رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و سه

ده بار دیگه پیام رو خوندم .زمان ارسالش ۴ ساعت پیش بود .

دستام میلرزیدن…امشب شب آخریه که تنهاییم …

سام جطور می تونه اینکار رو بکنه …

توان حرکت نداشتم خیره به صفحه موبایل بودم.می دونستم داره دروغ میگه… داره بازم از یک اتفاق سوءاستفاده میکنه …از اون دختر همه چی برمیومد.کفشامو پوشیدم از خونه بیرون رفتم .جلوی تاکسی رو گرفتم آدرس رستوران رو بهش دادم .نمی دونستم چرا دارم میرم اونجا… انگار اختیار کارهام دست خودم نبود…

دلم خیلی شور میزد.ساعت ۹ شده بود.رسیدم به آدرسی که برام فرستاده بود.از بیرون سکوریت نمای داخل ساختمان پیدا بود.رستوران نسبتا خلوت بود و فقط یک میز بود که دورش چند نفر جمع شده بودند.نزدیک تر رفتم تا هر چی زودتر دروغ اون لعنتی برام مشخص بشه .

اما تو یک لحظه پاهام از حرکت ایستاد و انگار نفس کشیدن رو فراموش کردم .تونستم سام رو ببینم …تو کت و شلوار سورمه ایش کنار کتی یک پیراهن سفید بلند داشت ایستاده بود و تو اون لحظه حلقه کتی رو به انگشتش زد .همه دست زدند و کتی خندید دست سام رو گرفت به سمتش خم شد.سریع برگشتم تا چشام بیشتر از این نبینه … اشکهام روی صورتم می ریخت و بی هدف راه می رفتم .باورم نمی شد از دستش دادم…. نمی تونستم باور کنم کتی کنار اونه و من ازش
دورم .چطور تونسته بود منو اینجوری بشکنه … چطور دلش ازم جدا شد.چطور ازم گذشت…
سرم به قدری سنگین شده بود که نیمذاشت از جام بلند شم .موبایلم مدام زنگ میخورد. هیچی واسم مهم نبود …صدای شکستن قلبم رو شنیده بودم قلبی که یک روزی همه چیز سام بود.همون سامی که دیگه سهم من نبود.
*جیک
از لحظه ای که با نازنین صحبت کرده بودم و دعوت شامم رو قبول کرده بود روی پام بند نبودم .کتم رو برداشتم و به جعبه حلقه روی میز خیره شدم .ی انکشتر با نگین الماس درست به ظرافت دستای نازنین براش گرفته بودم .می خواستم همون شب ازش خواستگاری کنم …نیمخواستم بیشتر از این شب و روزم بدون اون بگذره .در جعبه رو بستم توی جیب کتم گذاشتمش و از خونه خارج شدم .ماشین رو روشن کردمو شماره نازنین رو گرفتم .اما جواب نداد تماس رو قطع کردم و به راهم ادامه دادم .به خونه نازنین که رسیدم پیاده شدم و زنگ در زدم و منتظر شدم .اما خبری از نشد .دوباره زنگ زدم و از در فاصله گرفتم نگاهی به تراس اتاقش انداختم که برقش خاموش بود .نگران شدم موبایلم رو برداشتم و دوباره شماره نازنین رو گرفتم اما بازم جوابی نداد. می ترسیدم بازم بلایی سرش اومده باشه .داخل ماشین برگشتم و از داخل داشبورت کلید یدکی که بدون اجازه نازنین از کلید خونش
درست کرده بودم برداشتم .در خونه رو باز کردمو وارد شدم صداش کردم :
-نازنین … نازنین کجایی ؟
همه جای خونه رو گشتم اما پیداش نکردم .وارد اتاقش شدم و به اطراف نگاه کردم .به طرف تختش رفتم چند تیکه از لباس های منزلیش تا شده روی تخت بود.معلوم بود که خونه نیست .اما خب کجا بود ؟کجا رفته بود وقتی

باهم قرار گذاشته بودیم .حس های مختلف باهم افتاده بود به جونم.عصبانیت…نگرانی… دلهره …از خونه بیرون اومدم شماره آلیسا رو گرفتم جواب داد:
-بفرمایید -سلام آلیسا جیک هستم ..تو نازنین رو ندیدی؟ -سلام استاد ..نه ندیدمش امروز … چیشده مگه ؟ -باهات تماس هم نگرفته ؟ نه من امروز درگیر مادرم بودم نرسیدم باهاش تماس بگیرم .. تورو خدا بگید چی شده ؟ -با نازنین قرار داشتم الان اومدم میبینم خونه نیست …نگرانش شدم … تو نمی دونی کجاها بیشتر میره ؟ – چرا… یه چند جایی هست که عادت داریم دوتایی میریم …آدرسش رو می فرستم براتون فقط به منم خبر بدید – خیله خب بفرست
تماس رو قطع کردم و یک یادداشت نوشتم و گذاشتم لای در ورودی تا اگر نازنین برگشت خونه باهام تماس بگیره .سوار ماشین شدم تا به جاهایی که آلیس برام فرستاده سر بزنم .دلیل اینکارشو نمی تونستم بفهمم…خیلی نگران روحیش بودم خیلی …میشد حس کرد که هنوز تو بحرانه و اصلا نباید تنها بمونه …ولی اون کله شق تر از این بود که به حرف من گوش بده .همه جاهایی که آلیس گفته بود رو گشتم ولی خبری ازش نبود. کلافه و عصبی تو ماشین نشستم و پشت هم شماره نازنین رو میگرفتم .همش به این فکر میکردم که موقع حرف زدن با من حالش خوب بود .چیشد که از خونه رفته بیرون .به چیزی که از همون اول تو مغزم می چرخید توجهی نکردم برای بار ۱۰۰ام شماره گرفتم اما فایده نداشت.از ماشین پیاده شدم و شماره سام رو گرفتم .این آخرین راهم بود مجبور بودم اینکارو علارقم میل باطنیم انجام بدم .اما سام هم جواب تلفنش رو نداد. گوشیم رو صندلی انداختم و کتم درآوردم پرت کردم روی صندلی …فکر باهم بودنشون داشت مثل خوره از درون دیوانم میکرد.مدام راه می رفتم و
سعی میکردم آروم باشم .صدای موبایلم بلند شد خیز برداشتم سمت ماشین و تلفن رو برداشتم .سام بود.
*سام
به انگشتر تو دستم نگاه کردم .مثل یک وصله ناجور بهم دهن کجی میکرد.سرمو بلند کردم و چشمای پدرم رو دیدم که با لبخند بهم نگاه میکرد .لبخند پیروزی مخصوص خودش به لباش بود.کتی خوشحال بود انگشتر خودش رو به مادرش نشون میداد .خم شد سمتم تا ببوستم خودمو جابجا کردم و خم شدم سمت نوشیدنیم و ازش خوردم

که ازم فاصله گرفت .نمی دونستم کی قرار این مراسم تموم بشه .گره کرواتم رو شل کردم که یک موزیک ملایم تو سالن پخش شد و نورها کم شدند .چشما بستم و نفس گرفتم .فقط همین رو کم داشتم و.همه دست زدند و کتی بهم نگاه کرد.چاره ای نداشتم انتخاب خودم بود .از جام بلند شدمو دستمو به سمتش گرفتم با عشوه مخصوص خودش دستمو گرفت و بلند شد.وسط سالن ایستادیم که کتی دستش روی دوشم گذاشت و منتظر شد دستام از
جاش تکون نمی خورد کتی مضطرب نگام کرد و گفت :
-سام منتظر چی هستی
آروم دستام رو به سمت کمرش بردم و دو طرف پهلوش رو گرفتم که شروع کرد به رقصیدن … نمیخواستم اینطوری بشه … نباید به خاطر تصمیم خودم این دختر رو هم زجر می دادم اما واکنش های بدنم رو از دست داده بودم .مثل یک نوار ضبط شده فقط حرکات رو اجرا میکردم .کتی زیر گوشم گفت:
-این همون چیزیه که از اول باید اتفاق می افتاد … خودت رو ازاد کن سام …دیگه به گذشته بر نگرد.
تو چشماش نگاه کردم سبز براق….بهم لبخند زد و چرخید و دوباره خودش رو تو بغلم انداخت .چرا نمی تونستم از فکر اون دوتا چشم سیاه در بیام و غرق این نگاه ها بشم .رومو برگردوندم که کتی سرش رو سینم گذاشت و گفت :
-اونم از امشب دیگه برا همیشه فراموشت میکنه ..بهت قول می دم
نمی خواستم اینطوری بشه … نمیخواستم ازذهن نازنین پاک بشم .دستامو آروم از دستای کتی بیرون آوردمو گفتم :
-بشینیم ..
کتی به ناچار همراهم اومد همه دوباره دست زدن.مونده بودم پدر چطور تو این وقت کم این دوست و آشناها رو جمع کرد.لیوانمو پر کردمو سر کشیدم.مادر کتی گیلاس رو تو دستش گرفت وگفت:
-مثل اینکه داماد امشب دیگه نمی تونه صبر کنه …
اونوقت با صدای بلند خندید که همه همراهیش کردند.توجهی نکردمو به موبایلم نگاه کردم . ی تماس داشتم … شماره جیک بود.ولی اون با من چیکار می تونست داشته باشه …از جام بلند شدمو ببخشیدی گفتمو از در رستوران بیرون اومدم و شماره جیک رو گرفتم .بعد از دو سه بوق جواب داد:
-الو

با شنیدن صداش افکار بدی به ذهنم بر میگشت به سختی گفتم : سلام … تماس گرفته بودین ، یک نگرانی خاصی تو صداش بود از اون جیک مصمم و خون سرد خیلی فاصله داشت گفت :
-سام… تو کجایی؟ -من بیرونم .. اما چیشده ؟ با کمی مکث گفت امروز نازنین رو ندیدی ؟ با اسم نازنین انگار تازه از خواب بیدار شده بودم گفتم : -نه … من ندیدمش … چیشده جیک ؟مگه نباید خونش باشه ؟ -خیله خب …خدا حافظ سریع گفتم : نه نه جیک قطع نکن …بخاطر خدا بگو چی شده ؟ -نمی دونم خودمم نمی دونم کجاست … ساعت ۱۰ باهاش قرار داشتم اما وقتی رسیدم خونش نبود..هر چی هم
بهش زنگ می زنم جواب نمیده -خب شاید خونه باشه …. بازم حالش بد شده باشه -نه رفتم داخل خونه … از خونه اومده بیرون … پیداش میکنم خودم
جیک تماس رو قطع کرد… کلافه تو موهام دست کشیدم .یعنی این دختر کجا گذاشته رفته ؟حلقه توی دستم بهم می فهموند که اون دیگه ربطی به من نداره و باید ا ونو به جیک بسپارم.آروم وارد رستوران شدم به سمت میز میرفتم که یهو یاد چیزی افتادم :
-اونم از امشب دیگه برا همیشه فراموشت میکنه….بهت قول میدم
ی حس خیلی عجیبی بهم میگفت این یک حرف ساده نبود که کتی به زبون آورده .به سمتش رفتم دستشو گرفتمو گفتم :
-چند دقیقه باهام میای کتی لبخند زد بلند شد .به قسمت دیگه رستوران رفتمو کنار دیوار ایستادم کتی اومد و گفت :

-کجا رفته بودی بدون اینکه جوابش رو بدم گفتم : منظورت از حرفی که زدی چی بود ؟ -کدوم حرف چرخیدم و جلوش قرار گرفتم تا کسی متوجه حرفامون نشه .ایندفعه بدون مقدمه چینی گفتم : -تو حرفی به نازنین زدی کتی ؟ به وضوح رنگش پرید اما سریع گفت: -چی میگی؟چه حرفی باید بزنم ؟امشب جای اون و حتی اسم اونم بینمون نیست…نه امشب نه هیچ وقت دیگه
.بازوش رو گرفتم که خودش رو جمع کرد. گفتم : داری دروغ میگی کتی … -سام ول کن دستمو… من دروغ نمیگم -الان معلوم میشه … ازجات تکون نخور کتی سرجاش ایستاد به سمت بقیه رفتم . موبایل کتی روی میز بود اونو برداشتم که پدر گفت : -خلوت کردن بسته دیکه… بعدا وقت زیاد دارین توجهی نکردم برگشتم سمت کتی که مضطرب نگاهم میکرد.موبایل رو به سمتش گرفتمو گفتم : بازش کن حق به جانب گفت :یکم زود جک کردنم رو شروع نکردی ؟ کلافه شده بودم از ادهایی که در می آورد گفتم : -کتی اون روی منو بالا نیار… این تلفن لعنتی رو باز کن -سام تو دنبال جی هستی ؟تو دیکه نباید نازنین برات مهم باشه فهمیدی
-من توجشمات نگاه کردمو گفتم …نازنین برا من همیشه هست .گفتم خودت انتخاب کن .این انتخاب توءه نمیتونی اعتراض کنی … کتی دعا کن بلایی سرش نیومده باشه

برگشتم برم که کتی گفت -سام باور کن من چیز خاصی بهش نگفتم
پس حدسم درست بود.نازنین از ماجرای امشب خبردار شده بود.وای من چیکار کرده بودم .سریع از رستوران زدم بیرون
سریع از رستوران زدم بیرون و سوار ماشینم شدم.گره کراواتم رو شل کردم و راه افتادم.کجا باید دنبالش میگشتم. کجا ممکن بود رفته باشه…
دلهره بدی به جوونم افتاده بود.نازنین به بدترین شرایط ممکن جریان منو کتی رو فهمیده بود. الان از نظر اون من ی آدم نفرت انگیز بودم و شاید حتی با خودش فکر میکرد که خودم از کتی خواستم تا اونو خبر دار کنه. شیشه ماشین رو پایین کشیدم و به اطراف نگاه کردم. این دختر کجا بود.
تو ی لحظه که تصمیم گرفتم به سمت پل همیشگی خودمو نازنین برم احساس کردم نگاه آشنایی رو دیدم.خیابون خلوتی بود. ماشین رو کناری زدمو پیاده شدم. از همون فاصله تونستم نازنین رو تشخیص بدم. اما تو خودش جمع شده بود مثل همیشه صاف و کشیده نشسته نبود. به سمتش قدم برداشتم. این خیابون دقیقا ی خیابون بعد از رستوران بود. چشامو بستم تا بتونم خودمو کنترل کنم. از تصور اینکه نازنین به رستوران اومده باشه قلبم درد گرفته بود. هر قدم که نزدیک تر میشدم بیشتر درک میکردم که چقدر ازش دورم. روی ی نیمکت نشسته بود و با دستاش لبه ی نشیمن نیمکت رو گرفته بود و به جلو متمایل شده بود. موهاش رو پشت گوشش گذاشته بود. حالا که به چند قدمیش رسیده بودم میتونستم رنگ سفید پوستش که از سرما قرمز شده بود رو ببینم. به روبروش خیره شده بود و حواسش به اطراف نبود.

کنارش ایستادمو دستم رو جلو بردم تا لمسش کنم اما میدونستم تو اون لحظه خیلی چیزا عوض شده بودبخاطر همین دستم رو کشیدم و آروم کنارش نشستم.

سرش رو آروم چرخوند وقتی منو دید چیزی که تو چشماش میدیدم ی حسی بود که نمیشناختمش ی بی تفاوتیه سخت و عین حال
محکم بود. روش رو برگردوند و حرفی نزد تصمیم داشتم حالا که خودش جریان رو فهمیده بیشتر از کشش ندم. گفتم:اینجا چیکار میکنی؟ خیلی آروم جواب داد:اومدم قدم بزنم حرکت لبهاش رو نگاه میکردم و تمام حس های مردم زنده میشد. ادامه دادم: _جیک دنبالت میگرده
جوابی نداد و همینطور خیره شد.برای همین گفتم:

_به جیک زنگ میزنم بباد دنبالت
نازنین ازجاش بلند شد و با صدای بلند گفت:
_بسه دیگه.. برو… واسه همیشه برو… من دلسوزی تو رو نمیخوام… ترحمت رو نمیخوام… نمیخوام واسم نقش آدمای خوب رو در بازی کنی… من خسته شدم… از تو… از خودم… از هرچی که دست گذاشته رو گلوم و فشارش میده… تو برای چی اینجایی؟ توی لعنتی واسه چی اینجایی… برو… کاملا برو
با تک تک حرفهایی که میزد لرزش دستاش بیشتر میشد. اصلا نشنیده بودم چی گفت چون فقط داشتم نگاهش میکردم. نازنین راه افتاد سمت خیابون دنبالش دوییدم دستش رو گرفتمو کشیدم. بدن سردش بین بازوهام قرار گرفت با چشمهای نیمه بازش نگاهم کرد که گفتم:
_تو باید برگردی خونه هولم داد تا خودش رو ازم جدا کنه اما دستش رو محکم گرفتم روشو برگردوند سمتم و آروم گفت: _کسی که دست چپش حلقه میکنه… یعنی متعهده… متعهدا به نامحرما دست نمیزنن… دستام دورش شل شد و آروم پایین اومد. چقدر سخت بود که به روم اورده بود و سختر از اون ایستادن روبروش
تو اون شرایط بود. عقب تر رفتمو گفتم: _خیله خب.. بهت دست نمیزنم… بیا اما بی توجه به حرفم راه خودش رو میرفت. داشت عصبانیم میکرد روبروش ایستادمو داد زدم:
_بهت گفتم برگرد… گفتم کافیه بخوای این شکنجه تموم شه… اما واست مهم نبود دوباره ازم رد شدی…الآن تقاص چیو ازم میگیری؟همین الآن برمیگردی خونت… اینکه تو زندگی من چی عوض شده و تو واسم کجایی به تو ربطی نداره… هر چیز این زندگی کوفتی که دارم به خودم مربوطه…
نازنین با اخم گفت:
_سر من داد نزن
_میزنم میزنم… سرت داد میزنم تا بفهمی… بفهمی همه عروسک دستت نیستن که هر طور دوست داری رفتار کنی… سرت داد میزنم تا یادت بیاد چطور برات میمردم… داد میزنم تا چشمات رو باز کنی ببینی چه طوفانی بینمون اوردی…اینکه منو نخواستی

نازنین ی قدم دیگه سمتم برداشت و گفت:
_شدی مثل کبکی که سرش زیر برفه… تو هیچی حالیت نیست… در هر صورت این بحث بی فایدس… نمیخوام بیشتر از این ببینمت
آتیش عصبانیتم هر لحظه بیشتر میشد. نازنین رسما منو مزاحم خودش میدونست. بازوش رو گرفتمو سمت ماشین کشیدمش. سعی میکرد دستش و از دستم در بیاره به ماشین که رسیدیم پشتش رو به ماشین تکیه دادمو دستش رو بالا سرش بردم تو چشماش نگاه کردمو سرمو سمت لبش بردم که بیحرکت شد.صدای نفس هاش رو
میشنیدم آروم گفتم: _میرسونمت خونه… بعد از اون دیگه منو نمیبینی
آروم ازش فاصله گرفتم در ماشین رو باز کردمو نشوندمش رو صندلی و دزدگیر رو زدم. اونوقت جلوی ماشین ایستادمو شماره جیک رو گرفتم.
آروم ازش فاصله گرفتم در ماشین رو باز کردمو نشوندمش رو صندلی و دزدگیر رو زدم. اونوقت جلوی ماشین ایستادمو شماره جیک رو گرفتم.
*نازنین
نمیدونستم از دیدنش خوشحال بودم یا ناراحت. از لمسش آروم گرفتم یا نه… هیچ حسی نداشتم تو ی خلصه فرو رفته بودم.اون حلقه تو انگشتش همه چیو از ذهنم پاک کرده بود. خونسردیش وقتی بم میگفت دیگه نمیبینمش… دلم رو بهم ریخته بود. باورش برام اندازه نبود مادرم سخت بود. باور اینکه سام رو برای همیشه از دست دادم. چشمهام بیقرار بود تا با یکبار پلک زدنم هرچی تو دلمه رو بیرون بریزه. اما نمیخواستم این اتفاق جلوی سام بیوفته به همین خاطر تمام سعیمو میکردم تا بهش نگاه نکنم. اون کت و شلوار که تنش بود بیرحمانه به دلم چنگ مینداخت…. رنگی بود که همیشه بهش میومد. اون عطر شیرینش نمیزاشت درست نفس بکشم. سام جلوی ماشین پشت به من ایستاده بود و تکیه اش رو به کاپوت ماشین داده بود. سرمو روی پشتی صندلی گذاشتم تا برای آخرین بار هم که شده سیر ببینمش. شاید اگه زود قضاوتم نمیکرد شاید اگه من براش توضیح میدادم… شاید و شاید و شاید دیگه…اونوقت به جای کتی الآن من پیش سام بودم. سرمو پایین انداختم و گردنبند گردنم رو تو دستم گرفتم. نگاهم روی محفظه پشت دنده ماشین ثابت موند. جلوتر رفتم تا بهتر ببینم. گلهای ریزی که روی دستمال بود رو شناختم. دستمال رو برداشتم با دیدن چیزی که روش بود و خاطره ای که یادم افتاد ناخواسته
لبخند به لبم اومد: (_نازنین بیا اینجا گفتم

_باید برم سام دیرم شده والا

_نمیخوام اینجوری بری لبات خیلی پر رنگ شده

خب قشنگه دیگه عزیزم مدلشه

_میکشمت ها نازنین… کمش کن براش ادا در اوردمو خواستم از جلو ماشین دستمال بردارم که دستمو گرفت و گفت: _نه نه صبر کن اونوقت از جیبش همون دستمالی که بهش داده بودم رو دراورد و داد دستم. دستمال رو ازش گرفتمو رژم رو
کمرنگ کردم و گفتم: _خوب شد آقای کیلید؟؟ سام خندید دستمال رو از دستم گرفت نزدیکم شد لبامو بوسید و گفت: _اینجوری خیلی بهتره… فقط واسه خودم دلبر باش) باصدای ماشین از فکر بیرون اومدم دستمال رو سریع سر جاش گذاشتم.
جیک رسیده بود و سمت ما میومد. ذهنم همچنان درگیر اون دستمال بود و یاداوریه خاطرات خوبی که باهم داشتیم. سام و جیک باهم حرف میزدند چهره جیک کاملا عصبانی بود اما خودش رو کنترل میکرد ی لحظه صدای سام رو شنیدم:
_بهش هیچی نمیگی
جیک برگشت سمت سام و پشتش به من شد. نتونستم بفهمم چی میگن ولی تغییر چهره سام نشون میداد حرفهای خوبی نمیزدند. سام دست تو جیبش برد و دزدگیر ماشین رو زد جیک به سمتم اومد و در ماشین رو باز کرد. میدونستم کار درستی نکردم درقبال جیک خیلی مقصر بودم اما وقتی پیاده شدم جیک بغلم کرد و منو به خودش چسبوند. سام پشتش رو به ما کرده بود و دستای مشت شده اش رو میتونستم ببینم. از بغل جیک بیرون
اومدم دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت: _خیلی نگرانت شدم… حالت خوبه؟ فقط گفتم:

_از اینجا بریم جیک سر تکون دادو بازوم رو گرفت به سمتی که سام ایستاده بود میرفتیم تمام توانم رو جمع کرده بودم برگشت
سمتمون که جیک گفت: _ممنونم بابت کمکت… سام بدون نگاه کردن به من برای جیک سر تکون داد. آروم گفتم: _خداحافظ سام لب باز کرد چیزی بگه ولی من از کنارش گذشتم و سوار ماشین جیک شدم.
جیک ماشین روشن کرد و از اونجا دور شدیم. سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم. میتونستم بفهمم جیک چقدر عصبانی بود حتی از طرز رانندگیش هم میشد فهمید. حرفی برای گفتن نداشتم. من دومین کسی که تو زندگی برام عزیز بود رو هم از دست داده بودم. دیگه چیز بدتری نمیتونست پیش بیاد. تا وقتی به خونه برسیم حرفی بینمون زده نشد. از ماشین که پیاده شدم جیک هم پشت سرم اومد. دلم میخواست بهش بگم تنهام بزاره… ولی بی ملاحظه گی هام برای امشب دیگه بس بود. کتم رو دراوردم و خواستم برم اتاقم که جیک صدام کرد و سوییچ ماشین و کتش رو روی مبل انداخت. برگشتم سمتش که به مبل روبروش اشاره کرد لب باز کردم اعتراض کنم
که جیک محکم گفت: _بیا اینجا بشین نازنین… لطفا
برگشتم و روی مبل نشستم. واقعا تابحال جیک رو تو اون وضعیت ندیده بودم. چشمای روشنش شفاف شده بود و موهاشم مثل همیشه مرتب نبود. جیک روبروم ایستاد و گفت:
_نازنین ساعت چنده؟

بدون اینکه جوابی بدم نگاهش کردم که خودش گفت: _ساعت ۱شبه…منو تو ساعت چند باهم قرار داشتیم؟ حق با جیک بود باید براش توضیح میدادم اما تو اون شرایط واقعا واسم سخت بود بخوام توضیح بدم گفتم: _درسته ساعت ۱۰ باهم قرار داشتیم اما جیک-
۴۶۳ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن