رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت یک

“بسم الله الرحمن الرحیم”

مقدمه
زمانی که بی محابا ترکم کردی و فی مابین عشق من و خودخواهی تو شکست خوردم وبه زمین سرد طرد شدن افتادم…تب نکردم،درسه کنج اتاقم ضجه نزدم،اشک میهمان همیشگی چشمانم نشد،لبهایم ترک برنداشت،موهای بلندم…از این یکی گذشتم،بعد از رفتنت دلبرتر وجسور تر شده ام،برق چشمهایم هر مردی را ازپا در میاورد،شخصیتم انتخاب هر مردی برای ازدواج شده است،غرورم با بوی سرد عطر تنم غوغا میکند،اینشکستتارهاینازکصدایدخترانهامراازهمگسیختوبهسانپسراندرسنبلوغبَمکرد،دیدن لبخندم رویای تمام مردان شهر شده اما…اجازه تعبیر نمیدهم،

دختری شده ام که بود ونبود کسی برایم مهم نیست،دلتنگ کسی نمیشوم،از دسترس عالم وادم خارج میشوم،بی رحمی پیشه احساساتم میکنم،فخر میفروشم،از مردهای شهر دل میبرم و انتقام تو را از هم جنسهایت میگیرم تا زمانی که بعد از سالها مرا دیدی،حس ندامت وحسادت تمام وجودت را فرا بگیرد،تا بفهمی تفاوت من با زنهای دیگر کم نبود،از من
عاشق تر زیاد است اما سخت تر از من در عشق کسی نبود. من یک خود از دست رفته…یک عاشق ساده…بودم برایت   . سارا رایگان

……….. بالا تنه اش در میان قاب فلزی پنجره اتاق کارش جا گرفته بود و از پشت شیشه های شفاف ان به درختان
سربه فلک کشیده چشم دوخته…
ناودان ساختمانهای بلند نیمه پیدا از پس شاخه های بلند درختان مزین شده بود به پرندگانی که خلوت کوچه انعکاس نوای خوشایندشان را به گوش میرساند و چرت پیاده رو را بر هم میزد.
باصدای مملو از ناز پشت سرش دل کند از منظره و موسیقی زنده طبیعت ابان ماه و به سمت عقب چرخید و با حفظ همان فاصله مقابل منشی ایستاد که دختری جوان با قد کوتاه وهیکل نسبتا چاق بود.
با جدیتی که ت ُن لاینفک صدایش شده بود

گفت: کاری داشتی؟ کلربوک ابی رنگ را به سینه اش چسباند و به چشمانش زل زد.

مهندس قاسمی تشریف اوردن خواستن که برید اتاقشون.
ثانیه ای پلک روی هم خواباند و بعد چند قدم به سمت میز بزرگ چوبی و قهوه ای رنگ وسط اتاق برداشت،ارایش غلیظ منشی برایش قابل درک نبود.
_بهشون اطلاع بده تا۵دفقیقه دیگه میام.
سرش را به نشانه تفهیم تکان داد.
_چشم خانوم مهندس.
چشمانش با کفشهای پاشنه چند سانتی منشی تا در اتاق همراه شد،این روزها علاقه خاصی پیدا کرده بود به دیدن مسیری که ادمها میرفتند وپشت سرشان ان دیوار چوبی را روی هم میکوبیدند.
تلفن همراهش را روی میز گذاشت و به فضایی که تن خسته اش در ان جا گرفته نگاه کرد،اتاق۲۰متری که یک سمت ان پنجره بزرگ با پرده کرکره جمع شده بود که نور خورشید از ان به نحو احسن به داخل میتابید، کاغذ دیواری صدفی تمام دیوار اتاق را پوشانده و به جز میز کارتنها دو مبل راحتی مشکی رنگ تکنفره فضای
اتاق را اشغال کرده بود، سمت چپ میز در سه کنج دیواراینه تمام قدی با قاب ساده چوبی قرار داشت.
دلش برای دفتر کارش در کرمانشاه تنگ شده بود دفتر زیبا و شیکی که مامن ارامش این روزهای نا ارامش بود.
قد بلند و اندام ظریف اش در اینه نقش بستپ وبا دقت به خود انکار شده اش زل زد.
سفیدی پوستش پس زمینه چشمان درشت میشی رنگ وبینی متناسبش شده بود، موهایش را مثل همیشه با روبانی محکم حلق اویز کرده که سبب کشیده شدن چشمانش و مرموز تر شدن نگاهش شده بود وبا سر انگشت اشاره اش انتهای خط چشم باریکش را شکل داد. از کودکی تبحر خاصی در طراحی کردن داشت و برای انگشتانش تفاوتی نداشت که ارایش چهره باشد یا طراحی یک ساختمان همیشه کارش تمیز وبی نقص
بود.
رژ لب مات را روی لبهای کوچک و گوشتی اش کشید وپالتوی قرمزرنگش را از چوب لباسی سه شاخه جدا کرد وروی مانتوی مشکی ساده وکوتاهش پوشید.به سمت کیف دستی کوچک مشکی رنگ روی میز رفت و سخاوتمندانه عطر سردش را مهمان پوستش کرد.
اتاق را ترک کرد از راهرو پهن و با تابلوهایی از نماهای ساختمانی عبور کرد ومقابل در سفید رنگ مدیریت توقف کرد،با انگشتان گرد شده اش چند ضربه ارام به سطح چوبی در کوبید و طولی نکشید که با شنیدن صدای او… وارد اتاق شد.

در بدو حضورش لبخند مهندس قاسمی به استقبالش امد،چند قدم به سمت او در پشت میز اش برداشت و متوجه شد که با کاستن فاصله مابینشان لبخند مهندس پهنای صورتش را در برگرفته، به چشمان مشکی رنگش نگاه کرد و لبخندی به عمق صداقت لبخند او تحویلش داد.
مهندس قاسمی در حالی که با لذت به این گل پرورش یافته دست خودش نگاه میکرد، دستش را هم به سمت مبل چرم تکنفره سمت راستش کشید.
_فعلا وقت هست بهتر بشینی. روی صندلی جا گرفت و لبه پالتویش را روی پایش مرتب کرد. مهندس قاسمی شانه اش را به سمت جلو کشید و نیمی از فضای میزشیشه ای در ابعاد بزرگ را اشغال کرد.
_ دختر تو این همه جذبه رو از کجای بدنت بیرون میکشی!این به کنار اخه من نمیدونم دلیل این همه طیف رنگ قرمز اونم از نوع روشنش تو انتخاب تو چیه؟البته منکر این نمیشم که خیلی عجیب بهت میاد.
شنیدن تعریف و تمجید از زبان این مرد به او حس خوب و اعتماد بنفس میداد. قهقهه بلندی زد و پای راستش را سوار بر پای چپش کرد. _من هر چی که بودم ،هستم و خواهم شد به خاطر حمایتهای شماست. لبخند مهندس قاسمی محو شد و نگاهش روی چشمان پر رمز وراز او سکون یافت و نگرانی حاصل از اگاهی
به ِسر ان راز در دلش پیچید.
_آفرت تو خودت خوب میدونی چقدر برای من عزیزی میدونی دیگه؟جایگاه تو پیش من میبینی؟
برای پاسخ به این سوال کافی بود تنها اسلایدی از روزهای گذشته را به یاد اورد، زمانی که پول رفت وبرگشت به دانشگاه را نداشت و از زمین و زمان دست کشیده بود .همین استاد به معنای حقیقی مرد و مردانگی نجاتش داد و برای شکفتن غنچه نبوغ و استعدادش ریسک ها به جان خرید،پروژه هایی عظیم ساختمانی
رابه این دانشجوی تازه کار رشته معماری سپرد که او حال میتوانست با شرکتهای مهم در ایران وخارج از ایران کار کند مگر میشد عزیز بودنش را نداند؟
_استاد همین که پدر دومم شدید بی هیچ نسبت خونی کافی نیست؟خودتون میدونید که من وخانواده ام چه سختی های ازطرف خودی ها کشیدیم و خوب میدونید که از هیچ مردی دل خوشی ندارم اِلا شما که حرفتون از همه سواست، کافیه اشاره کنید تا جونم رو هم فداتون کنم.
شنیدن حرفهای مملو از قدر شناسی دختر خوانده ای که از فرزندخودش به او نزدیکتر بود سراپا غرق لذتش میکرد.
فنجان سفید رنگ قهوه بی بخار را به لبش نزدیک کرد و جرعه ای از محتوای سرد و شیرینش خورد.
_ من همیشه گفتم دوتا دختر دارم با دوتا پسر اماخدا رو شاهد صداقت گفته هام میگیرم و میگم که به اندازه سه تا بچه ام واسه من با ارزشی،تو نمود واقعی از رویاهای هستی که واسه دختر خودم داشتم…
قهوه را تا انتها سر کشید و فنجان خالی را روی پیش دستی سفید و مربعی شکل برگشت داد.
_به این خاطر خواستم که قبل از جلسه ببینمت تا یه بار دیگه گره رابطه مون رو محکم تر کنیم و برای چندمین بار یاداوری کنم که با چه مشقتی تا این پله از موفقیت رسیدیم،باید محتاط عمل کنی راه صعود سخت و پرخطره اما… سقوط مسیری نداره کافی ندونسته قدم جایی بزاری که محکم نباشه و با یه لغزش
سقوط میکنی.
این جلسه رو باید هرطورشده به نفع ما تموم کنی تا با دست پر برگردیم ،تهران زادگاه من ولی اسباب امید و دلخوشی من کرمانشاه ست.
نگاه آفرت به سازه های کوچک روی قفسه چوبی دیوار بود اما… ذهنش جایی دور از این شهر

. _خیال تون راحت باشه من زیر دست کم کسی درس یاد نگرفتم که از پس این امتحان برنیام.
از سرجایش برخاست و به چشمان مردی که به او اطمینان خاطر میداد نگریست.
_اگه اجازه بدید من دیگه برم.هیچ خوب نیست میزبان بعد از مهمان برسه.
پوشه چرم و مشکی رنگ را میان شکاف بازویش جا داد و نفس بلندی کشید،دستگیره در بزرگ و تک پنلی را فشرد و وارد اتاق جلسه شد،صدای پاشنه ۳سانتی کفشهایش زود تر از بوی عطرش حاظران را از ورودش اگاه کرد.
به سمت میز طویل چوبی ۱۲ نفره وسط اتاق ۳۰ متری رفت،در راس میز و پشت صندلی اش ایستاد و در حین ادای خوش امد متعارف گونه نگاهش را هم روی افراد دور میز به گردش در اورد و فهمید که تنها زن حاضر در جلسه خودش است.دیگر به این تنهایی ویکه تاز بودن در عرصه کاریش عادت کرده بود.باید توجه ۳مرد جوان و۸مرد مسن را که هر کدام یکی از سرمایه داران بزرگ بودند جلب میکرد؛ادمهایی که شاید حضوری رویت نشده بودند اما بارها اسم و عکسشان را در روزنامه ها دیده بود.تنها از تعدادمعدودشان اطلاع کم وبیش داشت واین اگاهی ناقص باعث نمیشد که اعتماد بنفسش را از دست بدهد،در ان لحظه تنهاچیزی
که روی افکارش تاب میخورد پیروزی در این پروژه و پرداخت اخرین قسط خانه بود.
طرح هارا در مقابل شان قرار داد وخودش روی صندلی فلزی در راس میز نشست وباتسلط کامل تمام پروژه را توضییح داد.در حین صحبت کردن متوجه حرفهای در گوشی دو مرد جوان شد که درسمت راستش قرار داشتندو همین باعث شد چند ثانیه ای رشته کلامش متزلزل شود.
تاچ اسکرین ریموت را از روی میز برداشت و با پدید امدن هر عکس روی نمایشگر خودش توضییحات مربوطه را میداد.
یکی از مردهای مسن که درسمت چپ وبا فاصله۲صندلی در کنارش نشسته بود بطری اب معدنی را باز کرد و در حالی که مقداری از ان را داخل لیوان شیشه ای بلند سرازیر میکردگفت: باید به مهندس قاسمی تبریک گفت برای داشتن چنین مهندس ماهر وصد البته کار بلد در این شرکت.

۷

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن