فکر میکردم خیلی ازش ناراحتم و نمیخوام اونو ببینم. اما با دیدنش تازه
فهمیدم چقدر دلتنگش بودم. تو چشمهام خیره شد و گفت:
_دختر عزیزم… چرا چشمهات انقدر غمگینه؟
آستین لباسمو پایین تر دادم و گفتم:
_دلایلی که شما میدونید به اندازه کافی برای ناراحتیم بس نیست؟
_کنار هر دردی که کشیدی… باید یک مرهمم بوده باشه
_نه بابا نبود….
من واسه دردام هیچ مرهمی نداشتم…
تو چشمام نگاه کرد موهامو پشت گوشم گذاشت و گفت:
_الآن دیدمش… خیلی ناراحت بود…
حالا دیگه میتونستم حدس بزنم سام چطوری اومده بود اونجا با حرص گفتم:
_اون تعقیبتون کرد آره؟
پدر روی مبل روبروم نشست و گفت:
_نه… من اوردمش…
مطمئن نبودم درست شنیده باشم. پدرم سام رو اورده بود اونجا؟ با گیجی پرسیدم:
_خب.. خب چرا همچین کاری کردین؟
_چراش رو از خودت بپرس… من احساس کردم باید به جفتتون زمان بدم… برای همین اینکار رو کردم… حالا تصمیم تو هرچی باشه… من کنار تو هستم… همیشه
از پنجره به جنگل بیرون خونه چشم دوختم. تصمیم من چی بود؟ من همه چیز رو به سام گفتم… اونو هم از خودم دور کردم. فکر میکردم اینکه ببخشمش قلبم رو آروم میکنه اما آرامشی وجود نداشت. از لحظه ی دیدنش قلبم بیتاب تر از قبل میزد. نمیدونستم چطور باید با نبود سام کنار بیام ولی باید سعی میکردم.
*سام
نمیدونستم چند وقت بود که روی اون تخته سنگ نشسته بودم اما وقتی از جام بلند شدم حس بهتری داشتم. به سمت پایین تپه رفتم و نگاهی به ویلا انداختم. خیلی چیزها اینجا جا میگذاشتم و میرفتم. سوئیچ ماشینم رو از جیبم در اوردم و روی برف پاک کن ماشین گذاشتم صدایی از پشت سرم شنیدم برگشتم و یک مرد نسبتا جا
افتاده و کوتاه قد رو دیدم که کلاهی به سر داشت همینطور که به سمتم میومد گفت: _تو همراه پرویز اومدی؟ سری تکون دادم که دستش رو جلو آورد و گفت: _ویلی هستم… دوست و نگهبان اینجا… لبخندی زدمو گفتم: _خوشحال شدم دیدمتون آقای ویلی… میشه لطفا از طرف من از آقای راد خداحافظی کنید؟ _چرا خودت نمیری پیشش؟ سرمو پایین انداختم و گفتم: _صلاح نیست… اون خیلی وقته دخترش رو ندیده… نمیخوام مزاحم بشم… ممنونم رومو برگردوندم و به سمت جاده رفتم که گفت: _پس دخترش چی؟ جا خوردم برگشتم و نگاهش کردم. یعنی اون از همه چیز خبر داشت؟ مبهوت نگاهش میکردم که گفت: _تو گفتی از آقای راد خداحافظی کنم… از دخترش نمیخوام خداحافظی کنی؟ پوزخندی زدمو آروم گفتم: _اینکارو کردم… فایده ای نداره
به راهم ادامه دادم. امیدوار بودم بتونم راهی پیدا کنم تا از اون جنگل خارج شم. به هر حال نمیتونستم اونا رو بدون وسیله نقلیه وسط جنگل بزارم و بیام. موبایلم رو از جیبم دراوردم دنبال جایی گشتم تا خوب آنتن بده اونوقت لوکیشن جایی که بودم رو برای جان فرستادم و شمارش رو گرفتم. بعد از چند تا بوق جواب داد:

_چیه دردسر؟… این ناکجا باد چیه واسم فرستادی؟ _آنتنم قطع میشه… اینجام بیا دنبالم
حرفم رو زدم و تماس رو قطع کردم. به جاده اصلی رسیدم و به اطراف نگاه کردم. جای خیلی قشنگی بود اما کاش خاطره خوبی برام میگذاشت.
بعد از کلی راه رفتن بلاخره یک کافه پیدا کردم و واردش شدم. ی محیط چوبی و نقلی که حس خوبی به آدم میداد. از در که وارد شدم صدای تیکه های فلزی بالای در باعث شد چند نفری که پشت پیشخون نشسته بودند به سمت در برگردند. جلو تر رفتم و روی یکی از صندلی های میز دیف سوم نشستم. بوی خوبی به مشامم می
رسید و این حالمو خوب میکرد.
دستمو روی شیارهای میز چوبی میکشیدم و فکر میکردم که برگه ای رو دستم قرار گرفت. سرمو بلند کردم دختر خنده رویی جلوم ایستاد و گفت:
_وقت بخیر قربان… چی میل دارید؟ نگاهم از روی صورت خندونش برداشتم و گفتم: _یک قهوه لطفا… بدون شکر _حتما… به دور شدنش نگاه کردم. لبخندش عجیب منو به یاد نازنین مینداخت. اون وقتهایی که حسابی میخندید و شاد
بود *** _نازنین میوفتی از اون بالا… بسته بیا مثل بچه های خوب کنارم راه بیا نازنین همونطور که دستهاش رو از هم باز کرده بود و روی جدولا راه میرفت خندید و گفت: _نچ… اینجا خیلی بیشتر کییییییف میده به مردم اطرافمون نگاه کردم که به منو نازنین خیره شده بودند اما نازنین بی پروا دستهاش رو تکون میداد و می
خندید. یکم دوییدم و جلوتر از نازنین روی جدول ایستادم گفتم: _از اینجا جلوتر نمیتونی بری

نازنین اخم ظریفی کرد و گفت: _یکاری نکن ازت رد شم ها سام… ا… برو کنار دیگه _نچ… بغل من آخرین مقصد توء… همین و بس
نازنین نفس خسته ای کشید و سرعتش رو بیشتر کرد وقتی بهم رسید خودشو لوس کرد و به سمتم اومد برای یک لحظه تعادلم رو از دست دادم دست نازنین که به سمتم دراز شده بود رو گرفتم اما نتونستم خودمو کنترل کنم و باهم دیگه روی آسفالت افتادیم. پشتم حسابی درد گرفته بود به نازنین که چشمهاش رو بسته بود نگاه
کردمو گفتم: _باز کن چشاتو خرابکار… اونکه این زیر له شده منم فک کنم
نازنین آروم یک چشمش رو باز کرد وقتی منو دید اون یکی چشمش رو هم باز کرد یکم نگاهم کرد براش ادا در آوردم که زد زیر خنده و با صدای بلند خندید.
با ضربه ریزی که روی میز خورد از خیالات بیرون اومدم.به فنجون قهوه روی میزم نگاه کردم خواستم تشکر کنم که اون دختر گفت:
_شما حالتون خوبه؟ نمیدونستم چی تو چهرم دیده بود که متوجه حالم شد اما سرمو پایین انداختم و گفتم: _بله خوبم… ممنونم
کمی از قهوه خوردم و به اطراف نگاهی انداختم. متوجه یک دختر و پسر شدم که کنج کافه جای دنجی پیدا کرده بودند و حرف میزدند. اما چهره هر دو عصبی و پریشون بود. دلم میخواست به سمتش ن برم و بهشون بگم قدر لحظاتی که کنار هم هستند رو خیلی زیاد بدونند… چون واقعا هیچ چیزی بیشتر از اینکه کنار کسی که دوسش داری باشی زیبا نیست. نا امیدی بدترین بالاییه که ممکن سر یک آدم بیاد… من نا امید بودم، افسرده و شکست خورده… میدونستم دیگه به سمت نازنین نمیرم… میدونستم نمیتونم بیشتر از این باعث رنجش اون بشم… اما اینکه چطور باید همه چیز رو بگذرونم…. نمیدونستم. زمان زیادی کنج اون کافه نشسته بودم و فکر میکردم تا
اینکه جان بلاخره تماس گرفت و تونست پیدام کنه. سوار ماشین شدم که جان نگاهی بهم انداخت و گفت: _سلام… با سر جوابش رو دادم که حرکت کرد و گفت:
_نمیخوای بگی اینجا چیکار میکنی؟ ماشینت کجاست؟ حرفی نزدم که دوباره گفت: _سام من دارم نگران تو و کارات میشم… حرف بزن ببینم اینجا چیکار میکردی از شیشه ماشین به بیرون خیره شده بودم و قصد حرف زدن نداشتم اما یکدفعه جان ماشین رو کناری متوقف کرد
و داد زد:
_بیشعوره لعنتی… دهنت رو باز کن ببینم چه مرگته… تو منو دیوانه کردی دیگه احمق….
به سمتش برگشتم نفسی گرفتمو آروم لب زدم:
_نازنین دیگه تموم شد… برای همیشه
جان سرش رو نزدیک تر آورد و با نا باوری گفت:
_چی؟ چی گفتی؟
صدام رو بردم بالا دستمو به داژبورت کوبیدم و گفتم:
_نازنین دیگه منو نمیخواد… همه چیز تموم شده… این دل لعنتی بره به جهنم… همه برن به جهنم… خسته شدم خسته شدم
سرمو روی دستام گذاشتم و ساکت شدم. جان دستش رو شونه ام گذاشت و گفت: _باشه رفیق باشه… غصه نخور حلش میکنیم… تو باید یکم استراحت کنی _باشه رفیق باشه… غصه نخور حلش میکنیم… آروم باش… تو باید یکم استراحت کنی… دلم میخواست بخوابم… یک خواب عمیق و طولانی… شاید توی خواب میتونستم اونجوری که دوست داشتم زندگی
کنم. *نازنین کنار پنجره نشسته بودم و به بیرون نگاه میکردم. ماشین سام هنوز تو محوطه پارک بود. یعنی خودش کجا بود؟ فنجون چای جلوی صورتم قرار گرفت و منو از فکر درآورد لبخندی به پدر زدمو گفتم: _ممنونم… بهش نیاز داشتم
پدر رد نگاهم رو دنبال کرد و گفت: _هنوز تصمیمت رو نگرفتی؟ نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم: _دربارش با خودش صحبت کردم پدر. پدر خواست درجوابم چیزی بگه که با صدای در حرفش نا تمام موند و به سمت در رفت. ویلی وارد شد و سلام
کرد که پدر گفت: _خوش اومدی رفیق بسین تا برات چای بیارم ویلی روبروی من روی مبل نشست نگاهی بهم انداخت و گفت: _همه چیز روبه راهه؟ لبخند تلخی زدمو گفتم: _روبه راه میشه پدر برگشت چای رو روی میز گذاشت و گفت: _از همسفر من چه خبر؟ کجاست؟ ویلی از جیبش چیزی در اورد و گفت: _اگه منظورت اون پسر جوونه که خیلی وقته رفته… اینم داده به من که بدمش به شما یک نگاه به سوئیچ دست ویلی و نگاه بعدی رو به ماشین سام انداختم. یعنی چی؟ اون کجا رفته بود؟ پدر با تعجب
گفت: _پس اون خودش چجوری رفته؟ کی رفت؟ _تقریبا ۲ساعت میشه که رفته… من نمیدونم فقط بهم گفت اینو بدم به تو و ازت خداحافظی کنم
ببخشیدی گفتم از بین پدر و ویلی گذشتم و از خونه بیرون دوییدم. هوای سرد به صورتم خورد. کجا باید دنبالش میگشتم؟ اون اصلا برای چی اینجوری رفته بود؟ اصلا حس خوبی نداشتم

*سام
یک ترم مرخصی راهکار خوبی میتونست باشه. به برگه مرخصی توی دستم نگاه کردمو به سمت خروجی دانشگاه حرکت کردم. سوار ماشینم شدم. هنوز بعد از گذشت یک هفته خوب میتونستم بوش رو حس کنم. این روزها حرف پدر نازنین وقتی ماشین رو بهم پس میداد مدام توی ذهنم میچرخید:
_( گاهی وقتها برای به دست آوردن باید از دست داد)… به سمت شرکت حرکت کردم. موبایلم زنگ خورد. نگاهی به صفحه اش انداختم. اسم پدرم بود. کلافه دکمه اتصال
تماس رو زدم و گفتم: _بله صدای محکمش از پشت خط اومد: _کجایی سام؟ _جایی که باید باشم… چی شده؟ _جایی که تو باید باشی اینجاست کنار مادرت… _مادرم چش شده؟ _طوریش نشده _میخوام باهاش صحبت کنم _بیا اینجا… اونو ببین و خوشحالش کن… شاید اونوقت به حرفهات گوش بدم نمیدونستم درست شنیدم یا نه با تعجب گفتم: _از کدومشون حرف میزنی؟ _جدایی از کتی… و علاقت به اون دختر
_اول باید بهتون بگم اینکه راه من از کتی جدا شده دیگه نیاز به حرف زدن نداره… و دومم اینکه اون دختر اسم داره… و شما خیلی دیر یادتون افتاده که پسرتون یک دلی هم داره

ماشین رو پارک کردمو وارد شرکت شدم. شرایطم واسه دیدن مادرم زیاد خوب نبود. نباید نگرانش میکردم. جان از اتاقش بیرون اومد و گفت:
_سلام سام… ی پیغام داری _چه پیغامی… _نمیدونم یک پاکته گذاشتم روی میزت *نازنین
وارد دانشگاه که شدم بی دلیل به اطرافم نگاه میکردم. مدام حواسم به اطراف بود با دیدن ویلیام سرمو پایین انداختم تا منو نبینه. نمیشد انکار کرد که امیدوار به دیدن سام تو دانشکده بودم. بعد از اینکه به ویلا اومد و اونجوری گذاشت و رفت دیگه ندیده بودمش. از جام بلند شدم که با صورت به ویلیام خوردم. روی بینیم دست
کشیدم و گفتم:
_چیکارمیکنی؟ ویلیام برگشت سمتم و گفت: _سلام نازنین تو اینجایی بدون اینکه جوابش رو بدم از جلوش رد شدم دنبالم اومد و گفت: _من فقط میخواستم حالت رو بپرسم _خوبم… میتونی بری _داشتم دنبالت میگشتم _برای چی؟ لطفا یک بحث تکراری رو ادامه نده _درمورد خودم نیست ایستادم و به سمتش برگشتم و گفتم: _پس درمورد کیه؟ ویلیام پاکتی به سمتم گرفت و گفت:

_نمیدونم… اینو یکی داد بهم که بدمش به تو به پاکت توی دستش نگاه کردمو گفتم: _چیه؟ کی بهت داده؟ _نمیدونم اسمش رو نگفت پاکت زرد رنگ رو از دستش گرفتم و برگردوندم. اما چیزی روی پاکت نوشته نبود. به ویلیام که هنوز جلوم ایستاده
بود گفتم:
_چیز دیگه ای هست که بخوای بگی؟
ویلیام سری تکان داد و رفت. به سمت کتابخانه رفتم. پشت میز همیشگیم نشستم و پاکت رو باز کردم. یک برگه به همراه عکس از پاکت بیرون افتاد. به عکس اول نگاه کردم. عکس دختری با موهای بلوند و بارونیه قرمز همراه با چکمه های مشکی بود. به چهره پسری که کنار همون دختر ایستاده بود نگاه کردم. مطمئن بودم اونو نمیشناسم دوباره دقیق تر به چهره دخترک نگاه کردم. موهای روی صورتش چهره اش رو عوض کرده بود. اما با این حال تونستم چهره کتی رو تشخیص بدم. اون کتی بود، اما اون پسری که همراهش بود چی؟ عکس بعدی رو نگاه کردم.
باز هم عکس کتی بود که توی یک بار همراه یک مرد نشسته بود. حال خوبی نداشتم. تو فکر این بودم که سام واقعا از این روابط خبر داشته و حاظر شده کنار این دختر باشه؟ به عکس بعدی که رسیدم دستهام شروع به لرزیدن کرد. سام تو اون کت و شلوار سورمه ای بی اندازه جذاب شده بود. به موهای مرتبش که خیلی دوستشون داشتم مدل قشنگی داده بود. اخم ظریفی روی صورت مردونش بود. نگاهم از روی صورتش سر خورد و روی دستش ثابت موند. دست کتی دور انگشتای دست سام بود. کنار سام ایستاده بود و به پهنای صورتش لبخند میزد.
عکس برای همون شب کذایی بود. حالت تهوع بدی داشتم. خیسی چشمهام منو به خودم آورد.
برگه زیر عکسها رو برداشتم و شروع به خوندن کردم:
_سلام… نازنین نمیدونم باز میتونم ببینمت یا نه… فقط میدونم نباید اینکار رو با تو میکردم. عذابی که این روزها و شبها میکشم بدترین انتقامی بود که میتونستی ازم بگیری. من دوستت داشتم اونقدری که حاظر بودم هر جوری.. از هر طریقی به دستت بیارم… ولی اشتباه میکردم. تو مثل یک ماهی از دستم سر خوردی و گم شدی. من دیگه نمیتونم هیچوقت پیدات کنم. تو منو نمیخواستی هیچوقت… تو تنها اشتباه زندگی من نبودی… و مطمئنم آخری هم نخواهی بود. شاید من باعث شروع از هم پاشیدن رابطه تو و سام شدم اما کسی که عکسش رو برات فرستادم
۵۷۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن