رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق /پارت نوزده

 

_دیگه هیچوقت جلو من از ی پسر دیگه تعریف نکن خب؟

تعجب تو چشماش رو دوست داشتم گفت:چرا؟

سرمو بهش نزدیک تر کردمو گفتم:چون بهت تضمین نمیدم مثل ایندفعه منطقی برخورد کنم باهاش

اما اون بازم گفت:خب چرا؟

دستامو دور کمرش قفل کردم جوری که کامل تو بغلم بود نفسش به گردنم میخورد و بیتابم میکرد.حالا ک دوست داشت بشنوه واسش میگفتم:

_تو خودت گفتی ک این پسره اولش بهت گفت غر غرو…اما درنهایت بهت فهموند که اشتباه میکرده…اون ک همش چند دقیقه کنار تو بود فهمید کنار تو بودن چقدر خوبه…از منی که این مدت میشناسمت چه انتظاری داری؟

نفس عمیق کشیدمو دوباره به چشمش که غرق تو حرفام شده بود خیره شدمو ادامه دادم:

_من تو رو واسه خودم میخوام نازنین…واسه دلم خودم…نه واسه یک روز نه واسه یک ماه..واسه همیشه…همه چیزت مال منه…حتی این نگاه چشمای خوشگلت..اینارو به هیچکس نمیدم نازنین…نمیزارم کسی جز خودم لمست کنه…قلبم دیگه به حرف عقلم عمل نمیکنه…تورو انتخاب کرده تا آخرش هم پات وایمیسته…بخاطر اینه که میگم نمیتونم بهت تضمین بدم نفر بعدی رو سالم بزارم…چون من همه جوره تو رو واسه خودم میخوام…

*نازنین

حرفهای سام تموم شد چونمو گرفته بود تو دستش من اما همونطور سر جام بودم.اینهمه حرف خوب اونم از زبون سام بهم واسم حکم ی شوک رو داشت.اون منو واسه خودش میدونست… داشتم دیوونه میشدم.صدای تام منو به خودم اورد و چشمامو از چشماش برداشتم.تام گفت:

_بچه ها من میرم ی سری خرت و پرت بخرم…شما برین داخل بعد صبحانه تمرینه دختر

از سام جدا شدمو داد زدم:

_مربی خوابالو نوبره من خودم رفتم تمرین

تام خندید و گفت:اون حساب نبود بچه…تمرین رو بهت نشون میدم

تام سوار ماشین شد و حرکت کرد منو سام هم وارد خونه شدیم.از چیزی که پشت میز میدیدم شوکه شدم.ناخودآگاه گفتم:

_نه دیگه…

سام قیافه منو دید خندید و سرش پایین انداخت .مگی دور میز ایستاده بود و برای خودش قهوه میریخت.یک تن پوش حمام تنش بود که به شدت کوتاه بود.موهای خیسش هم دورش ریخته بود.تا ما رو دید رو کرد به سام و گفت:

_وای بچه ها…بیاین صبحانه

آروم گفتم:من میرم بالا لباسامو عوض کنم…

سام سرشو تکون داد و سمت میز رفت.سریع وارد اتاقم شدم با اینکه به حمام نیاز داشتم اما نمیخواستم سام رو پیش مگی تنها بزارم.اصلا ازش خوشم نمیومد‌.دست و صورتم رو شستم.شلوار جین روشنم رو پام کردم ی تاپ بندی سفید پوشیدمو موهامو باز کردم.

کتونی هامم پوشیدمو از اتاق رفتم بیرون.صدای مگی میومد آروم سرجام ایستادم تا ببینم درباره چی حرف میزنند

_تو داری اشتباه بزرگی میکنی…

_هرکسی واسه خودش افکاری داره

_تو نمیتونی ببینی…خودت رو دست کم گرفتی…به نظر من تو خیلی خوبی…همه جوره عالی هستی…خوش هیکل خوش تیپ…جذاب…لیاقت تو این نیست

دستامو مشت کرده بودم و حرص میخوردم حالم ازش بهم میخورد سام گفت:

_میشه تمومش کنی؟علاقه ای به ادامه این بحث ندارم

_سام …نازنین واسه تو خیلی معمولیه…نمیبینی؟تو یکی رو میخوای که تو رو ببره بالا…به اوج برسی…همونجا که دلت میخواد باشی…یکی مثل من

تن صدای سام بالا رفته بود یک پله پایین تر رفتم که گفت:

_معمولی؟؟…به دختری که تو دانشکده نفر اوله…ی ورزشکار حرفه ایه…دلش از همه دنیا و آدماش پاک تره…صداقت تو چشماش داد میزنه نمیگن معمولی دختر جوون…نازنین برای من خاص ترین دختره…این حرفاتو واسه خودت نگه دار. 

ته دلم انگار قند آب میکردن چقدر خوب ازم تعریف کرده بود مگی دوباره گفت:

_ولی اون دوستت نداره…با همه اینایی که گفتی…اون دوستت نداره خودتو به اون راه نزن

صدای سام دلگیر شده بود میتونستم حسش کنم گفت:

_من میدونم که اون دوستم داره…حتی اگه یک روزی هم اون منو نخواد…من همیشه کنارش میمونم…امثال تو کنار من هیچ جایی ندارن

دیگه هرچی زر زده بود کافی بود.بهش نشون میدادم دوست داشتن چه جوریه.هیچکس حق نداشت رو احساس من قمار کنه.

تند تند پله ها رو طی کردم مگی که آماده حرف زدن بود منو که دید سرشو به قهوش گرم کرد.سام برگشت نگاهم کرد جواب لبخندش رو با لبخند دادم و گفتم:

_وای که مردم از گرسنگی

اونوقت سمت میز رفتمو از پشت دستامو دور گردنم سام که روی صندلی نشسته بود گره کردمو آروم لپش رو بوسیدم و گفتم:

_قهوه میخوری عزیزم؟

سام شوکه نگاهم کرد لبخندمو ادامه دادم که سوتی نده که سرش رو پایین انداخت و گفت:

_آره عشقم…ممنون میشم

کلمه عشقم بدجور به دلم نشست.من این پسر رو دوست داشتم چه با حضور مگی و چه بدون حضور اون.اما ازش دور بودم خیلی زیاد.فنجون قهوه رو جلوی سام گذاشتمو کنارش نشستم رو به مگی گفتم:

_تو دیگه چرا صبحانه نمیخوری؟

مگی به زور لبخند زو د گفت:من خوردم…زیاد اهل صبحانه نیستم…تو بخور که وسط تمرین ضعف نری

خندیدمو گفتم:ولی اگه میخوای هیکلت خوب بشه باید صبحانت رو خوب بخوری…

زده بودم به هدف میدونستم به اندامش خیلی مینازه. صورتش گر گرفته بود از جاش بلند شد و گفت:

_من هیکلم هیچ مشکلی نداره که بخوام چیزیو رعایت کنم…

 یکم خودمو عقب کشیدمو خوب نگاهش کردمو گفتم:

_اوووم..خوبی…ولی نه دیگه در حد این اعتماد به نفست…پاهات زیادی پره

سام تک خنده ای کرد که مگی با عصبانیت گفت:

_سام تو یچیزی بگو…

سام ابرو بالا انداخت و گفت:

_نازنین تو این موارد وارد تره… من حرفی ندارم

حسابی خندم گرفته بود.مگی با حرص به سمت اتاقش رفت.سام برگشت سمت من دستشو روی پشتی صندلیم گذاشت و کامل سمت من چرخید.میدونستم وقت جواب پس دادنه. چشامو بستم خواستم حرف بزنم که لمس لبای محمد رو پیشانیم بهم این اجازه رو نداد.تو موهام دست کشید و گفت:

_نمیدونی چقدر حالم خوبه

خواستم بهش بگم جریان چی بوده که تام با دست پر از خریدش وارد ویلا شد.در رو با پاهاش بست و گفت:

_به به…چه صحنه قشنگی..خب دیگه چه خبر

خودمو تکون دادمو سام هم دستشو از پشتم برداشت واسه عوض شدن اوضاع گفتم:

_چی خریدی تام؟شکلات صبحانه که یادت نرفته؟

تام نایلکس ها رو روی اپن گذاشت و گفت:خریدم…اما نمیدم بهت…چاقت میکنه

با اعتراض گفتم:ااااا…بده بهم…من چاق نمیشم خودتم میدونی

تام بدون توجه به من بسته ها رو خالی میکرد سام گفت:

_چیزی که میخواد و بهش بده دیگه تام…نمیدی خودم برم بگیرم

تام چشم چرخوند و گفت:این حالیش نیست…گرمی میره بالا وزنش..بدبختمون میکنه

با حرص به بسته تو دستش نگاه کردمو گفتم:

_پس واسه چی خریدی اصلا؟آزار داری مگه؟

_واسه خودم گرفتم نه تو

جوابش رو ندادم و نون تست و عسلم رو میخوردم.

تام به اطراف نگاه کرد و گفت:

_پس مگی کجاست؟

به تقلید از مگی پامو روی اون یکی انداختم صاف نشستم و دستمو تو هوا گرفتمو گفتم:

_اینجا هوا آزار دهندس…رفته رلکس کنه

سام دستش رو جلو دهنش گرفت تا خندش ضایع نشه تام خودش هم خندش گرفته بود.از جام بلند شدمو گفتم:

_میرم قبل از تمرین ی قدمی بزنم

سام هم بلند شد و گفت:منم میام باهات

از ویلا خارج شدم کلاه سیوشرتمو رو سرم گذاشتم.سام پا به پام قدم برمیداشت نفس کشیدن تو اون هوا رو دوست داشتم هوایی که اونم توش حضور داشت و با عطرش اونجا رو برام دوست داشتنی کرده بود.تو افکار خودم بودم که سام گفت:

_این وضع تا کی قراره ادامه داشته باشه ناز؟

بازم این اسم بازم تپش قلبی که دیگه برام آشنا شده بود.سرمو تکون دادم که جلوم ایستاد بازومو گرفت و گفت:

_من باید این جریان رو حل کنم نازنین…بدون حرف زدن تو هم نمیتونم کاری کنم…پس باهام حرف بزن…بزار بدونم مشگلم کجاست…

نگاهمو ازش گرفتمو گفتم:

_باورهای من غلط از آب در اومده…از دست توام کاری برنمیاد

_خب چه باوری؟درباره چی؟درباره من؟

نمیفهمیدم چرا نمیخواستم بدونم.میترسیدم از دونستن بیشتر…انگار یکی بهم میگفت که ازش دور بمون اما یکی دیگه هم بهم میگفت که تو جات فقط وسط بغله اونه…

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن