رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و نه

 

حسابی تو خیابونا چرخیده بودم و فکر کردم.مطمئن بودم بدون نازنین نمیتونم اما نمیشد بخاطر خودخواهی خودم اونو وادار به موندن تو این رابطه کنم.اینکه فکر میکرد من آدم عیاشی بودم ذهنم رو بهم میریخت.

ماشین رو تو محوطه ویلا پارک کردم و وارد ویلا شدم.چراغا خاموش بود.ی لیوان آب خوردمو آروم و بیصدا از پله ها بالا رفتم.به اتاق نازنین که رسیدم ایستادم و سمت در رفتم دستگیره در تو دستم گرفتم میخواستم ی لحظه ببینمش اما دستم رو کشیدمو منصرف شدم.بهتره اونجور که میخواد بشه.اصلا نمیخواستم مجبور باشه که منو قبول کنه.راهم رو سمت اتاق خودم ادامه دادم در باز کردم.کلید برق رو زدم برگشتم تا کتم رو آویزون کنم که خشکم زد.نازنین روی تختم دراز کشیده بود و بالشتم رو تو بغلش داشت.قلبم با دیدن این صحنه دوباره گرم شد و لبخند رو لبم اومد.آروم سمتش رفتم.موهای مشکیش دورش ریخته بود و معصومانه چشماش رو بسته بود کنارش رو زمین زانو زدم.موبایلم کنار تخت بود یادم اومد که انداخته بودمش زمین.انقدر خوشحال بودم که لبخند از رو لبم نمیرفت.از اینکه میدیدم اونم منو میخواد خودم رو خوشبخت خوشبخت میدیدم.تو دنیا تنها دلخوشیم نازنین بود.روی موهاش دست کشیدم خم شدمو گونش رو بوسیدم که آروم پلک زد چشماش رو هم بوسیدمو سرم سمت گردنش بردم عطر موهاش که تو سرم میپیچید سخت بود که خودمو نگه دارم.تکونی خورد که سرمو بلند کردم تا منو دید دستاش رو دور گردنم انداخت و بوسیدتم و گفت:

_سام کجا بودی؟خیلی ترسیدم طوریت شه…ببخشید سام من باهات بد رفتار کردم…تو حق داری اون میخواد ما رو از هم جدا کنه…من عصبانی بودم آخه-

نازنین یک نفس حرف زد که سرمو از حصار دستاش جدا کردمو لبمو روی لبش گذاشتم دستم تو موهای نرمش بازی میکرد و طعم لبای شیرینش بهم جون میداد وقتی باهام همراهی میکرد دیگه هیچ چیزی نمیتونست دلم رو غمگین کنه.سرش رو عقب برد نفس گرفت و گفت:

_اوووه سام…

خندیدمو گفتم:آخه ی ریز داشتی حرف میزدی…خواستم استراحت کنی

نازنین خندید.تو چشمام نگاه کرد و گفت:

_ببخش که یکم خودخواهم…موقعیت تو رو درک نکردم

دستاش رو بوسیدم چقدر خوشحال بودم که تلاش میکرد درکم کنه گفتم:

_اصلا…تو اصلا خودخواه نیستی…مطمئن باش من اگه جات بودم بدترم میکردم

نازنین نگاهم کرد واسه اینکه دیگه به این قضیه ها فکر نکنه گفتم:

_ببین نازنین منو کتی-

نازنین دستش روی لبم گذاشت و گفت:هیچی نگو سام…درسته…من ناراحت شدم و ی فکرایی کردم…اما اونموقع عصبانی بودم..بعد که منطقی فکر کردم متوجه شدم که گذشته تو یا گذشته من ربطی به رابطه ی الآنمون نداره…تو تو گذشته ی آدم آزاد بودی…منم همینطور…ممکنه ی رابطه های جزیی تو زندگیمون بوده باشه…

ی لحظه با فکر اینکه نازنین قبل من با کس دیگه ای هم انقدر خوب و مهربون بوده جوش اوردم.حتی فکر کردن بهش عذابم میداد

_سام…مهم از این به بعد ماست…من فقط از این به بعده که برام مهمه…

خیلی هم زیاد…اینکه فقط بامن باشی و فقط به من فکر کنی…

دستاش رو تو دستام گرفتم بهش لبخند زدمو گفتم:

_انقدر تک تک حواس و ذهنم رو درگیر خودت کردی که نمیتونم به چیز دیگه جز تو فکر کنم…چه برسه کسه دیگه…حرفای قشنگت درسته عشقم…

امکان نداره بزارم کسی بیاد بینمون…من با تو نفس میگیرم…

نازنین لبخند زد و آروم خودش رو تو بغلم رها کرد.دستامو دورش محکم حلقه کردم و عطر تنش رو خوب تو ریه هام کشیدم.نمیدونم چی بود که هر لحظه منو محکمتر به سمت نازنین میکشوند…نمیتونستم چیزی رو تصور کنم که بخواد نازنین رو ازم بگیره…از آغوشم بیرون اومد و با چشمای شیطونش نگاهم کرد و گفت:

_پس آشتی آشتی؟

روی بینیش رو بوسیدمو گفتم:همیشه آشتی

ذوق کرد و روی گونم رو بوسید که چرخیدمو رو تخت خوابوندمش..

چشمای متعجبش توی چشمام میچرخید.اینو میدونستم که تا اون راضی نباشه هیچوقت دست بهش نمیزدم اما بازم وقتی عطر تنش و نرمی پوستش رو حس میکردم ذهنم از کار میوفتاد.سرمو تو گودی گردنش بردم و بوسیدمش انگشتاش که لای موهام بود سرد شده بود.آروم لبم رو سمت گوشش بردم و مماس گوشش لب زدم:

_تو طاقتم رو ازم میگیری نازنین…فقط مال منی…لمست منو دیوونه میکنه…

عاشق این بودم که انقدر خوب واکنش میداد.هر حرکت کوچیکی روش تاثیر میذاشت و بدنش منقبض میشد.نازنین همون دختر پاک و بکر تو رویاهام بود.لبمو روی گردنش گذاشتم و بو کردم…عالی بود..شروع کردم به خوردنش نازنین کتفمو کشید و گفت:

_دیوونه…بیا اینجا…آی سام‌..میکشمت گفتم…

خندم گرفته بود اما دلم نمیخواست اون گردن خوشمزش رو ول کنم…

مطمئن بودم که کبود میشه آروم سرمو اوردم بالا چشمای نازنین حسابی خمار بود.

انگشتم رو سمت لباش بردم و روش دست کشیدم که یکدفعه دستمو نگه داشت و دندوناشو تو دستم فرو کرداز درد داد زدم که ولم کرد.خواستم بگیرمش که از زیر دستم فرار کرد و از اتاق رفت بیرون دنبالش دوییدم خواست سمت اتاقش بره که خیز برداشتم سمت دستگیره نزاشتم بره داخل جیغ کوتاهی کشید و دویید سمت پله ها آروم گفتم:

_وایسا ببینم…هاپو شده گاز میگیره…مگر اینکه نگیرمت

نازنین رسید پایین پله ها برگشت و واسم ادا دراورد پریدم سمتش ولی اون ازم تیز تر بود.پشت مبل قایم شد که گفتم:

_ناز…با زبون خوش بیا بیرون…میام اونجا دیگه بقیش رو خدا میدونه

صداش رو کلفت کرد و گفت:دیگه بقیش رو خدا میدونه…تو اگه میتونی اول بگیر منو

خندم گرفته بود نصف شبی گرگم به هوا بازی کردن دیگه نوبر بود.مبل رو دور زدم روبروش ایستادم براش خط و نشون کشیدم که واسم زبون در اورد دوییدم سمتش که پام لیز خورد و افتادم رو سرامیک نازنین جیغ کشید و اومد بالا سرم…طوریم نشده بود اما الکی شروع کردم به آخ و ناله کردن…نازنین کنارم نشست چهرش نگران شده بود پامو دست کشید و گفت:

_چیشد سام؟پات درد میکنه؟

سرمو تکون دادمو گفتم:آخ آخ آخ…آره ناز… فک کنم شکسته 

مشکوک نگاهم کرد و گفت:شکسته؟پات که سرجاشه…تازه دردتم واسه شکستگی کمه

_الآن داغم حالیم نیس…نیم ساعت دیگه که از درد مردم میفهمی…

_خدا نکنه ا…ببینم پاتو

صدای در اتاق تام اومد با چشمای پف کرده اومد بیرون و گفت:

_چه خبر شده؟

نارنین سرشو برد عقب و گفت:پای سام صدمه دیده تام

تام سری تکون داد و دوباره داخل اتاق برگشت.نگاهی به نارنین کردمو گفتم:

_مرسی از اینهمه توجه…مربی دلسوزی داریا

نازنین پامو فشار داد و گفت:فک نکنم طوری شده باشه ها…

صورتمو تو خم کشیدمو گفتم:پس این درد واسه چیه؟اوووف

مظلوم نگاهم کرد و گفت:ببخشید…اما همش تقصیر توء دیگه…حریفم نمیشی باز دنبالم میای…

به صورت ظریفش نگاه کردم موهاشو پشت گوشش گذاشتم با اون تیله های مشکیش نگاهم میکرد آروم گفتم:

_همه زندگیه من…

لبخند آرومی زد و سرش رو روی سینم گذاشت.پاهامو جمع کردم که گفت:

_پس اینا همش فیلم بود؟

دستامو دورش حلقه کردمو گفتم:

_اوهوم…فقط اینجاشو میخواستم که به دست اوردم

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن