رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و چهار

 

_خیلی روت زیاده…شب ههمون رو خراب کردی اونوقت…

تام حرف مگی رو قطع کرد و گفت:تمومش کن مگی

اونوقت رو کرد به منو گفت:نا امیدم کردی نازنین…تو ی همچین دختری نبودی…تو کسی بودی که من آرزو داشتم کل تیم مثل تو باشن

نفس گرفتمو گفتم:

_خب هنوزم هستم…ی مسئله مهم این وسط پیش اومد که ذهنمو بهم ریخت…اما دیگه همچین اتفاقی نمیوفته تامی…بهت قول میدم دیگه نزارم که اتفاق بیوفته…

تام حرفی نزد که دوباره مگی گفت:

_واقعانکه آفرین…هرکاری دوست داشته کرده حالا اومده میگه ببخشید…مسئله مهمی در کار نیست…شما ساده این…خواسته جلب توجه کنه…دیده سام یکی دیگه رو میخواد خواسته دل سام براش بسوزه.

از عصبانیت درحال انفجار بودم.این چرا دهنش رو نمیبست‌.دستام مشت شده بود تام خواست حرف بزنه که سام گفت:

_بسه دیگه …بهت اجازه نمیدم با نازنین اینجوری حرف بزنی… دلیله اتفاق دیشب و حال بد نازنین من بودم، بخاطر حماقتی که من کردم اون عذاب کشید…نه چرت و پرتی که تو بهم بافتی…

مگی دوباره خندید و گفت:خسته نشدی انقدر خرابکاری هاش رو جمع کردی؟اون از دعوا تو کافه…اینم از خوشگذرونیش

سام دست منو که خشکم زده بود رو گرفت و گفت:

_نازنین هیچکاری نکرد که من بخوام جمعش کنم…من اونو از اینجا میبرم نمیخوام باهمچین آدمی زیر ی سقف باشه.. تام توام بهتره تو انتخاب دوست بیشتر دقت کنی…

سام دستمو کشید و راه افتادیم که تام گفت:

_اونیکه از اینجا میره نازنین نیست سام…مگی میره…از اولش هم نباید به حرفت گوش میدادمو میوردمت…

مگی با عصبانیت گفت:تو دیوونه شدی؟؟چطور همچین چیزی میگی؟باهات بهم میزنم

تام سمت آشپزخونه رفت و گفت:

_واسم اصلا مهم نیست

سام منو به بیرون ویلا برد.هنوز تو بهت بودم و زبونم باز نمیشد دستشو روی صورتم گذاشت و گفت:

_نازنین…خوبی عزیزم؟

سردرگم از حرفای مگی گفتم:اون …اون چی میگفت؟با من بود؟

سام لبخندی زد و سرمو تو بغلش گرفت و گفت:

_اصلا عزیزم اصلا به خودت نگیر…چه اهمیتی داره اون چی گفته؟

سرمو از بغلش بیرون اوردم

نگاهش کردمو گفتم:یعنی تو واقعا خرابکاری های منو درست میکنی؟

سام خندید و گفت:تو اصلا کار بدی نمیکنی که من بخوام درستش کنم…این حرفها رو ول کن…

در خونه باز شد و تام از خونه اومد بیرون از کنارم رد شد و گفت:

_زودباش دختر…کلی تمرین داری

معلوم بود که حسالی عصبانیه و کاملا قصد داره سر من خالی کنه پشت سرش حرکت کردم سام هم کنارم راه میومد.وقتی به قسمت آسفالت پشت ویلا رسیدیم تام بدون نگاه کردن بهم گفت:

_زود شروع کن به گرم کردن

این اخلاقش رو میشناختم…باید یکم میگذشت تا به خودش بیاد و حالش خوب شه پس کاری که گفت رو انجام دادم و با حرکات کششی پاهامو گرم کردم.سام گوشه خیابون روی ی سنگ نشسته بود.تام کرنومتر رو دستش گرفت و اومد طرفم  بطری آب رو داد دستمو گفت:

_۱۰دور ۱۰ دیقه ای…زودباش

میدونستم مخالفت باهاش فایده ای نداره الآن منتظره که باهام کلکل کنه بخاطر همین سرمو تکون دادمو با صدای سوتش شروع به دوییدن کردم.

بعد از ۲ساعت دوییدن تام که انگار به حالت قبل برگشته بود رضایت داد و گفت:

_خیله خب کافیه…

منتظر همین حرف بودم وا رفتم رو آسفالت که گفت:

_اگه خسته شدی بودی چرا نگفتی…

نفس نفس میزدم به سختی گفتم:مربیم بهم یاد نداده…سر تمرین…غر بزنم

تام خندید و گفت:توام هیچوقت کم نیار…

سام خم شد سمتم دستش رو برام دراز کرد و گفت:

_خسته نباشی عزیزم…پاشو از رو زمین مریض میشی

دستش رو گرفتمو بلند شدم تام بطری آبش رو برداشت و گفت:

_اینطوری بهتره…آب زیاد خوردی…دیگه به طور کامل قضیه دیشب پاک شد.وقتی به  ویلا رسیدیم همه چی بهم ریخته بود تام که متوجه نگاه من شد گفت:

_اممم…یکم باهم بحث کردیم…جمعش میکنم..‌

آروم پرسیدم:مگی الآن کجاست؟

تام پوزخندی زد و گفت:خب دیگه…به نتیجه رسیدیم که اون باید بره…اونم رفت

عذاب وجدان بدی داشتم بخاطر همین گفتم:تام من واقعا دلم نمیخواست اینجوری بشه…

یعنی بخاطر من…

تام حرفم رو قطع کرد و گفت:مطمئن باش بخاطر تو نبوده…تو هنوز منو نشناختی؟یکم

طول کشیده بود این رابطه…

اونوقت بهم چشمکی زد و رفت اتاقش.سام خندید که گفتم:

_تام اصلا الگوی خوبی نیست…توام نخند

سام خندش بیشتر شد و منو کشید تو بغل خودش.موهامو مرتب کرد و گفت:

_من چشام کور بشه جز تو کسی رو ببینم…

_خدانکنه…همینکه میگی کافیه

پیشونیمو بوسید و گفت:گفتنش که کافی نیست…باید به عمل هم برسیم دیگه ها؟

مشکوک نگاهش کردم

که خندید و بیشتر بهم چسبید نوک بینیم رو بوسید و گفت:

_تا تو هستی من به هیچکس نیازی ندارم…

خندیدم دستش رو فشار دادم و گفتم:من باید به مادرم زنگ بزنم…

سام ابرو بالا انداخت و گفت:

_آره دیگه…گوشی جنابعالی فقط واسه دق دادن من خاموش میشه

واسش زبون دراوردمو گوشیمو برداشتمو شماره خونه رو گرفتم.سام به سمت آشپزخونه رفت بعد از چندتا بوق صدای مادرم رو شنیدم:

_بفرمایید

_سلام به بهترین مادر دنیا…چطوری عزیزم؟

مادرم با خوشحالی گفت:سلام دخترگلم…تو چطوری؟دلم برات تنگ شده

_منم همینطور…پدر چطوره؟

_خوبه اونم…کی برمیگردی دخترم؟

_من حدود ۴ ۵ روز دیگه میشه

_خوبه آخه داییت اینا دارن میان اینجا…

_جدی میگی مامان…آخجون…چشمت روشن عزیزم

_فدات دخترم

_پس فعلا مادری…دوباره زنگ میزنم

_مراقب خودت باش دخترم…خداحافظ

تماس رو قطع کردم و برگشتم سمت نشیمن.سام دوتا فنجون قهوه ریخته بود به هیکلش با دقت نگاه کردم ی هیکل خوب و رو فرمی بود مطمئن بودم ی ورزشی میکنه.مخصوصا بازوهاش که خیلی عالی بودن.کنارش نشستم که فنجون رو دستم داد تشکر کردمو پرسیدم:

_سام…تو ورزش میکنی؟

سام ی بیسکوئیت برداشت و گفت:آره…چطور؟

_خب چه ورزشی؟

_من شنا کار میکنم عزیزم

دستامو بهم زدمو گفتم:

_وای سام تو حرف نداری…من عاشق اونایی هستم که شنا ورزش مورد علاقشونه

سام سرشو چرخوند سمتم دستشو زیر چونم گذاشت و گفت:

_عاشق اونایی که…

لبمو گاز گرفتمو گفتم:منظورم یکیشون بود که خوشتیپه خودمه…

تو ی لحظه خم شد سمت لبم منم باهاش همراهی کردم گاز کوچیکی از لب پایینم گرفت و ازم جدا شد فنجونش رو بالا اورد و گفت:

_دیگه نشنوم…

اخم کردم که گفت:تازه…طعم لباتم خیلی بهتر از این قهوس…نمیخوام از بین بره

اینو گفت و فنجون قهوش رو روی میز گذاشت.شخصیتش انقدر واسم جالب شده بود که نمیدونستم دقیقا میفهمم حرفاش رو یا نه.در آن واحد چندتا رفتار متضاد نشون دادن خیلی سخته ولی سام راحت از پسش برمیومد…

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن