رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق/پارت سه

سام فقط عصبانی نگاهم میکرد. میتونستم اینو از فشار دستش روی مچم بفهمم.سعی کردم لبخند بزنم بعد گفتم:

_اِ…تو…هه..چه جالب…اوم…من داشتم میرفتم خب…بعد یهو پام سر خورد…البته تقصیر من نیستا.‌..اینجا خیس بود…بعدش…

به کیک و گردن و پیراهنش اشاره کردم و گفتم:این شد

تقریبا فاصله ای بینمون نبود دست گرم سام تمرکزم رو گرفته بود.آلیس گفت:

_ا…میگم که میخوای دست نازنین رو ول کن…تا ما هم بریم…بیشتر اعصابت بهم نریزه

سام یکم ازم فاصله گرفت لحظه ای چشمشو بست و باز کرد و به فارسی گفت:

_اگه راه رفتن بلد نیستی…بهتره یادت بدند

اخم کردم انگشت دست دیگم که آزاد بود رو به سمتش گرفتمو مثل خودش فارسی گفتم:

_با من درست حرف بزن…چیشده حالا مگه…ندیدم خب.معذرت هم که خواستم

سام دستمو پایین اورد و به انگلیسی گفت:من نشنیدم کسی ازم معذرت بخواد

 از اینهمه مغرور بودنش جا خوردم.به اینجا که رسید جوری حرف زد که بقیه هم بفهمند.اما کور خونده بود من کم نمیوردم.کل آدمایی که تو کافه بودن ما رو نگاه میکردند.شونه بالا انداختمو گفتم:

_اگه شنواییت مشکل داره بهتره درمانش کنی…

سام ابرو بالا انداخت و گفت:خوبه…هم میزنی هم طلبکاری…

اشتباه نمیکردم، داشت انگشتش رو روی دستم میکشید. دیگه فشاری در کار نبود.از فرصت استفاده کردم دستمو از دستش کشیدم. دستشو عقب برد و به دماغش کشید.از کوله پشتیم دستمالم رو در اوردم زدم به سینش و گفتم:

_بگیر پاکش کن…مرد گنده این همه آدم رو الاف کردی

از کنارش گذشتم و از کافه خارج شدم آلیس پشت سرم اومد نمیتونست خودشو کنترل کنه و هی میخندید وایستادم بهش تشر بزنم که با دیدن قیافش منم خندم گرفت.راهمو ادامه دادم که خودشو بهم رسوند و گفت:

_تو که دست و پا چلفتی نبودی نازنین

نفسمو بیرون دادمو گفتم:خب پیش میاد واسه آدم…چمیدونم یهو واسه چی پام پیچ خورد…داره به من میگه راه رفتن بلد نیستی…به من…

_مگه اینو گفت بهت؟خب تو چی جواب دادی؟فازش چیبود یهو فارسی حرف زد؟

_من چمیدونم…جوگیره…مریضه

_ولی مریض خوشگلیه خداییش

_ببین آلیس میزنمتا…میمردی بهم بگی این پشت سرمه؟

_خواستم بگم…ولی دیگه دیر شده بود

_به چه درد میخوری تو پس؟ها؟

_به درد خوردن…

از حرفش خندم گرفت.روی مچم رو دست کشیدم و به راهم ادامه دادم.

سام

به دستمالی که زد تخت سینم و رفت نگاه کردم.ی دستمال سفید ساده که یدونه تک گل پایینش گلدوزی شده بود.دختره پرو…نگاه باهام چیکار کرد به روی خودشم نیورد تازه سمت یکی از صندلی ها رفتم و نشستم دستمال رو گذاشتم پایین جعبه دستمال کاغذی رو کشیدم سمت خودم و گردنم رو تمیز کردم.میشناختمش…اینکه اصولا تحت هیچ شرایطی حاظر نبود از حرف خودش بگذره کامل مشخص بود.اون از کار صبح اینم از رفتار الآنش.نمیدونم چیه این دختر سرطق منو جذب کرده بود.به خودم لعنت فرستادم که واسه ی قرار کاری مهم اینجا اومدم.معلوم بود جایی که پر از دانشجو بود جایی واسه حرفای جدی نیست.یکی از دوستای نازنین داشت نگاهم میکرد وقتی نگاه منو دید با سر بهم سلام کرد منم جوابش رو دادم بلند شد و سر میزم اومد رو صندلی نشست و گفت:

_وای…لباست حسابی داغون شده…من از طرف نازنین دست و پا چلفتی ازت معذرت میخوام

اخم کردم.نمیدونستم چرا ولی از اینکه دربارش اینجوری حرف زد خوشم نیومد گفتم:

_مهم نیست…ی لباسه فقط

_در هر صورت…زیادی خودشو میگیره…تو جدی نگیر

حرفی نزدم که خدافظی کرد و رفت.بعد از این همه مدت که اینجا بودم هنوزم رفتار دخترا برام قابل هضم نبود.تنها چیزی که فهمیدم این بود که دلم میخواست میزدم تو دهنش…واسه چند ثانیه چشامو بستم.تو چته سام…آروم بگیر.با دیدن آقای وانری افکارمو پس زدم.

*نازنین

وارد خونه شدم و گفتم:

_ما اومدییییییم مادر خوشگلم

مادرم از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:خوش ادمدین عزیزای من…بیاین بشینید…میز رو بچینم

مادرم زن زیبایی بود و همه میگفتن من به اون رفتم.صورت گرد و پوست سفیدم موهای حالت دار  قد نسبتا بلندم به مادرم رفته بود جز چشمای مشکیم که شبیه چشمای پدرم بود.بقول آلیس تو اونهمه بچه های بور دانشکده من زیادی تو چشم بودم.

میز رو چیدیم و نشستیم سر میز…آلیس گفت:

_مهسا جون دستپختت عالیه…عاشق غذاهاتم…ایرانی ها هم چیزای خیلی خوبی میخورن ها…

مادرم لبخند زد و گفت:نوش جانت عزیزم بخور…

همونطور که واسه خودم غذا میکشیدم گفتم:

_وای مادر ی استاد جدید واسمون اومده…اگه بدونی اگه بدونی…

مادرم لیوانش رو  پایین گذاشت و گفت:اگه برونم چی؟؟بد اخلاقه؟؟

آلیس گفت:ننننننه…اخلاقش عالیه…خیلییییی خوش تیپه مهلا جووون وووای

مادر خندید و گفت:شما دو تا هم که…

غذامو قورت دادمو گفتم:

_مممممن…اصلا…فقط از شخصیتش به عنوان ی آدم باسواد و متشخص خوشم اومده…این خودشو کشته…

آلیس مرموز نگاهم کرد و گفت:آره آره…تو خوبی بابا

براش زبون دراوردم که مادر با سر به غذام اشاره کرد.بعد از خوردن غذا با آلیس به اتاق من که طبقه بالا خونه بود رفتیم.َخواهر و برادری نداشتم و تک فرزند بودم.لباسامو دراوردم و رو تخت ریختم سیوشرتمو رو سر آلیس پرت کردم که گفت:

_هوووی خره ننداز..

تاپ ورزشیو شلوارم رو پوشیدم.کل موهامو بالای سرم دم اسبی بستم کتونیامو پرت کردم رو تخت و گفتم:

کتونیامو پرت کردم رو تخت و گفتم:

_زبون به دهن بگیر دیگه…ور پریده!

_اینی که الآن گفتی یعنی چی؟

_یعنی همون دهنت رو ببند خودمون…

_آها…خب حله!

_آفرین دخترگلم…توام باهام میای باشگاه؟؟

_آره دیگه امروز بیلدینگه دوست…میام باهات…

_پس پاشو یچی وردار بپوش…

آلیس رفت سمت کمد لباسام و گفت:میگم که…ام…نازنین!

_هوم؟

_نننننناززززززی…

برگشتم بالشت رو پرت کردم سمتش و گفتم:نازی و مرض…مگه نمیگم به من نگو نازی…

_اوکی…اوکی نمیگم وحشی…

_حالا گوش میدم

_تولد لونا نمیای؟

_لونا کی هست اصلا؟؟؟آها همون دختره عقده ای که همه جا زیرآب منو میزنه…نه بابا

_آها همون…بعد از اینکه تو رو دعوت کرده رفته به همه گفته عمرا پاشو بذاره مهمونیه من…اون چه میفهمه این مهمونیا چیه و از اینجور حرفا…

عصبی شده بودم.آلیس فهمید و گفت:حرفای اون که اهمیتی نداره

_تو از کجا فهمیدی این حرف رو زده؟

_جو به سوزی گفت اونم به من گفت

_دختره احمق از خود راضی…حالا بهت نشون میدم

_نازنین نکنه…

_آره میام به اون جشن مسخرش…نمیزارم حرفایی که پشت سرم میزنه حقیقت پیدا کنه

اونروز غروب با آلیس رفتم باشگاه کل عصبانیتم رو سر دستگاها میریختم.رفتم رو تردمیل و روشنش کردم.سرعتش رو بردم بالا و دوییدم.تو سرم حرفایی که آلیس بهم زد رژه میرفتن با سرعت زیاد میدوییدم آلیس زد رو شونم و گفت:

_بسته دخترجون…الآن پرت میشیا…سرعت رو کم کن

_طوری نیست…خوبم

_بهت گفتم کمش کن…بیا پایین

دست گذاشت روی مانیتور دستگاه و خاموشش کرد.نگاش کردم که اشاره زد برم پایین.من آخر ی بلایی سر این میوردم.بعد از باشگاه با آلیس قرار گذاشتم فردا که کلاس نداریم بریم تا برای مهمونی لباس بخریم.آلیس نظرش این بود که اینکارو نکنم اما من تصمیمم رو گرفته بودم.از آلیس خداحافظی کردم تصمیم داشتم تا خونه بدوم.مسیرمو سمت پارک انتهای خیابون خونه عوض کردم هوا دیگه کم کم تاریک شده بود و من با آهنگ ملایمی که از هدفنم پخش میشد نرم میدوییدم.موبایلم رو از جیب پشت شلوارم دراوردم به راهم ادامه دادم که یک لحظه دستم کشیده شد.

برگشتم و با دیدن چهره سام گفتم:

_چیکار میکنی؟

دستشو به سمتم اورد هدفون رو از روی گوشم برداشت و گفت:یک ساعته دارم صدات میزنم دختر…لا اقل صدای اینو کم کن

ماتم برده بود با اون لباسای ورزشی خیلی جذاب تر شده بود.سرمو تکون دادمو گفتم:

_آها…اوکی…ولی..‌تو…تو چرا صدام میکردی؟

_من اصولا شبا واسه ورزش میام اینجا…اتفاقی دیدمت…خواستم اینو پس بدم…

دستمالم رو گرفت سمتم مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

_اتفاقی میای هر شب اینجا…انوقت اتفاقی هم این دستمال تو جیب لباس ورزشیت بود؟

لبشو جمع کرد لبخند کجی زد و گفت:باورش سخته ولی آره همینطوره

دقیق نگاهش کردم نمیفهمیدم ضربان قلبم به خاطر دوییدنم انقدر بالا رفته یا چیز دیگه علتشه.سام ی قدم نزدیکتر اومد دستمال رو بالا اورد و گفت:

_نمیخوای ازم بگیریش؟

میدونستم و میتونستم حس کنم که تو دلم ی خبرایی شده ولی بهش توجه نمیکردم منم مثل خودش ی قدم جلوتر رفتم دقیقا مقابلش ایستادم ی سر و گردن ازم بلندتر بود به چشماش نگاه کردمو گفتم:

_من چیزیو که به کسی دادم…پس نمیگیرم آقای سام…با اجازه

این حرفو زدم چرخیدم و به راهم ادامه دادم.پهلوی خودمو نیشگون گرفتمو گفتم:

-چته مثل این خلا فقط نگاه میکنی…آدم باش بی جنبه                                    

صبح روز بعد با تکون خوردن یچیزی روی تنم از خواب بیدار شدم.چشمامو بازکردم که چشمای درشت جسی رو دیدم.جیغ کشیدمو پریدم عقب.سگ بیچاره هم هول خورد آلیس دم در اتاقم ایستاده بود و از خنده جمع شده بود.گفتم:

_مرض…این توله رو تخت من چیکار میکنه

_چیه جونم‌‌‌…نمیبینی پسرم دوستت داره…جسسسسیییی

جسی سریع پرید روی تخت دوباره و خودشو بهم چسبوند.جسی سگ بامزه ای بود و منم دوستش داشتم.دست کردم تو موهای پشت گر نش و نازش کردم خوشش اومد و چشماشو بست رو کردم به آلیس و گفتم:

_هوی…هاپوت وضعش خرابه ها…نوازش گر میخواد

آلیس با هیزی گفت:آخه تو خوب جنسی هستی…جوووون

بالشت رو زدم تو سرش و گفتم:خاک بر سر هیزت کنن …اول صبحی اومدی دختر مردم رو دید بزنی؟گم شین بیرون ببینم

آلیس جسی رو گرفت و گفت:بیا بریم عزیزم…از ما بهترون دیده دیگه ما رو نمیخواد

_آلیییییییییس

سریع از اتاقم زد بیرون تا بالشت بعدی بهش نخوره.

ی آبی به صورتم زدم و لباسامو عوض کردم.ی بافت زرشکی پوشیدم با شلوار جین سورمه ایم.پالتومو هم تنم کردم و موهامو ریختم دورم.از اتاق اومدم بیرون.آلیس با مادرم در حال قهوه خوردن بودن.جسی هم دور پای آلیس میچرخید.از بالای پله ها گفتم:

_هووی دختره…مادره من از سگ بدش میادا…از اونجا بیارش بیرون

مادرم قدرشناسانه نگاهم کرد.آلیس جسی رو از آشپزخونه بیرون اورد و گفت:

_سگ خودتی…اسم داره اسسسسسم

ی ادا براش دراوردمو رفتم سمت آشپزخونه..

_سلام به مادر گلم…صبح بخییییر

_صبح که چه عرض کنم..

خواستم جوابشو بدم که مادرم گفت:سلام به روی ماهت…

ادامه دادم:به چشمون سیاهم…

آلیس همینجور مارو خیره نگاه میکرد هرقت فارسی حرف زدن منو میدید حرص میخورد براش پشت چشم نازک کردمو گفتم:

_واست خوب نیست دخترم…بزرگ شدی واست میگم..

آلیس دست به کمر جلوم ایستاد و گفت:

_زبون دراز…تنها تشریف میبرید خرید..

نخواستم کم بیارمو گفتم:برو بابا…خب نیا…با یکی دیگه میرم

_مثلا کی؟

_خب…خب مادری جونم

مادرم دستاشو بالا اورد و گفت:

_مامان امروز مزونه…

_خب با سوزی میرم

آلیس لبخند پیروزی زد و گفت:سوزی امروز کلاس داره عشقم

با نا امیدی گفتم:آنا چطور؟

_با دوستاش رفتن اسکی

از پشت میز بلند شدمو رفتم سمتش دستمو دور گردنش انداختمو گفتم:

_تا به حال بهت گفته بودم چقدر دوستت دارم؟؟؟

آلیس مرموز نگاهم کرد که ادامه دادم:باشه تابحال بهت نگفتم..ولی دلیل نمیشه که نداشته باشم‌..

بازم نگاهم میکرد.دستشو کشیدمو بردم سمت در و گفتم:بیا بریم ببینم‌‌‌‌…واسه من قیافه میگیره.‌خداحافظ مادر

آلیس جسی رو تو باغچه جلو خونه بست وقتی از در ورودی خارج شدیم قفلشو محکم کرد و گفت:

_پسرم امکان در رفتن داره…

تا خود غروب تو پاساژها گشتیم.به تمام فروشگها سر زدیم.اما این آلیس رضایت بده نبود هرچی رو میپوشیدیم ی ایرادی میگرفت.بلاخره چشمم ی لباس رو گرفت.ی لباس قرمز که قدش تا روی زانو بود و یقش به صورت بندهای پهن تا روی بازو میومد.ساده و شیک بود.اوج زیبایی لباس رو وقتی فهمیدیم که پروش کردم.عالی رو تنم نشسته بود.آلیس در پرو رو باز کرد و با دیدن من گفت:

_وای نازنین تو معرکه ای

خلاصه بعد از ست کردن کفش و خرید لباس آلیس برگشتیم خونه.لباسم رو به مادرم نشون دادم و کلی ازش تعریف کرد.به اتاقم رفتمو لباسامو عوض کردم سیوشرت ورزشیمو پوشیدم هدفونم رو برداشتمو واسه دوییدن از خونه اومدم بیرون.باید خیلی خوب تمرین میکردم آخر ماه مسابقه داشتمو نمیخواستم حتی دوم بشم.نرم میدوییدم و از خونه دور شدم همراه آنگ زمزمه میکردم حسابی گرم شده بودم وارد پارک شدم که صدای آشنایی رو شنیدم.صدای ی دختر هم میومد از وسط پارک که رد میشدم سام رو دیدم ی سوشرت شلوار یشمی تنش بود ی دستش توی جیب شلوارش بود و ی دست دیگش پشت سرش بود که با داشت با ی دختر حرف میزد حرف که نه بیشتر شبیه به بحث بود.برام جالب بود که بدونم چی میگن آخه قیافه سام خیلی کلافه بود.از قیافه دختره معلوم بود انگلیسیه و اینکه سام باهاش به لاتین حرف میزد.اما با من کمتر انگلیسی صحبت میکرد.بیخیال دید زدنشون شدم و رفتم ی سمت دیگه هرچند تمام حواسم رو همونجا جا گذاشته بودم.چند دقیقه بود که مشغول انجام دادن حرکات کششی بودم که احساس کردم سام از جلوم رد شد اونم عصبیییی چه جور.حرف بدون اختیار از دهنم پرید:

_اوه اوه…دعوا شد

برگشت سمت صدای من وقتی منو دید حالت چهرش عوض شد ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

_داری منو میپای؟؟

چشام گرد شد و گفتم:جانم؟چه خودتو تحویل میگیری

از پله ها اومد پایین و گفت:

_پس اینجا چیکار میکنی؟

به سر و وضعم اشاره کردمو گفتم:معلوم نیست؟؟

نزدیک تر اومد و گفت:یعنی میگی ورزش میکنم؟

_اصلا به تو چه مربوط؟خریدی پارک رو مگه؟

_چرا هر شب میای اینجا ورزش میکنی؟

_خب چیه مگه؟مگه ورزش بده؟خود تو هر شب اینجا چیکار میکنی؟

_نه اتفاقا ورزش عالیه…بخاطر همینه که هیکل خیلی خوبی داری…

از رک حرف زدنش دهنم باز موند انقدر خشک و معمولی ازم تعریف کرد که نمیدونستم جای تشکر و خوشحالی داره یا نه.پرسیدم:

_قسمت دوم سوالمو جواب ندادی…

سام کنارن ایستاد به سکو تکیه داد و گفت:بقول خودت…معلوم نیست؟

حرصم گرفته بود از حاظر جوابش یهو گفت:

_نازنین؟؟

طبق عادت همیشگیم گفتم:هوم؟

_دختر هوم چیه؟مگه بچه ۴ ساله ای؟

_من همینجوری جواب میدم دوست نداری صدام نزن…

نمیدونم چرا ولی دوست داشتم باهاش لجبازی کنم ی حس سرکشی که نمیتونستم جلوشو بگیرم.مستقیم تو چشمام نگاه میکرد نمیفهمیدم چرا انقدر نگاهش بهم نفوذ میکرد.

خودمو جمع کردمو گفتم:

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن