رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق/پارت ده

 

جلو آینم نشستم موهامو سشوآر کشیدمو انتهاشو با بابلیس پیچوندم.دوتیکه از موهای جلوی صورتم رو پشت سرم سنجاق زدم.آرایش صورتم که تموم شد از اتاقم بیرون رفتم پدرم تو آشپزخونه بود و داشت قهوه درست میکرد.منو که دید لبخند زد و گفت:

_سلام بابایی…چه خوشگل شدی تو

کنارش ایستادمو گفتم:مرسی باباجون…مادر کجاست؟بهتر شده؟

پدرم فنجون قهوه توی بشقاب گذاشت و گفت:

_خوبه عزیزم…من پیشش هستم..تو نگران نباش

_آخه هستم پدر…چرا بعضی وقتا اینجوری میشه آخه؟

_بهت قول میدم ببرمش دکتر دخترم…قبوله؟

سرمو تکون دادم پدرم روی موهامو بوسید و رفت سمت اتاق خواب.از پله ها بالا رفتم برگشتم تو اتاقم.کیف و کفش نقره ایمو از کمد دراوردم.پیراهنم رو پوشیدم.جلو آینه ایستادم رژ کالباسیمو روی لبم کشیدم و گردنبندم رو دور گردنم بستم.خودمو تو آینه نگاه کردم پیراهنم هیکلم رو خوشفرم تر نشون میداد.راضی بودم.کفشهامو میپوشیدم که موبایلم زنگ خورد جواب دادم:

_بله؟

صدای سام رو شناختم:نازنین…من رسیدم.آماده ای؟

_او…آره آره الآن میام

تماس رو قطع کردم‌.کفشمو پوشیدم از اتاقم بیرون اومدم.آروم از پله ها پایین اومدم تو پاگرد چندتا تقه به اتاق مادر پدرم زدم.پدر گفت:

_بیا تو عزیزم

سرمو بردم داخل اتاق، مادرم خواب بود و پدر در حال کتاب خوندن بود آروم گفتم:

_من دارم میرم بابایی

پدرم عینکش رو برداشت و گفت:باشه دخترم…شب که دیر نمیکنی؟

_نه خیالتون راحت باشه‌..

_خیله خب برو…مراقب خودت باش

سرمو تکون دادمو در و بستم.خودمو تو آینه مرتب کردم و از خونه بیرون رفتم.ماشین سام جلوی خونه پارک بود.خودش هم به ماشینش تکیه داده بود ی شلوار کتون سورمه ای، با کت سورمه ای همراه پیراهن سفید تنش بود.

آستینهای کتش رو داده بالا بود و مشغول گوشیش بود.دلم میخواست نگاهش کنم اما میترسیدم بفهمه دارم دیدش میزنم.در حیاط رو که باز کردم سرشو بلند کرد‌.با دیدنم لبخندی رو لبش نشست که خیلی دوسش داشتم.چندبار سرتا پامو نگاه کرد دستشو سمتم دراز کرد و گفت:

_سلام خانم زیبا…

دستمو تو دستاش گذاشتم دوباره دستمو بوسید و در ماشین رو برام باز کرد.خواستم سوار شم که سام گفت:

_وایسا نازنین

برگشتم نگاهش کردم چشماش عصبی بود دستمو کشید درو بست و گفت:

_لطفا برو لباست رو عوض کن

شوکه نگاهش کردمو گفتم:چی؟؟

_میگم برو ی لباس دیگه بپوش

_یعنی چی؟واسه چی باید عوضش کنم؟

_چون مناسب نیست…هوا هم که سرده

از بهانه مسخرش خندم گرفته بود اما از اصل حرکتش عصبانی شده بود.زدمش کنار و گفتم:

_از نظر من خیلی هم مناسبه…مشکلی داری میتونی نیای

اینو گفتمو از کنارش گذشتم دستمو گرفت و گفت:واسه چی لج میکنی دختر؟خوشم نمیاد کسی اینجوری ببینتت…

داشت خوشم میومد از اینکه روم حساس باشه لذت میبردم اما نباید میفهمید گفتم:

_چجوری ببیننم؟چمه مگه؟

دستش رو پشت کمرم کشید و گفت:لباست رو میگم…بازه ناز

با لمس دستش داشتم آب میشدم.مثل آب خوردن میتونست روی منی که کسی از پسم برنمیومد تاثیر بزاره.میخواستم اعتراف کنه واسه همین دستمو کشیدمو گفتم:

_اونوقت با چه عنوانی همچین چیزی میخوای ازم؟مگه تو دوست پسرمی؟

یهو نگاهش با تعجب تو نگاهم جفت شد از اینکه حرفی نزد کلافه شدم پایین پیراهنم رو گرفتمو راه افتادم دستمو جلو گرفتم تا تاکسی وایسته.سام سوار ماشین شد دلم میخواست همونجا بشینم جیغ بزنم پسره مسخره دیوونه.اما سام جلوم پیچید و گفت:

_نازنین بیا بشین خودم میبرمت

جواب ندادم نگاهش هم نکردم که دوباره گفت:

_نازنین لج نکن سوار شو تا اون روی منو ندیدی

نگاهش کردم و با مسخرگی گفتم:وای ترسیدم…خودم پا دارم میتونم برم…

سام با سرعت از ماشین پیاده شد و سمتم اومد در ماشین رو باز کرد چشماش عصبی بودن بهم اشاره کرد و گفت:

_هنوز انقدر بی غیرت نشدم که بزارم با این وضع تنها پاشی بری…بشین نازنین

هر لحظه بیشتر از عصبانیتش میترسیدم.اما ته دلم کلی گرم شده بود.اینکه نسبت بهم بیتفاوت نبود رو خیلی دوست داشتم.براش ابرو اومدمو  تو ماشین‌ نشستم.

در ماشین رو بست و پشت فرمون نشست حرکت کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_کجا باید برم؟

منم بدون اینکه نگاهش کنم آدرس رو بهش دادم.موبایل سام زنگ خورد زیر چشمی نگاهش میکردم نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و جواب نداد.چشمهامو بستمو عمیق نفس کشیدم.بوی عطرش که میرفت تو ریه هام حالمو خوب میکرد.نزدیک شده بودیم سالن اصلی باشگاه رو بهش نشون دادم که پارک کرد.از ماشین پیاده شد در ماشین رو برام باز کرد ی اخم ظریف روی صورتش بود در بست.نگاهم کرد و گفت:

_اصلا از کنارم جایی نرو نازنین…لطفا اینو دوباره تکرار نکنم…

بازوش رو سمتم گرفت.تابحال این روش رو ندیده بودم سیاستش اونقدری بود که رامم کنه دستمو دور بازوش گرفتم و باهم سمت سالن رفتیم.صدای موزیک میومد سام هنوز روی صورتش اخم بود اما من نیشم حسابی باز بود.هرچی اون اخم میکرد بیشتر دلم براش ضعف میرفت به ورودی سالن رسیدیم.

*سام

وقتی نازنین از خونه بیرون اومد نتونستم چشم ازش بردارم.بقدری تو چشمام میدرخشید که دلم نمیخواست چشم ازش بردارم.اینهمه زیبایی و لطافت چطور تو وجودش جمع شده بود.

لبخند روی صورتش بیشتر دلم رو میبرد.در ماشین رو که براش باز کردم با دیدن پشت لباسش دلم بهم پیچید.پوست نرمش رو که لمس میکردم کنترلم رو از دست میدادم.نمیتونستم قبول کنم اینجوری بیاد و آدمای دیگه ببیننش ازش خواستم لباسشو عوض کنه فکز نمیکردم اینجوری واکنش نشون بده.نمیدونستم چطور بهش بفهمونم دلم اونو فقط واسه خودش میخواد.وقتی خواست خودش بره دیگه نتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم.میدونستم امکان داره ازم ناراحت شه اما به هیچ عنوان حاظر نبودم تنهاش بزارم.وقتی رسیدیم میدونستم امشب شبی که نمیتونم آروم بگیرم.حضور نازنین کنارم و اونهمه زیباببش از یکطرف و نگاه هایی که روش میوفتاد از طرف دیگه حالمو خراب میکرد با ورودمون مربی نازنین سمتش اومد و بغلش کرد:

_اوههههههههه…اینجارو ببینین…نازنین اومده

به دستاش نگاه کردم که رو تنش نشست چشمامو بستم خودمو کنترل کردمو سریع گفتم:

_سلام…از آشناییتون خوشبختم

تام از نازنین فاصله گرفت بهم نگاه کرد دستشو سمتم اورد و گفت:

_ا…سلام…پس تو ناجی نازنین مایی

دستشو محکم فشار دادمو گفتم:تقریبا

نازنین به دستمون نگاه کرد و گفت:میخواین حالا بریم داخل

تام بهش چشمکی زد خودشو بهم رسوند و زیر گوشم گفت:

_نازنین رو سفت بچسب…اون فوقالعادس…چشمای زیادی ممکنه روش باشه…

به تام نگاه کردم که شونه هاشو بالا انداخت دست دختر مو بلوندی رو گرفت و رو به نازنین گفت:

_نازنین این مگیه…دوست دخترم…مگی جان اینم نازنینیه که برات گفتم

اون دوتا بهم دست دادن.مگی لباس کوتاهی پوشیده بود و از نگاه اول فهمیدم از همون دختراییه که نمیتونم باهاشون کنار بیام.دستمو با اشوه گرفت و گفت:

_خوشحال شدم دیدمت..‌.آقای؟؟؟

نازنین دستشو تو دستم انداخت و گفت:

_سام…اسمش سامه

مگی لبخند زد و دندوناشو نشون داد بهم چشمکی زد و با تام پیش بقیه رفتن.برگشتم سمت نازنین که داشت با حرص نگاهم میکرد.اخم کرد و گفت:

_چی دیدنیه؟؟

متوجه منظورش نشدمو گفتم:نمیدونم از چی حرف میزنی اما…

دستمو پشت کمرش گذاشتمو کشیدمش سمت خودم سرمو بین موهاش بردم بو کشیدمو گفتم:

_تو واسم از همه چی دیدنی تری…

سرمو از موهاش جدا کردم و تو چشماش نگاه کردم میدونستم بی پرده از احساسم گفتم ولی وقتی کنارشم هیچی دست خودم نیست.رو چشمای متعجبش دست کشیدمو گفتم:

_چشات داره میوفته بیرون

تو همون حالت گفت:منظورت از این حرفت چیبود؟

_کدوم حرفم منکه یادم نمیاد

حرص خوردنش خیلی خوب بود با پاشنه پاش زد تو پام که دردم اومد گفت:

_اینو زدم تا بفهمی بامن شوخی نکنی…

حرکتش انقدر یهویی بود که اصلا متوجه نشدم کی زده.روشو ازم برگردوند خندیدم و گفتم:

_پامو سوراخ کردی…

زیرلب گفت:حقت بور

از روی بار ی لیوان آب برتقال برداشتم به سمتش گرفتمو گفتم:

_بفرمایید…برای شما اوردم…

به سمتم برگشت و گفت:میل ندارم ممنونم…

دلم نمیخواست ازم ناراحت باشه دستاشو گرفتمو سمت خودم چرخوندمش به صورتش نگاه کردمو گفتم:

_از حرفم همون منظوریو داشتم که باید داشته باشم…دوست دارم همیشه و همه وقت نگاهت کنم ناز…

حالت چشمهاش عوض شد و دیگه دلخوری توش نبود یهو صدای موزیک بلند شد و تام اومد سمتمون دست نازنین رو کشید و گفت:

_ستاره امشبمون باید افتخار بده…

نازنین رو برد وسط سن رقص و باهم مشغول رقص شدن نازنین میخندید و با ریتم آهنگ حرکت میکردن ی آهنگ آمریکاییه تند بود.از این حرکت تام خوشم نیومده بود جلوتر رفتم که آهنگ عوض شد ی آهنگ آروم بود تام دستشو دور کمر نازنین انداخت و شروع به رقصیدن کردن.از عصبانیت داشتم جوش میوردم رفتم سمتشون که مگی جلومو گرفت و گفت:

_پارتنرا عوض شدن مثل اینکه…برقصیم؟

دستشو کنار زدمو گفتم:ممنون من هیچوقت پارتنرمو عوض نمیکنم

سمت نازنین رفتمو دستشو گرفتم رو به تام گفتم:ممنون

نازنین چزخید سمتم قلبم با دیدنش آروم گرفت روی پیشونیشو بوسیدم همه مشغول رقصیدن بودن.خیلی معصومانه داشت نگاهم میکرد.سعی میکردم دستمو پایین کمرش بزارمو تنش رو لمس نکنم.دستشو روی سینم گذاشت و گفت:

_سام؟

تمام وجودم گوش شد و گفتم:جانم

حرفی نزد و فقط نگاهم کرد نمیتونستم خودمو کنترل کنم گفتم:

_اونجوری با اون چشمات نگاهم نکن…آتیشم نزن

نازنین آروم گفت:نمیخوام اینکارو بکنم

خم شدم روی کتفشو بوسیدم و زیر گوشش گفتم:چطور میتونی انقدر خواستنی باشی؟

دوباره بهش خیره شدمو گفتم:

_زیباییت نفسمو میگیره…

نازنین قشنگ‌نگاهم میکرد آروم گفت:سام من…

انگشتمو روی لبش گذاشتمو گفتم:هیچی نگو…بزار خوب نگاهت کنم

سرشو انداخت پایین دستمو زیر چونش گذاشتم سرشو بالا اوردمو روی موهاش دست کشیدم.فشار دستمو پشت کمرش بیشتر کردم نمیتونستم تو چشماش نگاه کنمو طاقت بیارم.این دختر تمام زندگیمو بهم ریخته بود خودشم باید آرومش میکرد.تو چشماش خیره شدم وقتش بود اعتراف کنم گفتم:

_ناز…من خیلی دوستت دارم

*نازنین

تنم از نوازش های دستش  میسوخت چشماش به قدری آروم بود که دلم نمیخواست نگاهم رو ازش بردارم.فکر میکردم قلبم از این تندتر نمیزنه دیگه که گفت:

_ناز…من خیلی دوستت دارم

خشکم زده بود.باورم نمیشد.دستام حسشون رو از دست داده بودن سام اونا رو تو دستش گرفته بود اما من هنوز خیره تو چشماش بودم.تو دلم آتیش بازی راه افتاده بود که نمیتونستم درکش کنم.سام بهم لبخند میزد آروم رو موهامو از روی شونم پایین انداخت و گفت:

_نمیخواستم اینجوری بیای جشن…چون فقط من میفهمم که ظرافتت چه به روز آدم میاره…نمیخوام کس دیگه ای هم درکش کنه…میتونی منو بفهمی؟

با خودم فکر میکردم درست میشنوم سام بود که اینجوری پیشم اعتراف میکرد.سرمو تکون دادم لبخندش عمیق تر شد و گفت:

پس بزار بهت بگم

خواست ادامه بده که ترسیدم از حال برم برای همین گفتم:

_وای نه…ی لحظه سام… من میرمو برمیگردم.خوب؟

سام خندید و متوجه شد دستمو ول کرد آروم از کنارش گذشتم و سمت سرویس رفتم.در پشت سرم قفل کردم و تند تند نفس کشیدم چشام بسته بود و عطرش رو حس میکردم.اعتراف کردنش انقدر برام شیرین بود که دلم میخواست داد بزنم.خیلی خوشحال بودم که اونم بهم حس داره.تنم داغ شده بود شیر آب رو باز کردم یکم آب سرد به دستام زدم تو آینه نگاهی به خودم انداختم لپام سرخ شده بود خندیدم دستامو خشک کردم ی نفس عمیق کشیدمو بیرون رفتم.صدای سام رو شنیدم لبخند روی لبم گشادتر شد جلوتر رفتم که دیدمش داشت با موبایلش صحبت میکرد حرفهاش رو میشنیدم:

_نه…گفتم نه…آره خوشم نمیاد…گفتم امشب نمیام خونه کتی فهمیدی؟تو که کلید داری برو داخل…

تو ی لحظه چندتا صحنه پشت هم از جلو چشمام رد شد.اون دختر مو بلوند..اون شب توی پارک…اون روز توی دانشگاه…بوسیدنش…همه چی مثل فیلم جلو چشمام اومد.من چقدر حماقت کرده بودم.چطور یادم رفته بود همچین چیزی رو…امکان نداشت همچین چیزی بشه.دستام یخ شده بود حس سرگیجه گرفته بودم دلم میخواست زودتر از اینجا برم به سمتش قدم برداشتم که چرخید سمتم بهم لبخند زد کنارش نیاستادمو گفتم:

_میخوام برم خونه…

سام پشت سرم اومد و گفت:باشه…میرسونمت

بدون اینکه از تام خداحافظی کنم به سمت ماشین رفتم سام پشت سرم صدام زد:

_نازنین…وایسا…نازنین

کنار ماشین ایستادم که بهم رسید دستشو سمت صورتم دراز کرد که صورتمو عقب کشیدمو گفتم:بریم…سردمه

دست سام تو هوا موند سوار شدمو درو بستم.نمیزاشتم بهم دروغ بگه و منم دروغاش خیلی راحت باورم شه.نمیخواستم ببینمش…واسم خیلی سخت بود که تو بغلش گم نشم اما این وضع رو نمیخواستم..سام سوار شد و بدون حرفی حرکت کرد میتونستم بفهمم عصبیه آروم گفت:

_نازنین‌‌…چیشده؟خوبی؟

دستم کنار شیشه ماشین بود و ناخونمو میخوردم گفتم:آره خوبم خیلی زیاد

سام کلافه دست تو موهاش کشید و گفت:اگه منو نمیخوای رک و مستقیم حرفت رو بزن…این اداها واسه چیه؟

پوزخندی زدمو جواب ندادم که ماشین رو زد کنار رو فرمون کوبید و گفت:

_حرف بزن نازنین…بگو ببینم مشکل چیه

نگاهش نکردمو گفتم:

_نمیخوای حرکت کنی؟

قفل مرکزی ماشین رو زد و گفت:نه…تا نفهمم چت شده نمیرم

رومو سمت شیشه ماشین کردم.سام خواست دستمو بگیره کشیدمش عقب که با عصبانیت گفت:

_لعنتی من اگه میدونستم بهت بگم دوستت دارم انقدر تلخ میشی اینکارو نمیکردم

نیشخندی زدمو گفتم:زیاد اون کلمه رو جدیش نگیر…ممکنه گفتنش واست ی عادت باشه

نفهمیدم چیشد تو ی لحظه دست سام تو دهنم فرود اومد

چشمام بسته شد دستم آروم سمت لبم رفت که خیسی خون رو حس کردم سام با عصبانیت داد زد:

_من تابحال به هیچکس نگفتم دوستت دارم فهمیدی؟به هیچکس

دیگه نمیتونستم اونجا بمونم محکم زدم به شیشه ماشینش و گفتم:این در لعنتی رو باز کن…بازش کن

خودمو کوبیدم به در که سام گفت:خیله خب باشه باشه

قفل درو زد سریع از ماشین پیاده شدم که اونم همینکارو کرد جلو خیابون ایستادمو دستمو واسه ی تاکسی بلند کردم. سام همینجور صدام میزد .سوار تاکسی شدم و درو قفل کردم. اومد سمت تاکسی و به شیشه زد. رو به راننده گفتم:

_لطفا حرکت کنید آقا

چشمام رو راحت گذاشتم تا دونه های اشکی که جلوشون رو میگرفتم آزادانه رو صورتم بریزن.لبم میسوخت…هیچوقت فکر نمیکردم دستش بخواد اینجوری بهم بخوره…چرا بهش برخورده بود…فکر میکرد من احمقم…دلم آروم قرار نداشت.اونجوری که به اوج رسیده بود حالا باید فراموشش میکرد.به خونه رسیدم از تاکسی پیاده شدم که ماشین سام رو دیدم.

جلوم رو گرفت…چشماش غمگین شده بود دستشو سمت لبم اورد یک قدم عقب رفتم که گفت:

_ایکاش دستم میشکست اینکارو نمیکردم ناز

دیگه نمیزاشتم تحت تاثیرش قرار بگیرم از کنارش گذشتمو گفتم:از اینجا برو

_اما من میخوام باهات حرف بزنم…لطفا

_چه حرفی ها؟میخوای بازم بگی از کارت متاسفی…آقای محترم من هنوز همچین چیزی رو با دستای پدرم هم تجربه نکردم…

_اما نازنین حرفت-

حرفش رو قطع کردمو گفتم:کافیه سام…فک نمیکنم بعد اینکارت توضیحی وجود داشته باشه…

به سمت در خونه رفتم صداش رو شنیدم:ولی بخدا دوستت دارم

درخونه رو پشت سرم بستم همونجا پشت در نشستم کفشهامو از پام دراوردم و سرمو روی زانوهام گذاشتم.چرا اینجوری شد؟قرار بود خوشحال شم…اما دلم شکسته بود خیلی زیاد.

از جام بلند شدمو به سمت اتاقم رفتم سرم گیج میرفت بدون اینکه چراغ اتاقمو روشن کنم روی تخت نشستم.دستمو کنار لبم کشیدم درد میکرد اما درد دلم بدتر بود.پیراهنم رو از تنم در اوردم و توی حمام رفتم وان آب گرم رو پر کردمو توش نشستم.میخواستم عطر تن سام از بدنم پاک شه…عطر نفس هاش تو ذهنم نباشه میخواستم هیچی نباشه.

نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم.از حمام بیرون اومدم حولم رو دورم پیچیدمو آروم سمت تراس اتاق رفتم.سرد بود اما من تو آتیش بودم لبه نرده تراس رو گرفتمو ایستادم سرما تو کل بدنم نفوذ میکرد و حس خنکی بهم میداد.سرمو پایین اوردم که ماشین سام رو دیدم خودش هم به ماشین تکیه داده بود و سرش پایین بود.سریع داخل اتاق برگشتمو درو بستم.

چرا هنوز نرفته بود.حس خیلی بدی داشتم.حوصله لباس عوض کردن هم نداشتم با همون حوله تنم زیر پتو رفتم.دلم میخواست میشد امشب از حافظه ام پاک میشد.انگار که اتفاقی نیوفتاده.چون عمر خوشحالیه دلم خیلی کوتاه بود.دیگه مطمئن شده بودم که دوسش دارم اما خب…شاید واسه دونستن این حس دیگه دیر شده بود.گوشیمو خاموش کردم و چشامو بستم.

*سام

نمیفهمیدم قضیه چیه.وقتی بهش گفتم دوستش دارم تو چشماش برق شادی رو میدیدم.

خوشحال بود مطئنم که خوشحال بود اما اون حرفای تو ماشینش چی بود.عصبانی شده بودم هیچوقت نشده بود کسیو انقدر دوست داشته باشم خیلی واسم سنگین بود که باورش نکرده بود.انقدر اون دستمو که خورد به صورت نازنین رو تو دیوار کوبیده بودم بیحس شده بود.هیچوقت خودمو برای اینکار نمیبخشیدم.چطور دلم اومد روی اون صورت زیباش لک بیوفته.نمیتونستم از جلو خونه اون جایی برم.دلم همونجا گیر کرده بود و باهام نمیومد.‌

نمیزاشتم اینجوری بمونه…اون تنها عشقی بود که داشتم…نباید ازم میبرید…نمیزاشتم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن