رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و هشت

 

صدای دخترونه آرومی که با لحجه غلیظ انگلیسی حرف میزد شنیدم:

_سلام..نازنین؟

صدای سام و تام که باهم سر موضوعی بحث میکردن نمیزاشت خوب بشنوم گفتم:

_بله خودم هستم…شما؟

_قبلا باهم آشنا نشدیم…من کتی هستم

تو ی لحظه قلبم ضربانش تندتر شد سعی کردم تن صدام عوض نشه گفتم:

_خوشوقتم…کارتون؟

خنده ای کرد و گفت:همدیگه رو گول نزنیم بهتره…نه تو انقدر خوب و آرومی که از آشنایی با من خوشوقت باشی و نه من انقدر بخشندم که سام رو به تو بسپرم…

از جام بلند شدم که سام با تعجب نگاهم کرد از میز فاصله گرفتمو از رستوران بیرون رفتم.این حق رو بهش نمیدادم گفتم:

_سام ی آدمه عاقله…وسیله نیست که مال کسی باشه…زیادی داری جوش میزنی…هر روز تماس به اون کافی نبود…حالا به من زنگ زدی؟

تیرم به هدف خورد صدای آرومش عصبی شد و گفت:

_تو پیش سام هستی؟

حالا نوبت من بود با آرامش گفتم:لزومی نمیبینم جواب سوالت رو بدم…من باید برم منتظرم هستن

_دختره احمق هرزه…دست از سر سام بردار…اون ماله من…توهم نمیتونی با عشوه ریختنات کاری از پیش ببری…سام خیلی مهربونه…دلش واست سوخته خواسته چند شبی رو هم با تو بگذرونه

حرفاش واسم خیلی سنگین بود اما نمیخواستم با عصبانی کردن من به هدفش برسه.بخاطر همین گفتم:

_اگه اینطوری فکر کردن آرومت میکنه…راحتت میزارم…کمتر خودت رو نابود کنی

_خفه شو عوضیه آویزون…با پای خودت از زندگی سام برو بیرون وگرنه خودم کاری میکنم که به غلط کردن بیوفتی…من شما گدا گشنه ها رو میشناسم…فهمیدی باباش پولداره چسبیدی بهش نه؟

دیگه کافی بود هرچی آرامش به خرج دادم کافی بود خیلی عصبی بودم گفتم:

_مثل ی دیوونه ها به هر توهینی که به ذهنت میرسه چنگ میزنی که چی بشه احمق.‌..به خودت بیا..با این کارا سام رو به دست نمیاری…با این حرفای مزخرفت هم نمیتونی منو کوچیکم کنی چون من با حرف آدمایی مثل تو به شعور خودم توهین نمیکنم و جوابت رو نمیدم…فقط میتونم بگم برات متاسفم

برگشتم  برم داخل رستوران که سام رو پشت سرم دیدم.نگاهش کردم که گفت:

_نگو که کتی بود

لبخند تلخی زدم و گفتم:خودش بود دخترعمو عزیزت

_چی بهت گفت؟بهت توهین کرد آره؟خودم به حسابش میرسم

تلفنش رو دراورد که گفتم:

_من میخوام برگردم ویلا..همین الآن

اجازه حرف زدن بهش ندادم‌و سمت ماشین رفتم.سام از پشت شیشه به تام علامت داد که بیاد اونوقت اومد و پشت فرمون نشست.ی چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم و باید میپرسیدم ازش.بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

_تو با کتی رابطه داشتی؟؟

دستش که سمت سوییچ رفته بود تا ماشین روشن کنه همونجا موند.سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

_این دیگه چه سوالیه؟

حوصله حاشیه نداشتم گفتم:جوابش رو بده…به مدل سوال کار نداشته باش

_من تابحال باهاش رابطه نداشتم…بهت گفتم اونه که دلش اینو میخواد..

اونه که به هر بهانه ای میاد خونه من

اما پس چرا اون گفت تو رو هم واسه یکی دو شب میخواد؟چرا نمیتونستم حرف سام رو باور کنم؟اون ی مرد بود…یعنی واسه داشتن ی رابطه حتما باید طرف مقابلت واست مهم باشه و دوستش داشته باشی؟

برگشتم سمتش اخم کرده بود و بهم نگاه میکرد قبل اینکه حرفی بزنم گفت:

_اون روانی این فکرای مسخره رو تو سر تو انداخته نه؟

تو همین لحظه تام سوار ماشین شد.جوابی به سام ندادم که حرکت کرد با سرعت رانندگی میکرد و اخم صورتش هم از بین نمیرفت.به ویلا که رسیدیم تام زودتر پیاده شد منم از ماشین پیاده شدم که صدام زد:

_نازنین

برگشتمو گفتم:بله؟

به سمتم اومد که ی قدم عقب رفتم.سرجاش ایستاد خنده عصبی کرد و گفت:

_چیه؟چت شده؟چرا هر اتفاقی میوفته تهش ازم فاصله میگیری؟من چه گناهی کردم که باید فاصله گرفتنت حقم باشه؟من دوستت دارم لعنتی…اون فقط میخواد تو رو ازم جدا کنه…میخاد اذیتم کنه…تو هم با اون باش…توهم باهاش همکاری کن که موفق شه…سهم منم از این دنیا هیچیه…هیچی

صدای موبایلش در اومد بدون اینکه به صفحش نگاه کنه موبایل رو زد زمین و سوار ماشین شد و با سرعت از ویلا دور شد.نتونستم آرومش کنم نشد باهاش حرف بزنم.همونجا کنار در ویلا نشستم

سرمو بین دستام گرفتمو به اشکهام اجازه دادم که بیان‌.از طرفی حرف و طعنه کتی تو گوشم بود از طرفی هم به صداقت حرفهای سام ایمان داشتم

گیج و منگ از این اتفاقا بودم.تام کنارم نشست دستشو روی شونم گذاشت و گفت:

_خوبی؟

سرمو به نشونه منفی تکون دادم

تام آهی کشید و گفت:

_سام ی چیزایی واسم گفته..نازنین…اون روزهای سختی رو میگذرونه…

تنهاس…تنهایی که به تو پناه اورده

گردنبندمو بین دستام گرفتمو اشکمو پاک کرد تام ادامه داد:

_میدونم خیلی ناراحتی…درسته نمیدونم اون بهت چیا گفت…اما اینو میدونم که حق سام نیست بهش بی توجهی کنی…من بیشتر از اینا ازت توقع داشتم

سرمو بلند کردمو گفتم:

_اما تامی…اعصابم بهم ریخته…خودمم نمیفهمم کجام…که اینکه این رابطه اصلا درسته یا نیست

_حرفت درست…اما خودخواهی تو رابطه عاطفی هیچ جایی نداره…اگه ذهنت درگیر رابطتتونه…نباید سام رو از خودت برونی تا آروم بگیری…اونم ی پای این رابطس…باید با کمک هم دربارش فکر کنین

حرفهاش درست بود و من بازم خودخواهی کرده بودم.صورتمو پاک کردمو گفتم:

_تام تو منو میشناسی‌‌‌…میدونی که چقدر ارزش واسه خودم قائلم…تو غرور لعنتی منو میشناسی…اون دختر با اون حرفهاش غرورمو خورد کرد…جوری باهام حرف زد که انگار من دزدمو دارایی اونو دزدیدم

تام لبخندی زد و گفت:از نظر کی؟از نظر اون…نظر اون چرا باید واسه تو مهم باشه؟نازنین..من تو رو خوب میشناسم..اما ی سوال…تو چی؟تو خوب سام رو میشناسی؟

حرفی نزدم شاید مدت زیادی نبود که میشناختمش اما از ته قلبم کاملا حسش میکردم.تام گفت:

_نازنین تو هنوز خیلی جوونی…زیبایی..موفقی..مطمئن باش افراد زیادی هستن که دلشون میخواد تو بهشون توجه کنی…انقدر خودتو درگیر سام و مشکلاتش نکن

انگار ی پارچ آب یخ رو سرم خالی کردن.سریع گفتم:

_نه نه…اصلا…من نمیخوام…نمیخوام از سام بگذرم…اون خیلی خوبه تام..من دوسش دارم

تام دوباره لبخند زد و گفت:

_دختر تو خودت جواب خودت رو میدی…چرا دیگه سردرگمی؟وقتی با وجود سام نمیخوای که به کس دیگه ای حتی فکر کنی…پس یعنی دل بسته اونی…دلبستگی هم راه و روش خودش رو داره…مهمترین ویژگیش هم شریک شدن تو مشکلات همدیگس…تو کم اوردی نازنین؟

به تام خیره شدم که منتظر نگاهم میکرد با اطمینان گفتم:

_نه اصلا…اما-

_دیگه اما نداریم دختر…سام عاشق توء…اینو که دارم میگم ازش مطمئنم…

توهم اونو دوست داری..هر کدومتون قبل از شروع این رابطه زندگی شخصی خودتون رو داشتین خیلی طبیعیه…پس گذشته اهمیتی نداره…

چیزی که مهمه حاله…آیندس…آینده ای که باهم باید بسازین و توش خوش باشین…لحظه هایی که واسه خودت سختش کردی بهترین لحظه های جوونیته…تو انقدر قوی هستی که جا نزنی…همراه سام باش نازنین..بهت قول میدم پشیمون نمیشی…

چقدر خوب بو که باهام حرف زد چقدر نیاز داشتم یکی آرومم کنه.درست میگفت گذشته سام ربطی به من نداشت.از الآن به بعد که من تو زندگیش بودم مهم بود.تام دستی تو موهام کشید و بلند شد که گفتم:

_تام ازت ممنونم…حرفهات رو یادم نمیره مربی

تام همینطور که میرفت گفت:

_عشق مراقبت میخواد…کمتر همچین عشقی دیدم

نگاهم افتاد به موبایل سام که وسط سنگ ریزه ها افتاده بود.از جام بلند شدم و به اون سمت رفتم.موبایل رو از روی زمین برداشتم.صفحش خش افتاده بود با لمس مانیتورش نور صفحه روشن شد و تصویر بکگراند گوشیش رو دیدم.همون عکسی که قبل از رفتن به رستوران گرفته بودیم و من داشتم سام رو میبوسیدم.موبایلش رو به سینم چسبوندمو زیر لب گفتم:

_بیا سام…توروخدا زودتر بیا…ببخشید

داخل ویلا شدم و از پله ها بالا رفتم.خیلی نگرانش بودم که تو اون حال بد الآن کجاست.نتونستم به اتاقم برم سمت اتاق سام رفتمو واردش شدم و نفس عمیق کشیدم.حال و هوای اتاق هم مثل سام دلنشین و دوست داشتنی بود.خودمو روی تختش انداختمو روش دراز کشیدم بالشت سام رو تو بغلم گرفتم که بوش مستم کرد.زیرلب دعا میکردم که سام صحیح و سالم بیاد پیشم.تقصیره من بود که اونجوری عصبیش کردم.کاش زودتر میرسید

*سام

هیچی برام تلخ تر از این نبود که نازنین ازم سرد شه یا اینکه نزاره لمسش کنم.قلبم درد گرفته بود.کتی که جایگاهش معلوم بود این کاراش دیگه واسم عادی شده بود اما از نازنین توقع نداشتم حرفهاش رو باورکنه و بهم بدبین بشه

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن