رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و هفت

 

*نازنین

تام دستی زد و گفت: 

_اینه…آفرین دختر

به سمت اتاقم رفتم تا آماده شم.موهامو پشت سرم جمع کردمو با سنجاق بستمش ی شومیز آبی نفتی و شلوار جین پوشیدم.کتونی هامم گرفتم دستم.رژلب جلوی آینه رو برداشتمو به لبام کشیدم و از اتاق رفتم بیرون.به وسط پله ها که رسیدم صدای سام میومد:

_نه نمیتونم بابا…کلاس دارم…به مادر بگو میتونه بیاد پیشم…نه پدر من خبری از اون ندارم…یعنی چی به من چه ربطی داره…نسپرینش به من…من مسئولیت کسی رو قبول نکردمو نمیکنم…باید قطع کنم..خداحافظ

نمیخواستم بفهمه حرفهاش رو شنیدم میدونستم الآن ناراحت و عصبیه.با لبخند وارد نشیمن شدم و سمتش رفتم یقه لباسش و درست کردمو گفتم:

_به به…چه آقای جذابی

به زور لبخندی زد و دستمو از روی دوشش گرفت بوسید و گفت:

_به پای شما که نمیرسم…همیشه فوق العاده ای

خندیدمو چشمکی بهش زدم.با صدای بلند گفتم:

_تام…بیا دیگه کجا موندی داری داماد میشی مگه؟؟

سام گوشیش رو دراورد دست منو کشید سمت خودش بغلم کرد و دوربین رو اورد بالا و گفت:

_بگو سسسسسسسسام

خندیدمو گفتم:سسسسساممممممممی

صدای شاتر دوربین اومد و عکس گرفته شد.دستمو دور گردنش انداختم لبمو روی لپش گذاشتمو محکم بوسیدمش که عکس بعدی رو هم گرفت.

جای رژم رو صورت سام موند خندیدمو گفتم:

_مااارک دارت کردم😁😁😁

سام رو صورتم دست کشید و گفت:حیف که دلم نمیاد وگرنه ی جور دیگه مارک دارت میکردم

در اتاق باز شد و تام اومد بیرون حسابی به خودش رسیده بود سام سوت کشید و منم گفتم:

_اوهو…مربی ما رو باش…چه کرده…

تام ژست گرفت و گفت:دیگه ما اینیم که…جذابیتمون یقه همه رو گرفته

_حتما همینطوره

واسم چشم غره ای رفت که کتم رو پوشیدمو با هم از ویلا بیرون رفتیم.

دستمو سمت سام گرفتمو گفتم:

_میشه من رانندگی کنم؟

سام ابرو بالا انداخت و گفت:چرا که نه…ماشین مال شماست

تام داد زد:وای نه

سام نگاهش کرد که گفت:ماشین دست این دیونه نده…

چشامو ریز کردمو نگاهش کردم و گفتم:

_هرکی میترسه میتونه نیاد…

تام ادا در اورد و صندلی عقب نشست فوری کمربندش رو بست.از تو آینه نگاهش کردم که گفت:

_احتیاط همیشه شرط عقله…من به قوانین پایبندم

سام خندید و ماشین رو روشن کردم‌ و حرکت کردیم.کل ماشین بوی عطر سام رو میداد و حالمو خوب میکرد.اما خود سام خیلی ساکت بود اینو دوست نداشتم بخاطر همین گفتم:

_اینجا ی رستوران نداره به درد بخوره که

سام رشته افکارش پاره شد و بهم نگاه کرد تام گفت:

_داره بابا…رانندگیت رو بکن…ما واست پیدا میکنیم تو حواست پرت نشه ی موقع به کشتن ندی مارو

خونم به جوش اومد و گفتم:خودت خواستی

سرعتم رو زیاد کردم که چسبید به صندلی و گفت:

_باشه باشه…آروم باش نازنین

سام همینطور میخندید اما من به سرعتم اضافه میکردم تام گفت:

_هی سام…تو یچیزی بگو به این دختره

سام رو موهام‌دست کشید و گفت:

_عشقم تنبیه تام رو تموم کن…میترسم طوریش شه بیوفته رو دستمون

سرمو تکون دادمو گفتم:فقط بخاطر تو

سرعتم رو کم کردم که تابلوی تبلیغاتی رستوران رو دیدم. تام نفسی کشید و گفت:

_تو دیوونه ای دختر

جلوی رستوران ترمز کردمو گفتم:

_اگه میخوای عذرخواهی کنی فرصت مناسبیه

تام از ماشین پیاده شد لباسش رو تکوند و گفت:

_خب حالا ایندفعه رو خوب رانندگی کردی…ولی یادم نمیره داشتی به کشتنم میدادی

بازوی سام رو گرفتمو گفتم:

_اونموقع تازه گواهینامه گرفته بودم خودم خواستم بترسونمت

سام دستمو بوسید و باهم وارد رستوران شدیم و انتهای سالن میزی برای خودمون پیدا کردیم بعد از سفارش غذا توجهم به تام جلب شد که چشمش تو سالن میچرخید گفتم:

_چته مثل فانوس دریایی چشمات داره میچرخه اینور اونور؟؟

از زیر میز روی پام لگد کرد آیی گفتم که سام گفت:

_چیشد؟

به تام نگاه کردمو گفتم:هیچی

تام چشمکی زد بلند شد و گفت:میرم دستامو بشورم 

وقتی تام دفت ستم دستشو روی دستام گذاشت و گفت:

_نازنین؟

برگشتم سمتش و گفتم:جانم؟

_میخوام ی چیزی بهت بدم چمات رو ببند

_چشاممو ببندم؟

_آره عشقم…چند لحظه اون تیله های خوشگل رو زیر پلکات قایم کن

لبخندی زدمو آروم چشامو بستم.دست محمد از روی دستم برداشته شد لحظه ی بعد لمس دستاشو روی گردنم حس کردم آروم موهامو کنار زد و پشت گردنم رو بوسید اونوقت سردی چیزیو روی دلم حس کردم.سام موهامو مرتب کرد بوسه ای آروم روی لبم زد و گفت:

_حالا چشاتو باز کن

چشمام رو باز کردم به شمایلی که از گردنم آویزون بود نگاه کردم.ی فرشته بالدار کوچولو نقره ای بود با ی نگین ظریف سورمه ای.خیلی زیبا بود سام گفت:

_خوشت اومد؟

دستشو گرفتمو سمت صورتش خم شدمو لپش رو بوسیدم گفتم:

_وای خوشت اومده چیه این عالیه سام…خیلی دوستش دارم

لبخند رضایتی زد و گفت:ی فرشته کوچولو…واسه فرشته زندگی من

_اوووم فوق العادس…حالا مناسبتش چیه؟

_واسه کادو دادن به تو دنبال مناسبت نیستم…اما این گردنبند مال اون شبیه که اولین بار بهت گفتم دوستت دارم…ولی با اون وضعیت  نشد که بهت بدمش…ا اون موقع همینطور همرامه…تا بدمش به صاحبش

دوباره شمایل گردنبند رو گرفتمو گفتم:

_میدونی که تقصیر من نبود مگه نه؟

_آره عزیزم…دیگه گذشت…مهم اینه که بلاخره به دستت رسید

تو چشمای مهربونش خیره شدمو گفتم:

_مرسی عزیزم…هدیه ی خیلی خوبی بود

تام و غذا با هم دیگه رسیدن.گارسون سفارش ها رو روی میز گذاشت و رفت.تام که متوجه گردنبندم شد گفت:

_اِ این چیه چه خوشگله…تا قبل اینکه من برم دستشویی این نبودا

ادایی دراوردمو گفتم:

_هدیه سام جونمه…

_ا…که اینطور بدون من مراسم اهدای هدیه میگیرین دیگه؟باشه اگه منم بهتون گفتم که با ی دختر قدبلنده مو قهوه ایه چشم عسلی دوست شدم..

منو سام باهم دیگه خندیدیم.مشغول خوردن بودیم که موبایلم زنگ زد شماره ناشناس بود.جواب دادم:

_بله؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن