رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت سی و نه

 

سام سرش رو گذاشته بود رو فرمون.همینکه در ماشین رو باز کردم سرش رو بلند کرد تا منو دید لبخندش گشادتر شد و گفت:

_به به…بازم جودی ابوت شدی خوشگله من…میتونم تا شب همینجوری نگات کنم…

کمربندمو بستمو گفتم:تو شاید رئیس خودت باشی ولی من ۱۰۰۰تا کار دارم عزیزم…نمیتونم بشینم نیگام کنی…آتیش کن رفیق

سام اخمی کرد و گفت:رفیق کیه دیگه

همیشه کل کل کردن با سام رو دوست داشتم حرکت کرد که گفتم:

_تویی دیگه

_رفیقت اون دختره زردک آلیسه…نه من

خندم گرفت اما گفتم:راجب دوست من درست حرف بزنا

_توام درباره جایگاه من درست حرف بزن

خودمو لوس کردم دستمو روی شونش گذاشتمو گفتم:

_باووووشه عشقم

لبخند رضایتی زد و گفت:دوست داشتتتتتم…امشب شام بریم بیرون؟

سرجام نشیتمو گفتم:ببخشید دعوتتون رو رد میکنم اما…جای دیگه دعوتم

ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:جای دیگه؟ببینم اون آرش که خونه نبود ها؟

_نه بابا از دیشب نیومده هنوز…ندیدمش

_بهتر…کی جرات کرده ناز منو دعوت کنه؟

_جشن گرفته فدراسیون واسمون…اونجا دعوتیم

_ا..پس که اینطور…من چی اونوقت؟

_شما مثل ی پسر خوب میری خونه خودت شامنو میخوری و میخوابی

_اِ…اینجوریه پس…تنها تنها خوش میگذره

_تنها که نیستم مادر و پدرم با دایی اینا هم هستن

_خب اگه سر و کله اون آرش پیدا شه چی؟

_نمیشه …دیگه روش رو نداره بیاد

_امیدوارم همینطور باشه…وگرنه دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم..

نگاهش کردم حالت جدی به خودش گرفته بود به آزمایشگاه رسیدیم به سمتم برگشت و گفت:

_میام دنبالت…مراقب خودت باش زیاد خسته نشی

لپش رو بوسیدمو گفتم:چشم…خدافظی

از ماشین پیاده شدمو به سمت آزمایشگاه رفتم.

*سام

نازنین از ماشین پیاده شد داخل آزمایشگاه که رفت حرکت کردم سمت شرکت نگاهی به گوشیم انداختم باز پدر داشت زنگ میزد.دیگه دیوونم کرده بود جواب دادم:

_بله پدر من؟

صدای همیشه طلبکارش اومد:معلومه داری چه غلطی میکنی تو؟چند دفعه باید بگیرمت که لطف کنیو جواب بدی؟

واقعا دیگه تحمل اینجور رفتاراش واسم سخت بود گفتم:

_نشنیدم

_بهتره پیش ی گوش پزشکی بری…کتی کجاست؟

_من نمیدونم بابا…چرا هروقت اونو گم میکنین از من سراغش رو میگیرین؟به من چه؟

_از عمم بپرسم؟اون نامزدته پسره بی غیرت

زدم رو ترمز و داد زدم:من بیغیرت تر از بیغیرتم اگه اون نامزد من باشه…ولم کنین دیگه خستم کردین بزارین واسه خودم زندگی کنم…اون برادر زاده عیاشت الآن معلوم نیست کجا ولو شده اونوقت تو هی اونو بچسبون ور دلم…

_میچسبونم…اون تنها برادر زاده منه…مسئولیتش هم با توء…

خواستم قطع کنم که گفت:عموت مریضه سام

گوشی تو دستم خشک شد.عمو برخلاف همه همیشه به منو خواستم احترام میزاشت اونو خیلی دوست داشتم گفتم:

_چرا؟چش شده؟

_نمیدونم…میگن مشکل ریه داره…کتی رو پیدا کن و بیا اینجا…نگران اونه

تماس رو قطع کردم همیشه باید کثافط کاری های این دختر رو درست میکردم دیگه خستم کرده بود.شمارش رو گرفتمو پیچیدم سمت خیابون شرکت بوق میخورد خواستم قطع کنم که صدای خواب آلودش اومد:

_ببببه…ببین کی به من زنگ زده…سامی…

از صداش معلوم بود باز زیاده روی کرده بدون حاشیه گفتم:

_کجایی؟

_دلت واسم تنگ شده عزیزم…میام پیشت عشقم…صبرکن ریستارت شم…هنوز منگ دیشبم

صدای خندش واسم چندش آور بود.هیچ قید و بندی تو رفتار و رابطش نداشت اما بخاطر عمو مجبور بودم تحمل کنم گفتم:

_بگو کدوم گوری هستی بیام دنبالت

_عاشق عصبانیتتم…انقدر جذاب میشی دلم میخواد بخ…

حرفش و قطع کردمو گفتم:کتی…اون روی سگ منو بالا نیار…کدوم جهنمی هستی؟

میدونست اگه عصبانیم کنه بد میبینه آدرس رو بهم داد و تماس رو قطع کردم.من چرا باید دختری مثل نازنین رو ول کنمو به همچین دختری باشم؟

ی تار موی اون میارزید به ۱۰۰تا مثل کتی که هر دفعه باید از ی جا جمعش میکردم.به آدرس رسیدم ی خونه ویلایی بزرگ بود.شمارش رو گرفتم تا جواب داد گفتم:

_بیا پایین

تماس رو قطع کردم عصبی دست تو موهام کشیدم که بلاخره اومد درست نمیتونست راه بره…پیراهن کوتاه مشکی تنش بود.کتش هم روی کتفش افتاده بود کل موهاش رو هم بافته بود بالای سرش.سوار ماشین که شد بوی الکل کل ماشینم رو گرفت خم شد سمتم که با دست عقبش دادمو گفتم:

_تا برسونمت هتل هیچی نمیخوام ازت بشنوم…دهنت بسته باشه که داری خفم میکنی

چشم چرخوند و سر جاش نشست.

راه افتادم به سمت هتلی که میموند.منو اون خوب همدیگر رو میشناختیم واسه همین ترفندایی که باهاش خیلی راحت هر مردیو جذب میکرد روی من تاثیر نمیذاشت.چون میدونستم جز ی دختر خوش گذرون هیچی دیگه نیست.منم همیشه از این رابطه ها فاصله میگرفتم.به هتل که رسیدم گفتم:

_برو وسایلت رو جمع کن بیا…

برگشت سمتم با چشمای سبزش نگاهم کرد لبخندی زد و گفت:

_بریم خونه تو عشقم؟

پوزخندی زدمو گفتم:

_همچین چیزی دوباره اتفاق نمیوفته…برمیگردی خونت

قیافش رو تو هم کرد و گفت:چی؟کی همچین حرفی زده؟تو واسه من تصمیم نمیگیری

_کتی من اصلا حوصله این مسخره بازیای تو رو ندارم..برو وسایلت رو جمع کن و بیا

_برو بابا…من جایی برنمیگردم

خواست پیاده شه در ماشین رو قفل کردمو گفتم:

_دختره احمق پدرت مریضه..نگران توء…خبر نداره چه گندی داری به خودت و اسم اون میزنی

برای چند ثانیه حالت چشمش عوض شد اما لاز برگشت و گفت:

_به من چه میخواست نگرانم نباشه…به توام ربطی نداره…همه دردای من از توء

_کتی این چرت و پرتا رو تموم کن…گناه خودت رو ننداز گردن کس دیگه…واسه یبارم شده پای کارات وایسا…

یهو داد کشید:

_بخاطر تو بود عوضی…بخاطر اینکه تو منو نخواستی…اینکارو میکنم تا یادم بره چه نامردی در حقم کردی…حالا روبروم میشینی منو نصیحت میکنی؟

_چه نامردی؟از همون روز اول من تو چشمات نگاه کردمو گفتم تو اونی نمیشی که من میخ ام منم اونی نیستم که تو دنبالشی…بهت گفتم ما به درد هم نمیخوریم…من نگفتم میخوامت که حالا بزنم زیرش بشم نامرد…

خیال پردازی واسه توء…تویی که نمیفهمی دختر بودن یعنی چی…دختر بودن حتی تو این مملکت آزاد یعنی چی

پوزخند زد و گفت:

_به اون نازنین هرجایی هم گفتی 

نفهمیدم دستم چطوری خورد تو دهنش خون جلو چشامو گرفت و گفتم:

_دیگه هیچوقت همچین غلطی نکن

قفل ماشین رو زدم که کتی سریع از ماشین پیاده شد وبه سمت هتل رفت

ماشین روشن کردمو راه افتادم سمت شرکت این دختر هیچ جوره تو کت من نمیرفت.شماره مادرم رو گرفتم یادم نمیومد آخرین بار کی خودم به 

پدرم زنگ زده بودم.بعد از چندتا بوق جواب داد:

_جانم پسرم؟

با شنیدن صداش دلتنگیم بیشتر شد گفتم:سلام مادر قشنگم…خوبی عزیزم

_خوبم قربونت برم…تو رو میدیدم بهترم میشدم

_سام فدای مهربونیات بشه جونم…شوهرت خونس؟

_سام…تا کی میخوای اینجوری پدرت رو صدا بزنی؟

_مادر این بحث تکراریو ول کن…بهش بگو اون برادرزاده ی…بهش بگو پیداش کردم بردمش هتل…میگه برنمیگرده پیش عمو اینا…هرچی گفتم ی بهونه ای اورد…بقیش دیگه به من مربوط نیست

مادرم شوکه گفت:هتل؟ولی به پدر و عموت گفته بود که پیش تو میمونه

واقعا هر روز هر ساعت با ی کار جدید متعجبم میکرد گفتم:

_دروغ گفته…من بهش گفتم نمیخوام پیشم باشه اونم رفت هتل

_سام…عزیزم…من نه کاری به پدرت دارم نه زن عموت و بقیه…واسه من فقط خودت مهمی…اگه تو نخوای منم نمیخوام…اما ازت میخوام بیشتر فکرات رو بکنی…

از حرفهای مادرم تعجب کرد اونم مثل من مخالف این قضیه بود اما حرفی که داشت بهم میزد عجیب بود گفتم:

_مادر…شما خودت همیشه باهام موافق بودی…صب کن ببینم…نکنه کتی باهات حرف زده هان؟

وقتی سکوت کرد فهمیدم که حدسم درست بوده.جلو پارکینگ شرکت پارک کردم از ماشین پیاده شدمو گفتم:

_مادرمن…باز دو کلمه حرف زد خامش شدی؟به جان خودت که میخوام دنیا نباشه…اون به درد من نمیخوره…منم همینطور

_چرا مگه چیکار کرده؟خب یکم مغروره اخلاقش خاصه…ولی دختر بدی که نیست…تازه دوستت داره 

هیچوقت از چیزایی که درباره کتی میدیدم واسه خانواده نمیگفتم.دلم نمیخواست ناراحتی و سرافکندگیشون رو ببینم مادر ادامه داد:

_کس دیگه ای تو زندگیته سام؟کسی که اونو به کتی ترجیه بدی؟

این درست چیزی بود که دلم میخواست دربارش با نادرم حرف بزنم اما جان تا منو ورودی سالن دید سمتم حمله کرد و گفت:

_زودباش سام…مک ریواند اومده

برای همین گفتم:مادر بعدا باهم حرف میزنیم…فعلا

تماس رو قطع کردمو همراه جان راه افتادم.جان دوست صمیمی و شریک کاری من بود رابطش هم با نازنین خیلی خوب بود و از هر نظر تاییدش میکرد.تنها کسی بود که قبل از نازنین رفیق و همراه همیشگیم بود.اونروز هم ی جلسه خیلی مهم بود که باید حلش میکردیم.

                                     **************

سرم رو که از روی پروندها و گزارش ها بلند کردم ساعت تقریبا ۷ بود.جلسه تموم شده بود و همه رفته بودند.باید زودتر میرفتم دنبال نازنین از جام بلند شدم که جان گفت:

_کجا؟حالا که پروژه رو گرفتیم نمیخوای شام مهمونم کنی؟

اورم رو برداشتمو گفتم:

_اول از اینکه کور خوندی دفعه آخر من بهت شام دادم نوبت توء…دوما هم باید برم دنبال نازنین

_خب سه تایی میریم بیرون

_ی وقت دیگه میریم…امشب نازنین باید بره جشن…نفر دوم مسابقاتش شده

_خب تو چرا باهاش نمیری؟

_واسه اینکه دعوت نیستم خره…بیست سوالی تموم شد من برم

جان زد تو سرم و گفت:

_مگه نمیگفتی با این یارو مربیش رفیقی…باهاش هماهنگ کن برو دیگه…

وگرنه تا این مهمونی تموم شه مغز منو میخوری تو

خندیرمو گفتم:یدونه باشی

از ساختمون شرکت بیرون اومدم و حرکت کردم سمت آزمایشگاه شماره تام رو گرفتمو منتظر شدم جواب داد:

_سلام سامی…چطوری پسر؟

_خوب روبه راه…ردیف

_اون دوست دختر لوست چطوره؟بهش بگو شب دیر نکنین ها

زده بود به هدف خودمو گیج نشون دادمو گفتم:

_دیر نکنیم؟مگه منم باید بیام؟

_باید در کار نیست …گفتم شاید دوست داشته باشی واست دعوت نامه رد کردم…اما نرسیدم بهت برسونم

لبخندی زدمو گفتم:یکی طلبت تامی…میام امشب باهات هماهنگ میکنم به نازنین چیزی نگو

_اووووووکی

تماس رو قطع کردم خب اینم حل شد همزمان با رسیدنم نازنین همونجور که سرش تو گوشیش بود از آزمایشگاه بیرون اومد ی بوق کوتاه زدم که متوجه من شد و به سمت ماشین اومد سوار شد لپش رو بوسیدم که خندید و گفت:

_سلام…چطوری؟

_سلام…خوبم عزیزم…خسته نباشی

تکیه داد به صندلی کمربندش رو بست و گفت:وای خیلی خسته شدم امروز من با این قیافه چطوری برم مهمونی سام؟اصلا وقتم ندارم به خودم برسم

نگاهی بهش انداختم موهاش یکم نامرتب شده بود و صورتش هم خسته بود اما گفتم:

_لازم نکرده به خودت برسی…خیلی هم خوبی همینجوری

خودشو لوس کرد و گفت؛میسی میسی…اوووم چی بپوووجم

_نازنین…ی لباس موجه بپوش…باز نباشه جاییش…مشکل دار نباشه فقط

برگشت سمتم اخم کوچیکی کرد و گفت:

_ا لباسای هودت مشکل داره…لباسای من خیلی هم خوبه

_آره لباست تا کمر باز باشه خوبه اما فقط واسه من نه واسه ۱۰۰نفر دیگه

_اصلا من نمیخوام

زدم رو دماغش و گفتم:لوسه من…لباس خوب بپوش سام سگ نشه باز

دستاش رو بالا اورد و گفت:باشه اصلا ی پیراهن مردونه بابا سایز xl رو میپوشم…آخرین دکمه یقش رو هم میبندم…چطوره؟

از تصورش تو اون لباس خندیدمو گفتم:

_وااای عالیه ولی تو که نمیپوشی

_نه توروخدا…اینکارم میکنم…من لباس پوشیده ندارم

_باشه بیا بریم بخریم الآن

میخواستم دور بزنم که گفت:اصلا حوصله خرید رو هم ندارم

وقتی اینجوری لج میکرد بامزه تر شده بود شاید زیادی حساسیت نشون میدادم اما واقعا دلم نمیخواست کسی تنش رو ببینه گفتم:

_ناز…لج نکن…میام‌تو کمدت لباسات رو میگردم ها

_بیخود…خودم پیدا میکنم اصلا

_آفرین…پیدا کن

ادامو دراورد که موهاشو بهم ریختمو گفتم:دیدمت توله…نکن

خم شد سمتمو گفت:الآن حالیت میکنم

تا بفهمم چیشده دندوناش تو ساعد دستم فرو رفت دردم گرفت گفتم:

_آی آی نازنین ول کن…غلط کردم

برگشت سرجاش و گفت:حساب بی حساب تا تو باشی اذیتم نکنی…

نگاهی به دستم انداختم جای دندوناش قرمز شده بود. خندید و گفت:

_وای نمیدونی چقدر حال داد سام

با حرص گفتم:یکاری نکن کاریت کنم نتونی بری مهمونی ها

ابرو بالا انداخت و گفت:اوهو…عصبی ندوست…میخوای بزنی؟

ماشین رو زدم بغل کمربندمو باز کردمو خم شدم روش لبش رو به دندون گرفتمو کنار لبش رو گاز ریز گرفتم..طعم لباش فوق العاده بود دل کندن ازش واقعا واسم سخت بود آروم ازش جدا شدم و سر جام نشستم صدای نفس های عمیق نازنین و آی ظریفی که گفت رو میشنیدم.از آینه آفتابگیر خودشو نگاه کرد و گفت:

_وحشی…دیوونه…این الآن باد میکنه سام…میکشمت

رفته بودم تو فاز خنده و لبهای نازنین تو این قضیه بی تاثیر نبود.همیشه کوچکترین تماسم باهاش حالمو حسابی خوب میکرد به خونه که رسیدیم نگاهی بهش انداختم کنار لبش ی کوچولو باد کرده بود گفتم:

_آخ آخ…ناز با این صورت که نمیتونی بری مهمونی

با حرص کمربندش رو باز کرد و با کیفش زدمو گفت:

_تو خواب ببینی آقای افضلی…میرم مهمونی و خیلی هم بهم خوش میگذره…هنوز منو نشناختی

دستامو که حصار صورتم کرده بودم پایین اوردم واسم زبون دراورد و پیاده شد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن