رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و شش

سام دستمو کشید و هلم داد سمت ستونی که بغل دستش بود. گردنم خورد به ستون و آخ آرومی گفتم سام جدی گفت:
_دارم از اینجا میبرمت بیرون… مثل خودش جواب دادم:ولی من نمیخوام از اینجا برم بیرون _من نظر تو رو نپرسیدم… راه بیفت دوباره دستمو کشید اما تکون نخوردمو گفتم: _میخوام منتظر بمونم تا جیک برگرده سام مکثی کرد. برگشت سمتم مشتش رو کنار سرم محکم به دیوار کوبید و گفت: _اسم اونه جلوی من نیار از حالت چشمهای سام میترسیدم انقدر عصبانی بود که عقل حکم میکرد باهاش کل کل نکنم.اما نمیخواستم
تسلیمش بشم
*سام
وقتی اون جیک لعنتی دست نازنین رو گرفت و باهاش شروع به رقصیدن کرد وجودم پر از آتیش شده بود. دستاش که روی بدن نازنین حرکت میکرد راه نفسم رو بند میورد. اما همه تلاشم رو کردم تا سرجام بایستم و کاری ازم سر نزنه جیک چیزی در گوش نازنین گفت و اونم ی لبخند قشنگ زد.
تحملش دیگه برام سخت بود از بین جمعیت گذشتم تا از سالن خارج شم. اما یکدفعه چراغای سالن خاموش شد. انگار قلب منم آخرای تپشش بود چرخیدم سمت نازنین و جیک… وقتی نازنین رو وسط سالن تنها تو هاله نور دیدم دیگه صبر نکردم به هر زحمتی بود خودم رو به بیرون خونه رسوندم نگاهی به اطراف انداختم. چشمم به ماشینا خورد سریع دوییدم سمتشون و بهشون ضربه زدم. یکی پشت یکی دیگه صداش در اومد تا آخرین ماشین رفتم و صدای همش رو در اوردم وقتی جیک رو دیدم که از ساختمان خارج شد از پشت دیوار بیرون اومدمو جوری که دیده نشم به سمت سالن حرکت کردم تونستم نازنین رو پیدا کنم به سمتش رفتم دستش رو گرفتمو کشیدمش. نازنین با جیک خیلی خوب بود هیچ بعید نبود اگه بهمش نمیزدم پیشنهاد جیک رو قبول کنه. دستش رو از دستم میکشید و راه نمیومد به اندازه کافی ذهنم آشوب بود. کشوندمش سمت دیوار و تو چشمهاش نگاه
کردم. نمیدونم تو چشمهام چی دید که انگار ترسید

سعی کردم آروم باشمو گفتم:دارم از اینجا میبرمت بیرون نازنین جدی گفت:ولی من نمیخوام برم از اینجا برم بیرون _نظر تو رو نپرسیدم… راه بیفت _میخوام منتظر بمونم تا جیک برگرده هربار که اسم اون رو میورد داغون ترم میکرد. برگشتم سمتش ار ناچاری مشتی به دیوار کوبیدمو گفتم: _اسم اون رو جلو من نیار نازنین ساکت شد دستش رو کشیدم که دنبالم بیاد اما خیره تر از این حرفها بود گفت: _این کارات چه معنی میده سام
نمیخواستم اینجا باهاش بحث کنم باید تا جیک نیومده از اونجا میبردمش. خم شدم ساق پاش رو گرفتم و از پشت به کمرش زدم تا بیفته روم اونوقت از زمین بلند شدم. نازنین رو روی کتفم جابه کردم و بدون اینکه به صدای جیغ و ضربه هایی که به پشتم میزد دقت کنم به راهم ادامه دادم. اما گرمای تن نازنین تمرکزم رو بهم زده بود. به سختی از در پشت باغ خارج شدم. نازنین رو گذاشتم روی زمین موهاش رو پشت گوشش گذاشت چهرش ترکیبی از عصبانیت و رضایت رو نشون میدادم. انگشتش رو به سمتم گرفت که ی قدم جلوتر رفتم اونم ی قدم برداشت و عقب رفت پاش به چرخ ماشین خورد و همونجا ایستاد.دستام رو دو طرفش و کاپوت ماشین گذاشتم
نازنین سرش رو عقب برد و گفت:
_دستت رو بگیر سام… میخوام برم…
اما توجهی بهش نکردم در ماشین رو باز کردم ی قدم دیگه به سمتش برداشتم مماس تنش ایستادم انگار میخواستم خودمو آروم کنم. دستمو پشت کمرش گذاشتم تماس پوستش به دستم حالم رو خراب کرده بود و اونو آروم. به سمت صندلی خمش کردم و روی صندلی نشوندمش. خودم هم سوار شدم و حرکت کردیم. نازنین گوشه لبش رو
با ناخونش میکند که گفتم: _نکن اون کار رو
یهو داد زد:به تو چه؟ اصلا تو چه کاره منی سام؟ زندگیه من تصمیمات من اینا همه فقط من مسئولشم… تو حق دخالت نداری… تو توی اون مهمونی چیکار میکردی؟ به چه حقی منو اوردی؟ جواب بده با توام
جوابی بهش ندادم که زد روی داشبورت و گفت:
_میخوام پیاده شم نگه دار خیلی جذاب تر شده بود… همیشه موقعی که عصبانی میشد دوست داشتم. توجهی بهش نکردم که بلندتر داد زد: _گفتم نگه دار… ماشین رو زدم بغل که دامنش رو گرفت و پیاده شد.پشت سرش پیاده شدمو گفتم: _کجا؟بشین تو ماشین نازنین از کنارم رد شد و گفت:دست از سرم بردار برگشتم سمتش جلو راهش ایستادمو گفتم:اون روی سگ منو بالا نیار نازنین… بگیر بشین _من نمیخوام پیش تو باشم میفهمی… نمیخوام باهات بیام به قدری نا امید و کلافه بودم که داد زدم: _من میبرمت خونت… از اونجا هرجا خواستی برو… پیش هر عوضی خواستی برو… نازنین ازم فاصله گرفت و گفت:
_خستم کردی انقدر همش بودی و نبودی… همه جا خودت رو میندازی وسط در صورتی که تو اصلا وجود خارجی نداری… خستم کردین انقدر خواستین واسم تصمیم بگیرید… منو به حال خودم بزارید. از همتون بدم میاد از همتون
نازنین بهم پشت کرد و راه افتاد.
دربرابرش ناتوان بودم همیشه حتی وقتی که جلوم وایمیستاد و از کس دیگه ای حرف میزد باز هم با نگاهش جادوم میکرد. دنبالش رفتم پا تند کردمو بهش رسیدم.مچ دستش رو گرفتم و برگردوندمش که یکهو کفشش از پاش در اومد تعادلش رو از دست داد و با صورت خورد تو سینم.از ترس اینکه بیوفته دستامو دور کمرش حلقه کرده بودم. صدای نفس های تند نازنین رو میشنیدم لبش درست کنار قلبم بود اینو از حرارت نفس هاش فهمیده بودم. دلم میخواست تا آخر دنیا همینجا نگهش دارم و نزارم جایی بره اما نازنین دستش روی دلم گذاشت و با
اینکار میخواست ازم فاصله

بگیره که حس کردم لباسم کشیده شد همین موقع نازنین جیغ کوتاهی کشید. سرمو به سمتش چرخوندمو دیدم نازنین به زحمت سعی میکنه سنجاقی که به موهاش زده و به لباس من گیر کرده بود رو باز کنه.
_وایسا ببینم… نمیتونی خودت
اما لج کرد و گفت:خودم میتونم
دستش رو کنار زدم خواست مقاومت کنه که دستی روی موهاش کشیدم و با دقت سنجاق گیر کرده به لباسم رو باز کردم. با باز کردن سنجاق یک قسمت از موهای نازنین روی دوشش ریخت.محو تماشای موهاش شدم.نازنین ازم فاصله گرفت خیلی سخت بود فاصله گرفتن از کسی که میتونست تمام زندگیم رو عوض کنه.خم شد و اون
یکی کفشش هم دراورد و کنار خیابون روی جدول نشست و گفت: _همه چیز رو بهم زدی با این حرفش انگار عصبانیتم دوباره برگشت و گفتم: _خیلی از بابت بهم خوردنِ مراسم ناراحت شدی آره؟ *نازنین لمس دستهای سام آرومم کرده بود انقدری که توان راه رفتن رو تو خودم نمیدیدم.بخاطر همین کنار جدول
نشستم و گفتم: _همه چیز رو بهم زدی سام دوباره اخم کرد و گفت: _خیلی از بابت بهم خوردنِ مراسم ناراحت شدی آره؟ سام رو درک نمیکردم واقعا توقع داشت من تا آخر عمرم تنها باشم ولی اون هرجور که دلش میخواد زندگی کنه؟با
خونسردی گفتم: _معلومه که ناراحت شدم…نباید اینجوری میزاشتم میومدم… همش تقصیر توء… چون تو آدم خودخواهی هستی… سام داد زد: _گور بابای اون مردک از جام بلند شدمو گفتم:

_تمومش کن دیگه… تو این دنیا همه همیشه بد بودن و تو همیشه خوبی آره؟ نمیخوام سایت تو زندگیم باشه سام… تو انتخاب خودت رو کردی… تو از من گذشتی… تو منو لهم کردیو گذشتی… دیگه چیزی بین ما نیست که تو با تکیه به اون ازم چیزی بخوای…تو دیگه عنوانی تو زندگیِ من نداری اینو تو مخت فرو کن
سام جلوتر اومد و گفت: _عنوان انسان چی؟ اونم ازم گرفتی؟ جوابی بهش ندادم که ادامه داد:
_میدونم… میفهمم زندگیت از زندگی من جدا شده…و اینکه من حق دخالت ندارم… من خیلی سعی کردم جلو خودمو بگیرم… خیلی تلاش کردم نیام سمتت و اجازه بدم اونجوری که میخوای زندگی کنی… اما.. اما تو واسه من ی آدم عادی نبودی نازنین… هنوزم نیستی.. نمیتونم بشینم و ببینم یکی پاش رو گذاشته تو خلوت تو… نمیتونم ببینم یکی بهت نزدیک شده… نمیتونم قبول کنم تو عاشق کسه دیگه ای باشی… این دست من نیست… بخدا
هیچی درباره تو دست من نیست
_این خودخواهیه محضه… که خودت با کسی که فکر میکردی صلاحته و هرچیز دیگه ای که مربوط به خودته ازدواج کنی… اما جلوی منو بگیری… نزاری من به فکر آیندم باشم
_اون قطعا انتخاب من وصلاح من نبود… تو شرایطی بودم که مجبور به این کار شدم… من با کتی ازدواج نمیکنم… اون ی نامزدی بود که عمرش هم کوتاه بود… آره من خودخواهم… اگه نخوام اونی که یه روزی تمامِ من بود آغاز یکی دیگه باشه آره من خودخواهم…
ادامه صحبتهای سام رو نمیشنیدم. گفت عمر نامزدیشون کوتاه بود؟ یعنی از کتی جدا شده؟ صدای محکم سام منو به خودم اورد:
_تو منو به عنوان ی انسان بدون… کسی که اصلا نمیشناسیش… من ازت میخوام… اینکارو نکن نازنین کلافه پلک زدمو گفتم: _چرا؟ سام من و تو تموم شدیم… تو چه فکری هستی که اینو ازم میخوای؟ سام دستی تو موهاش کشید و با صدای بلندتری گفت:

_میدونم… میدونم… همون موقعی که منو ندید گرفتی… بهم خیانت کردی فهمیدم…اگه علاقت بهم واقعی بود هیچوقت حاضر نمیشدی خرابش کنی…اگه تو به حرفهام گوش نمیکنی میرم سراغ جیک و به اون میگم پاشو از این رابطه بکشه بیرون…
سرخ شده بودم..حرفهاش واقعا اذیتم کرده بود.داد زدمو گفتم:
-انقدر آدم احمقی هستی که هیچوقت نتونستی خوب اطرافت رو ببینی… خیانت ی واژه کثیفه که تو راحت اونو به من نسبت میدی… من تو بدترین شرایط زندگیم به سر میبرمو… تو… توی خودخواه از خودت و فقط خودت دم میزنی… متاسفم که خوب نشناختمت… تو تو همون فکرای گذشتت باش و منو به حال خودم بزار… دیگه این حرف
رو تکرار نمیکنم… دست از سرم بردار!
سام با بهت سرجاش ایستاده بود بهش پشت کردمو راه افتادم. از شانس بدم کیفم تو خونه جیک جا مونده بود و هیچ ماشینی هم از اونجا رد نمیشد.صدای قدم های سام رو پشت سرم نمیشنیدم خیالم راحت شد که پشت سرم نمیاد.هوا خیلی تاریک بود و من دقیقا نمیدونستم کدوم قسمت شهر هستم چند قدم جلوتر سه تا جوون ایستاده بودند قیافه هاشون رو خوب نمیدیدم اما تصمیم گرفتم ازشون بپرسم تا راه رو نشونم بدند. چند قدم به سمتشون رفتم نگاهی به خودم انداختم و خیلی زود از کارم پشیمون شدم. بدون کفش و با اون لباس نسبتا باز اصلا شرایط
خوبی نداشتم. اما تقریبا دیر شده بود چون یکی از اون پسرا گفت:
_میتونم کمکتون کنم خانم زیبا؟
سعی کردم آروم باشمو گفتم:
_نه… خیلی ممنونم
چند قدم عقب تر رفتم که گفت:
_ولی آخه با این سر و وضع… نمیشه بزاریم برین که… دوست پسرت قالت گذاشته آره؟
هرسه تاشون خندیدند و به سمتم اومدم تصمیم گرفتم فرار کنم اما نگاهی به دامن تنگم انداختمو لعنتی به خودم فرستادم که این لباس رو پوشیدم با اون دامن قطعا نمیتونستم بدوم. لبخندی زدمو گفتم:
_نه.. یکم عقب تر ماشینش خراب شده.. من اومدم جلوتر تا ببینم میشه تعمیرکاری پیدا کرد یا نه… در هر صورت ممنون
گام هام رو بلندتر برداشتم که یکیشون جلوم در اومد و گفت:

_وقت هست میری حالا… اول بگو ببینم چی داری به درد بخور باشه؟ _منظورت چیه؟ یهو یکی دستامو از پشت گرفت جیغ کشیدم که گفت: _منظورش پوله… کارت بانکی… هر چیزی که به درد بخوره ترسیده بودم با صدایی که میلرزید گفتم: _پولام… پولام تو کیفمه… نزدیک ماشین… به من دست نزن صدای خنده ی مسخره ای اومد و بعدش پسری که روبروم ایستاده بود گفت: _خب قبل از اونا… ببینیم خودت چی داری جیغ کشیدمو گفتم: _ول کن دستمو… مگه پول نمیخواین.. ولم کنید تا بهتون بدم دوباره خندید دستامو خیلی محکم گرفته بود درد رو احساس میکردم. روبروم ایستاد دستی به گوشم کشید که
سرمو عقب بردم گفت: _سرویس قشنگیه… احتمالا قیمت داره به گردنبندی که گردنم بود نگاه انداخت و گفت: _اووووه… اینو ببینید تکونی خوردمو گفتم: _نه… به اون دست نزن.. _خیلی چیزه به درد بخوریه
دستش رو روی زنجیر گردنبندم کشید برای اولین بار دلم میخواست اون گردنبند همراهم نبود. یکهو زنجیرم رو کشید سوزش بدی تو گردنم احساس کردمو جیغ کشیدم. چشامو باز کردم به گردنبندم تو دستش نگاه کردم و گفتم:
_پسش بده بهم عوضی… اونو بهم پس بده

انگار یچیزی از وجودم کم شده بود و منو بیتاب کرده بودم مدام تکون میخوردم و جیغ میکشیدم اونی که دستم رو گرفته بود میخواست دهنم رو بگیره اما من نمیزاشتم و تقلا میکردم. اما تو یک لحظه دستامو ول کرد و هلم داد که افتادم زمین وقتی سرمو بلند کردم سام رو وسط اون سه تا دیدم ناخوداگاه دلم گرم شد. سام با حرص هرکی که دم دستش میومد میزد اما اونا سه نفر بودند و سام یک نفر. دور و برم دنبال چیزی میگشتم تا بتونم به سام کمک کنم اما هیچی اطرافم پیدا نمیشد. مشتی تو صورت سام خورد و سام افتاد زمین و اون سه نفر به جونش افتادند. دیدن اون صحنه واسم خیلی سخت بود جیغ میکشیدم و کمک میخواستم رفتم سمتشون و به عقب هلشون میدادم. چراغهای ی ماشین رو از دور دیدم جلوش ایستادمو دست تکون دادم راننده نگه داشت زدم
رو ماشینش و گفتم:
_توروخدا کمک کنید…
راننده از ماشین پیاده شد از صندوق عقب ماشینش چوبی در اورد و به سمتشون رفت که اونا هم فرار کردند. کنار سام زانو زدم حسابی کتک خورده بود و از سر و لبش خون میومد.با دیدنش تو اون حال اشکم دراومد سرش رو آروم از روی زمین بلند کردمو گفتم:
_سام… خوبی؟ سام به زور لبخندی زد و گفت:آره بابا… بچه سوسول بودند _بخاطر همین انقدر کتک خوردی؟ به سختی سرش رو سمتم چرخوند تو چشمهام خیره شد و گفت: _آخه حواسم سمت تو بود که طوریت نشده باشه راننده ای که به کمکون اومده بود گفت: _بهتره ببریش بیمارستان… شاید جاییش شکسته باشه با ترس گفتم:میشه کمکم کنید ببرمش تو ماشین… تنهایی نمیتونم
راننده به سمت سام اومد بازوی سام رو گرفتم و کمک کردیم تا بلند شه ی دستش رو روی دوشم گذاشتم و راننده اون دست و کمرش رو گرفت و راه افتادیم تا بلاخره به سختی به ماشین رسیدیم سام رو توی ماشین گذاشتم که چشمهاش رو بست. از اون راننده بخاطر کمکش تشکر کردم و پشت فرمون نشستم. به صورت زخمی

و خونیه سام نگاه کردم و تو این فکر بودم اگه انقدر کله شق نبودمو میزاشتم منو برسونه خونه الآن تو این وضعیت نبود. ماشین روشن کردم و راه افتادم. که سام گفت:
_ناز… منو نبر بیمارستان… چیزیم نیست
انقدر آوای این اسم برام شیرین بود که ناخوداگاه لبخندی کنج لبم نشست
حرفی نزدم که سام ادامه داد:
_توخوبی؟ اون… اون عوضیا که کاری بهت نداشتند؟
آروم جوابشو دادم: نه طوریم نشده
دستی به سرش کشید صورتش جمع شد و گفت:لعنتیا…
خجالت میکشیدم تو صورتش نگاه کنم. قصد نداشتم به حرفش گوش کنم باید میبردمش بیمارستان حسابی نگرانش بودم. نگاهی به اطراف کرد و خیابون رو که دید به سختی از روی صندلی بلند شد و گفت:
_ناز منکه بهت گفتم نرو بیمارستان… منو ببر خونه لطفا پیچیدم و گفتم : _تو حالت خوب نیست حتما باید دکتر ببینتت.. لج نکن
سام حرفی نزد جلو بیمارستان نگه داشتم.پیاده شدم و به سمتش رفتم تا کمکش کنم. سام یک پاش رو از ماشین بیرون گذاشت. یقه لباسش پاره شده بود جلوش ایستادمو در ماشین رو گرفتم که مشتش رو جلو صورتم گرفت با تعجب نگاهش کردمو گفتم:
_چیشده؟ سام آروم مشتش رو باز کرد با دیدن گردنبندم تو مشتش شوکه شدم سریع از دستش گرفتمو با خنده گفتم: _وای… گردنبندمو پس گرفتی حواسم به کارهام نبود. سام آروم بلند شد به خودم اومدمو گفتم: _ممنونم خم شد سمتم قفسه سینش رو گرفت و گفت:

_چیزی نمیخوای بهم بگی؟ میدونستم با دیدن این گردنبند نمیتونه ازش بگذره و حتما ازم توضیح میخواد. اما توجیهی وجود نداشت این
گردنبند قسمتی از وجودم شده بود سری تکون دادمو گفتم: _نه سام رو برگردوند و به سمت بیمارستان رفت. پشت سرش راه افتادم تا مطمئن شم همه چیز رو به راهه. *سام
باورم نمیشد برای بار دوم بود که این گردنبند رو پیش نازنین میدیدم. چطور میشه که یادگاری من پیشش باشه ولی سمت کسه دیگه ای بره. تمام تنم درد میکرد و از اون بیشتر درد قلبم بود که حرفای نازنین دردشُ بیشتر کرده بود. رو تخت بخش اورژانس دراز کشیده بودم و پرستار به زخم هام میرسید. حواسم به نازنین بود که بیرون اورژانس قدم میزد.چرا نمیشد از اون دل کند؟ وقتی نگرانی توی چشماش میشست دلم میخواست همه دنیا رو بهم بزنم تا نگرانیش از بین بره و چشمهاش آروم شه. هیچی عوض نمیشد، میدونستم از دستم کاری برنمیاد و این عشق نمیتونه راه نجات من باشه.سرم خیلی درد میکرد. کار پرستار تموم شده بود دستم روی چشمهام گذاشته
بودم که صدای نازنین رو شنیدم: _بهتری؟ دستمو از روی صورتم برداشتم. تو چشمای نگرانش خیره شدمو گفتم: _خوبم… میتونی بری یکم جا خورد و گفت:نه… من میمونم تا برسونمت خونه… پرستارت گفت چند ساعت نگهت میدارن واسه اینکه
مطمئن ش–
حرفش رو قطع کردمو گفتم:نازنین… تو چیزی نداری که بهم بگی… پس بهتره بری…
رومو ازش گرفتم تا نگاهم به چشمهاش نیوفته. صدایی از میز کنار تختم اومد و بعد از اون صدای قدمهای نازنین رو شنیدم.سرمو برگردوندم و به جای خالیش نگاه کردم. سوییچ ماشین روی میز گذاشته بود. نازنین خیلی عوض شده بود خیلی ساکت بود خیلی…
*جیک

نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده.کلافه و عصبی جلو در خونه نازنین راه میرفتم. این دختر کجا غیبش زده بود؟ اگه اتفاقی براش افتاده بود چی؟
هیچی برام قابل توجیه نبود. فقط ی قدم مونده بود تا همه چیز تموم شه اما انگار این قصه نباید به این سادگی ها به انتهاش برسه.کیف و کادوی نازنین تو دستم بود و از نگرانی قدم میزدم. کل عمارت رو گشته بودم اما خبری از اون نبود با خودم فکر کردم شاید برگشته خونه. اما اونجا هم نبود. به ماشینی که از دور نزدیک میشد نگاه کردم. ماشین نگه داشت و تونستم نازنین رو ببینم که از ماشین پیاده میشد. به راننده چیزی گفت و به سمت خونه
حرکت کرد تا منو دید سر جاش ایستاد و شوکه شد به سمتش رفتم و با عصبانیت گفتم:
_تو کجا رفته بودی؟
نازنین پلکی زد و گفت:
_بزار برم داخل و کرایه این راننده رو حساب کنم… حرف میزنیم
بدون اینکه نگاهش کنم دستش رو گرفتم پول راننده رو دادم و برگشتم سمتش و گفتم:
_تو چرا انقدر آدم بی فکری هستی؟
تو تاریکی شب و زیر نور کمی که بود چهره نازنین آشفته و خسته نشون میداد.کلافه گفت:
_نه از تو بیشتر
کیفش رو از دستم گرفت و به سمت خونه رفت کلید انداخت و وارد شد پشت سرش داخل رفتمو گفتم:
_از چی حرف میزنی تو؟ مردمو زنده شدم تو این چند ساعت
کلید برق نشیمن رو زدم کیفش رو روی مبل پرت کرد و گفت:
_وقتی منو اینجوری میزاری تو فشار… بدون اینکه حتی یک کلمه دربارش با من صحبت کنی… چه انتظاری از من داری؟
فکر نمیکردم نازنین این واکنش رو نشون بده انتظار جواب منفی رو هم پس ذهنم داشتم ولی اینکه اینجور عصبانی شه رو اصلا حدس نمیزدم. نزدیکتر رفتمو گفتم:
_من فقط میخواستم تو حسم رو بدونی… میخواستم بفهمی که تو رو به چه عنوانی تو زندگیم در نظر دارم… تو همیشه عاشق اتفاقای جدید بودی… عاشق اینجور سوپرایز ها… میخواستم خوشحالت کنم

چشمهاش رو بست و بعد از لحظه ای گفت:
_نمیخواستم جلو بقیه ناراحتت کنم… این اصلا حق تو نبود… تو داری عجله میکنی جیک… من واقعا کسی نیستم که بتونه خوشبختت کنه
جلوتر رفتم باید بهش میفهموندم ی تصمیمه با فکر گرفتم اما قرمزیه کنار گردن نازنین حواسمو پرت کرد و گفتم: _گردنت چی شده نازنین؟ سریع به سمت آینه برگشت گردنش دست کشید صورتش رو جمع شد و گفت:نمیدونم سرشو خم کردم و به گردنش نگاه انداختم. خراشیدگی بلندی روی گردنش ایجاد شده بود از کنارم گذشت و
گفت: _چیزی نیست
اما شک داشتم چیزی نباشه از طرفی برام سوال بود که چرا نازنین انقدر دیر رسید خونه. اگه از خونه من زد بیرون تا بیاد خونه خودش، باید خیلی زودتر از اینا میرسید.به نازنین که سمت اتاقش میرفت گفتم:
_نازنین تو کجا بودی؟
برگشت سمتم و با تعجب گفت:
_چی؟
_میگم داری از کجا میای؟
سری تکون داد و به راهش ادامه داد از بی محلیش عصبانی شده بودم با صدای بلندتری گفتم:
_دارم با تو حرف میزنم… تو شبی که واسه من انقدر مهم بود از خونه بیرون زدی و کجا رفتی که الآن با اون زخم رو گردنت برگشتی خونه؟
نازنین برگشت سمتم و با اخم گفت:
_بودم جهنم فهمیدی؟صدات رو نبر بالا… بارها بهت گفتم که چقدر برات احترام قائلم… نزار این احترام از بین بره… هرکار کردم هر جا بودم به خودم مربوطه
۵۰۷ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن