رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت یازده


چشمانش را به سمت نگاه بهت زده و دستان بی حرکت آفرت کشید وبا مخاطب قرار دادن او بند دوم جمله اش را ادامه داد.
_ اشتهام کور شد، لطف کن برو تو اشپزخونه صبحانه تو بخور.
سنگینی حرف دیلا روی دهان تمام افراد روی میز نشست و سکوت چند ثانیه ای در جمع انها جا گرفت.
هشم خان فنجان چای معلق میان دست و لبش را با شدت روی میز کوبید،چنان که نیمی از محتوای ان روی سطح میز ریخت و چند دایره کوچک و بزرگ قهوه ای رنگ روی ان شکل گرفت وخطوط اخمش به چین و چروک حاصل از گذر عمر روی صورتش اضافه شد.
_این چه طرز حرف زدن دیلا!از کی تا حالا تو این خونه به مهمونی که رحمت خداست بی احترامی میشه؟
آفرت ناشنوا به حرفهای بقیه و بینا به اخمهای در هم کشیده و چشمان درشت و قهوه ای رنگ دیلا شد،چقدر جالب بود که نوع حرف زدن قدرت ضایع کردن همه زیبایی های یک ادم را داشت.
صندلی را با تکان کوچکی عقب کشید و میز را ترک کرد به قصد فرار به خانه ان سوی باغ.
شماتت و حرفهای مواخذه کننده ای که حواله دیلا میشد برایش مهم نبود،دلش از سکوت آرژین میسوخت که چرا کلامی به جانبداری از او نگفته است،استاد قاسمی و بهبد همیشه از او حمایت میکردند و حال که دور از دسترس انها بود نمیدانست چرا انتظار این مسئولیت را از آرژین دارد.
در اتاق خوابش را محکم روی هم کوبید و در حالی که به سمت تخت میرفت با خودش گفت:خوب اون حس بد در نگاه اول به دیلا زیادی ناحق نبود، خدا روشکر که عذاب وجدان یک قضاوت نادرست رو ندارم.
با نارضایتی که به هیچ وجه سعی در پنهان کردنش نداشت

گفت: _چند بار بگم که شال قرمز نپوش؟

برای گرفتن پاسخ این سوال بوی نا گرفته در طول روزهای زندگی مشترکش،چشم از خود ترک برداشته اش در اینه میز توالت گرفت و با چرخش کمرش روی تشک صندلی پایه کوتاه به سمت مسعود متمایل شد.
_چرا؟این رنگ که خیلی بهم میاد.
آرایش غلیظ و زیادی از حد برای یک شام خانوادگی روی صورتش به جای اینکه او را زیبا کند شبیه به دلقک ها کرده بود،مسعود دلش میخواست به او تذکر بدهد اما… میترسید باعث جنگ و اختلاف مابین شان شود،چرا که منع استفاده از رنگ قرمز به اندازه کافی باعث حساسیت مریم شده بود.
از دیوار کنار در اتاق خواب فاصله گرفت و با چند قدم بلند به سمتش رفت،دستانش را روی شانه های مریم گذاشت و سرش را به سمت پایین خم کرد،به مردمک های مشکی در تنگ بزرگ چشمانش زل زد و با لحنی که بوی دوست داشتن میداد به ارامی گفت:
_مریم عزیزم،خانومم، تو هر رنگی بپوشی بهت میاد،من بارها بهت گفتم که انتخاب و سلایقت واسه من قابل احترامه ولی ازت خواهش کردم که رنگ قرمز نپوش.
شانه هایش زیر دست مسعود سقوط کرد و گلویش از سنگینی بغض فروخورده متورم شد.
_میشه دلیل نفرتت از این رنگ رو واسه ام توضییح بدی؟باور کن اگه دلیلت خیلی هم جزئی و پیش پا افتاده یا حتی خنده دار باشه بازم واسه من قابل درک وقبوله،این اجبار و تحکم بی دلیلت هر بار بیشتر از قبل من رو برای استفاده از رنگ قرمز تحریک میکنه.
نگاهش مثل ماهی گیر افتاده در صید ماهیگیر به این سو وان سو رفت و در ذهنش صدایی از گذشته اش ا ِکو شد(آفرت رنگ قرمز خیلی بهت میاد،دوست دارم همیشه قرمز بپوشی).
نگرانی از فاش شدن علت این منع استفاده از رنگ قرمز برای مریم مثل علف هرز مدام در وجودش رشد میکرد.
با فشار به سر شانه هایش وادار به ایستادنش کرد و با دستان بزرگ و مردانه اش صورت گرد و پُر مریم راقاب گرفت.
_ خانوم خونه من،ادمیزاد واسه اینکه از چیزی خوشش نیاد نباید حتما دلیل داشته باشه،همین خودت چرا از خورشت کرفس متنفری؟
مژه هایش از زیادی ریمل به هم چسبیده و زیبایی چشمان درشت و سیاه رنگش را زایل کرده بود.
با انگشتانش یقه نامرتب مسعود را مرتب کرد و با تن صدایی که میلغزید گفت:چه ربطی داشت،نمیخوای دلیلشو بگی! منو بچه فرض کردی؟
مریم واهمه داشت از این احساس مسعود،هر مشکلی که علت داشته باشد را میتوان با تلاش پیدا و حل کرد. اما..امان از روزی که بی سبب و ریشه باشد،تنها دو راه برایت باقی میماند یکی ماندن و هر لحظه جان دادن،دیگری رفتن ومردن.
به سه رخش چشم دوخت، غم درون قلبش از دریچه چشمانش احساس میشد. _ازدیلا دلگیر نباش،دست خودش نیست زبونش همیشه تلخ. پوزخندی روی لبهای کوچک و صورتی رنگش نقش گرفت.
_اشتباه میکنی،خودخواهی،دل شکستن و خیانت جز اون دسته از رفتارهایی که دست خود ادم و با میل خودش اون رو در وجودش میکاره و رشد میده،اما بهتر بدونی حرفهای دیلا برام مهم نیست،وقتی کسی برات مهم نباشه حرف و برخوردشم مهم نیست!
لبهای گوشتی دیاکو به لبخندی شیرین کش امد. _اوه،اوه چه بی رحم،یعنی تا این حد بی ارزش؟
مزاح میکرد اما… بی غرض.

 به چهار دیوارخالی از تصویر اتاق نگاه کرد چقدر شبیه درون خودش در این روزها بود. _میشه در موردش حرف نزنیم؟

روی تخت کمی جا به جا شد و صدای فنر تخت بلند شد.

_میخوای بریم بیرون صبحانه هم اونجا بخوری؟ به فاصله زیاد مابینشان نگاه کرد یکی این سوی تخت و دیگری ان سوی تخت،فاصله با مرد ها را دوست
داشت. _آرژین بفهمه دردسر میشه.منم دیگه اشتها ندارم. دسته ای از موهای کوتاه و لختش را به سمت بالا کشید. _خوب امشب با خودش بیا. متعجب شد. _کجا بیام ؟ _جمعه شبها تموم جوونهای این منطقه دور هم جمع میشن،یه جور رسم دورهمی چند ساله بین دختر و
پسرها.
مردی با شباهت زیاد به مسعود او را به شب نشینی دعوت میکرد اگر عقلش رد میکرد حریف دل تنگیش میشد؟شانس چند ساعت بودن در کنار بدل او را میتوانست از دست بدهد؟
_واسه ام جالبه،اگه آرژین اجازه بده حتما میام.

دیلا نزدیکی ورودی باغ در کنار آرژین ایستاده بود.بافت کوتاه و قهوه ای رنگ به تن داشت که اندام ظریفش را به خوبی نشان میداد،موهایش را آزادانه روی شانه هایش رها کرده و باد ملایمی که میوزید ان ها را در اسمان به پرواز در می اورد.
آفرت در حالی که به سمتشان قدم بر میداشت لبه های بافت ُشل طوسی رنگ تنش را به هم نزدیک کرد و زیر لب زمزمه کرد:
_چه راحت همه چیز رو فراموش کرد،من اگر بودم به جای اون،موهامو کوتاه میکردم نه پریشون. آوین در کنار آوات درون قاب باز در منتظر امدن بقیه بودند. دیاکو با دیدن آفرت از ان دو جدا شد و به استقبالش رفت. پوشش ساده و صورت بدون ارایشش با حضور در جمع انها بیش از قبل خودنمایی میکرد و به راحتی
میتوانست حدس زد جزئی ازان خانواده نبودنش را.
در باور چه کسی می گنجید که این دختر ساده با سلایق پیش پا افتاده،لحظه به لحظه اخرین اخبار مد را دنبال و بهترین برندها را برای پوشش انتخاب میکند؟
در دو سوی پهنای کوچه در کنار درهای بزرگ هر باغ چراغ های پایه بلند با کلاهکهایی به شکل چتر نصب شده بود که نور را به سطح آسفالت قیری رنگ می پاشید، آرژین شانه به شانه دیلا قدم برمیداشت اما…تمام ذهنش در گیر دختری بود که چند قدم از انها پیشی گرفته و در حال گوش دادن به حرفهای دیاکو ست؛با اینکه برایش سخت بود و شاید هم دوست نداشتنی،ولی در دل اعتراف کرد که چهره این دختر به طراوت
هوای پاک روستاست و خرمن موهای تیره رنگش میتواند نمادی منحصر به فرد از زیبایی باشد.

با گذشتن از سراشیبی خاکی به فضای سرسبز و پر از درختان سربه فلک کشیده با تنه های قطور رسیدند،در فاصله دو تنه درخت گلیم بزرگی را پهن کرده بودند وچند متر ان طرف تر شعله های اتش خودش را در دل تاریکی جا داده و اطرافش را روشن کرده بود.
حضور دختری غریبه در جمع برایشان جالب شده بود،یکی از پسرانی که با دست چوب های خشک را میشکست و داخل اتش می انداخت با خوش رویی گفت:بچه ها قصد ندارید مهمون تون رو معرفی کنید؟
دیاکو برای معارفه بر بقیه سبقت گرفت و گفت:
_آفرت یه چند وقت مهمون ماست.
چشم از نقوش حیوانات اهلی روی گلیم گرفت و برای لحظه ای با چشمان آرژین تلاقی پیدا کرد. بدون اجازه توقف در نگاهش به سمت راست چرخید و خطاب به همان پسر غریبه که دیگر از شکستن چوب فارغ شده بود گفت:
_آقا دیاکو به من لطف دارن،در حقیقت من خدمتکار شخصی اقا آرژین هستم.
دیلا شانه هایش را سمت آرژین که به تنه درخت تکیه داده بود کشید وزیر گوشش گفت:این دهاتی رو کی دعوت کرد،آبرومون روبرد.
اخم روی صورتش با وجود روشنایی کم محیط باز هم قابل دیدن بود و درون مایه کلامش با عصبانیت خفیفی بود.
_ این رفتارها در شان تو نیست،چی از کوچیک کردن هم جنس خودت عایدت میشه؟ اون که کاری با تو نداره،تازه با گفتن این که یه خدمتکار باعث میشه تو بیشتر فخر بفروشی…
به چشمان درشت قهوه ای رنگش خیره شد و ادامه داد. _لطفا اینقدر بد نباش،باور کن تو این دنیا هیچ موجودی از طعم تلخی خوشش نمیاد.

دیلا لبهایش را با اکراه روی هم فشرد، انگار که در درونش دردی را بی صدا تحمل میکرد.
_من بد و تلخم؟پس خودت چی؟رفتار و طرز برخوردت با آفرت مثل ارباب و رعیت چند صد سال پیش هرچند که…
تیزی نگاه ارژین انتهای جمله اش را پشت سد لبهایش خفه کرد.
_به تو ربطی نداره من چه جوری باهاش رفتار میکنم،هیچ خوشم نمیاد در مورد تعلقات زندگیم نظر بدی و دخالت کنی.
بازهم شکست دلش را،برای چندمین بار؟ نمیدانم…نمیدانست اما… از زیادتش اطمینان داشت و من هم دارم. وحشتناک تر از عادت یومیه به دوست داشتن، نفرت،کینه یا دلشکستن عادت به نادیده گرفتنت است” برای سر ریز نشدن کاسه اشک چشمهایش چند بار پلک زد و در عوض بودن کنار مردی که احساساتش را
انکار میکرد به جمع دختران پیوست.
آفرت از میان تنقلات وخوراکی های رنگارنگ مقداری ذرت بو داده برداشت.
در ان طرف شعله های اتش با سنگ چینی مسیر نهر روانی که به سمت درختان سرازیر میشد را تغییر داده بودند که صداهای مختلف با لحن های متمایز اطرافش مانع شنیدن جریان اب شده بود.ولی بوی خوبش شبیه به طعم ادامس نعنایی ریه هایش را خنک کرد.
_نظرتون راجع به بازی جرات یا حقیقت چیه؟
چشم از سطح تیره اب گرفت و به گوینده این پیشنهاد ازاردهنده به چالش کشیده خود با احساس را نگاه کرد.

کنار آوین مابین جمعیتی نزدیک به ۱۰دختر وبیش از۱۵پسر نشسته بود،پسری قد بلند با چشمان مشکی و چهره کاملا شرقی.
همهمه ای از رد و تایید به پا شد.عاقبت بر اساس رای اکثریتی که هیجان را به ترس ترجیح میدادند بازی شروع شد.
دیاکو محتوای بطری دلستر را درون چند لیوان یکبار مصرف ریخت و بطری را وسط گلیم گذاشت. چرخید…چرخید…
دیلا سومین نفری بود که شکار بطری سبز رنگ شد. پسری که این بازی را پیشنهاد داده با لبخند تیزی گفت: _دیلا جرات یا حقیقت؟ موی مزاحم روی پیشانیش را پشت گوش فرستاد. _حقیقت. _کسی رو دوست داری؟ به آرژین چشم دوخت،دلش میخواست این حقیقت را از مسیر نگاهش ردیابی کنند،میداند و میدانند که
کیست عزیزتر از جان او. _اره،بیشتر از جونم. چشمان زیادی به سمت ارژین هجوم برد،برای دیلادر عشق رسوا شدن هم لذت داشت. بطری چرخید…چرخید…

پنجمین انتخاب بطری آفرت شد،بازیکنی که خیلی وقت بود از بازی های زندگی دست کشیده و روی نیمکت ذخیره نشسته بود.
_جرات یا حقیقت.
به چشمان پسرک نگاه کرد،میان سیاهی احاطه شده در دایره چشمانش میتوانست قصدش را بفهمد.تلاش یک مرد برای اقرار یک زن به دوست داشتنش.
_حقیقت. _ تا حالا عاشق شدی؟ اتش زیر خاکستر قلبش گُر میگیرد،اری شده بود ان هم تمام و کمال نه ناقص و منقطع. _اره.
کامش از این جواب خودش تلخ شد،در معنای مطلق کلمه،جواب مثبت همیشه شیرین نیست ،مثل جواب مثبت ازمایش بارداری دختری با شناسامه سفید یا بله دخترکی که به ناچار سر سفره عقد به کسی که دوستش ندارد گفت…
پاسخش به مذاق خیلی ها خوش نیامد،دیلا که به پشتوانه دیده هایش او را قضاوت کرده و ارژین که بی مبنا و تنها به اشتباه دیگری را معشوقه آن میدانست.
زیادی مهم شده بود در این چند روزنقش دخترک ساده در زندگیشان،فکر میکردند سیاه لشگر است،نوشته ای ناخوانا در حاشیه زندگیشان است اما حال…
عقربه های ساعت چند دقیقه ای میشد که از ۱۲ عبور کرده بودند،آرژین تاس را روی سطح چوبی تخته نرد رها کرد و گفت:

_من فردا یه قرار مهم دارم بهتر امشب زود بخوابم.
کفش های کتانی سورمه ای رنگش را پوشید، بی انکه بندهایش را ببندد در هم مچاله شان کرد و درون لبه کفش جا داد و دیلا هم مثل سایه پشت سرش به راه افتاد.
رفتنشان توجه دیاکورا به ساعتش جلب کرد،دیر وقت بود نه برای خواب برای ماندن در شلوغی. جمع را به یکباره مخاطب قرار داد. _منم برمیگردم شماچی؟ آوین در حالی که مشت انبوه از پوسته تخمه های دستش را داخل نایلون میریخت گفت: _دانشگاهم که تموم شده لازم نیست زود بخوابم ،من پیش بچه ها میمونم. آوات به صورتش چشم دوخت ،میان دختران شبیه گلی با رنگ و بوی خاص شده بود که توجه میربود از او. _دیاکوتو برو من هستم تا وقتی که خسته بشه.
آفرت انعکاسی از حسرت هایش را دید.دیدن ناز کردن معشوقه ونازکشیدن عاشق را بارها و بارها با تمام وجودش تجربه کرده بود،دلش میخواست به آوات بگوید که برنده این دوئل دیاکو ست، چون زیادی احساسش را خرج آوین نمیکند،درست بالعکس تویی که مسیر افراط را به اعتدال ترجیح میدهی،حکایت دنیای عشق و ادمهایش با تمام جریانات و اتفاقات دنیا در تضادست،چرا که بیشتر اوقات در دنیای عشق
گنج نصیب ان میشود که رنج ندیده و گاها رنج داده.
اما…آفرت یک چیز را نمیدانست، چرا که تجربه نکرده بود، سماجت یک مرد در عشق ورزیدن همه قواعد بایدها و نبایدها را در هم میشکند.
همراه دیاکو شد در مسیر برگشت. و از شدت سرما انگشتان را در هم پیچید.


۸۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن