رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق/پارت نه

اصلاح شده پارت نه

 

نازنین معترض گفت:ولم کن دیوونه…چیکار میکنی؟

_انقدر حرف نزن و بیا

_من نمیخوام باتو بیام

از سالن خارج شدیم .کسی تو محوطه دانشگاه نبود.سعی کرده بودم دستشو محکم نگیرم وارد ی کلاس شدم دست نازنین رو ول کردمو در و بستم.نازنین موهاش رو پشت گوشش گذاشت ی قدم به سمتم اومد چهرش عصبانی بود گفت:

_فکر کردی کی هستی که هر کار دلت بخواد بکنی؟به چه حقس همچین اجازه ای رو به خودت دادی…

حتی موقع عصبانیتش هم جذابتر میشد گفتم:نازنین

اما اجازه نداد و گفت:اسم منو صدا نکن…حرفت رو بزن

ی قدم سمتش رفتمو گفتم:اجازه بدی میگم

اخم کرد و گفت:میشنوم…

همه حرصم رو جمع کردم و گفتم:استاد هندرسون…چیکارت داشت؟

به وضوح جا خورد چشماش گرد شد و گفت:چی؟این موضوع چه ربطی به تو داره؟؟

فاصله بینمون رو با قدم بعدی پر کردم به بهت به چشمهام نگاه میکرد میدونستم بازم سرخ شده سعی کردم ملایم باشمو گفتم:

_نازنین…لطفا جوابمو بده

از اینکه بهش نزدیک شده بودم احساس پشیمونی میکردم حرارت نگاهش داشت ذوبم میکرد گفت:

_بهت نمیگم چون به تو ربط نداره…برو کنار

خواست ازم بگذره که نگذاشتم دستمو پشت کمرش گذاشتمو کشیدمش سمت خودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم اما مغزم فقط دستور میداد که نازنین رو همینجا نگه دار به چشمای مشکی نازنین خیره شدم و گفتم:

_بهم بگو نازنین…واسم مهمه…

لباش تکون خورد.نگاهم سر خورد سمت لبش…لب خوشفرمش که خیلی دوسش داشتم دستمو کنار موهاش کشیدمو از صورتش کنار دادم حس میکردم دیگه مثل ی لحظه قبل عصبی نیست.صورتمو نزدیکش بردم که عطرش بیشتر حالمو خراب کرد گفتم:

_ناز…بهم بگو

هرکار کردم نمیشد ازش فاصله بگیرم منو مثل آهنربا به خودش وصل کرده بود.شستمو روی لبش کشیدم آروم فقط نگاهم میکرد حرم نفسهاش طاقت رو ازم گرفته بود سرم خم شد سمت لبش.اون لحظه برام انتهای خواستنم بود چشامو بستم نزدیک لبش نفس کشیدم که یهو نارنین هلم داد دستم از دور کمرش باز شد نفس هاش تند شده بود دستشو به سمتم گرفت و گفت:

_ازم دور بمون فهمیدی؟دیگه این اجازه رو به خودت نده…

نفهمیدم چی شد فقط وقتی به خودم اومدم که نازنین رفته بود.من چیکار میکردم؟چرا پیش این دختر کنترلم رو از دست میدادم.همه چی از مغزم میرفت و فقط حس کردن نازنین جاشون رو میگرفت.روی یکی از صندلی ها نشستم و چشامو بستم اون لحظه رو بارها و بارها مرورش میکردم…

*نازنین

وقتی بهم نزدیک شد دوباره مسخ عطرش شدم توی بغلش گرفته بودتم جایی که خیلی آرومم میکرد میخواستم ازش فاصله بگیرم اما نمیتونستم پاهام ازم فرمان نمیگرفتن صورتم داشت گر میگرفت قلبم انقدر تند میزد که میترسیدم از کار بیوفته.سام سرشو خم کرد سمتم بهم گفت:

_ناز…بهم بگو

چقدر دلم برای این کلمه تنگ بود.از لذت شنیدنش چشامو بستم هیچی دست من نبود گرمای نفس سام رو کنار لبم حس کردم.دلم میخواست لمسش کنم حسش کنم اما نتونستم تو ی لحظه هلش دادم عقب.گیج شده بود و چشماش هنوز سرخ بود.باید از اونجا میرفتم قبل از اینکه ارادم رو ازم بگیره گفتم:

_ازم دور بمون…دیگه این اجازه رو به خودت نده

سریع از کلاس اومدم بیرون.کارتم رو از دور گردنم در اوردمو انداختم روی زمین.برگشتم به سالن کیفم رو برداشتمو از دانشگاه خارج شدم.چندتا نفس عمیق کشیدم انگار که تو اون کلاس نمیتونستم نفس بکشم.دلم میخواست بدوام…اما اون کفشهای لعنتی نمیزاشت

ی دربست گرفتمو رفتم خونه.بدون اینکه لباسامو عوض کنم پریدم روی تختمو سرمو بردم زیر پتوم.نمیخواستم قبول کنم نسبت به اون دچار ضعف شدم.هیچوقت نمیتونستم جلوی خواست دلمو بگیرم.همیشه اون موفق بود نسبت به عقل و منطقم.سرم درد گرفته بود چشمان رو که میبستم تصویر صورتش میومد جلو چشام.لحظه ای که نفسش رو کنار لبم حس کردم همون لحظه بود که اختیارم از دست دادم وبازم همون لحظه بود که به خودم اومدم.

                                      *********

به سختی از جام بلند شدم.شب قبل خیلی دیر خوابیده بودم غلطی تو جام زدم که صدای مادرم اومد:

_نازنین جان…پاشو دیرت شد…مسابقه داربا

یهو مثل سیخ از جام پریدم.اصلا یادم رفته بود.سریع از تخت اومدم پایین.دست و صورتمو شستم موهامو کامل بالای سرم جمع کردم.لگ ورزشیم رو با تاپم رو پوشیدم.موبایل و کتونیامو برداشتمو از اتاق اومدم بیردن.مادرم میز صبحانه چیده بود لیوان شیر رو سرکشیدم که گفت:

_خوب بخور صبحانت رو عزیزم…دیشبم که برای شام بیدار نشدی..

سرمو تکون دادمو مشغول خوردن شدم به مادرم نگاه کردمو گفتم:میاین دیگه ها؟

_آره دخترم مگه میشه نیام

صبحانمو تموم کردم مادرم بوسیدتمو گفت:

_موفق باشی عزیز مامان

بوسیدمشو از خونه اومدم بیرون.میخواستم تا محل مسابقه بدوام.موبایلم زنگ خورد آلیس بود جواب دادم:

_بله زود بگو

آلیس تند تند گفت:کجایی؟مربی خوشتیپت دنباله توء

_تو رفتی تو پیست؟

_خب آره دیگه…من بیشتر از تو هیجان دارم

_چشماتو درویش کن بهش بگو داره میاد تو راهه

تماس رو قطع کردم و شروع کردم به دوییدن.احساس عجیبی داشتم حس کردم یکی پشت سرم میاد.آهنگ رو قطع کردم تا از هندزفریام صدایی نیاد و خوب تمرکز کنم اما هرچی بیشتر جلو میرفتم صدای پا بیشتر میشد.موبایلم دوباره زنگ خورد به شماره نگاه نکردمو جواب دادم:

_یکی انگار داره پشت سرم میاد آلیس

اما صدای سام رو شنیدم که فقط گفت:کجایی؟

جا خوردم ولی حس میکردم بهش نیاز دارم بخاطر همین آدرس جایی که بودم رو بهش گفتم حرفم تموم نشده بود که قطع کرد.تو ی لحظه تصمیم گرفتمو برگشتم عقب.به اطرافم نگاه کردم کسی رو ندیدم.برگشتم تا به راه خودم ادامه بدم که ی مشت خورد توی صورتم.

نشستم روی زمین سرم گیج میرفت.از همین میترسیدم تمام مدت انگار میتونستم حسش کنم.دستش اومد سمتم بازوم رو گرفت و کشید که بلند شدم.اول جیمز رو دیدم پشت سرش هم مکس بود.باورم نمیشد این جریان رو انقدر کش داده باشن دستمو کنار لبم کشیدم که میسوخت جیمز هلم داد سمت ی ماشین و گفت:

_منکه بهت گفتم با زبون خوش نفهمی…خودم حالیت میکنم

دستمو کشیدمو گفتم:به من دست نزن

مکس خندید که جیمز گفت:هرکار دلم بخواد میکنم…تو لایق بدتر از اینی

اعصابمو خراب کرده بود با لگد زدم تو ساق پاش ی قدم رفت عقب تر به ساعتم نگاه کردمو گفتم:

_احمق میخوای من نرسم به مسابقه؟خودتم نمیرسی

جیمز اومد سمتم که ی ماشین با سرعت پیچید جلوی ماشینی که نزدیکش ایستاده بودیم

*سام

میخواستم مسابقه نازنین رو ببینم.واسه همین بهش زنگ زدم تا ازش بخوام آدرس رو بهم بده یعد از چندتا بوق جواب داد خواستم حرف یزنم ک گفت:

_یکی دنبالمه آلیس…

 وقت تلف نکردمو گفتم:کجایی؟

مکث کرد انگار تازه فهمید که با آلیس حرف نمیزنه اما آدرس رو گفت.تماس رو قطع کردمو پریدم سمت ماشین.دلم شور میزد.صدای نازنین ترسیده بود.نمیتونستم صبر کنم با نهایت سرعتم میروندم.بلاخره رسیدم بهشون.اول نازنین رو دیدم بعدش ۲تا پسر دیگه رو.خون جلو چشمامو گرفته بود.ماشین رو جلوشون زدم کنار یکی از اون پسرا به سمت نازنین میرفت صدای ماشین رو که شنید ایستاد.از ماشین پیاده شدم نازنین با دیدنم ذوق کرد اینو از چشماش میتونستم بخونم کنار لبش یکم خون اومده بود نتونستم خودمو کنترل کنمو همینکه رسیدم مشتمو روی صورت اولیشون پایین اوردم یکی دیگه که هیکلی تر بود دستمو گرفت نزاشت دوباره بزنمش دستشو پیچوندمو گفتم:

_کدومتون دستتون بهش خورده ها؟کدوم

از پشت زد به کمرم که خم شدم نازنین با ترس گفت:سام…ولش کن حیوون

اونوقت اومد سمت منو زد تو صورت اونی که منو گرفته بود‌.داد زدم:

_برو کنار نازنین…فاصله بگیر

موهاش باز شده بود حرفمو گوش نکرد همینطور هم میزدم و هم میخوردم نازنین رو هل داد عقب که دوباره گفتم:

_مگه به تو نمیگم برو کنار…

نازنین کنار ایستاد و گفت:سرمن داد نزن

نگاش کردم که اخم کرده بود دست و پام درد میکرد گفتم:

_ببخشید که تو این وضعیت نتونستم با محلت تر درخواست کنم

ی مشت خورد تو شکمم که نازنین گفت:ممنونم…جای من زدیش

خندم گرفته بود اینا هم بیخیال نمیشدن دیگه بس بود برگشتم تو ی حرکت هر دوتاشون رو هل دادمو دوییدم دست نازنین رو گرفتنو کشیدم و گفتم بشین تو ماشین.ایستاد و گفت:

_ازم عذرخواهی کن تا بشینم

با حرث گفتم:نازنین بشین الآن میان

_بگو

_نمیگم…

_واسه چی نمیگی؟اگه نگی یادم نمیره ها

_یادت نره…خیله خب خود دانی…من که مسابقه ندارم

نشستم تو ماشین‌.این حجم از لجبازی تو سرم نمیرفت واقعا…مثل خودم یکدنده بود.نشست تو ماشین که قبل از رسیدنشون سریع حرکت کردم کمربندش رو بست و گفت:

_اگه این مسابقه نبود…عمرا سوار ماشینت نمیشدم بدجنس

_ا واقعا…باشه جونم باشه…الآن حرف نزن بزار حواسمو جمع کنم برسونت به مسابقه دردسر سازت…عقلت که اومد سر جاش بد معلوم میشه بدجنسم یا نه

نگاهم کرد آروم شد سرشو پایین انداخت و گفت:خب حالا…ممنون که اومدی

خوشم اومده بود که وادار به عقب نشینیش کردم اما فقط سرمو تکون دادم.کنار لبش داشت ورم میکرد یاد ضربه ای که به دست اون یارو زدم افتادم امیدوار بودم شکسته باشه.دستمال رو سمت نازنین گرفتمو گفتم:

_کنار لبت رو تمیز کن…

دستمال رو ازم گرفت تو آینه آفتابگیر به خودش نگاه میکرد.عاشق وقتایی بودم که اینجوری تیپ اسپرت و بیخیال میزد.دیگه کم کم میرسیدم به آدرسی که نازنین داده بود تقریبا وقتی نمونده بود اینو از استرس نازنین فهمیده بودم.ماشین رو پارک کردم دستاش رو تو هم گره کرده بود برگشتم سمتمو گفت:

_مرسی…اگه اول شدم…شاید برات جبران کردم

خندم گرفته بود.هیچوقت حاضر نبود کم بیاره داشت پیاده میشد دستش رو گرفتم که برگشت تو چشمای خوشگلش نگاه کردمو گفتم:

_منتظرم اول شدنت رو ببینم

بهم لبخند زد و از ماشین پیاده شد.

*نازنین

از ماشین سام پیاده شدم.بخاطر امیدی که بهم داشت از همیشه بیشتر میخواستم که برنده شم.دوییدمو وارد پیست شدم.تام بیقرار قدم میزد.همینکه منو دید به سمتم اومد و شاکی گفت:

_تو کجایی دختر؟جواب تلفنت رو چرا نمیدی؟

به صورتم اشاره کردمو گفتم:از جیمز بپرس…ی کاور بده من بپوشم

تام شوکه کاورمو دستم داد پوشیدمش و دوییدم سمت میدون.گارد گرفتمو آماده شدم با صدای شلیک همه شروع به به دویدن کردیم.تمرکز کردم روی هدفم…اینکه میخوام کاری که سام واسم کرده برام رو جواب بدم.میخواستم اول شم بخاطر همه چیز…من باید اول میشدم.از بین ۴نفر جلو زدمو به نفر سوم رسیدم.نفسم رو که کنترل کرده بودمو آزاد کردمو با تمام توانم شروع کردم به دوییدن به اول شدن فکر کردمو فقط به پاهام اطمینان کردم.و بلاخره اولین نفری بودم که از خط پایان گذشتم و دوی زمین افتادم.تام دویید سمتم و گفت:

_تو معرکه ای…آفرین به تو آفرین

آلیس سمتم اومد بغلم کرد و گفت:یوزپلنگ من…اووووف عاشقتم که

زیر گوش آلیس گفتم:سام رو ندیدی؟

از بغلم اومد بیرون مرموز نگاهم کرد و گفت:منکه همچین سعادتی نداشتم ببینمشون

خواستم جوابش رو بدم که صدای سام اومد که گفت:

_یکی اینجا دنبال من میگرده؟

برگشتم که پشت سرم سام رو دیدم تا خواستم برم سمتش تام بغلم کرد و گفت:

_وااای نازنین واقعا بهت تبریک میگم…ی خبری هم واست دارم

نگاهش کردم که گفت:امشب به مناسبت اول شدنت تو باشگاه جشن میگیریم…یادت نره ساعت ۹ منتظریم…

با تعجب گفتم:جشن؟چه جشنی آخه تامی…

تام از کنارم رد شد و گفت:بهتره بری و به کارات برسی!

از مادرم و آلیس خواستم که منتظرم بمونن.به سمت سام رفتم که سرش پایین بود و با پاش تیکه سنگ ها رو جا به جا میکرد.جین زغالی پاش بود و پیراهن و پلیور تنش بهم ریخته بود کنار پیشونیش هم ی زخم کوچیک میتونستم ببینم.روبروش ایستادم سرشو بلند کرد با لبخند نگاهم کرد و گفت:

_اوهوووو…اینجا رو…خانم قهرمان…بهت تبریک میگم

نگاش کردم و گفتم:ممنونم…قیافت خیلی خنده دار شده

سام ی دست تو موهاش کشید که حالمو خرابتر کرد اونوقت گفت:

_خب حالا بریم سر حرف تو

_حرف من؟چه حرفی؟

_دیگه زرنگ بازی درنیار دیگه…خودت گفتی اگه اول شم یجوری جبران میکنم

تازه یادم افتاد کدوم حرفمو میگه خندیدمو گفتم:

_باشه حتما سر فرصت جبران میشه…قول

اما سام ابرو بالا انداخت و گفت:فرصت از الآن بهتر؟

چشامو تنگ کردمو گفتم:الآن چیکارکنم واست؟نکنه میخوای ببوسمت؟

چشمای سام برق زد که خجالت کشیدم از حرفم سام لبشو جمع کرد و گفت:

_البته پیشنهاد من این نبود..ولی خب حالا که گفتی…نا امیدت نمیکنم…همینکارو بکن

دستمو جلوش گرفتمو گفتم:عمرا آقا فهمیدی عمرا

فکر نمیکردم انقدر رو داسته باشه که دنباله حرفمو بگیره خواستم برم دستمو گرفت و گفت:

_ازت میخوام امشب باهات بیام جشن

با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:جشن؟

با اصرار نگام کرد و گفت:آره دیگه…سعی نکن بپیچونی…خودم شنیدم 

خندم گرفته بود از کارش که گفت:عادت بچگیه…نمیشه ترک کرد

نگاهش کردم.خودمم واقعا میخواستم که باهام بیاد سرمو تکون دادمو گفتم:

_با اینکه فرصت طلبیه…اما باشه قبوله…

سام لبخند زد و گفت:

_خب پس دعوتم‌کن دیگه

به چشمای شیطونش نگاه کردم مطمئن بودم هرکی غیر سام بود محال بود اینکارو کنم گفتم:

_خب آقای فضلی…شما رو رسما دعوت میکنم که باهام به جشن بیاین!

سام با همون شیطنت خاص خودش گفت:ممنون خانم راد…روش فکر میکنم

لبخند زدم به فکر نحوه ی کشتنش بودم که حم شد و زیر گوشم گفت:

_هیچی مثل اینکه درخواستمو قبول کردی منو خوشحال نکرده…تو بینظیری…از کنارت بودن سیر نمیشم!

از کنارم گذشت و رفت.حرفش باعث شد تو دلم گرم شه سرجام ایستاده بودمو حرفاشو مزه مزه میکردم.که آلیس از پشت بغلم کرد و گفت:

_وااااای…چقدر رمانتیک

تعجب کردم زدمش کنار و گفتم:چی رمانتیکه؟

برام چشم و ابرو اومد و گفت:آقای سام رو میگم…همون که بعد رفتنش یک ساعته خشکت زده‌‌‌‌…

چشام از تعجب گرد شد اخم کردمو گفتم:آلیس ببند دهنتو …اومده بود بهم تبریک بگه.

_آره خب آره‌‌‌…واسه همین دنبالش میگشتی…

نیشگونش گرفتمو رفتم پیش مادرم بعد از مراسم اهدا مدال و برنامه ریزی واسه مسابقه آخر ماه به سمت خونه رفتیم.

                                     ***********

بعد از ی دوش حسابی چند ساعت خوابیدم.به زور بیدار شدمو از اتاقم بیرون رفتم صدای سرفه شنیدم به سمت حیاط خلوت پشت خونه رفتم.مادرم روی صندلی نشسته بود و نفس عمیق میکشید.  پریدم سمتش و گفتم:

_مادر…مادری چیشده قربونت برم

دستش روی قلبش بود و صورتش یکم بیرنگ بود.لبخند زد و گفت:

_هیچی مامان جان…احساس کردم یکم هوا بخورم…الآن خوبم!

نگاهش کردم لبخند مهربونش روی لبش بود.سرمو روی پاش گذاشتم دستاشو بوسیدمو گفتم:

_منو ترسوندی مامانی‌‌‌…چیشد آخه؟

رو موهام دست کشید و گفت:چیزی نیست جونم…

_پاشو ببرمت پیش دکتر…بلند شو کمکت میکنم

مادرم دستمو گرفت نشوندتم و گفت:نازنین…عزیزم بهت که گفتم من خوبم..نیازی به دکتر نیست…

_شما گفتی ولی من خیالم راحت نیست.‌‌..

نمیدونستم چرا دلم انقدر شور میزد.مادرم بلند شد و گفت:

_قول میدم اگه یبار دیگه حالم بد شد بریم دکتر باشه؟

نگاهش کردم و سرمو تکون دادم.پشتمو دست کشید و گفت:

_مگه تو نباید بری جشن؟برو آماده شو مامان…

_نمیخوام برم اصلا…میخوام پیشت باشم…

_دختره لوس‌‌‌…پدرت گفته امشب زود میاد الآنه که پیداش بشه…منم یکم میخوام استراحت کنم…

سرمو بوسید و به سمت اتاقش رفت.خیالم راحت نبود با این حال به سمت اتاقم رفتم و کمدم رو باز کردم لباسای بلندمو ریختم روی تخت.یکی یکی نگاهشون میکردم.یکی از لباسا نظرمو جلب کرد.جلو آینه ایستادمو لباسو روی تنم گرفتم.ی لباس بلند سبز آبی که تا روی مچ پام بود و از بالای زانو چاک داشت.یقه هفت لباس یکم رو استخون کتف مینشست و پشتش تا نرسیده به کمرم باز بود.انتخابش کردم عالی بود.کنار سام دوست داشتم بهترین باشم

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن