رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و دو

هرچیزی ی تاوانی داره…من دادم…توام میدی
دستمو از دستش بیرون کشیدمو رفتم که گفت:
_من تاوان چیو بدم؟چی بدتر از اینکه منو نخواستی؟هرکار دوست داری بکن…فقط فک نکن با این فرار کردنا با لباس عوض کردن و اینا من نمیشناسمت…من تورو از حفظم نازنین…این کارا رو برای جیک کن که هیچی ازت نمیدونه…
برگشتم جوابش رو بدم که رفته بود.کولم کنار دیوار روی زمین بود.معلوم بود اون اوردتش.انداختمش رو کولم و به اطراف نگاه کردم.همینجوری که اومده بود رفته بود فقط منو داغونتر کرده بود.
سام
مثل تب کرده ها تنم گر گرفته بود.نگاهش تا عمق جونم میرفت حس کردن نفسهاش تنها چیزی بود که آرومم میکرد.نمیدونستم داره باهام چیکار میکنه فقط میدونستم بدون اینکه مقصر باشم داره عذابم میده.
اونیک رنج دیده نارو خورده شکسته من بودم.باید خودمو جمع و جور میکردم.باید ازش فاصله میگرفتم نباید میزاشتم روم تاثیر بذاره.
نازنین
سرمو انداخته بودم پایین و با سرعت راه میرفتم.واقعا چی فکر میکنه درمورد من و جیک؟فکر میکنه ما باهمیم؟؟اوه پسره احمق.
کلافه و عصبی بودم.کولمو پشتم انداختم و کلاه سیوشرتمو رو سرم انداختم.حوصله آلیسیا رو هم نداشتم بدون اینکه برم سمت دانشگاه از خیابون روبرو پیچیدم.نمیدونستم کجا ولی دلم میخواست دور شم و قدم بزنم.تو حال خودم بودم که حضور جسم نرمی رو کنار پام حس کردم.آروم سرمو پایین انداختم.ی سگ خوشگل و سفید داشت
پا به پام میومد.نشستم و دستمو رو سرش کشیدم خیلی خواستنی بود.دستمو روی تنش کشیدمو گفتم:
_تو از کجا پیدات شد خوشگله…وووی تو چقدر نرمی…بزار ببینم چی دارم واست
تو کوله پشتیمو نگاه کردم.ی کاکائو و ی بسته کوچیک ژامبون همرام بود.میدونستم کار آلیسیاس…بسته ژامبون رو باز کردمو ی ورق به سمتش گرفتم سریع از دستم گرفتو نشست روی زمین و مشغول خوردنش شد.کنارش خم شدمو نوازشش کردم که صدایی اومد:
-اِدی…اِدی تو اینجایی؟
سرمو بلند کردم ی مرد با قدی نسبتا بلند و موهای خرمایی نزدیکم میشد…از جام بلند شدم.وقتی بهمون رسید خندید و گفت:
_متاسفم…این پسره شیطون عادت داره دنبال دخترا راه بیفته… خندیدمو گفتم:واقعا دنبال همه دخترا راه میوفته؟ مرد لبخندی زد تو صورتم دقیق شد و نزدیکتر اومد و گفت: -نه…اِدی مثل من خوش سلیقس…بیشتر دنبال دخترای زیبایی مثل شما میگرده… تو ی لحظه دستمو گرفت بوسید و گفت:من دیوید هستم…از آشناییتون خیلی خوشحالم…دنبال این پسر شیطونم
بودم…

شوکه از حرکتش دستمو کشیدمو لبخند زدم که گفت: _این شانس رو ندارم که اسمتونو بدونم؟ _خم شدم کولمو برداشتمو گفتم:نازنین هستم دیوید ابروهاشو بالا انداخت و گفت:باید میفهمیدم این زیبایی ساده که تو چهرته…واسه این دور و برا
نیست…خوشحالم اِدی تو رو پیدا کرد… دیگه هنگ کرده بودم از اینهمه رک گویی.سری تکون دادمو گفتم: _ممنونم…من دیگه باید برم… _کجا؟میخوای برسونمت؟یا بهتره بگم اگه اشگالی نداره همراهیت کنم چون پیاده اومدم اینو گفت و خندید.اِدی دور پام میچرخید گفتم: _نه ممنونم…ترجیه میدم تنها باشم… _اوه…البته…ما مزاحمت نمیشیم.اِدی…بیا اینور… اما اِدی از جلوی پام تکون نخورد راهمو کج کردم اما دوباره اومد و جلوم ایستاد.دیوید خندید و گفت: _سگه من به صاحبش رفته…یکم کنه…از یکی خوشش بیاد نمیزاره بره
خم شدم سمت اِدی بسته ژامبون رو پایین گذاشتمو هلش دادم سمتش اونوقت بلند شدمو به راهم ادامه دادم.دیوید بلند گفت:
_میبینمت…
به راه خودم ادامه دادم آدم عجیبی بود تو ۵ دقیقه تونست کاره ی معاشرت چند ساعته رو انجام بده

.دستامو تو جیبم گذاشتمو به راه رفتنم ادامه دادم.سمت محوطه بازی بچه ها رفتم جاییکه با مادرم میومدیم و از دیدن بچه ها لذت میبردیم.روی یکی از نیمکت های پارک نشستم و به روبروم خیره شدم.

خیلی دلتنگ مادرم بودم زمان واسم معنیشو از دست داده بود انگار هنوزم کنارم بود.همینطور خیره به بازی بچه ها بودم که ی پسربچه کوچولو وقتی از جلوم رد میشد زمین خورد.

از افکارم بیرون اومدمو سمتش رفتم زانوشو گرفته بود و گریه میکرد.نگاهی
به پاش انداختمو گفتم: _عزیزه دلم…چیشده؟

چیزه مهمی نبود فقط ترسیده بود بهم نگاه کرد و گفت: _من خیلی قویم…هیچیم نشده که از جوابش خندم گرفت اشکاشو پاک کردمو گفتم: _معلومه که قوی هستی…بزار پاتو ببینم با چشمای معصومش نگاهم کرد و گفت:تو دکتری؟ خندیدم و گفتم:نه پسره خوشگل…اما دکتری بلدم… بهش چشمکی زدم که خندید پرسیدم:تو اسمت چیه ورووجک؟ _اسمم جاستینه… _اوه…جاستین…چقدر اسمت قشنگه…منم نازنینم…پس میخوای از رو زمین بلند شی؟ _آره…نمیخوام دوستام ببینن زمین خوردم _زمین خوردن که اشکالی نداره عزیزم جاستین نگاهی به موهام که دورم ریخته بود کرد و گفت: _تو موهات چقدر قشنگه…مثل موهای مادرمه
کمکش کردم بیاسته لبخند زدمو گفتم: -پس واسه همینه که فکر میکنی قشنگه…الآن برو پیش مادرت موهای خوشگل اونو ببوس جاستین نگاهم کرد کنارش زانو زده بودم سرشو کج کرد نگاهم کرد و گفت: _میتونم جای اون موهای تو رو ببوسم؟ شوکه شدم پرسیدم:من؟واسه چی عزیزم؟ جاستین سرشو پایین انداخت و گفت: _آخه مادره من رفته…من دیگه نمیتونم ببینمش قلبم درد گرفت.من چیکار کرده بودم.درد این بچه با درد من یکی بود نفهمیدم چطوری تو بغلم گرفتمش و گفتم: _منو ببخش جاستین… اونو از خودم جداش کردم چشای اشکیش رو دست کشیدمو گفتم: _میدونی جاستین مادر منم رفته منم نمیتونم دیگه اونو ببینم… اشکهای روی صورتمو پاک کرد و گفت: _گریه نکن…مادرت از دستت ناراحت میشه لبخند زدمو سرمو تکون دادم.این بچه چه خوب با دردش کنار میومد.کاش منم سن اون بودم و جای گریمو چیزای
دیگه پر میکرد.
بهش لبخند زدم که یهو سمت پشت سرم دویید و گفت:
_بابا
از جام بلند شدم و برگشتم.از چیزی که دیدم شوکه شدم.جاستین تو بغل دیوید بود.اون هم از
دیدن من تعجب کرد.واقعا فکر نمیکردم دیوید پدر باشه.واسه پدر شدن یکم جوون بود.خندید و گفت:
_مثل اینکه امروز همه راه ها به شما ختم میشه…نازنین
لبخندی زدم برای جاستین دست تکون دادم و از کنار دیوید ردشدم تا برگردم خونه .دلم میخواست مثل جاستین باشم و دردام رو زود فراموش کنم.قلبم از به یاد اوردن لحظه هایی که با مادرم داشتم آروم میگرفت و هر کدومش
کلی خاطره و زیبایی برام داشت . به ورودی خونه رسیدم همینکه میله در حیاط رو باز کردم آرش رو دیدم . نفسی گرفتمو به خودم لعنت فرستادم .آرش جلو امد و گفت :
-سلام … بهت زنگ زدم جواب ندادی کلیدمو در اوردم گفتم : لابد سر کلاس بودم … واسه همین اومدی اینجا؟ -کاری که خواستی رو انجام دادم دستم روی دستگیره موند آرش ادامه داد -حالا نوبت توئه به حرفت عمل کنی بدون اینکه برگردم سمتش گفتم باشه … ممنونم
وارد خونه شدمو در پشت سرم بستم . خودمو روی مبل انداختم … من باید چیکار میکردم ؟آرش قطعا کسی نبود که من می خواستم اونم یکی از آدمهایی بود که منو به بازی گرفته بود … عذابم داده بود… پس اونم باید جوابشو میگرفت .گوشیم زنگ میخورد …پدرم بود … از وقتی برگشتم باهاش حرفی نزده بودم . به عکس مادرم خیره شده بودم .این زندگی اونی نبود که همیشه برام ارزشو داشت . بهترین آرزوش برام بودن با کسی بود که با همه وجودم
دوستش داشته باشم . امام نبود که ببینه چطوری از دستش دادم چطوری الان تنهام ….
*سام
تو ماشین نشسته بودم و به سمت شرکت می رفتم .تا مغز استخونم گر گرفته بود…چطور میشد وجودش انقدر بهم نزدیک باشه اما درونش انقدر دور… با همه اینا خوشحال بودم که امروز دیدمش معلوم نبود بعد از فردا کی می تونستم ببینمش .ذهنم خیلی اشفته و خسته بود. به در شرکت رسیده بودم موبالم زنگ خورد جواب دادم :
-بفرمایید تونستم صدای مضطرب کتی رو بشناسم : -الو سام … سام تو کجایی ؟ نگرن شدمو گفتم : من شرکتم … چت شده کتی ؟ زودباش بیا بیمارستان…مادرت حالش خیلی بد شده حس کردم درست نمی شنوم گفتم :
-مادرم ؟مادرم حالش بد شده ؟
-آره زودتر بیا …. آدرس رو واست می فرستم
دستم روی گوشی خشک شده بود . نفهمیدم چطور حالش بد شده بود . ماشین روشن کردم و با سرعت راه افتادم .

به بیمارستان رسیدمو سریع سمت ورودی دویدم به بخش اورژانس که رسیدم کتی و پدرم دیدم . کتی قدم می زد . اما پدرم روی نیمکت نشسته بود و پیپ می کشید. کتی تا منو دید به سمتم اومد ازش پرسیدم :
-چیشده کتی ؟ مامان خونه من بود … چه اتفاقی واسش افتاده که الان اینجاست …
از پشت شیشه نگاه کردم . چشماش رو بسته بود به شدت نگران حالش بودم .سمت کتی برگشتم که زیر چشمی نگاهی به پدرم انداخت… دست منو گرفت و به سمت دیگه کشید و گفت :
آروم باش سام … خطر رفع شده
با حرص گفتم : حرف بزن کتی
-من هتل بودم پدر زنگ زد و گفت میاد دنبالم …وقتی اومد بهم گفت داریم میریم خونه سام … من مخالفت کردمو گفتم نمیخوام بیام اما اون گفت میخواد تکلیفمون رو روشن کنه . وقتی رسیدیم مادر اونجا بود . سر تو باهم بحثشون شد… سرش داد کشید…. اونم از حال رفت
دستمو مشت کرده بودم تا عصبانیتم کم کنم .باید می دونستم کار خودشه … بازم اذیتش کرده بود…مادر منو به این روز انداخته .به سمت پدرم برگشتم کتی سعی میکرد جلوم رو بگیره نزدیکش ایستادم گفتم :
تو چی میخوای ها ؟چی میخوای از جونش ؟اگه مشکلت منم به اون چی کار داری ؟اون زن تنها کسی که برام مونده … به چه حقی به این روز انداختیش ها ؟
بدون اینکه جوابمو بده یا اینکه نگاهم کنه به پیپ کشیدنش ادامه داد -اگه بلایی سرش بیاد… اون روی منو می بینی …مطمئن باش.
به سمت پرستاری رفتمو خواهش کردم تا بتونم مادرمو ببینم با کلی اصرار راضی شد برای چند دقیقه ببینمش .وارد اتاقش شدمو کنار تختش ایستادم . جشماش بسته بود و دستکاه ضربان قلبش بالا پایین می رفت … آروم پیشونیشو بوسیدم دستاشو گرفتمو روش دست کشیدم .همیشه میدیدم که چطور کنار پدرم ایستاده … با تمام شرایط اخلاقیه بدی که اون داشت هیچوقت اعتراضی نکرد. همیشه بخاطر من تحمل میکرد.دستاشو بوسیدمو
گفتم :
-ایندفعه دیکه نمیذار بخاطر من چیزیو تحمل کنی …بهت قول میدم .
قطره اشکی که روی صورتم افتاد پاک کردم و از اتاق بیرون اومدم . میخواستم برای یکبار هم که شده من بخاطر مادرم کاری کرده باشم.از اتاق که بیرون رفتم کتی برگشت سمتم .پدرم درحال حرف زدن با تلفن بود.بطرف کتی رفتم ساعد دستش رو گرفتمو کشیدم سمت پدرم .. با چشمایی که ا زتعجب بیرون زده بود نگاهم کردو اینبار پدرم تماس رو قطع کرد و برگشت سمتم تمام توانم رو برای ا گذاشتن رو تمام چیزایی که تو این دنیا میخواستم
جمع کردم و گفتم : -اینکارو میکنم فقط بخاطر اینکه زجر ناراحتی مادرمو نبینم …. خوشحال باش همونی شد که میخواستی ! کتی هنوز متعجب به من نگاه میکرد ادامه دادم : -اینکار همین امشب تموم میشه… خودت به کارها برس… فردا هم امیدوارم دوباره بازداشت بشم تا بتونم بدون حضورتون دوباره نفس بکشم … برگشتم تا برم کتی هم پشت سرم اومد که صدای پدرم رو شنیدم. -سعی کن به نفس کشیدن تو این فضا عادت بکنی …چون قرار نیست دیگه بر گردی اونجا
دستام مشت کردم … لعنتی کار خودش رو کرده بودو رضایت گرفته بود… دیگه اونجا نایستادم به سمت پرستاری رفتم کارتم رو به مسئول بخش دادم تا هر وقت مادرم بهوش اومد بهم زنگ بزنن … گتی پشت سرم میومد در ماشین باز کردم که گفت :
-سام
نگاهش کردم می تونستم خوشحالی رو تو چشماش ببینم به سمتم اومد دستش رو روی صورتم گذاشت سرمو یکم عقب کشیدم باید دیگه به این لمس ها و حضور کتی عادت میکردم آروم گفتم :
-بریم -سام باور کن همه چی خوب میشه …توام خوب میشی نگاهی بهش انداختمو گفتم :
-از این لحظه به بعد …چیزی که دارم توش غرق میشم اسمش زندگی نیست …. مرده گیه …تکرار مسخره هر روزه..توام بهتره اینو بدونی تا خودت تصمیم بگیری… تو ی قلب فقط ی عشق جا میشه … اون عشقی هم که همیشه اینجاست … تو نیستی کتی
کتی سرجاش ایستاده بود و لباش تکون خورد اما حرفی نزد.. سوار ماشین شدم .چند لحظه بعد اونم سوار شد و به بیرون خیره شد. خوشحال شدم که قصد نداشت دوباره حرفی بزنه …
میدونستم احمقانه ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم بودم اما دیگه نمی تونستم این شرایط رو تحمل کنم … نازنین ازم دور بود خیلی زیاد.. اما مادم همیشه کنارم بود.. همیشه اولویت زندگیش بودم….دلم آرامش اون رو میخواست
مهم نبود جه بلایی سر من بیاد تو افکار خودم بودم که موبایل کتی زنگ خورد جواب داد :
-سلام پدر جان …اوهوم … نه نگرفتم ..نه فکر نکنم … اوهوم هست … برای جی اونجا؟ باشه فهمیدم
تماس قطع کرد و گفت :
-پدر برامون یه رستوران رزرو کرده ..حلقه هارو هم فرستاده اونجا
نیشخندی زدمو تو دلم به این همه سرعت عملش تبریک گفتم .کتی رو جلوی هتل پیاده کردم بهش گفتم میام دنبالش..اونوقت با سرعت سمته پل تنهایی خودم رفتم … جایی که میشد فقط سکوت کرد و سکوت
*کتی
در سوئیتم رو باز کردمو وارد شدم کیفمو انداختم روی تخت و شروع کردم به خندیدن … خنده های عصبی که نمی دونستم از کجا میاد. حولم رو برداشتم وارد حمام شدم و زیر دوش نشستم تمام صحنه های که کنار سام بودم از جلو چشام زد میشد از وقتی یادم میومد دلم میخواست کنار سام باشم … میخواستم اون منو ببینه … بخاطر اینکه حرصش رو دربیارم با دوستاش وقت میگذروندم میخواستم حسادت کنه میخواستم منو بخواد اما اون همیشه مثل یه برادر بهم میگفت که با این کارا ارزش خودمو پایین میارم .نصیحتم میکرد.. اما من اینو نمیخواستم .سامم باید برای من میشد مثل هر جیز دیگه ای که می خواستم و به دست می اوردم .بعد که سر کله نازنین تو زندیگیش پیدا شد دیگه به طور کامل منو خط زد و واضح به من گفت که نمیخوادتم .من آدم عقب نشستن نبودم تا چیزی رو که میخواستم به دست نمیووردم محال بود بیخیال بشم .فکر میکردم اگر نازنین نباشه سام رو می تونم داشته باشم … اما با وجود کاری که اون دختر باهاش کرد اون هنوزم فقط به فکر نازنین بود. حولم رو برداشتمو دورم پیچیدم و از حمام بیرون رفتم.جلو اینه نشستمو به خودم نگاه کردم . همیشه ظاهرم رو دوست داشتم … این حس رو اطرافیانم بهم منتقل میکردن. همه اون پسرایی که عاشق چشمام میشدن اما سام … عاشق چشمای
مشکی اون دختره شده بود.به قطره اشکی که از کنار صورتم اومد نگاه کردم .حالا چی… حالا که سام میخواد باهام باشه چرا خوشحال نیستم ؟ به چه قیمتی ….
بخاطر مادرش؟بخاطر فراموش کردن اون دختره ؟ به چشمام اجازه ندادم بیشتر از این اشکی بشن از جام بلند شدمو و با خودم گفتم :
-چه فرقی میکنه دلیلش جیه ..من دیگه سام رو دارم …همون چیزی که اون دختره نداره … پس بذار ببینه دیگه همه چی تموم شده .
گوشیم رو برداشتم و شماره نازنین رو که قبلا از تلفن سام برداشته بودم گرفتم .صفحه پیام رو باز کردمو براش پیام گذاشتم من همینم کتی … کسی که هر چیزیو که بخواد به دست میاره . به خودم تو آینه چشمکی زدمو رفتم تا خودمو برای شب آماده کنم .
*نازنین
وسط نشیمن نشسته بودمو کتابام دورم ریخته بودند و دنبال مطلب برای مقاله ی استاد فلچر میگشتم . به هر زحمتی بود سرمو با درس گرم کردم تا ذهنم بیشتر از این درگیر اتفاقای اطراف نشه .تقریبا موفق هم بودم . در هال تایپ مقاله بودم که موبایلم زنگ خورد بعد از کلی گشتن زیر کتابم پیداش کردم .جیک پشت خط بود جواب
دادم : -الو … سلام -سلام نازینن چطوری؟ -خوبم … ممنون -امروز بعد از کلاس دیگه ندیدمت … مشکلی پیش اومده ؟ -نه … فقط دیگه کلاس نداشتم جیک مکثی کرد و گفت : -آها … در هر صورت خیلی خوشحال شدم که کلاسات را شروع کردی …. واقعا حیف از استعداد تو -ممنونم جیک چند لحظه سکوت شد درست لحظه ای که می خواستم تماس رو قطع کنم گفت :
-نازنین -بله -باید چیزی بهت بگم وقت داری -آره دارم بگو -اینطوری نمیشه باید ببینیمت …امشب شام رو با من میخوری ؟ نمیدونستم چی جوابش رو بدم خیلی وقت بود از تنها بودن باهاش فرار میکردم اما از طرفی هم میدونستم قبول
نکنم این داستان تمومی نداره برا همین گفتم : -باشه جیک خوشحال شد و گفت : -خیلی ازت ممنونم …پس سر ساعت ده میام دنبالت
باشه ای گفتمو تماس رو قطع کردم . گوشیم رو میز گذاشتم و سمت اتاق مادرم رفتم .دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود .

وارد اتاقش شدم به سمت کمد لباس هاش رفتم .همون پیراهن سفیدی که خیلی بهش میومد رو ازکمد درآوردم و روی تخت نشستم وپیراهن رو روی پام گذاشتم و عطرش رو نفس کشیدم .اشکهام بدون اینکه بخوام ازچشمام میومد و روی پیراهنم میریخت.عجیب دلتنگ بودم و درمانی برای دردم نداشتم جز اشکهایی که
بدون اجازه ی من راهشون روپیدا میکردن . *سام کنار تخت مادرم که تازه بهوش اومده بود نشستم و دستش رو تو دستام گرفتم که گفت : -=چیشده مادر؟ بهش لبخند زدمو دستشو بوسیدمو گفتم : -فشارتون یکم رفته بود بالا … الان خوبین خدا رو شکر روش رو برگردوند حرفی نزد که گفتم -مادر خوشگلم … جرا منو نگاه نمیکنه
نفسی گرفت و گفت … چون نتونستم پدرت رو متقاعد کنم …

خیلی باهاش حرف زدم …

اما اون حرف خودش رو میزنه …

امیدوارم منو ببخشی پسرم …

نتونستم وظیفمو انجام بدم
به چشمهای مهربونش نگاه کردمو گفتم : -همیشه همین چشمای مهربونت بود که راه رو نشونم میداد
نذاشتی زمین بخورم مامان … جلو بابا ایستادی … تا من بزرگ بشم … خودم شم .. اینی که الان هستم .. اونی که باید ببخشه تویی مامان … ببخش که خودخواه بودم … که پیشت نموندم …که باعث شدم اینجا باشی
مادرم رو سرم دست کشید و به آغوش امنش پناه بردم . نمیدونم چقدر طول کشید تا آروم شدم تونستم از بغلش بیرون بیام بهم لبخندی زد و گفت :
به این چیزا فکر نکن سام …دنبال عشقات باش کسی که توبهش تعلق داری رو پیدا کن … بقیه چیزا مهم نیست لبخند تلخی زدم و گفتم :
-چرا مهمه … شما برام مهمتر از همه چیز هستین .. به پدر گفتم امشب همه چیز تموم میشه …آرامش رو بهت برمیگردونم مامان از جام بلند شدم که گفت:
– ی زمانی من از عشق گذشتم بخاطر خانوادم … هنوز دارم حسرت روزهای رفته رو میخورم … تو مثل من نباش سام تو این کار رو نکن
ب تعجب به مادرم نگاه کردم که تا به حال هیچ وقت در این مورد با من حرف نزده بود خواستم چیزی بگم که گفت :
تو منو درک میکنی پسرم مگه نه ؟ سری تکون دادم و گفتم: -حتی بیشتر از همیشه ولی این اتفاق باید بیافته باید بیافته … بسته این همه شکنجه … از اتاق بیرون اومدم رو صندلی های سالن نشستم

. *نازنین

کلافه بودم و ذهنم کار نمیکرد. از بیمارستان خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم .میل شدیدی به دیدن دوباره نازنین داشتم اما با تمام توانم مقاومت میکردم .اینکه می تونم اون روفراموش کنم یک دروغ بود که سعی میکردم بهش عادت کنم .نباید میذاشتم احساسم به جای من تصمیم بگیره .این بهترین تصمیم بود که باید
عملیش میکردم .دیگه چیزی به ساعت ۹ نمونده بود باید آماده می شدم و به کتی می رسیدم . *نازنین
دستای گرمشو رو روی صورتم کشید و موهامو نوازش کرد چشمامو بسته بودم و میخندیدم .خیلی خوشبخت بودم خیلی … تو چشمای مهربونش نگاه کردم و گفتم :
-دیگه تنهام نمیذاری مامانی مگه نه ؟
لبخند قشنگی زد و گفت : من که هیچ وقت تنهات نذاشتم عزیزکم… هر لحظه که بخوای پیشتم
-قول میدی ؟
دستای مادرم دور شد صدایی تو گوشیم پیچید و چشام باز شد .
چندبار پلک زدم تا متوجه شدم چه رویای زیبایی بود. روی تخت همانطور که لباس مادرم رو بغل کرده بودم خوابم برده بود .از جام بلند شدم و اشکای صورتمو پاک کردم به قاب عکس مادرم نگاه کردمو گفتم :
-کاش بودنت رویا نمی شد مامان… کاش
از اتاق بیرون رفتم حولم رو برداشتمو وارد حموم شدم تا آب سرد حالمو بهتر کنه . وقتی از حموم بیرون اومدم سبک تر شده بودم .حولم رو دورم پیجیدمو جلو آینه نشستم تا موهامو خشک کنم . یک نگاه به ساعت انداختم ….تقریبا نزدیک ۹ بود .کارم تموم شده بود ….خیلی وقت بود تمایلی به آرایش کردن نداشتم .شلوار کرمو پوشیدم و شومیز گلبه ای که آستین های شلش از دوشم شروع می شد تنم کردم کت کالباسیم رو هم روش پوشیدم .موهامو باز گذاشتمو دوطرفشو سنجاق زدم .کیف و کفشهای پاشنه بلندمو برداشتم از اتاق بیرون رفتم. بادیدن کتابام وسط نشیمن به سمتشون رفتم تا جمعشون کنم .موبایلم رو هم برداشتم یک پیغام داشتم .شماره رو نمی
شناختم پیام رو که باز کردم : -سلام هانی … کتی هستم !
منو سام تصمیمون رو گرفتیم و امشب شب آخریه که تنهاییم .تبریکت رو هم صمیمانه میپذیرم عزیزم . راستی تو هم دعوتی آدرس رو هم برات گذاشتم….
۴۵۳ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن