رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت سی

 

*نازنین

چشام رو که باز کردم هوا کاملا روشن شده بود.اولین چیزی که به ذهنم اومد دیشب بود.با لبخند ازم جام بلند شدم.دیگه آخرش مجبور شده بودم سام رو از اتاقم پرت کنم بیرون.سمت روشویی رفتمو صورتم رو شستم زیپ چمدونم رو که جمع کرده بودم رو بستم.شلوار جین سفیدم رو پوشیدم.یقه اسکی طوسیم رو تنم کردم.گردنبندم روی لباس گذاشتم موهامو به ی سمت شونه کردمو روی دوشم انداختم کت کوتاه مشکیم رو هم تنم کردم و با کتونی هام از اتاقم بیرون رفتم.سام کنار ماشین ایستاده بود.پلیور زرشکی سورمه ای خوشفرمی تنش بود جوری که اندامش رو خوب نشون میداد با شلوار جین مشکیش حسابی خوش تیپ شده بود.تام تا منو دید گفت:

_زودباش خوابالو…داریم حرکت میکنیم تو هنوز خوابی

چشم غره ای براش رفتم و برتی خودم قهوه ریختم که سام وارد ویلا شد تا منو دید سوتی کشید و به سمتم اومد.ابرو بالا انداختمو گفتم:

_ببخشید من این آقای خوشتیپ رو میشناسم؟

دستش رو به تپن تکیه داد و با ژست خاصی گفت:

_میشه گفت…این آقا قبلا مخ این خانم زیبا رو زده تموم شده رفته…

خندیدم که لپمو کشید و گفت:

_چیکار میکنی با خودت هر روز خوشگلتر میشی؟

فنجونمو تو دستم گرفتمو گفتم:تو هر روز چشمات بیشتر باز میشه و گوشه ای از زیبایی منو میبینی…من همونم

سام از اون خنده قشنگاش کرد و گفت:امان از دست تو‌‌‌…چمدونت تو اتاقته؟

سرمو براش تکون دادم.به سمت اتاقم رفت منم فنجون قهوه رو شستم و از آشپزخونه بیرون اومدم کولم رو برداشتم که سام با چمدونم اومد و گفت:

_حاظری؟بریم؟

دلم نمیخواست بریم واقعا به بودن سام عادت کرده بودم به هر لحظه رو با اون گذروندن و دیدنش.اما سرمو تکون دادمو گفتم:

_چاره ای نیست…حاظرم

سام پیشونیم رو بوسید و گفت:عمرا تنهات بزارم…

باهم از ویلا بیرون اومدیم سام چمدون ها رو صندوق عقب گذاشت.تام سوار ماشینش میشد گفت:

_تام پای سام ضربه دیده…اینکه از منم سالم تره دختره ساده…

با حرص به سام نگاه کردمو گفتم:این الآن با من بود؟

سام خندید و گفت:نه بابا ولش کن با خودش درگیره

براش زبون دراوردم کولم رو صندلی پشت گذاشتمو نشستم.سام هم نشست و حرکت کردیم.زیاد از ویلا دور نشده بودیم که صدای موبایلم اومد سام گفت:

_کجاست گوشیت؟

کمربندم رو باز کردمو شیرجه زدم صندلی پشت سام همونطور که رانندگی میکرد زانوم رو گرفت و گفت:میوفتی دختر…آروم

از داخل کوله پشتیم گوشیم رو دراوردم و سرجام نشستم به سام چشمکی زدم و جواب داد.اشکان بود گفتم:

_چیه بابا اول صبح

صدای داد اشکان اومد:دختره خیره…معلومه کجا موندی؟تنت رو ور دار بیار دیگه

حیف که سام اونجا بود وگرنه خوب جوابش رو میدادم گفتم:

_زیادی حرف میزنی ها…دارم میام گفتم تو راهم

_آره بیا این آرش دهن مهن منو سرویس کرد…هی نازنین گفت کی میاد کی میاد…

_چرا؟چی میخواد مگه؟

_دلش تنگ شده بچم…رفت تو اتاقت دیشب به زور در اوردمش

_تو اتاق من؟؟آرش؟؟واسه چی؟

عصبانی شده بودم از کوچیکی بدم میومد کسی وقتی من نیستم بره تو اتاقم اشکان گفت:

_منم نمیدونم…انگار قاطی کرده یکم

تماس رو قطع کردم که سام با اخم گفت:چی میگفت؟

موبایلمو تو جیبم گذاشتمو گفتم:هیچی…کی میای و اینا

سام دنده رو عوض کرد متوجه شده بودم یکم عصبی شده نفسی بیرون داد و گفت:

_اون پسرداییت…رفته تو اتاق تو؟

خب دیگه چه انتظاری داشتم بغل گوشش حرف زدم اونم شنید دیگه.

حساسیتش هم که دیگه واسم واضح بود.برگشتم سمتش و گفتم:

_آره…دنبال ی چیزی میگشته لابد

سام سری تکون داد و گفت:وقتس تو نیستی؟؟؟دنبال چی اونوقت؟

_من چمیدونم سام؟هرچیزی 

سام یکم جابه جا شد تا به خودش مسلط شه بعد از چند دقیقه گفت:

_نازنین من زیاد حس خوبی ندترم نمیدونم چرا…ولی ازت میخوام هر رابطه ای که قبلا با پسرداییات داشته رو فراموش کنی…الآن یجور رابطه دیگه باهاشون داشته باشی

منظورش رو نفهمیدم و گفتم:واضح بگو

_ببیننازنین من چشم باز کردم اینجا بودم…اما هیچوقت غیرتم رو از دست ندادم…مخصوصا رو تو که حالا واقعا نمیدونم اسم این حساسیت رو باید چی بزارم…میخوام فاصلت رو باهاشون رعایت کنی…فقط همین…فک کنم به اندازه کافی واضح گفتم

چهرش جدی تر تز اون بود که بخوام باهاش شوخی کنم واسه همین گفتم:

_ما قبلا هم در حد خیلی نرمال بودیم ولی واسه اینکه خیالت راحت بشه.‌‌.

باشه

سام لبخندی زد و گفت:ممنونم

برای خودم هم این حرکت آرش عجیب بود.دیگه تا آخر مسیر حرفی از آرش زده نشد و به جاش کلی گفتیم و خندیدیم.به کوچه خونه که رسیدیم سام ایستاد و گفت:

_خب من دیگه جلوتر نیام…تو برو عزیزم

میدونستم سام چقدر دوست داره با خانوادم آشنا بشه و الآن تمام فکر و ذکرش پیش آرش و اشکان که تو خونه ما بودن هست‌.بخاطر همین تصمیمم رو گرفتمو گفتم:

_نه…برو جلو خونه سام…توام با ما میای

واسه ی لحظه متوجه برق نگاهش شدم با ذوق خاصی گفت:

_مشکلی پیش نمیاد و این جور چیزا

چشمکی زدم و گفتم:حله.‌‌..برو زودتر

_چشم حتما

سام پشت سر ماشین تام پارک کرد چمدونم رو پایین گذاشت که تام به سمت خونه رفت و گفت:

_بریم این غر غروء زبون دراز رو تحویل بدیم از شرش خلاص شیم

با حرص گفتم:میام اونجا حالیت میکنما

سام کنار من ایستاد و گفت:

_چه جوری دلت میاد ناز منو ناراحت کنی آخه…

تام در حیاط رو باز کرد و گفت:تو متوجه نیستی…الآن عشق چشمات رو کور کرده.‌‌..از ی کتر کشته تو این حرفه این نصیحت رو بشنو…زن غرغرو و زبون دراز بدرد زندگی نمیخوره…

با عصبانیت از جلوش رد شدم که سام با خنده گفت:

_واسه همین مگی نمونه کامل بک زن غرغرو کنارت بود؟

کلی خوشم اومد با ذوق زدم به دست سام و گفتم:

_خوردی؟؟حالا دیگه سایلنت شو

تام یری از تاسف تکون داد و گفت:

_جماعت مردا با وجود مردی مثل تو به فصاحت میوفته‌‌‌‌…نگاش کن نوچ نوچ نوچ…مرد باس خشن باشه…شبی ۵تا کتک به زنش بزنه

من بیخیال زنگ در رو زدم که سام گفت:

_داداش دوره مردای خشن تموم شده،الآن باید ریلکس کنی بزاری با خودشون راحت باشن…حرف دهنمون نزار

_همون دیگه بلد نیستی اینجور چلم-

نگاش کردمو گفتم:اااااااا

که حرفش رو ادامه نداد.بلاخره در خونه باز شد و مادرم تو قاب در ظاهر شد محکم پریدم بغلش و گفتم:

_مااااادری…دلم برات ی ذره شده بود

مادرم سرمو بوسید و گفت:منم همینطور عزیزم خوش اومدی…

اشکان پشت سر مادرم بود و واسم ادا در میورد.مادر به تام سلام کرد رو کرد سمت سام که با لبخند ایستاده بود سری تکون داد و گفت:

_مامان جان معرفی نمیکنی؟

لبخندی زدمو گفتم:مامان تامی رو که میشناسی…ایشونم سام یکی از بهترین دوستای منه….

سام دست مادرم رو فشرد و گفت:

_از آشناییتون خیلی خوشحالم 

مادرم هم لبخندی زد و نگاهم کرد متوجه شدم که جریان دستش اومده تو همین لحظه اشکان پرید سمتم و منو تو بغلش گرفت و فشار داد و گفت:

_چزوری تو دختر…بیشرف زیر پوستت آب رفته هر روز خوشگلتر میشی…

دلم برات تنگ شده

اصلا دلم نمیخواست صورت سام رو وقتی اشکان اینجوری منو میچلوند ببینم به زور از دستش بیرون اومدم و گفتم:

_اوووف خفم کردی بزار داییم رو ببینم

پریدم بغل داییم که صدای مادر رو شنیدم:

_چرا دم در ایستادین بفرمایید داخل

برگشتم سمت سام که گفت:نه دیگه ی وقت دیگه خدمت میرسم

با سر به سام اشاره زدم بیاد تو تام دست سام رو کشید و اورد داخل و گفت:

_بفرمایید بفرمایید

وقتی داشتم کفشم رو درمیوردم اشکان آروم زیر گوشم گفت:

_ای ناقلا…سلیقت همچین بدم نیست

زدم تو پهلوش و گفتم:صدات رو بخور

وارد نشیمن شدم سام روی مبل یک نفره نشست روبه مادرم گفتم:

_پدر کجاست مامان؟

مادرم در حال درست کردن قهوه بود که گفت:یکم دیگه پیداش میشه

دایی مشغول حرف زدن با تام و سام بود که رفتمو رو دسته مبلش نشستم و گفتم:

_دایی خوشگل من چطوره؟

دایی خندید و گفت:تورو که دیدم خوبه خوب شدم…حالا بگو ببینم چه گلی به سر ما زدی؟

اشکان سیبی از سبد میوه برداشت و گفت:

_ای بابا…چه توقعی از این زردآلو داره آخه؟رفته دوییده تجربه کرده 

نگاه سام متوجه اشکان شد فقط خدا خدا میکردم هوس ادب کردن سام رو نکنه.تام گفت:

_نه آقا پسر…نازنین تو حرفه ورزشی خودش بهترینه…تو این مسابقات هم نفر دوم شد

اشکان با تعجب بهم نگاه کرد که ابرو بالا انداختمو گفتم:

_بچه ای هنوز

تو همین لحظه صدای زنگ در اومد اشکان پرید و در رو باز کرد بعد از چند ثانیه چهره زن دایی و آرش رو روبروم دیدم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن