رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت سی و یک

 

آرش تا منو دید به سمتم اومد و منو کشید تو بغل خودش برای چند ثانیه محکم فشارم داد و گفت:

_چقدر دلم برات تنگ شده بود نازنین

سعی کردم خودمو ازش جدا کنم اما اجازه نمیداد آروم گفتم:

_آرش مادرت منتظره…ولم کن

آرش ازم جدا شد اما چشم ازم برنمیداشت با زن دایی روبوسی کردم .وقتی برگشتم آشفتگی تو صورت سام معلوم بود.با اخمی که روی صورتش داشت فهمیده بودم که چقدر سعی میکرد آروم باشه.سمت آشپزخونه رفتم سینی قهوه رو برداشتمو برگشتم سمت نشیمن.آرش کنار دیوار دقیقا پشت سر سام ایستاده بود.قهوه تام رو دادم به سام که رسیدم نیم نگاهی بهم انداخت قهوش رو برداشت وتشکر کرد.عصبانیتش حتی از همین تشکرش هم حس میشد قهوه آرش رو دادم که گفت:

_ممنون خانم خوشگل

کنار مادرم نشستم که رو به سام کرد و گفت:

_شما اهل کجای ایران هستید؟

سام لبخند گرمی زد و گفت:من همینجا متولد شدم اما پدر مادرم اهل تهران هستند…دوستای من اکثرا ایرانی هستن…به همین خاطر هم با نازنین جان آشنا شدم

مطمئن بودم قصد سام از این لحن بیان نشون دادن میزان صمیمیتش با من بوده تا حدودی موفق هم بود چون آرش ابرو بالا انداخت که مادرم گفت:

_چقدر خوب که اصالت خودتون رو حفظ کردین…نازنین منم جز آلیسیا زیاد با کسی صمیمی نیست…ایرونیا هرجا که باشن هوای همدیگرو دارن

واسه اینکه به سام تو هدفش کمک کنم گفتم:آره مامان…سام تو کل برنامه ها و کارا کمکم میکنه…خیلی به من لطف کرده

تام خندش رو پشت فنجون قهوش نگه داشت که آرش گفت:

_آقای سام…بنظرتون یکم دیر نشده واسه درس خوندن اونم تو مقطع لیسانس؟هم دانشگاهی نازی ما هستید دیگه؟

سام خونسرد فنجون قهوش رو برداشت و گفت:

_برای دومین مدرک لیسانس نه فکر نکنم…

آرش لبهاش رو جمع کرد و چیزی نگفت.از جواب بجا و خونسرد سام خیلی خوشحال شدم چون همش فکر میکردم بره یقه آرش رو بگیره.بعد از خوردن قهوه سام به تامی اشاره زد و بلند شد که تام گفت:

_ما دیگه بریم با اجازتون

سام با خوشرویی رو به مادرم کرد و گفت:خیلی ممنونم از لطفتون…به امید دیدار

مادرلبخندی زد و گفت:حتما پسرم…خوشحال میشیم

سام درحال بستن بند کفشش بود که آرش کنارم ایستاد ی نگاه دقیق به سرتاپام کرد که رومو برگردوندم اما آرش گفت:

_چقدر خوب شد که ورزشت رو ادامه دادی…هیکلت واقعا بی نقص شده

جوابی به حرف نسنجیدش ندادم حرکت دستهای سام رو نگاه میکردم که واسه لحظه ای نتوقف شد و دوباره ادامه داد از همه خداحافظی کرد برام سری تکون داد و از خونه خارج شد.نگران بودم این رفتار آرش برای سام حساسیت ایجاد کنه.برگشتم برم سمت اتاقم که زن دایی گفت:

_درست و حسابی ندیدیمت که…کجا داری میری؟

دوباره اخلاق مسخره زن دایی پیش اومده بود گفتم:

_میرم دوش بگیرم زن دایی

_هوم…بعد از دوش اگه خستگیتون برطرف شد بیا ببینیمت

چشمی گفتمو به سمت اتاقم رفتم.

 چمدونم رو به اتاقم بردمو لباس هامو خالی کردم.نگاهی به گوشیم انداختم.خبری نبود حولم رو گرفتمو رفتم تو حمام.

                                       ****

چند ساعتی از رفتن سام گذشته بود اما خبری ازش نبود.موهامو خشک میکردم که گوشیم زنگ خورد سریع سمت گوشی خیز برداشتم با دیدن شماره آلیسیا پوفی کشیدمو جواب دادم:

_چیه سی سی؟

_سی سی و درد…حالا واسه من پامیشی میری پیکنیک…ی پیام میزاری فقط؟

خندیدمو گفتم:اوه آره…چه پیکنیکی بود

_خفه شو ببینم…چقدرم پرویی تو…دیگه کلا فراموش کردی منو دیگه ها؟

_نه به جون سی سی…انقدر درگیر تمرین و این برنامه ها بودم وقت زیاد نداشتم…فردا میبینمت عزیزم

_به نفعته که زیر قولت نزنی…وگرنه میدونی که چی میشه

_نه سرقولم هستم…میبینمت فردا

تماس رو قطع کردم وبرس رو تو موهام کشیدم.ذهنم درگیر سام بود.به سمت کمد لباسام رفتم.ی تیشرت و شلوار زرشکی پوشیدمو از اتاق بیرون اومدم.صفحه پیام گوشیم رو باز کردم و نوشتم:

_این آقاهه کجاست؟

پیام رو برای سام فرستادم و موبایلمو تو جیب شلوارم گذاشتم.پدرم اومده بود به سمتش رفتم مثل همیشه آروم بغلم کرد پیشونیم رو بوسید و گفت:خوش امدی دخترم

پدر مرد خیلی آرومی بود و تنها عشقش مادرم بود.گاهی وقتها حس میکردم جز مادرم چیز دیگه ای نمیبینه.اشکان سرش تو موبایلش بود و آرش هم کتاب میخوند دایی هم تلوزیون تماشا میکرد.یواشکی بالای سر اشکان رفتم و سعی کردم پیامش رو بخونم دایی که من رو تو اون وضعیت دید خندش گرفت اشکان از سایه موهام که روی گوشیش افتاده بود متوجه من شد و برگشت و گفت:

_دختره فضول…از همون بچگی فضول بودی

اداش رو دراوردمو گفتم:فضول چیه؟دخترا فقط دوست دارن بیشتر بدونن

دایی خندید و گفت:قربون شیرین زبونیات برم

ویبره موبایلم رو حس کردم به صفحه نگاه انداختم سام بود:

_بیرونم…کار دارم

فقط همین؟!قیافم تو هم شد.ناراحت شده بودم متوجه نگاه آرش شدم که متوجه من بود.حسابی کلافم کرده بود این نگاهاش.خواستم برم آشپزخونه پیش مادر و زن دایی که اشکان گفت:

_نازنین…میشه از لپ تابت استفاده کنم؟

رومو برگردوندمو گفتم:آره…میارم برات

 از پله ها بالا میرفتم که آرش خودش رو بهم رسوند نگاهش کردمو گفتم:

_چیزی شده؟

جلو در اتاقم ایستاد و گفت:نازنین هرکارمیکنم نمیتونم اینو ازت نپرسم…این پسره کی بود؟

اصلا انتظار این سوال رو ازش نداشتم برگشتمو گفتم:

_چی؟

آرش روبه روم ایستاد و با ژست خاصی گفت:

_پرسیدم این پسره که باهات اومد کی بود؟

ابروهامو بالا انداختمو گفتم:

_فک نکنم لازم باشه واسه تو جدا توضیح بدم…

_من فقط ی سوال ازت پرسیدم

_سوالت بی مورده…خوب میدونی که جواب هر سوال مسخره ای رو نمیدم

تن صدای آرش کمی بالا رفت و گفت:

_اما این سوال مسخره نیست…حداقل واسه من

شوکه شدم سعی کردم آروم باشم گفتم:

_آرش تو چت شده؟چرا اینجوریه رفتارت؟چی عوض شده که نگاهات بهم ی معنی دیگه میده

آرش کلافه ی قدم به سمتم لرداشت بازدم رو گرفت و گفت:

_نازنین جواب منو بده…واسم مهمه…دوست پسرت بود آره؟ها؟

دستمو عقب کشیدمو گفتم:آره آره اصلا دوست پسرم بود به تو چه ربطی داره؟

آرش اخم غلیظی کرد و گفت:غلط کرده دوست پسرته…نازنین حواست باشه چیکارمیکنی ها…

عصبانی شدمو گفتم:چیه؟چه خبرته دور برداشتی؟زندگی من به تو هیچ ارتباطی نداره

_ربط داره دختر ربط داره

انگشتمو به سینش زدمو گفتم:دیگه صدات رو واسه من بالا نبر…تو فقط ی پسردایی هستی که از بخت بد داری اون یکذره حس خوبی هم که بینمون وجود داشت رو از بین میبری‌..پس تا جور دیگه ای حرف نزدم راحتم بزار

سریع داخل اتاقم شدم در پشت سرم قفل کردم و پشت در نشستم.صدای قدم های آرش رو شنیدم قلبم تند تند میزد حسابی عصبی بودم.کی انقدر به خودش اجازه داده بود که واسه من تعیین تکلیف کنه.موبایلم زنگ خورد سام بود.چندتا نفس عمیق کشیدم تا آروم شم جواب دادم:

_الو

صدای سام مثل ی آبی که روی آتیش بریزن آرومم کرد:

_الو نازنین…سلام…حالت خوبه؟

صدام رو کنترل کردمو گفتم:آره خوبم

_میخوام باهات حرف بزنم…میتونی بیای بیرون؟

نمیدونستم میتونم از دست مامان و زن دایی در برم یا نه اما منم دلم میخواست با سام حرف بزنم.

*سام

درست از لحظه ای که از خونه نازنین خارج شدم ذهن و حواسم درگیر اون پسره احمق پسرداییش بود.من خودم مرد بودم و معنی نگاهای ی مرد رو میشناختم.آرش به نازنین علاقه داشت و دونستن همین موضوع منو آتیش میزد.نمیتونستم تحمل کنم نارنین تو خونه ای باشه که یکی به ی چشم دیگه اونجا نگاهش میکنه.دلم میخواست همونجا با مشت میزدم تو دهنش وقتی انقدر وقیح بود و درباره نازنین اظهارنظر میکرد.

اما بخاطر نازنین جلوی خودمو گرفتم.من اون دستی که بهش میخورد رو میشکوندم حالا چطوری آروم بگیرم و اون پسر عوضی رو نگاه کنم.تو ماشین نشسته بودم و منتظر نازنین.باید باهاش حرف میزدم باید میفهمید از این وضعیت اصلا خوشم نیومده.باید یکاری میکردم اون پسرداییش بود معلومه که خانوادش اونو به من ترجیه میدادن.تلفنم برای دهمین بار زنگ خورد بازم کتی بود تماس رو ریجکت کردم.واقعا دیگه حوصله سر و کله زدن با اون رو نداشتم.تو همین فکرا بودم که نازنین رو دیدم از دور به سمتم میومد.خیره شدم بهش .تو این مدت کم جوری قلبمو برای خودش کرده بود که گاهی وقتها خودم از فکر کردن به کارهایی که ممکنه برای اون بکنم میترسیدم‌.شلوارجین سورمه ای پوشیده بود و کاپشن قرمزی تنش بود.کلاه بافتنیش رو هم روی موهای خوشگلش گذاشته بود به ماشین که رسید سوار شد بهش دست دادم دستاش یخ زده بود ماشین روشن کردمو گفتم:

_چرا لباس گرمتر نپوشیدی…هوا سرده

حرکت کردم که گفت:همینجوری تند تند لباس تنم کردم اومدم

سری تکون دادم که رو به من کرد و گفت:کجا میریم سامی؟

نمیدونستم میخوام کجا برم فقط میخواستم حرف بزنم گفتم:

_نمیدونم…یجایی که حرف بزنیم

_درباره چی؟

کنترل خودم تو اون شرایط واسم مشکل بود گفتم:

_درباره اون پسردایی عوضی شما…اونی که از صبح تا الآن رو اعصاب من داره رژه میره…اونی که مدام دارم بهش فکر میکنم

نازنین چرخید سمت من و گفت:اصلا چیزی نیست که تو بخاطرش ناراحتی سام…فقط دلشون تنگ شده بود خب

لبخندی زدمو گفتم:نه دیگه نازنین…قرار نبود به شعور هم توهین کنیم…سرشو پایین انداخت که گفتم:

_پسره نفهم یک ساعته چسبیده به دختره…ول نمیکنه…به همون خدا هرچی نیرو تو بدنم بود روجمع کردم که بلند نشم یکی بخوابونم تو گوشش…وگرنه خوب حالیش میکردم از تو فاصله بگیره

نازنین نگاهی بهم انداخت و گفت:خیله خب…آروم باش حالا…خیلی داری تند میریا سام…آرومتر

_باشه حواسم هست

سرعتم رو کم کردم ی گوشه زدم بغل و از ماشین پیاده شدم.خیلی کلافه بود دستم تو موهام رفت و شقیقه هامو لمس کردم.نازنین از ماشین پیاده شد به سمتم اومد و گفت:

_سام…انقدر خودت رو اذیت نکن…اونطوری که تو فکر میکنی هم نیست…

فقط مثل ی برادره…مثل ی برادرم نگرانمه

دیگه داشتم جوش میوردم میدونستم نازنین تقصیری نداره اما اینکه از اون حمایت میکرد حرضم رو دراورده بود یک قدمیش ایستادم و گفتم:

_برادر دیگه آره؟کدوم برادر عوضی به خواهرش میگه هیکلت خیلی خوب شده؟کدوم برادر آشغالی خواهرش رو با این چشم میبینه ها؟؟؟

نازنین با چشمهای متعجبش بهم زل زد.دستام دور کمرش حلقه شد و گفتم:

_نازنین من چطوری تحمل کنم…چطوری راحت روزامو بگذرونم وقتی میدونم یکی تو خونه شماست که بهت حس داره…نمیتونم آروم بگیرم وقتی اون بهت نگاه میکنه ناز…نمیتونم…من به هیچکس این اجازه رو نمیدم…هرکی میخواد باشه…اجازه نمیدم حتی ی لحظه به ی چشم دیگه نگاهت کنه…

نازنین همونطور که دستشو روی صورتم میکشید گفت:

_سام…به من گوش بده…ببین اون هنوز حرفی نزده کاری نکرده‌‌‌ که من بفهمم واقعا تو سرش چیزی هست…باورکن اگه چیزی باشه من با مادرم صحبت میکنم…مادرم منو درک میکنه

کلافه گفتم:اومدیمو حرفی نزد ولی همینجور به کاراش و دید زدناش ادامه داد…اینا کی میخوان برن اصلا؟

_نمیدونم که سام…تازه اومدن

_لعنت بهش…من دیگه نمیزارم تو بری تو اون خونه نازنین فهمیدی؟

_اینطوری که نمیشه سام…پدرم خیلی حساسه…باید برم خونه

_اون پسره دیلاق اونجاست…نمیخوام به تو نزدیک باشه

_یجوری برنامه ریزی میکنم که کمتر خونه باشم…فقط شب واسه خوابیدن…خوبه؟

خوشحال شدمو گفتم:اینکارو میکنی؟

نازنین لبخند زد و گفت:آره کارای باشگاه و دانشگاه رو ردیف میکنم…تازه از فردا آزمایشگاه هم هست

نگاهش کردمو گفتم:آزمایشگاه؟چه آزمایشگاهی؟

_آزمایشگاه دکتر هندریک…بهم پیشنهاد داد برم اونجا کار کنم

_کی؟پس چرا هیچی بهم نگفتی؟

_اصلا یادم نبود

یکم فکر کردم یاد هندریک و حرفهای خصوصیش با نازنین افتادمو گفتم:ناز…این یارو چرا از بین اینهمه دانشجو به تو پیشنهاد داده

نازنین دست به کمر ایستاد ابرویی بالا انداخت و گفت:

_خوب دیگه عزیزم…من با بقیه فرق دارم جونم…بعله

از ژست و حرفش خندم گرفت…که نازنین دست زد و گفت:

_آخجووون…خندیدی..خندیدی

تکیم رو به ماشین دادمو گفتم:تا وقتی اون خ نه شماست حالم خوش نیست 

_اما من که به اون محل نمیزارم…اون فقط پسرداییمه

تو چشمای معصومش نگاه کردم نوک بینیش رو بوسیدمو گفتم:

_به تو یکذره هم شک ندارم عزیزم…کاش میفهمیدی حرفم رو

نازنین هم مثل من به ماشین تکیه داد و گفت:

_موندنشون که همیشگی نیست…یکم تحمل کنیم تموم میشه دیگه…چاره دیگه ندارم

یهو چیزی که از ذهنم گذشت رو به زبون اوردم:

_چرا راه دیگه ای هست…میام خواستگاریت

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن