رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و پنج

 

۳روز باقی مونده تا مسابقه  رو فقط تمرین کردم.تام هم با جدیت برنامه اول شدن منو میریخت.فقط این وسط اخلاق سام بود که بعد از تماس از طرف خانوادش به کلی بهم میریخت و ناراحت میشد.اینطور که بهم میگفت پدرش اصرار میکرد برای هفته بعد بره پیش اونا و سام قبول نمیکرد.شب آخر بود و فردا ساعت ۹ صبح مسابقه داشتم.سام کنارم نشسته بود و دستمو نوازش میکرد اما اصلا حواسش پیشم نبود.دستمو لای موهای پرپشتش کشیدم که سرشو اورد بالا گفتم:

_چیشده؟تو فکری…من فردا امتحان دارم تو استرس گرفتی؟

لبخند کمرنگی زد و گفت:نه طوریم نیست…فقط داشتم فکر میکردم

_خب به چی فکر میکردی؟

_به خودم به اینکه چرا زندگیم اینطوری شد….میدونی نازنین..میتونم قسم بخورم که بهترین اتفاق زندگیم فقط آشناییم با تو بود

نگاهش کردم میدونستم حال خوبی نداره سام ادامه داد:

_خودمو از زیر منت پدرم و عموم کشیدم بیرون…کار میکنم پول خودمو در میارم…نازنین هرچیکه الآن دارم رو خودم بدست اوردم…از پدرم پولی نگرفتم…اصلا به پولایی که هرماه به حسابم میریزه دست نمیزنم…نمیدونم چرا دست از سرم برنمیدارن…

به سمتش خم شدمو گفتم:سام…عزیزم…تو پسره اونایی.تنها فرزندی که دارن…نمیخوان از دست بدنت…

_اما خیلی وقته از دست دادن…همون موقعی که به خواسته هام احترام نزاشتن…همون وقتی که نزاشتن کاریو که میخوام بکنم…اما دیگه تموم شد…دیگه خودم واسه زندگیم تصمیم میگیرم

سام کنار پنجره ایستاده بود که موبایلش زنگ خورد.بهم نگاه انداخت رو صفحه موبایل رو نگاه کردم اسم کتی رو خوندم به پشتی مبل تکیه دادم سام جلو اومد و تماس رو قطع کرد.

خواست چیزی بگه که موبایل دوباره زنگ خورد کلافه تماس رو قطع کرد که گفتم:

_اگه جواب ندی تا خود صبح زنگ میزنه…این وضع عوض بشو نیست

از جام بلند شدمو سمت پله ها رفتم سام دنبالم اوند دستمو گرفت و کنار دیوار نگهم داشت و موبایلش رو جواب داد:

_بله

صدای نازک کتی میومد:الو…سلام…معلوم هست کجایی سام اینقدر بهت زنگ میزنم

_وقتی تماست رو قطع میکنم یعنی نمیخوام صدات رو بشنوم…هنوز نفهمیدی؟

_نه…چون تو متوجه نیستی چقدر دلم برات تنگ شده…کجایی بیام ببینمت؟

دلم میخواست سرشو بزنم به دیوار حس بدی داشتم سام گفت:

_کتی…دوباره شروع نکن…من این جریان رو تموم کردم…بهت گفتم هیچوقت حسی بهت پیدا نمیکنم…

_سام…چرا تقلا میکنی؟تو زندگی تو فقط منم که هستم…هرکس دیگه ای هم که باشه میدونی که به وقتش باید دمش رو بزاره رو کولش و بره…

_اینو تو مغزت فرو کن…تو هیچوقت انتخاب من نیستی…

_اینارو میگی که به خیال خودت من وا بدم؟نه عزیز من…تو منو میشناسی هرچی بخوام بدست میارم

_بهت گفته بودم یکی رو میخوام که همه زندگیمه…گفتم اون انقدر تو دلم پر رنگه که تو توش جایی نداری…بهت گفتم گمشو پی زندگی خودت

جمله آخر رو با فریاد گفت چشمام رو بستم نمیخواستم دیگه به این بحث مزخرف گوش بدم اما سام ولم نمیکرد.

_زور بیخود میزنی…من حسرت لمس اون دختر رو هم به دلت میزارم…هرزه آویزون

سام چندتا مشت به دیوار زد و گفت:

_ببند دهنت رو آشغال…برو دعا کن که فامیلیه نحصم پشت اسمت باعث شده تا الآن نفس بکشی…هرزه تویی و….برو به درک

تماس رو قطع و موبایلشم رو خاموش کرد.انقدر عصبی بودم که دلم میخواست جیغ بکشم.

سام رو صورتم دست کشید خواست ببوستم که سرمو چرخوندم.سام با دلخوری و حرص گفت:

_نازنین اینکارو نکن…اون ی دیوونس که از آزار دادن من لذت میبره…فاصله گرفتن تو فقط منو داغون تر میکنه

یکی از پله ها رو بالا رفتمو گفتم:میخوام تنها باشم

_تجربه خوبی از تنها گذاشتن تو ندارم

_سام درک کن…شرایطم خوب نیست…امشب باید آرامش داشتم …بدون استرس…که به لطف تو همش نصیبم شد

سام به وضوح جا خورد.فهمیدم که تند رفتم.سرشو تکون داد و از ویلا خارج شد صدای بد لاستیک ماشینش نشون میداد حالش چقدر خرابه.گند زده بودم.اون خودش تو فشار بود و میخواست به من پناه بیاره اما من خودخواهی کردم.تقریبا کتی و هدفش رو شناخته بودم.

نباید بخاطر اون و حرفهای چرتش با سام اینجوری حرف میزدم.خودمو رو تختم انداختمو چشامو بستم

                                               *********

صبح از خواب بیدار شدم صدای تام میومد که صدام میزد.دیشب اصلا خوب نخوابیده بودم.

با همون وضعیت از اتاقم بیرون رفتم ک به سمت نشیمن رفتم.تام داشت صبحانه آماده میکرد تا منو دید گفت:

_این چه قیافه ایه اول صبحی؟بیا صبحانت رو بخور

به اطرافم نگاه کردم خبری از سام نبودرو به تام گفتم:سام کجاست؟

_نمیدونم از صبح که بیدار شدم ندیدمش شاید هنوز خوابیده‌‌‌…

نگرانش شدم از پنجره بیرون رو نگاه انداختم ماشینش کنار ماشین تام پارک بود.خیالم راحت شد به سمت اتاقش حرکت کردم و در زدم اما جوابی نیومد.ی بار دیگه در زدم که صدای آهستش رو شنیدم:

_کیه؟

در باز کردمو وارد اتاقش شدم بای رکابی روی تختش نشسته بود و لباساش وسط اتاق بود.موهاش هم نامرتب بود.سرشو برگردوند سمت در منو که دید دوباره به پاهاش خیره شد و گفت:

_اینجا چیکار میکنی؟

دلخوری توی صداش خیلی واضح بود.روبروش روی صندلی نشستمو گفتم:

_سلام علیکم آقای شلخته…صبحت بخیر

بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:سلام..

_باهام قهری که نگاهم نمیکنی؟

اینبار سرش رو بلند کرد.چشماش قرمز شده بود گفت:

_فک میکنی کاری کردی که باید باهات قهر باشم؟

حق داشت من واقعا در حقش نامردی کرده بودم.دستش رو گرفتمو آروم گفتم:

_آخه تو خیلی ناراحتی…بهش فکر نکن سام…دلم نمیخواد ناراحت ببینمت

چشماش تو چشمام میچرخید که صدای تام از پایین اومد:

_نازنین…کجایی دختر دیر شد

سام دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت:

_بلند شو آماده شو…دیرت میشه

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن