رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق/پارت شش

 

نازنین نگاهم کرد و گفت:اونا که معلوم نیست کی بیان؟

_میخوای ببرمت پیش آلیس؟

نازنین یهو چهرش عصبانی شد و گفت:اونو که باید بزنم بکشم سر وقت

تعجب کردمو گفتم:آلیس رو؟واسه چی؟

نازنین کیفشو گذاشت رو داشبورت ماشین دستاشو زد به کمرش و گفت:

_دختره دیوانه معلوم نیست کجاست…منو تنها ول کرد…بزار ببینمش…دارم واسش

به سمتش رفتمو گفتم:

_یعنی میگی بد شد؟

آروم بهش نزدیک شدم که پشتشو به ماشین تکیه دادو گفت:

_خب نه…منظورم که این نبود

نزدیکش ایستادم از اینکه دستپاچه میشد خوشم میومد تمام حرکاتش برام جدید بود تو گلو خندیدمو گفتم:

_پس چی؟

سرشو بلند کرد به بالکن طبقه بالای خونه اشاره کرد و گفت:

_اونجارو میبینی؟تراس اتاق منه ها

از عوض کردن بحثش جوابمو گرفتم به تراس نگاه کردمو گفتم:اووووم…جای دنجیه

با هیجان دستاشو بهم مالید و گفت:وای آره…خیلی اونجارو دوست دارم

نگاهی به اطراف کردمو گفتم:

_میخوای قدم بزنیم؟؟؟

نازنین سرشو تکون دادو موافقت کرد.کتم رو دراوردم رو دوشش گذاشتمو گفتم:

_اینطوری بهتر شد…حالا بریم

باهم حرکت کردیم سمت همون پارک‌ معروف.داشتم آستین لباسم رو تا میکردم متوجه نازنین شدم که یقه کت رو بالاتر میکشه و سمت بینیش میبره.فکر کردم صورتش یخ زده و واسه همین اینکارو میکنه اما چشماشو بسته بود و انگار کت رو بو میکرد.گیج شده بودم کنارش ایستادم که فورا سرش رو اورد بالا و گفت:

_با این کفش ها سخت میشه پیاده روی کرد…

به پاها و کفشش نگاه کردمو گفتم:اما تو خوب از پسش بر اومدی…

رسیدیم به فضای سبز داخل پارک.نازنین خم شد و کفش هاشو در اورد لبخند گنده ای زد و گفت:

_آخیش…چقدر خنکیه این چمنها خوبه…حالا راحت شدم 

نمیتونستم لبخندمو جمع کنم از دیدن کاراش لذت میبردم.این دختر واقعا فرق داشت.نگام کرد و گفت:

_میخوای امتحان کنی؟؟خیلی حس خوبیه ها

اونوقت دویید سمت ی نیمکت و روش نشست کت رو اروم رو لبه نیمکت گذاشت پشت سرش رفتم  و کنارش نشستم و گفتم:

_سرما از پات میرسه به تنت…بهتره کت تنت باشه

اما سرشو تکون داد و گفت:نننچ…تازه حالم اومده سرجاش…

راست میگفت مثل ی بچه ذوق زده شده بود.روشو کرد سمت من و گفت:

_من اینجا رو خیلی دوست دارم…

بهش لبخند زدم پاهاشو تاب میداد و به زمین نگاه میکرد تو عالم خودم بودم و از کنارش بودن لذت میبردم که یهو جیغ کشید دستاشو انداخت دور گردنمو پاهاشو روی نیمکت گذاشت.

انقدر محکم گردنم رو فشار داده بود که نفسم نمیومد:

به زور گفتم:چیشده؟

با جیغ گفت:موش…سام موش بود!

عطر گردنش و موهاش حواسم رو پرت کرده بود صورتش چسبیده بود به صورتم و نفس نفس میزد. دستام دور کمرش جمع شد و گفتم:

_خیله خب…آروم باش عزیزم..آروم

نازنین تازه متوجه موقعیتش شد آروم دستاشو از دور گردنم شل کرد و گفت:

_ام…چیزه…یهو نفهمیدم چیشد…

بهش لبخند زدم دستم رو از دور کمرش برداشتم خواست ازم جدا شه که نشد جیغ کوتاهی کشید و گفت:

_آی سام موهام…

ی تیکه از موهای نازنین دور دکمه پیراهنم گیر کرده بود گفتم:

_الآن درستش میکنم…آروم

موهاش کشیده شده بود سعی کردم دردش نیاد و آروم دست بردم تو موهاش و گیره هاشو باز کردم سرشو عقب کشید که موهاش آزاد شد.موهای مشکیه قشنگش نمیزاشت چیز دیگه ای ببینم آروم دست تو موهاش بردمو پشتش انداختم. به چشمهام نگاه کرد و تشکر کرد.دلم نمیخواست این لحظه ها تموم شه

!

یهو انگار یاد چیزی افتاده باشه بلند شد روی نیمکت ایستاد و گفت:

_همونجا بود…داشت میومد سمت پام

هنوز عطر موهاش تو سرم میچرخید.از روی نیمکت بلند شدم نگاش کردم و گفتم:

_اون بالا ایستادی چرا؟

_دیگه عمرا پامو نمیزارم پایین

خندیدمو گفتم:چیشد تو که داشتی لذت میبردی از چمن ها…

بهم اخم کرد و گفت:چمنها چه گناهی دارن…من از موش متنفرم…

دستی تو موهام کشیدمو گفتم:خیله خب الآن که دیگه نیست

_از کجا معلوم باز نیاد…

_آره آره راست میگی…ی وقت دیدی اومد از نوک پات شروع میکنه میخورتت تا تموم شی…

خندم گرفته بود اما نازنین واسم ادایی دراورد و نشست روی پشتی نیمکت.نگاهی به نیمکت انداختمو گفتم:

_این نیمکتها چوبیه دختر…بیا پایین بشین ی موقع میشکنه…

چساشو تنگ کرد و گفت:خیلی ببخشید منم اگه هم وزن تو بودم نگران شکستن این نیمکت میشدم…ولی محض اطلاعتون میگم اینکاره همیشگیه منه…

_پس یعنی میگی من چاقم دیگه ها؟

نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:

_چچچچاق که نه…ولی در هر صورت وزنت از من بیشتره…

پریدم روی نیمکت کنارش نشستمو گفتم:

_چون قدم از تو بلندتره جوجه جون…

آدم سمجی نبودم اما اون شب از اینکه یکم سر به سر نازنین بزارم خوشم میومد.مخصوصا وقتی حرص میخورد بامزه تر بود روشو کرد سمت من و گفت:

_من جوجه نیستم حرفتو پس بگیر…

منم برگشتم سمتش و گفتم:

_از اون جوجه زرد خوشگلا…

_گفتم نیستم…توام شبیه …شبیه خرس قطبی هستی…

از تشبیهش خندم گرفت خودمو کشیدم سمتش و گفتم:پس خرس قطبی الآن میخواد شکار کنه…

نازنین کشید عقب و گفت:عمرا بتونی همچین غذای خوشمزه ای رو بخوری

خودشو کشید عقب تر که یهو نیمکت لغزید قبل اینکه بتونم کاری کنم نیمکت برعکس شد و افتادیم پایین.روی ی چیز نرم و سرد افتادم از رطوبتش معلوم بود که گله…اما نازنین…

سنگینیش رو روی خودم احساس میکردم موهاش روی صورتم ریخته بود سرمو آروم زیر گردنش بردم.نمیفهمیدم چه عطری داشت چقدر حالم رو خوب میکرد.آروم بلند شد دستاشو روی سینم گذاشت و سرشو عقب برد.تو تاریکی فقط صدای نفسهاش رو میشد حس کرد آروم گفت:

_مثل اینکه حق با تو بود

خندم گرفت آروم چرخیدم بلند شم که کمر نازنین توی گل افتاد خندم بلندتر شد و گفتم:

_از این بهتر نمیشد 

کمکش کردم که بلند شه روی سنگهای پارک ایستادیم.وارد نور که شدیم تازه عمق فاجعه رو دیدیم صورت نازنین یکم گلی شده بود اما لباس و پاش کلا گل آلود بود.خودمم که باید فاتحه این لباس رو میخوندم.به کفش هاش اشاره کرد گفت:

_چقدر این کفسها به این وضعیتم میاد

نگاش کردمو گفتم:قرار نیست که اونا رو بپوشی

خواست بپرسه چرا که خم شدم کفش هاشو گرفتم دستمو زیر زانوهاش گذاشتم ی دست دیگمم زیر دستاش، بلندش کردم تو بغلم گرفتمش نازنین جیغ زد:

_چیکار میکنی سام؟

_اینجوری فک کنم بهتره…چون تحمل یک بلای دیگه رو ندارم..

نازنین رو تو بغلم گرفتمو حرکت کردم.که گفت:

_یعنی میگی من باعث میشم که هی سرت بلا بیاد آره؟

بدون اینکه بهش نگاه کنم جوابش رو دادم:من گزینه دیگه ای رو نمیبینم

میتونستم حدس بزنم که اخم کرده.وزن زیادی نداشت اما من تمام تلاشمو میکردم که تو اون لحظه به نازنین و گرمای تنش تو بغلم توجه نکنم.بخاطر همین نگاهش نمیکردم بند کفشهاش تو دستم بود و به سمت خونه میرفتم که نازنین گفت:

_منو بزار پایین سام…قیافت شبیه آدمایی شده که کتک خوردن…من سنگین نیستم که تو قرمز شدی انقد…جوون نداری چرا ادعا میکنی خب…

خندم گرفت و گفتم:بشین سرجات دختر…۵دقیقه حرف نزن…چی میشه مگه

_واسه چی حرف نزنم خب؟آدم باید حرف بزنه دیگه

نازنین داشت همینجور صحبت میکرد چشامو بستمو گفتم:

_چون نفسات نمیزاره حواسم به راه رفتنم باشه…

سرش نزدیک گردنم بود و وقتی صحبت میکرد حرم نفسهاش رو حس میکردم. یهو ساکت شد چشامو باز کردمو به راهم ادامه دادم دیگه حرفی نزد بیشتر به خودم چسبوندمش و نگاهش کردم صورتش تقریبا هم رنگ لباسش شده بود لبخند زدم به ابتدای کوچه رسیدیم نازنین برگشت ی ماشین نزدیک ماشین من پارک بود.نازنین یهو از بغلم پرید پایین و گفت:

_بابام

*نازنین

تازه داشتم حرف سام رو هضم میکردم باورم نمیشد که انقدر روش تاثیر بذارم سرمو برکردوندم که ماشین بابا رو دیدم.نفهمیدم چطوری از بغل سام پایین پریدم.باید اعتراف میکردم که خیلی حس خوبی داشتم بین دستاش.سام نگاهی به پاهام کرد و گفت:

_پا برهنه ای ناز…

دوباره این کلمه رو گفت و بازم قلبمو به آشوب انداخت.کفشامو گرفت سمتم و گفت:

_فک کنم چاره ای نباشه…

کفشمو ازش گرفتم نگاه به پاهام انداختم که گل روش خشک شده بود.وضعیت سام بهتر از من نبود لباس سفیدش پر از لکه های گل بود کفشهامو پام کردمو حرکت کردیم بابا داشت به ماشین سام نگاه مینداخت.همیشه حساس بود که کسی جلو ساختمون پارک نکنه سام نگاه به خودش انداخت و گفت:

_واقعانکه سر و وضعم برای آشنایی مناسبه.

نگاش کردمو گفتم:تو این قیافه هم خوش تیپی…

نایستادم تا تاثیر حرفم رو روش ببینم.راهمو تند کردم که پدرم منو دید براش دست تکون دادم سام هم تندتر اومد دزدگیر ماشین رو زد و سریع در جلو ماشین رو باز کرد و پشتش ایستاد گفتم:

_سلام پدر…بلاخره اومدین؟خوش گذشت؟

پدر به سرتا پام نگاه کرد برگشت سمت سام و گفت:

_ممنون دخترم…تو کجا بودی؟این چه وضعیه؟؟

رو کردم سمت سامو گفتم:بابایی ایشون سام هستن…دوست دانشگاهم…لطف کرد منو رسوند..‌.طبق معمول من کلیدم رو جا گذاشته بودم منتظر شما بودم که افتادم تو گل…سام منو دراورد…

سام دستاشو بالا اورد و گفت:سلام آقای راد…دستام کثیفه وگرنه خیلی دوست داشتم باهاتون دست بدم…

سام با پدر هم فارسی صحبت میکرد پدر لبخندی زد که خیالم راحت شد گفت:

_ممنونم ازت پسرم…بابت امشب…بیا داخل

_نه دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم…خیلی خیلی خوشحال شدم از آشناییتون…ناز…یعنی نازنین جان میبینمت‌‌‌…شب بخیر.‌.

تابحال سام رو انقدر دستپاچه ندیده بودم.خندم گرفته بود سام سوار ماشین شد و رفت.به رفتنش نگاه میکردم که پدرم گفت:

_اگه دوست داری بریم تو خونه…

به خودم اومدمو گفتم:آره آره…بریم بابایی

چشامو آروم آروم باز کردم.سرم درد میکرد.دیشب بعد از حمام موهامو خشک نکرده بودم.دوباره چشامو بستم.تمام لحظه های دیشب تو ذهنم مرور شد.بالشتمو بغل کردم و رو تختم چرخیدم.نمیتونستم منکر این بشم که ازش خوشم میاد تو بغلش خیلی احساس خوبی داشتم زنگ موبایلم منو از افکارم بیرون اورد‌.برگشتم از کنار تختم گوشیم رو گرفتم.

آلیس بود نمیخواستم جواب بدم اما دوباره زنگ زد جواب دادم:

_بله آلیس؟

صدای آلیس گرفته بود.روی تخت نشستمو گفتم:

_چیشده آلی؟خوبی؟

آلیس با صدای گرفتش گفت:نه نازنین‌‌‌…میخواستم ازت معذرت بخوام بابت دیشب…

_بزار بیام پیشت ببینم چته…صدات خیلی ضعیف میاد..

_نه…الآن نیا نازنین…بابام خونست…چیزی نیست همون مشکل همیشگی…

پدر آلیس مرد عیاشی بود .هر از گاهی که به خونه سر میزد آرامش رو از اونا میگرفت.

_بازم آلیس؟تو حالت خوبه؟طوریت که نشد؟

_نه من خوبم…مادرم یکم حالش بهم ریخته…زنگ زدم بهت اطلاع بدم..

_کار خوبی کردی عزیزم…

_دیشب چطور بود؟خیلی حوصلت سر رفت؟

از یادآوری دیشب لبخند روی لبم اومد و گفتم:

_باید حضوری واست توضیح بدم

_چیو توضیح بدی…وایسا ببینم.‌‌..چیکارکردی تو دختر؟همش ی شب پیشت نبودما…

_اوه اوه…خب حالا…کار بدی نکردم که

_باز مست کرده بودی؟کیو بوسیدی…زودباش بگو

دهنم باز مونده بود گفتم:خفه شو آلیس…دیگه نه در اون حد

_ها؟پس چه غلطی کردی…

_این پسره هست تو دانشگاه…خوشتیپه…خوش هیکله…سنش از ما بیشتره…قدش بلنده…موهاشو ی طرفی میزنه-

آلیس پرید تو حرفمو گفت:همون که تو گلوت گیر کرده…

_کی تو گلوی من گیر کرده؟

_من !!! …خوب معلومه دیگه سام

چشام از تعجب گرد شد و گفتم:تو…تو از کجا…کی گفته سام تو گلوی من گیر کرده؟اینو از کجا اوردی تو؟

_از اونجا که تو هیچوقت به ی پسر انقدر دقیق نمیشیو ازش تعریف نمیکنی….نازنین من تو رو خوب میشناسم…واسه تو که پسرای اطرافت برات مثل دخترا میمونن

خیره نگاه کردنت به ی پسر…یعنی اینکه تو گلوت گیر کرده

هنوز این موضوع برای خودمم قابل هضم نشده بود و نمیدونستم واقعا چه حسی به سام دارم که گفتم:

_برو بینم…اصلا هم اینجوری نیست

_آره اینجوری نیست…من اون کلت رو میکنم…حالا حرفت رو بزن

لب و لوچم آویزون شد و گفتم:باهاش رقصیدم

صدای جیغ آلیس باعث شد موبایل رو از گوشم فاصله بدم:چییی؟وای خدا درست تو همین لحظه ها من نباید باشم؟تعریف کن ببینم

ماجرا رو براش تعریف کردم.وقتی حرفم تموم شد آلیس گفت:

_یعنی بمیری نازنین…اینهمه صحنه رو من از دست دادم

خندیدمو گفتم:حال لونا رو گرفتم…این دلمو خنک کرد

از آلیس خداحافظی کردم صورتمو شستمو رفتم پایین.مادر و پدرم مشغول خوردن صبحانه بودن.بهشون صبح بخیر گفتمو سر میز نشستم.مادرم قهوه برام ریخت که پرسیدم:

_خب خانوم آقا…مهمونی چطور بود؟

مادرم لبخند زد و گفت:مهمونی ما مثل همیشه بود…تو تعریف کن…خوش گذشت؟

متوجه نگاه زیرچشمی پدر به مادر شدم خودمو مشغول صبحانم کردمو گفتم:

_آره مادر…خوب بود…خوش گذشت

پدرم روزنامش رو کنار گذاشت و گفت:خب حالا میخوای از این آقا پسر برامون بگی؟

قهوم رو به زور قورت دادمو گفتم:

_چی بگم باباجون…

_من تابحال ندیدم با هیچکدوم از هم دانشگاهیای پسرت گرم بگیری…یا باهاش بری مهمونی…میخوام مطمئن باشم حالا که همچین اتفاقی افتاده…اون آدم آدم خوبی باشه

حرفی نزدم فکر نمیکردم برای پدر این قضیه انقدر بزرگ بشه که سام منو رسونده.اونم اینجا…بعد از این همه سال…ادامه داد:

_ایرانیه درسته؟

سرمو تکون دادمو گفتم:آره..تو آمریکا زندگی میکنن…

_پس چرا اینجاست؟

_گفت واسه کارش…

پدرم دیگه حرفی نزد به مادرم نگاه کردم که چشمکی بهم زد.بعد از خوردن صبحانه رفتم تاپ و شلوار ورزشیم رو پوشیدم سیوشرتمو برداشتم.موهامم بالای سرم جمع کردم و از اتاقم اومدم بیرون.مادرم گفت:

_مگه کلاس نداری امروز عزیزم؟

_حوصله کلاس رو ندارم مادری…میرم تمرین…فعلا خداحافظ

کتونیامو پوشیدمو از خونه اومدم بیرون و به سمت باشگاه حرکت کردم.تقریبا ۲ ۳ هفته ای بود با تیم تمرین نکرده بودم.خیلی وقت بود که به صورت حرفه ای ورزش دومیدانی کار میکردم.میدونستم تام حسابی از دستم عصبانی میشه.به باشگاه که رسیدم تام رو دیدم که به بچه ها نرمش میداد وقتی منو دید به سمتم اومد.لبخند گنده ای زدم و گفتم:

_واااااای…تامی…چقدر دلم برات تنگ شده

تام جلو اومد گوشمو تو دستش گرفت کشید و گفت:

_تو معلومه کجایی دختر؟ها؟چند وقته نمیای

گوشم درد گرفته بود زدم رو دستش و گفتم:آی آی.‌.تام ول کن گوشمو…همش چند روزه نیومدم دیگه

نگام کرد که گفتم:خب حالا چند هفته

گوشمو ول کرد و گفت:سریع خودتو گرم کن تا بیام…زود

وارد سالن شدم بقیه بچه های تیم مشغول گرم کردن بودن.اونا از من خوششون نمیومد و قبولم نداشتن.دلشون نمیخواست تو این موقعیت و پیششون باشم.با ورود من روشون رو ازم برگردوندن برام عادی شده بود و اهمیتی نمیدادم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن