رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت سی و سه

مات و مبهوت مونده بودم که مهلا خندید و گفت:

_شوکه شده دخترمون…اگه بدونی من چقدر خوشحال شدم وقتی آرش بهم گفت…پسرم خیلی منتظر بود که این بورس تحصیلی و طرحش قبول شه تا بتونه بیاد اینجا و حرفش رو به تو بزنه…

نمیفهمیدم هیچی از حرفهاش نمیفهمیدم…انقدر همه چی یهویی وارد ذهنم شد که هضمش واسم سنگین شده بود.برگشتم به مادرم نگاه کردم و گفتم:

_مامان اینجا چه خبره؟

مادرم مثل همیشه لبخند زد و گفت:هیچی عزیزم…ی چیز طبیعی…آرش از ما خواسته باهات صحبت کنه…درباره خودش..

مهلا دوباره خندید و گفت:

_ای بابا مهسا جان توام چه ریلکسی…پسرم عروس رو گرفت تموم شد

چنان نگاهی بهش انداختم که لبخندش جمع شد بلند شدمو گفتم:

_لطفا تمومش کنین…نمیخوام ناراحتی پیش بیاد

این حرف رو زدمو به سمت اتاقم دوییدم.در محکم بستمو رو تختم نشستم.کی به این سرعت همه چی پیش رفت و خانواده ها هم در جریان بودن…

موبایلم زنگ میخورد به صفحه نگاه انداختم سام بود.چقدر نگران بود…اون گفت قصد آرش چیه اما من جدی نگرفتم.حالا بهش چی میگفتم جواب ندادم که تماس قطع شد چند دقیقه بعد پیام اومد:

_نازنینم کجاست؟میخوام قبل خواب صدات رو بشنوم

به سمت تراس اتاقم رفتم.نفس کشیدم.چشمهامو بستم به آرش فکر کردم.

یاد روزایی افتادم که با بچه های دیگه فامیل بازی میکردیم آرش همیشه منو تو گروه خودش میگرفت.همیشه حواسش بهم بود اگه یموقع سر بازی گریه میکردم اون بازی رو برای همه جهنم میکرد.اما با همه اینا اون هیچوقت واسم فراتر از پسردایی نبود.هیچوقت اون حسی رو که به سام پیدا کرده بودم به آرش نداشتم.به سمت اتاقم برگشتم.گوشیم دوباره روشن شد.سام بود صدامو صاف کردمو جواب دادم:

_جانم؟؟

صدای سام خسته بود گفت:سلام به روی ماهت عشقم…جواب ندادی

اصلا قصد نداشتم قضیه آرش رو بهش بگم میدونستم چقدر عصبی و ناراحت میشه گفتم:

_گوشیم کنارم نبود عزیزم…تو کجایی؟صدات خستس

_من اومدم شرکت یکم سرم رو گرم کنم فکرای اضافه نیاد تو سرم…دیگه کم کم میخواستم برم خونه…تو چیکار میکنی؟اون پسره کجاست؟

نفسی کشیدمو گفتم:کاری نمیکنم…اون پسره هم بیرونه

_خوبه خیالم یکم راحت شد…حرفی که نزده بهت؟

کلافه بودم از اینکه نمیتونم باهاش درد و دل کنم گفتم:نه چیزی نگفته

_باشه عزیزم خیلی دوستت دارم…حالا که صدات رو شنیدم حالم بهتره

_قربونت عزیزم…دیگه کار بسه برو خونه استراحت کن…مراقب باش

_چشم زندگیم…شبت بخیر

_شبت آروم

تماس رو قطع کردم سرمو بین دستام گرفتم که چندتا تقه به در خورد.

مادرم وارد اتاق شد نیاز داشتم که باهاش حرف بزنم روبروم نشست و گفت:

_نبینم دخترم رفته تو خودش…نگاهش کردم ازش دلخور بودم.من همیشه حرفهای دلم رو فقط به مادرم میزدم اما اینبار اون به من چیزی نگفته بود گفتم:

_خیلی دلخورم مامان خیلی…چرا چیزی به من نگفتین؟مادرم دستمو گرفت و گفت:عزیزم…من خودمم نمیدونستم آرش قراره بیاد بهت بگه… مهلا فقط به من گفته بود آرش نازنین رو دوست داره منم گذاشتم رو حساب دوری و دلتنگی…میخواستم باهات صحبت کنم ولی سر فرصت.. اما مثل اینکه هل تر از این حرفاس

از جام بلند شدمو گفتم:مامان من کاری ندارم هل شده یا نشده…من نمیخوام این حرفا ادامه پیدا کنه…به دایی بگید دیگه طولش ندن لطفا…

از وقتی شنیدم هنوز هنگم…این از کجا اومد آخه…آرش مثل برادره واسه من…فکر میکردم منم مثل خواهرش میمونم

مادرم به صندلی تکیه داد و گفت:خب اشتباه فکر میکردی…یا اینکه نخواستی ببینی…

_مامان…شما هم طرف اونی؟

_من فقط طرف توام نازنین…اما دارم بهت یاد میدم با خودت رو راست باشی…دلیل اینکه به این صراحت میگی نمیخوای دربارش حرف بزنی فقط اینه که آرش مثل برادرته؟؟

به سمتش برگشتم و گفتم:چی میخواین بگین مادر؟

مادر کنارم ایستاد بازوهامو نوازش کرد و گفت:منم که هم سن و سال تو بودم عاشق شدم…عشقی که بخاطرش زمین و زمان رو بهم دوختم… اجازه نمیدادم حرف کس دیگه ای تو خونه زده بشه…

سرم که پایین بود بالا اورد تو چشمای مهربونش خیره شدم که گفت:

_دارم یادت میدم اگه عاشقی فرار نکنی…بهونه های الکی نیاری وسط… صاف وایسی و از عشقت دفاع کنی…بگی جز اون نمیخوای به کس دیگه ای فکر کنی

تعجب نکرده بودم همیشه همینطور بود. کافی بود تو چشمهام نگاه کنه تا بفهمه مشگل کجاست.الآنم که دستم رو خونده بود.کلافه گفتم:

_اما مامان بابا-

_بابا و مامان رو ول کن…این راه زندگیه توء…من یا پدرت قرار نیست جای تو زندگی کنیم…مطمئن شو…واسه خودت واسه حست…واسه زندگیت… اما ایندفعه که خواستی جوابت رو بهم بدی سرت رو بالا بگیر و دلیل واقعیت رو بهم بگو…

دستامو دورش حلقه کردمو سرمو روی سینش گذاشتم چقدر خوب بود که کنارمه با حرفهاش انگار آتیش قلبم خاموش شده بود.اینکه فهمیدم پشتمه خیالم رو راحت کرد.

مادرم پیشونیم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت.حالا دیگه راحت تر میتونستم تصمیم بگیرم هرچند جوابم به خودم معلوم بود اما نمیخواستم که آرش یا خانوادش رو ناراحت کنم.

                                            **********

لباسامرو که آماده کرده بودم از روی تخت برداشتم.شلوار کتون بادمجونیم رو با ی بافت نازک کالباسی پوشیدم.پالتوی ارغوانیم رو تنم کردم.پوتینام رو برداشتم که صدای موبایلم در اومد.

سام بود جواب دادم:

_به به جناب افضلی…از این طرفا

صدای خنده سام اومد و گفت:زودباش بیا پایین منتظرم

سر جام ایستادمو گفتم:پایین کجاست؟

_دم در خونتون دیگه

_چیشده مگه؟اینجا اومدی چرا؟

_اومدم خودم ببرمت آزمایشگاه…مشکلیه؟

خندیوم و گفتم:تو دیوونه ای…صبرکن دارم میام

جلو آینه ایستادم به مژه هام ریمل کشیدم و رژ لب محبوبم رو زدم.موهامو هم مرتب کردمو از اتاقم بیرون اومدم.خواستم در اتاق رو ببندم که آرش رو دیدم که به دیوار بغل اتاقم تکیه داده بود.ی لحظه جا خوردم به سمتم برگشت چشمهای طوسیش کوچیک شده بود و موهای همیشه مرتبش بهم ریخته بود.دیگه نمیشد خودم رو به اون راه بزنم همه چی واضح معلوم شده بود پس فقط سری تکون دادمو خواستم رد شم که صدام زد.ایستادم تکیش رو از دیوار گرفت و اومد سمتم.به ساعتم نگاه کردمو گفتم:

_دیرم شده…

آرش جلوم ایستاد با همون استایل همیشگیش که دستاش تو جیبش بود. نگاهم کرد و گفت:

_میخوای اگه دیرت شده برسونمت…

_نه…اگه بزاری برم میرسم

آرش اخمی کرد و گفت:برای چی گفتی چیزی بالاتر از پسر داییت نمیتونم بشم؟

سرمو تکون دادمو گفتم:آرش من نمیخوام تو رو ناراحت کنم…این حرف رو زدم تا بدونی تو جایگاه خودت چقدر برام عزیزی…از این بیشتر راهی نداره

این قضیه رو باهم حلش میکنیم بدون دلخوری…

آرش پوزخندی زد و گفت:یعنی میگی تو دلت واسه من جا نداری ها؟

یبار واسه همیشه این قائله باید ختم میشد گفتم:

_نه نداری…تو دلم کسه دیگه ای هست…

اما اشتباه فکر میکردم آرش پوزخندی زد و با عصبانیت گفت:

_من اگه اون آدم رو از دلت در نیارم اسمم آرش نیست…

این رفتارش برام عجیب بود دادمش کنار و گفتم:

_حتی اگه بر فرض محالم…این اتفاق بیوفته…بازم تو نمیتونی تو دل من جا بشی

واینستادم تا ادامه حرفهاش رو بشنوم از پله ها رفتم پایین خداحافظی سر سری کردم کفشهام رو پوشیدمو از خونه بیرون رفتم.چی باعث میشه ی آدم به خواست طرف مقابلش توجه نکنه…این دوست داشتن یکطرفه دیگه چیه…

سام تو ماشین نشسته بود و طبق عادت همیشگیش از دور نگاهم میکرد. ذهنم رو از آرش و حرفهاش خالی کردم.بهترین اتفاق روزم پیش روم بود همین لبخند قشنگی که سام بهم میزد.سوار ماشین شدم همینکه برگشتم داغی لب سام رو روی لبم حس کردم.گرمای دستش که توی موهام حرکت میکرد تمام فکرهای دیگه رو از ذهنم پاک کرد وقتی بلاخره از هم جدا شدیم لبخند بزرگی زد و گفت:

_صبح بخیر عشق قشنگم…

تو چشمهاش نگاه کردم هر روز بیشتر دلبستش میشدم سرمو کج کردمو گفتم:

_صبحی که اینجوری شروع بشه مگه میشه به خیر نشه..

سام ماشین روسن کرد و گفت:

_پدرسوخته روز به روز خوشگلتر میشه…چه خوشبحاله منه…

کمربندمو بستمو گفتم:واقعا

سام خندید و زد رو بینیم.حرکت کرد و گفت:

_آدرس این آزمایشگاه رو بگو ببینم از کدوم سمت باید برم

_ندارم که…

سام نگام کرد و گفت:خوشگل خانم پس الان کجا باید ببرمت؟

گوشیمو از کیفم در اوردمو گفتم:الآن به استاد زنگ میزنم آدرس میگیرم

سام نیم اخمی کرد و گفت:

_با موبایل من بزن

لبامو ورچیدم نگاش کردمو گفتم:چرا خب؟با گوشی خودم میزنم دیگه

_با گوشیه من بزن نازنین جان..حرف گوش بده…حالا رفتی اونجا فرم پر کردی شمارتو مینویسی…ولی فعلا با خط خودت نزن

آروم لبخند زدم سرمو پایین انداختم که نبینتم.این حساسیاتاش تمومی نداشت.موبایل سام رو برداشتم صفحه دکستاپ همون عکس دوتاییمون بود شماره رو گرفتمو منتطر شدم

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن