رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و شش

 

تحمل اون رفتارش رو نداشتم بلند شدم کنارش ایستادمو گفتم:

_به جهنم که دیر میشه…اینطوری برم…با این حال تو

سام پشت به من کرد و گفت:

_من طوریم نیست…به جهنم که دیر شد؟بخاطر همین به جهنم دیشب میگفتی آرامش رو ازت گرفتم؟

میدونستم دلخوره ولی از حدی که فکر میکردم دلخوری بیشتری داشت.دست برد و پیراهنش رو که روی صندلی بود برداشت و تنش کرد میخواست دکمه هاش رو ببنده که خودمو بهش رسوندم دستمو روی دستاش گذاشتمو کنارشون دادم و خودم مشغول بستن  دکمه هاش شدم.نگاهم میکرد،سرمو بلند کردم دستمو روی صورتش گذاشتمو موهاش رو مرتب کردم و گفتم:

_سام باورکن اصلا نمیخواستم ناراحتت کنم…حق داری ازم دلخور شی خودمم میدونم درست نبود حرفم…من نمیخوام که تو ناراحت باشی

رو چشماش دست کشیدم که دلخوری ازش محو شده بود.ادامه دادم:

_منو میبخشی؟

سام تو چشمام خیره شد و گفت:

_من جز تو کسی رو ندارم نازنین…دلم میخواد یکم درکم کنی

دستمو دور گردنش انداختمو گفتم:میکنم…حالا…نگفتی…این نازنین خطاکار رو میبخشی؟

سام دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:تو نیازی به بخشیدن نداری…تو زندگی منی

خم شدم سمتش و لبامو روی لباش گذاشتم که حلقه دستاشو دورم تنگ تر کردو طبق عادتش به خودش چسبوندتم.گرما و عطرش حالمو عوض کرده بود. از هم که جدا شدیم دستمو گرفت و چرخوندم و گفت:

_چه این لباس بهت میاد…با اون موهاش…اینجاست که میگن دختر رو باید اول صبح دید…

ی نگاه به خودم انداختم لباس خواب نازک و کوتاهی تنم بود موهامم شونه نکرده بودم.یهو یخ کردم تازه فهمیدم چطور جلوش ایستادم با لبخند نگاهم میکرد که گفتم:

_وای این چه وضعشه…روتو کن اونور بینم…همش تقصیر توء دیگه…نفهمیدم چی تنمه…

خواستم از اتاقش بیرون برم که دستمو کشید سمت خودش موهامو از روی دوشم پایین انداخت بوسه ای روی کتفم زد و گفت:

_حالا کجا با این عجله؟اول صبح اومدی دیوونم کنی و بری…تو هر جوری که باشی خواستنی هستی

دوبار بوسیدتم میدونستم اگه بمونم کار به جاهای باریک میکشه از دستش فرار کردمو از اتاق زدم بیرون که صداش رو شنیدم:

_بلاخره که گیرت میندازم…تو فعلا فرار کن

خندم گرفته بود سریع لباسامو عوض کردم موهامو کاملا بالای سرم جمع کردم.بادگیر و کتونیمو برداشتمو از اتاقم بیرون رفتم سام کنار پله ها ایستاده بود تام تا منو دید اومد سمتم خودمو پشت سام قایم کردم که گفت:

_دختر تو آخر منو میکشی بیا اینجا ببینم زود…

سام دستمو گرفت و از پشتش بیرون کشید و گفت:

_این ی دفعه پیشی کوچولوی مارو ببخش تامی…قول میده دختر خوبی باشه

اخم کردمو گفتم:من دختر خوبی هستم

تام با ادا گفت:البته البته..بیا صبحانت رو بخور ببینم…زود

به حالت قهر سر میز نشستمو گفتم:به بابام میگم

تام زیرچشمی نگاهم میکرد اما سام فقط ببخند میزد.بعد از خوردن صبحانه و تو کل مسیر تام بازم باهام صحبت کرد.اما من تا زمانی که به محل مسابقه برسیم هیچ حسی نداشتم.اما پام رو که از ماشین بیرون گذاشتمو ازدحام جمعیت و دونده های دیگه  رو که دیدم استرس گرفتم.باید میرفتم پیش بقیه شرکت کننده ها سام دستمو گرفت و گفت:

_میدونم که موفق میشی…فقط مراقب خودت باش

بهش لبخند زدم و سرجام ایستادم تام هم بعد از نصب شماره پشت لباسم پیش سام ایستاد.حدود ۲۰دونده دیگه هم آماده و حاظر اطرافم بودن.

چشمام رو بستم و با خودم تکرار کردم:

_تو میتونی نازنین…تو از پسش برمیای دختر

با صدای شلیک شروع به دویدن کردیم.مسیر زیادی بود و از دور زدن هم خبری نبود.باید سرعت و نفسم رو خوب کنترل میکردم.۵نفر ازم جلوتر بودن.سعی کردم همین فاصله رو حفظ کنم و از بقیه بیشتر فاصله بگیرم گام های بلندتری برداشتم خودم رو به نفر سوم رسوندم که معلوم بود حسابی خسته شده اما من هنوز نفس داشتم تونستم خودم رو به نفر دوم برسونم.نفر دوم اما اصلا حاظر نبود جاش رو بهم بده و با همه قدرتش میدوئید۰انرژیم تقریبا تحلیل میرفت اما ادامه دادم و نزاشتم که عضله هام شل شه.چند متر پایانیه مسیر بود و من باید از این دو نفر میگذشتم خودمو به نفر اول رسوندم اما دیر شده بود و باهم از خط پایان عبور کردیم.سام قبل از اینکه روی زمین بشینم بازوم رو گرفت و گفت:

_نازنین…خوبی؟

آروم سرتکون دادم که گفت:دوم شدی عشقم…تو بینظیری

با نفس های بریده گفتم:اما اول نشدم…تام منو…میکشه

_بیخود کرده خودم میکشمش…بیا اینو بگیر بخور…تامم داره میاد

تام برام دست زد کنارم نشست و گفت:

_بابا آفرین به تو…باورکن من به سومش هم راضی بودم…ی لحظه آخر فک کردم اول شدی قلبم داشت وایمیستاد

_معذرت میخوام که نتونستم اول شم…همه سعیمو کردم

تام دستمو گرفت و گفت:تو کارت عالی بود…۳نفر اول جواز ورود به مسابقات بعدی رو دارن…من ازت راضیه راضیم

خندیدم و بطری آب رو سر کشیدم.بعد از مراسم اهدا جوایز به ویلا برگشتیم.بعد از ی دوش حسابی لباسامو پوشیدمو از اتاقم اومدم بیرون.

موهای خیسم رو بین حوله گرفته بودمو خشک میکردم.سام روی مبل نشسته بود و تلوزیون میدید جلو رفتمو پرسیدم:

_تام کجاست؟

سرشو بلند کردم نگاه مهربونش رو بهم دوخت و به سمتم اومد.

_چرا موهاتو خشک نکردی سرما میخوری…

سام موهامو نوازش میکرد که گفتم:

_دلم خواست موهام هوا بخوره

نگاهم کرد و خم شد سمتمو گونم رو بوسید و گفت:

_اینو یادم رفته بود بهت بدم واسه مسابقه…

خندیدمو گفتم:تو دیوونه ای

*سام

هرساعت و هر روزی که با نازنین میگذشت واسم مثل رویای شیرین بود.اون چهره معصومش با اون موهای خیسش خیلی جذاب شده بود‌.

تلفنش زنگ خورد سمت موبایلش رفت و بعد گفت:

_از خونس

سری تکون دادمو برگشتم سرجام نشستم اما صدای خوشحال نازنین کنجکاوم کرد:

_وای اشکان تویی؟کی رسیدین؟؟

خفه شو…باز شروع کرد عطیقه…گوشیو بده دست بزرگترت

ا…دلم تنگ شده براتون حسابی…ببند دهنتو ا…چه خبره اونجا؟

سلام آرش…چه خبر پسر؟

خیله خب بعدا باز زنگ میزنم که دایی هم باشه…میام تا فردا شب میام

نازنین تماس رو قطع کرد و برگشت سمتم گفتم:

_چه خبر؟مهمون دارین انگار

خندید و گفت:آره داییم اینا اومدن…خیلی وقته ندیدمشون

_آها…اونوقت آرش و اشکان؟؟

نازنین خندید و گفت:کلا حواست رو تماس من بودا…پسر دایی هامن

دست خودم نبود حساسیت زیادی نسبت به اطرافیان نازنین داشتم دلم نمیخواست هیچ پسر دیگه ای دور اون باشه.

_خیلی هم باهاشون صمیمی هستی؟؟

_اوهوم…تا قبل اینکه از ایران بریم…همیشه باهم بودیم

سری تکون دادم که دستاش تو موهام برد حرکتی که خیلی دوست داشتم دستاش بهم نفس میداد ریز خندید و گفت:

_حسودی نکن مرد گنده…تو جایگاهت فرق داره

اخم کردمو گفتم:معلومه که فرق دارم…

خودش رو لوس کرد و گفت:تو نازنین رو ندوست؟؟

_دیگه این حرفو نزن …من همیشه دوستت دارم

_خب آخه باهام حرف نزدی…

از لوس بازیاش دلم میرفت گفتم:این لوس بازیات فقط واسه خودم باشه خب؟

نگام کرد و گفت:چرا؟

بغلش کردمو گفتم:چون دلم نمیخواد جز خودم دل هیچ مرد دیگه ای از حرف زدن با تو  از نگاه کردن به تو و یا لمس تو بلرزه…من روت حساسم نازنین…بیشتر از چیزی که فک کنی

حرفی نزد فقط با چشمای قشنگش بهم خیره شد ادامه دادم:

_دلم همیشه پیشته…نمیخوام حتی ی دیقه ازت جدا شم..این چند روز به بودنت عادت کردم…اینکه صبح رو با نگاه خوشگلت شروع کنم شبم با اون نگاه صبح کنم

نازنین دستاشو دور کمرم گره کرد و سرش رو روی سینم گذاشت و گفت:

_انقدر خوبی که کنارت حس آرامش و امنیت دارم…منم بهت عادت کردم

یهو صدای در اومد و تام وارد اتاق شد چندتا سرفه کرد و گفت:

_بدویین آماده شین که نازنین قراره بهمون شام بده

نازنین چشماش درشت شد و گفت:من کی همچین حرفی زدم؟

_دیگه اینکه تو آلزایمر داری به من ربط نداره 

با لب و لوچه آویزون به من نگاه کرد و گفت:

_جهنم و ضرر…میبرمتون…

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن