رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت سی و هشت

به سمت آلیس رفتم که مشکوک نگاهم میکرد. سرمو براش تکون دادمو کنارش نشستم. مرموز خندید و گفت:

_ی ندایی به ما میدادی خب عزیز دل… خراب کردم محفلتون رو که

موبایلم از روی میز گرفتمو گفتم:

_تقصیر خودت نیست که ذاتا فضولی… یهویی میپری وسط همه جی

آلیس برام ادا در اورد به دماغم نگاه کرد و گفت:

_درد میکنه؟

سری تکون دادمو گفتم:

_یکم… یجوریه

_اصلا نمیفهمم نازنین… آرش چیکار کرد یعنی؟ چشه این پسر؟

هنوز تحت تاثیر سام و دستاش بودم چشامو بستم و گفتم :

_نمیدونم آلیس… بهش هم نمیخوام فکر کنم

تو همین لحظه صدای قدم های سام رو شنیدم و چشمهام رو باز کردم. یک تیشرت مشکی و شلوارک مشکی پوشیده بود و موهاش هم حسابی خشک نکرده بود. حالت آشفته موهاش رو دوست داشتم. با موهای همیشه مرتبش خیلی فرق داشت. سام به سمت آشپزخانه رفت و گفت:

_قهوه میخورین دیگه؟ تا من زنگ میزنم واسمون شام بیارن یک قهوه میخوریم

آلیس گردن کشید و گفت:

_من شام نمیخورم سام… ممنون

سام فنجون ها رو روی اپن گذاشت و گفت:

_چرا؟

قرمزی چشمهاش نشون می او هنوز آروم نگرفته. من هم پشت سر آلیس گفتم:

_آره… منم دیگه اشتها ندارم… همون قهوه کافیه

سام آبرویی بالا انداخت و به سمت قهوه جوش رفت. با سه تا فنجون قهوه به سمت نشیمن برگشت و رو به من گفت:

_بهتری؟

لبخندی زدم و گفتم:

_اوهوم خوبم

آلیس یکم از فنجونش لب زد خمیازه ای کشید و گفت:

_سام من خیلی خوابم میاد… بهم میگی کجا باید بخوابم؟

متعجب نگاهش کرد و گفت:

_به این زودی؟

_آره آخه من عادت به زیاد بیدار موندن ندارم

از حرفش خندم گرفت چون من و آلیس بیشتر وقتها تا صبح باهم بیدار میمونیم. سام بلند شد و گفت:

_خیله خب… از این طرف بیا

سام جلو رفت آلیس هم چشمکی به من زد و لب زد:

_خوش بگذره

براش ادایی در آوردم و کمی از قهوم خوردم. گرمای خیلی خوبی داشت. دستای سردمو دور فنجون حلقه کردم تا گرم بشه. سام به سمتم برگشت اینبار کنارم نشست موهامو مرتب کرد و گفت:

_مطمئن باشم خوبی؟

دستهاش رو گرفتمو گفتم:

_انقدر نگران نباش سام… من خوبم

سرشو برگردوند و گفت:

_خوبه… فقط…

_فقط چی سام…

میدونستم برای گفتن چیزی تلاش میکنه سعی کردم نگاهش رو به سمت خودم بکشونم که آروم به سمتم برگشت و گفت:

_نازنین… قبل اینکه من بهت برسم… اون… اون بیشرف… آه لعنت بهش

میدونستم چی میخواد بگه ولی نمیتونه. بخاطر همین به قهوه ام نگاه کردمو گفتم :

_میخوای بدونی آرش… منو بوسیده یا نه؟ درسته؟

سام چشمهاش لحظه ای بست و باز کرد و گفت:

_نازنین هیچ چیزی برای من تغییر نمیکنه… تو از نظر من گناهی نداشتی من فقط بخاطر..

حرفش رو قطع کردمو گفتم:

_نه…

سام لحظه ای مکث کرد اما برق خوشحالی رو تو چشمهاش میدیدم. درسته اون منو نبوسیدی ولی سام خبر نداشت اون چه حرفهایی بهم زده. سام منو به خودش نزدیک کرد سرمو روی دلش گذاشت و گفت:

_چیز دیگه ای هست که بخوای بهم بگی ناز؟

آره بود. قطعا بود. ولی گفتنش به سام چیزی رو حل نمی‌کرد. اون عصبانی میشد و برای خودش دردسر درست می‌کرد. آرش رفته بود پس بهتر بود منم حرفی نزنم.

سرمو بیشتر تو دلش فرو کردمو آروم گفتم:نه…

سام منو از بغلش بیرون اورد دستاش رو قاب صورتم کرد پیشونیم رو بوسید و گفت:

_نمیزارم جز خودم کسی بهت نزدیک شه

از ته دلم فقط همین رو میخواستم گفتم:

_قول میدی؟

_به چشمات قسم

لبخندی زدم که ادامه داد:شاید نتونم درباره حس تو نسبت به خودم نظر بدم اما حسی که از من بهت هست انقدر زیاده که نمیتونم اسمش رو چیزی جز عشق بزارم…من شب و روز باهات زندگی میکنم نازنین…حتی وقتایی که نیستی…

رو دستش دست کشیدمو گفتم:

_جز تو کسی رو نمیخوام

لبخندش پر رنگ تر شد و منو تو آغوشش کشید نفس های گرمش پشت گردنم حالم رو خراب کرده بود روی گوشمو بوسید و گفت:

_میخوای بخوابی؟

با اینکه دوست نداشتم از جام تکون بخورم ولی خوابم میومد گفتم:

_آره…خوابم میاد

از جاش بلند شد دست منو گرفت و به سمت اتاق خودش برد.تخت رو مرتب کرد و گفت:

_ بیا دراز بکش همینجا…

مغزم از کار افتاده بود قرار بود شب کنار سام بخوابم.وقتی تردید منو دید برگشت سمتم موهامو پشت گوشم گذاشت تو چشمهام خیره شد و گفت:

_چی شده؟به من اعتماد نداری؟

واقعیت این بود که بیشتر از خودم بهش اعتماد داشتم ولی خب منظورش رو نمیفهمیدم بهم نزدیکتر شد و ادامه داد:

_اگه همه دنیا رو بهم بدن…من هیچ کاری رو خلاف میل تو انجام نمیدم…

میل من؟اما میل من اون لحظه واقعا چی بود؟نوازش های دست سام منو از خودم جدا کرده بود.سمت صورتم خم شد و گفت:

_خیلی دوستت دارم

اونوقت لبهام رو اسیر لبهاش کرد نرم لبم رو میبوسید دستمو تو دستش گرفته بود و غرق بوسه و عطرش شده بودم و میخواستمش.سام منو روی تخت نشوند و بارونیم رو دراورد و روی مبل انداخت نمیدونستم واقعا چی میخوام فقط این حس رو داشتم که آمادگیش رو ندارم.سام به سمت من خم شد.

درست لحظه ای که خواستم اینو به سام بگم بازوهامو گرفت و روی تخت خوابوند پتو رو روی تنم کشید و گفت:

_نگران هیچی نباش خب؟

سرمو تکون دادم.مطمئن بودم که میدونه باید بهم زمان بده و من همیشه ممنون این بودم که خوب منو درک میکنه.

خودش بالشتش رو روی کاناپه اتاق گذاشت و گفت:

_خوابای آروم ببینی خانم خوشگل…

خواستم بهش بگم بیاد و روی تخت بخوابه…اما فک میکردم اون خودش بهتر میدونه چی براش بهتره.آرامش عجیبی داشتم و دلم نمیخواست هیچوقت تموم شه.شب بخیری گفتمو چشامو بستم

*سام

هرلحظه بیشتر بودن با نازنین منو به دیوونگی نزدیکتر میکرد.وجودش انقدر برام شیرین بود که نمیخواستم با خوابین حرومش کنم ولی اون باید استراحت میکرد.وقتی تخت رو براش آماده کردم که بخوابه فکر کرد قراره باهاش بخوابم.استرس رو تو چشمهاش میخوندم واسه اینکه بیشتر حسش رو بفهمم و اینکه ببینم چقدر منو شناخته بهش نزدیک شدم و گفتم:

_چیشده؟به من اعتماد نداری؟

حرفی نزد فقط بهت زده بهم نگاه میکرد.با چشمهاش دلم رو بیتاب میکرد نمیتونستم کنارش باشمو لمسش نکنم دستش رو گرفتمو به سمت خودم کشیدمش صورتم رو سمت صورتش بردم و حرم نفس هاش رو حس کردم و گفتم:

_خیلی دوسِت دارم

چشامو بستمو لبای قرمزش رو اسیر لبام کردم.وقتی میبوسیدمش کل وجودم میشد حس لامسه تا اونو حس کنه.میتونستم حس کنم اونم منو میخواد از گرمای لبها و تنش میتونستم بفهمم حالش رو.سخت بود نگه داشتن خودم اما نباید نازنین رو تحت فشار میزاشتم که تو موقعیتی که نمیشه تصمیم درست گرفت باهام همراه شه و اما وقتی آروم تر شد از تصمیمش پشیمون شه.نشوندمش روی تخت و بارونیش رو دراوردم موهای نرمش رو از صورتش کنار زد و قبل از اینکه چیزی بگه روی تخت خوابوندمش.میخواستم زودتر بخوابه و این آتیش من تموم شه.نمیدونستم تا کی میتونم جلو خودمو نگه دارم.پتو رو روی تنش کشیدمو به چشمهاش که حالا آروم شده بوو نگاه کردمو گفتم:

_نگران هیچی نباش خب؟

سری برام تکون داد بالشتم رو برداشتمو سمت کاناپه رفتم.تصمیم داشتم وقتی خوابید کنارش دراز بکشم اما منصرف شده بودم وقتی نزدیکش بودم هیچ چیز به اراده من نبود.

شب بخیری گفت و چشمهاش رو بست.لم دادم روی کاناپه دستمو زیر سرم گذاشتم و نگاش کردم که چقدر صورتش آروم و لذت بخش بود.موهای مشکی و پوست سفیدش بهتر از هرچیزی میگفت اون جدا از آدمای هزار رنگ اینجا بود.نمیتونستم فکر اینو بکنم که ی روز منو نخواد و ازم دور باشه.با فکر به نازنین و آینده چشمهام آروم آروم گرم شد.

                                          ************

*نازنین

چشمام بسته بود اما نوازشی رو روی موها و صورتم حس میکردم اما خوابم میومد بخاطر همین چشمم رو باز نکردم.نمیدونم چقدر دیگه خوابیدم اما وقتی بیدار شدم حسابی سرحال بودم.از جام بلند شدم کاناپه ای که سام روش خوابیده بود مرتب شده بود منم تخت رو مرتب کردمو جلو آینه اتاق ایستادم.نگاهی به دماغم انداختم اوضاعش خوب بود.

موهامو پشت سرم جمع کردم لباس تنم رو دست کشیدمو از اتاق بیرون رفتم.به سمت سرویس رفتمو صورتمو شستم از آشپزخونه سر و صدا میومد به طرفش رفتم که سام رو مشغول دیدم.سام برگشت منو که دید لبخند زد و گفت:

_سلام عزیز دلم…قیافش رو نگاه

اخم کوچیکی کردم رو صورتم دست کشیدم و گفتم:چمه مگه؟

داخل آشپزخونه رفتمو کنار سام ایستادم سوسیس و پنکیک سرخ کرده بود هومی کشیدمو گفتم:

_وایی…چه کرده…کلک آشپزی هم بلد بودی؟

سام خندید و گفت:

_آشپزی،خونه داری،بچه داری،همه چی تمومم والا…همچین برد کردیا…

خندم گرفته بود سام نگاهم میکرد کمرم رو گرفت منو چرخوند سمت خودش و گفت:

_تو محشری…چه روزی بشه امروز وقتی شیرینی صبحش خندیدن و  لبای تو باشه

قبل از اینکه لذت حرفش رو حس کنم لباش و گرمی بوسش لذت بیشتر رو بهم نشون داد.صدای سرفه ای اومد و من از سام فاصله گرفتم آلیس با چشم بسته گفت:

_میخواستم بگم من دارم میرم…

خندمون گرفته بود گفتم:خفه شو آلیس چشمات رو بازکن

آلیس آروم چشمهاش رو باز کرد که سام گفت:

_بیاین سر میز بشینین صبحانه آمادس

آلیس نشست منم به سام کمک کردم فنجون ها رو گذاشتمو نشستم.

مشغول صبحانه شدیم که گفتم:

_من میخوام برم خونه لباسام رو عوض کنم بعدش برم آزمایشگاه

اخمهای سام تو هم رفت و گفت:

_باشه خودم میبرمت…منتظر میشم از خونه برسونمت آزمایشگاه

وقتی اینجوری جدی میشد نمیتونستم باهاش مخالفت کنم از جاش بلند شد و سمت اتاقش رفت به آلیس گفتم:

_تو میخوای بری دانشگاه؟

آلیس با موهاش بازی میکرد گفت:نه کلاس ندارم گه میرم خونه

_مطمئنی میخوای بری خونه؟

_آره سی سی…روز تو خونه پیداش نمیشه

_باشه…پس به من خبر بده

از پشت میز بلند شدیم ظرف هارو تو ماشین ظرف شویی گذاشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم.سام بارونیم رو واسم اورد و برام نگه داشت تا بپوشمش.ی پلیور کرم پوشیده بود با شلوار یشمی…اورش هم برداشته بود براش چشمکی زدم که خندید.باهم از خونه بیرون اومدیم آلیس رو رسوندیم خونش.وقتی به خیابون خونه رسیدیم سام میخواست پارک کنه که گفتم:

_نه سام برو دم در خونه من اونجا پیاده میشم.

سام نگاهم کرد و گفت:برات مشکلی پیش نمیاد نازنین؟

نفس گرفتمو گفتم:

_من این مشکل رو حل میکنم…شده از پدرم حرف میشنوم ولی به کسی باج نمیدم…

سام بوسه ای به دستم زد و گفت:هرطورم بشه من اینجام…پیشت

از ماشین پیاده شدمو به سمت خونه رفتم کلید زدمو وارد شدم.صدای حرفشون میومد.

زن دایی گفت:پسره من معلوم نیست کجا رفته مهسا…چطوری آروم باشم؟

مادرم گفت:اونکه بچه نیست…پیداش میشه

وارد نشیمن شدم مادرم تا منو دید به سمتم اومد و گفت:

_سلام عزیزم…خوبی؟

صورت مادرمو بوسیدمو گفتم:آره خوبم مادر…دایی جون شما خوبید؟

دایی مثل همیشه لبخند زد و گفت:آره عزیزم 

برگشتم سنت زن دایی که گفت:نازنین جان…عزیز من…تو میدونی آرش کجاست؟

سری تکون دادمو گفتم:معلومه که نه

اشکان سرش پایین بود و با گوشیش ور میرفت‌.رو به مادرم کردمو گفتم:

_من اومدم لباسم رو عوض کنم…باید برم آزمایشگاه مادر

از پله ها بالا میرفتم که مادرم همراهم میومد.داخل اتاقم شدم که گفت:

_نازنین…نمیخوای بهم بگی چه خبره؟

کیفم روی تهت انداختمو گفتم:

_طوری نیست مادر…با آرش دعوا افتادم…مثل همیشه میخواست بزور بهم بگه دوستم داره…

مادر جلو اومد دستامو گرفت و گفت:

_خب اگه فقط همینه…تو چرا نگاهم نمیکنی؟آرش چرا نیومده خونه؟

به چشمهای نگران مادرم نگاه کردم و گفتم:

_آرش کاراش عادی نیست مامان…سعی کرد بهم نزدیک شه…با سام درگیر شدن

مادرم با تعجب نگاهم کرد و گفت:با سام درگیر شده؟نمیفهمم یعنی چی که خواسته بهت نزدیک شه

نمیخواستم ناراحتش کنم گفتم:چیزی نیست مادر…همینکه دیگه درمورد من و آرش حرفی میون نباشه کافیه

مادرم سری تکون داد که گفتم:به بابا هم نگین نمیخوام ناراحت بشه…منو آرش بین خودمون حلش میکنیم…به شما گفتم چون همیشه حرفهامو فقط به شما میگم

مادرم پیشونیم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت.سمت کمد لباسام رفتم.

شلوار لی سورمه ایم رو پوشیدم ی پیراهن ۴خونه زرشکی رو هم تنم کردم.موهامو ی سمت سرم گیس کردم که موبایلم زنگ خورد نگاهی به صفحش انداختم تام بود جواب دادم:

_سلام تامی…چطوری؟

خیلی سریع گفت:

_وقت ندارم نازنین خیلی درگیرم…فدراسیون ی جشن واسه منتخبها تدارک دیده…گفتم بهت بگم

_ا..واقعا..چقدر خوب…خب کی هست؟

_امشبه دیگه…با خانواده بیا

با بهت گفتم:

_چی امشب؟اونوقت الآن داری بهم میگی؟

_اصلا یادم رفته بود خداروشکر کن الآنشم بهت گفتم

خواستم یچی بش بگم که خدافظی کرد و تماس قطع شد.با حرص کیفم رو برداشتمو از اتاق بیرون اومدم از پله ها که پایین میومدم اشکان جلوم رو گرفت و گفت:

_نازنین خوبی؟

اشکان رو دوست داشتم گفتم:خوبم اشی…میشه دربارش حرف نزنی

اشکان سرشو پایین انداخت و گفت:

_باورکن من آرش و کاراش رو تایید نمیکنم…نمیدونم چی به روزش اومده خیلی عوض شده از وقتی دوباره تو رو دیده شده شکل دیوونه ها…من ازت معذرت میخوام…تو مثل خواهرمنی نازنین اصلا دلم نمیخواست آرش باعث ناراحتیت بشه

لبخندی زدمو گفتم:میدونم اشکان…خودت رو ناراحت نکن…

_مراقب خودت باش

از اشکان خدافظی کردم به سمت مادرم رفتمو گفتم:

_مادر امشب مهمونیه…واسه مسابقه ای که دوم شدم…شما هم دعوتین…

میام خونه باهم بریم خب؟

برگشتم سمت دایی و گفتم:شما هم حتما بیاین دایی جون 

دایی سری تکون داد به چهره زن دایی که قیافه گرفته بود توجهی نکردمو از خونه بیرون اومدم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن