رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت سی و هفت

 

آلیس گفت:

_سلام…نازنین خوبی؟

نازنین یری تکون داد و گفت:اشکان چیزی نگفت؟

_نه بهش گفتم درمونگاهی و بعدش میای خونه ما… فقط گفت برسونتم که گفتم خودم میرم…سام تو چطوری؟

اخم کردمو تو آینه نگاهش کردمو گفتم:

_خودت چی فکر میکنی؟؟

_سام من نمیدونم…واقعا نمیدونم چی شد؟تو یهو از کجا پیدا شدی افتادی به جون آرش

_من از جایی پیدام نشد نازنین بهم گفته میخوای برین بیرون…اومده بودم که ببینمش…داشتم اط اونجا رد میشدم…

نتونستم ادامه بدم داد زدم:

_تو کجا بودی پس دختر؟مگه دوستش نیستی؟چرا تنهاش گذاشتی؟

نازنین دستش روی بازوم گذاشت و گفت:آروم سام …آلیس تقصیری نداشت

آلیس با بغض گفت:باور کن وقتی نازنین از رستوران اومد بیرون دنبالش اومدم اما دم در خوردم به ی عوضی…ی آدم زبون نفهم که دست بردار نبود و اشکان باهاش درگیر شد…تا ازش خلاص شم طول کشید

 نازنین برگشت و گفت:اشکالی نداره آلیس خودت رو ناراحت نکن…چیزی نشده…

حس بدی داشتم از اینکه نازنین این مسئله رو کوچیک میدید.من داشتم آتیش میگرفتمو اون از دوستش میخواست آروم باشه.گفتم:

_اتفاقی نیوفتاده؟اگه دیر رسیده بودم که معلوم نبود اون لاشی…

نازنین حرفمو قطع کرد و با صدای بلند گفت:

_سام بسته دیگه…تمومش کن

حرفی نزدم پامو گذاشتم رو گاز تا حرصم رو اینجوری خالی کنم.رسیدم خونه.ماشین رو پارک کردم دخترا پیاده شدن و پشت سرم میومدن لباسم حسابی کثیف شده بود وارد آپارتمان که شدیم برق ها رو روشن کردمو گفتم:

_خوش اومدین…ناز باهام بیا

با تردید پشت سرم اومد به سمت دستشویی بردمش دستش رو گرفتم و سرش رو نزدیک روشویی بردم با آب بینیش رو شستم چندتا دستمال دادم دستش و گفتم:

_برو بشین…سرتم بگیر بالا

لبخند کمرنگی زد و گفت:تو نمیای؟

_من ی دوش بگیرم میام

در واقع میخواستم به خودم زمان بدم تا آتیش درونم بخوابه وگرنه مزمئن بودم دلش رو میشکوندم.سری تکون داد و رفت تو نشیمن.منم رفتم زیر دوش آب سرد.صورت و لبم با تماس آب دردش بیشتر شده بود.نمیفهمیدم چرا انقدر واکنش نشون میدادم.عملا اتفاقی نیوفتاده بود و آرش فقط به نازنین نزدیک شده بود…اما مدام به این فکر میکردم که اگه قبل از رسیدنم اون رو بوسیده باشه چی.مشتمو به دیوار زدم و سعی کردم از افکارم فاصله بگیرم.

*نازنین

یکم سردم بود.اولین باری بود که میومدم خونه سام.خونه قشنگی بود.ی آپارتمان تمیز و شیک که اگه نمیدونستم مال کیه فک میکردم ی خانم مسن اونجا زندگی میکنه.همه چی زیادی مرتب و دقیق بود.نشیمن ی فضای نسبتا بزرگی داشت که مبلهای چرم مشکی و میز بار کنار سالن و تلوزیون بزرگش چیزایی بود که تو دید اول به چشم میومد.آلیس مشغول حرف زدن با تلفنش بود.۲تا اتاق خواب کنار در حمام بود.دری که حدس زدم اتاق سام باید باشه رو باز کردم با دیدن شاسی های بزرگ از سام روی دیوار اتاق فهمیدم که حدسم درست بوده.

خیره به عکس هاش شدم جذابیت نو نگاهش رو هیچوقت نمیتونستم ندید بگیرم.ی عکس سیاه و سفید تمام رخ از چهرش بود.لبخندی زدم و روش دست کشیدم برگشتم سمت میز تولتش…یکی از عطرهاش رو برداشتمو بو کردم عطر مخصوص خودش بود.همونی که منو بهش عادت داده بود.خیلی دوستش داشتم.خواستم از اتاقش بیرون بیام که انعکاس نور چیزی نظرم رو جلب کرد.برگشتم سمت آینه که متوجه سنجاق پروانه ریزی شدم که به جعبه عطر وصل شده بود.وقتی دقیق نگاهش کردم خیلی برام آشنا اومد تازه فهمیدم این سنجاق موی خودم بود.یهو یادم اومد که اونشب بعد جشن تولد لونا وقتی لباسام رو عوۻ میکردم سنجاقم رو پیدا نکرده بودم.پس سام ورش داشته بود اما چرا بهم پس نداده بود؟تو همین افکار بودم که در اتاق باز شد و سام با ی حوله دور کمرش وارد اتاق شد چشمام به بالا تنه لختش افتاد اولین بارم بود که دید زدن ی پسر واسم جذاب شده بود سام منو که دید گفت:

—نازنین؟چیزی میخوای؟

نمیتونستم فکرمو متمرکز کنم موهای خیسش روی صورتش ریخته بود سرشو کج کرد لبخند محوی زد نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو جمع کنم شونه بالا انداختمو گفتم:

—هیچی…سردم شده بود اومدم پتو بردارم

خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت وبین در و دیوار قفلم کرد.

  سام دستش رو روی صورتم کشید و گفت:

—پس چرا بر نداشتی؟

هنگ بودم نمیفهمیدم م چی داره سرم میاد ترکیب عطر بدن سام با گرمای نفس هاش نمیزاشت درست فک کنم گفتم:

—هان؟

سام لبخند زد چونمو تو دستش گرفت و گفت:

—نمیدونی چقدر این حالتت رو دوست دارم…

انگشتش رو آروم روی لبم کشید و لب زد:

—لبات بیقرارم میکنه ناز

نفسام تندتر شده بود سر سام هر لحظه بهم نزدیکتر میشد درست لحظه ای که حس کردم لبهاش رو لبهام قرار گرفته در اتاق باز شد و آلیس افتاد داخل سام ازم فاصله گرفت و دستش رو لای موهاش برد آلیس لبش رو گاز گرفت و گفت:

—من فک کردم نازنین تنهاس ببخشید

روی گردنم دست کشیدمو گفتم:

—چت شده آلیس؟

—اوم هیچی…پدرت داشت زنگ میزد…الآن دیگه قطع شد فک کنم

—باشه الآن میام

آلیس از اتاق بیرون رفت.سری برای سام تکون دادم خواستم از اتاق بیرون برم که سام گفت:

—نمیخوای اونو بهم پس بدی؟

برگشتم سمتش و گفتم:

—چی رو؟

جلو اومد دستم رو باز کرد تازه یادم اومد که سنجاق هنوز تو دستمه با سر بهش اشاره کرد و گفت:

—اینو میگم

لبم رو تر کردمو گفتم:

—اما این مال خودمه…چرا بهم پسش ندادی؟

سام سنجاق رو از دستم گرفت و گفت:

—چون این از موهای سیندرلای قصه من افتاد…منم اونو برداشتم…این واسم یاد اونو میاره…میخوام همیشه اینجا باشه…عطر موهاش رو داره

دوباره حرفهای قشنگش و دل من که گرم از این حرفها میشد.لبخندی زدم که گفت:

—تو برو…منم یچیزی بپوشم میام برات قهوه درست میکنم

باشه ای گفتمو از اتاق بیرون رفتم.از اتاق که بیرون اومدم دوباره یاد اتفاقای چندساعت پیش افتادم.کنار سام زمان برام معنی نداشت هیچ معنایی.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن