رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت پانزده

_منم هر لحظه حسرت پدر ومادر دارم،حسرت چشیدن عشق مادر و حمایت پدر رو،ازم میخوای ببخشمت؟ باشه اما یه شرط دارم،واسه چند دقیقه هم شده پدر ومادرمو بهم برگردون،همراه خاطرات ازاردهنده ام به روزهای کودکیم برگرد و مشت بزن تو دهن بچه ها و پدر ومادرهاشون که به من میگفتن بی پدرو مادرم،بی کس و کارم و رونده شده از درگاه پدربزرگم،میتونی انجام بدی؟با این همه ثروت و قدرت و احترام توانایی
برگشت به عقب و جبران کردن احساسات خوب از دست رفته مو داری؟ با قدمهای که بر خلاف حال خرابش محکم بود به سمتش رفت.

_بگو که میتونی؟فقط چند دقیقه،بعدش مرد نیستم اگه به پات نیافتم. چشمان کم سویش مثل تنگ ماهی پر از اب شد دست لرزانش را به سمت شانه های یل عزیز کرده اش
کشید اما… آرژین به تندی عقب کشید و دست او در هوا معلق ماند.
_نمیتونم جان از دست رفته من،در عوضش هر چی دارم به پات میریزم،گذشته ات بدون من رفت ولی اجازه بده تو اینده ات باشم.
رگهایی کنار شقیقه اش از شدت خشم بیرون زده و خانواده پدریش از پشت شیشه های شفاف پنجره نظاره گر این جدال بی پایان بودند، پوزخندی به نگاه های ثابت و موشکافانه انها تقدیم کرد و چند قدم به سمت در خروجی برداشت میانه راه کنار الوارهای قطور چوب کنار اصطبل اسب ها ایستاد و بی انکه به عقب برگردد
با صدایی که تنها برای اسماعیل خان قابل شنیدن بود گفت:
_حاج اسماعیل،مرد خدا،با گذشت من حسابت پاک نمیشه،من بگذرم دلم نمیگذره حسرت چیزی نیست که با یه جمله بخشیدم از لوح وجود پاک بشه و سیاه چاله عقده های انباشته شده رو پر کنه،درختی که سی سال رشد کرده رو نمیتونی مثل سرو صاف کنی تا قدش به اسمون برسه.

تن بی رمقش را از میان فضای باز در بیرون کشید، بوی خاک باران خورده به یکباره به ریه هایش لشگر کشیدند،با چشمان نیمه باز و سرفه های خشک به کوچه تهی از بودن و مملو از خلوت چشم دوخت،نهالهای شکسته و شبنم های باران شده به حالش دهن کجی میکردند،هوای پاییزی منطق بلاتکلیفش را به چالش راهپیمایی دعوت کرد،بی توجه به گذر بیهوده زمان و عبور بی سایه ادمهای اطرافش با فصل پاییزی شکل گرفته از تب زمستان هم قدم شدو با هوای شبیه به حرفی مبدل به سکوت و بغضی رسوب کرده عجین شد
و تا نیمه های شب همراهیش کرد.
رنگ مغایر در آهنی با سیاهی پیش رویش دل تاریک آسمان را شکافت،از میان درز باریک پلکهایش مانع اهنی پیش رویش را به سمت عقب هل داد وسر سنگین شده اش را بالا گرفت ،عمارت در تاریکی مطلق فرو رفته پیش رویش انتخاب درست مسیر برگشتش را نشان میداد،ذهن اگاهش به خواب فرو رفته و پاهایش
خودسرانه با دنبال کردن رد پای اشنایش روی زمین او را به سر منزل مقصدش رسانده بود.
به سمت چپ قدم برداشت و نور فراری از ساختمانش باعث فراق پلکهایش شد صدای پارس سگهای دور از دسترس و زوزه باد که تمامیتش نشات گرفته از بی نظمی حیاتی شب بود گوشهایش را پر کرد.
دستگیره سرد در را به سمت پایین کشیدو گرمای خانه به استقبالش امد با تکیه به دیوار خودش را به مرکز سالن رساند و اولین چیزی که باعث برگشت نگاه از دست رفته اش شد دیدن آفرت با پیراهن چهار خانه مشکی و قرمز و ظاهر اشفته اش بود.
آفرت وحشت زده دستش را روی دهانش گذاشت و چند قدم به سمت مرد در حال سقوط پیش رویش برداشت و با صدای خفه ای گفت:حالت خوبه؟چی به سر حال و روزت اومده؟
بی توجه به نگاه مضطرب آفرت به سوی مبل رفت و با ارتفاع زیادی روی ان سقوط کرد.
آفرت سراسیمه مبل را دور زد و روبرویش پشت به نمایشگر ایستاد،تحقق دلشوره عجیبی که او را از خواب بیدار کرده سر دردش را تشدید کرد.

_آرژین یه چیزی بگو دارم نگران میشم. نگاهش تا رسیدن به مسیر بطری های شیشه ای درون بوفه چندین بار زمین خورد و بلند شد.
آفرت با رد نگاه او هین بلندی کشید و ترس از طریق خون به تمام بدنش سرایت کرد .چند قدم به سمت عقب برداشت تا جایی که شانه هایش احساس کرد سردی نمایشگر روی دیوار را.
آرژین تن لمیده اش را جلو کشید و با لحن تیزی پرسید:
_این چیه پوشیدی؟سایز و شکلش شبیه به پیراهن مردونه ست…
چشمانش هم تیز شد مثل لحنش.
_تو خونه من چه غلطی میکنی؟اینجا رو پاتوق کثافت کاری های خودت کردی؟
نفس در سینه آفرت حبس و سکوتش آتش روی هیزم خشم آرژین شد.
صدایش جان تازه ای گرفت و گلوی زخم خورده اش شاخه های عصبی اش را تحریک کرد.
_ مگه کری دختره احمق.
افکار ناخوشایندی درون ذهن آفرت چرخ میخورد و با هم تلاقی میکرد و به سمت و سوی رعب اوری منحرف میشد،مغزش فرمان به فرار میداد اما…پاهایش تهی شد از هر گونه توان برای اطاعت.
لبهایش ارام بهم خورد.
_آرژین میخوای سر تو بذاری رو پاهام و بگی از اتیش چه عذابی داری میسوزی؟میخوای ارژین؟قول میدم تاثیر داشته باشه مثل هرشب،تو حالت خیلی بد اجازه بده جلوی بدتر شدنش رو بگیرم.
دستش را روی پشته مبل گذاشت و با معطوف کردن تمام انرژی اش رو ان خودش را بالا کشید وبا قدمهای نامتعادل به سمت او رفت.

_نکن آرژین، نکن این کارو معده ات داغون میشه. _پزشکی اینقدر بی ارزش شده؟
جمله بی ربط به طوفان در حال وقوع شان باعث تعجب آفرت شد به دنبال درک انچه شنیده زل زد به چشمان آرژین که مثل اهن گداخته داغ و سوراخ کننده بود.
ذهنش از تحلیل نگاه او وا ماند و متوسل به لبهایش شد.
_منظورتو نمیفهمم.
با حفظ ثبات نگاه خیره اش روی صورت او نزدیکتر شد،حال خسته و دل شاکی اش به دنبال کوچکترین بهانه ای بود برای اوار کردن غمهایش روی سر تمام دنیا و این دنیا امشب در قالب دخترک روبرویش نمود پیدا کرده بود.
__منظورم این که پزشکی تا این حد بی ارزش شده که تو با مقطع تحصیلی جامونده تو دوران دبستان میتونی درد ادمها رو تشخیص بدی؟
پوست آفرت درست در جایی که نگاه خیره او ثابت مانده بود میسوخت و چشمانش شبیه به طعمه اسیر در تله به دنبال یافتن راه فراری از دست شکارچی به این سو و ان سو کشیده میشد.
چند قدم به سمت راست،مسیر اتاق خوابش برداشت که صدای اوج گرفته آرژین پاهای بدون پوشش را روی سرامیکهای سرد میخکوب کرد.
_مگه من اجازه دادم که گورتو گم کنی؟ اینجا طویله ست که سرت رو پایین میندازی و میری سمت آخورت؟ با خشونت شانه آفرت را گرفت و به سمت دیوار پشتش هل داد. _آرژین خواهش میکنم بذار برم.

پوزخند اماده گوشه لبش را تحویل التماسهای او داد و با ارامش تنش زایی لب زد. _بری؟کجا؟چرا ترسیدی،منم یه مردم مثل دیاکو،آوات،… دستش را نوازش گونه روی پیراهن تن آفرت کشید و جمله شکنجه اورش را ادامه داد. _یا همین مردی که لباسش رو پوشیدی،با همه اونا خوبی اما با من که محرمت هستم نه.چرا؟ صدای نفسها و ضربات متوالی قلبش که خون را دیوانه وار به پرده گوشهایش میفرستاد شنید. _من هیچ کار اشتباهی نکردم و حریم خونه تو نشکستم،تو هم بهتره از این تهمت و افتراهای ساخته ذهنت
دست برداری.
نک موهای بهم ریخته و بیرون زده از شال افرت را به بازی گرفت،نوسانات خلقی جزر و مدی در افکارش به وجود امد به یکباره سرش مماس با صورت او بالا اورد و با همان لحن سابق گفت:
_تو زن منی!اون مردک بدون اینکه چیزی بگه من رو مجبور به قبول اون صیغه کرد پس چرا از این اجبار ناراحت نیستم!
با دیدن چشمان روشن آرژین که در بهت این تاریکی وقوع یک فاجعه وحشتناک را حدس میزد مثل دیواره فرسوده اماده سقوط شد.
حقیقت را با کلمات منقطع بر سرش فریاد زد. _من زن تو نیستم اون صیغه لعنتی هم برای سواستفاده و اسباب به بازی گرفتن من نبود برای کار بود کار. ابروهایش را بالا انداخت و با لحن تمسخر امیزی گفت: _این رو دیگه نشنیده بودم،مگه صیغه کاری هم داریم؟بهتر نیست ادامه بحث تو اتاق خواب من باشه؟

نفس آفرت در سینه حبس شد وجسمش مثل لباس کهنه ای شل شد،مچ دستان آرژین که او را به اجبار سمت اتاق خواب میکشید گرفت و التماس کرد.
_تو رو خدا ولم کن،تو حالت خوب نیست و نمیفهمی عاقبت این کار من رو نابود میکنه،چرا از عذاب من لذت میبری؟
درون اتاق ایستاد و به سمت عقب رو به افرت برگشت.
با وجودی که عقلش غرق خواب بود و قلبش از این عدم بیداری بر وجودش سلطنت میکرد این جمله آفرت او را حیرت زده کرد،کم نبود دخترانی که تمایل به داشتن چنین رابطه های داشتند انهم نه از سر اجبار بلکه با خواسته و اراده خودشان.
این مرد نمیدانست ان دخترها قبل از اینکه تن بدهند دل داده اند؟
تلاش آفرت برای رهایی از دست او درصد کمی از هوشیاریش را فعال کرد با عصبانیت مچ دست او را رها کرد و با غم سنگین روی دلش نعره کشید.
_ لذت میبرم چون واسه اسماعیل خان عزیزی،خیانت به امانت اون مرد تسلی دردم میشه،جبران کمی از رنج مادر جوون مرگم و حسرت های من و خواهرم میشه.
وحشت درونش ابتدا به سمت چشم ها و بعد صدایش نقل مکان کرد، صدای ضعیف تیک تاک ساعت در پس زمینه سکوت فضای تاسف بار مابینشان شبیه به ناقوس مرگ بود.باورش نمیشد که آرژین او را وسیله انتقام و فرو خوردن خشم و فراموشی منقطع درد خود میبیند،احساس میکرد در گودالی عمیق و تاریک زیر تل هایی انباشته از خاک سرد زنده به گور شده است و فراتر از این تصور،واقعیت قابل پیش بینی و تفاوت
وحشتناکی بود که بعد از زنده به گورشدن مرگ ست اما… بعد از این اتفاق زندگی و… صدایش نم برداشت و کلامش مرطوب شد.

_مرد اگه اونی باشه که من شناختم و شنیدم ارامشش در گرو رنج دادن یه زن نیست و میدونه که با شکستن یه زن خودش سرپانمیمونه،احساسات و باورهای زن رو واسطه داد وستد امیال و خواسته هاش نمیکنه بلکه اون رو طرف دیگه معامله میدونه که اگه نباشه همه تلاشهاش بی معنی میشه،غیر این اگه دیدی بدون اون
ادم تنها اسمش مرداما… رسمش نامردی. آرژین با ابروهای در هم کشیده و چشمان به زور تهدید بیدارمانده گفت:
_تمومش کن نمیخوام صداتو بشنوم،با این حرفها من از تصمیمم منصرف نمیشم،در حال حاضر تو تنها واسطه عذاب اون مردی.
کاهش تلاطم موج خشم در دریای وجود آرژین را که دید شهامت بیشتری پیدا کرد و با تردید نزدیکش شد،برای اولین بار توانست پلاک الله با فونت نستعلیق را از میان فاصله دکمه باز پیراهنش به خوبی ببیند.
اشکهایش افسار گسیخته روی گونه هایش تاخت.
_ واقعیت الان تو بر خلاف شنیده هایی که پشت سر ازت شنیدم،به من گفتن آرژین نمی شکنه حریم هیچ دختری رو،به خطا و هوس لمس نمیکنه پوست تنی رو…
هق هقش اوج گرفت و بارش اشکهایش شدیدتر شد.
_لعنتی من بهت اعتماد داشتم،هر وقت ناراحت بودی با جون و دل پیش قدم شدم تا آرومت کنم،تو چه جور ادمی هستی؟میخوای تنی رو که میزبان دردهات بود بدری؟
به پلاک گردنش چنگ زد و با تمام قدرت به یکباره او را از گردنش جدا کرد.آرژین با حس سوزش و درد روی پوست گلویش اخ بلندی گفت و با ناباوری به زنجیر اویزان از میان مشت دست آفرت خیره شد.
صدای خش برداشته از زخم فریادها و بغض شکسته از التماسش درون گوشهای آرژین مثل کشیدن ناخن بلند روی تکه یخ آزار دهنده بود.

_سینه پر از کینه تو لیاقت حمل این اسم رو نداره.
چند قدم به سمت عقب رفت ،روی لبه تخت سقوط کردو بی صدا و بدون تصویر مثل ماهی در ابهای تاریک لب زد و اصوات نامفهومی از میان شکاف لبهای خشک شده اش خارج شد.
آفرت به تندی پشت دستش را روی گونه اش کشید و از اتاق بیرون رفت،تمام تنش می لرزید از تصور اتفاق نیافتاده.
همیشه می گفت آفرینده است اما… اگر امشب این مرد را از انجام تصمیم اشتباهش منصرف نمیکرد بدون شک نابود گر جان خود میشد.
تاطلوع صبح اشکهایش سد راه ورود خواب به چشمانش شد،در میان چهار دیواری سرد و تاریک همانند جنینی در وجود درد و اشک پیپچید و زیر لب های خشک و ترک برداشته اش ضجه زد،تیر های نفرین را از کمان سینه اش به حضور بی وجود مسعودپرتاب کرد که اینگونه بی محابا او را رها کرده و به دست باد سپرده واینک هر تکه از وجودش با شاخه خشک و تیزادمهای غریبه زخمی میشد و به جرم تن پوشی به یغما برده از تن رها شده او از طرف مردی غریبه با گذشته اش متهم به هرزگی میشدو او را تا لبه پرتگاه نابودی کشید،مردی که اسمش را میدانست اما… داستان زندگیش را نه،نمیدانست چه بر او گذشته و شاید اگر
کسی به غیر او بود روی همان پله اول جا زده و تسلیم شکست تحمیلی این دنیا میشد.
تفاوتی نمیکند که یک مرد چه نسبتی با تو داشته باشد او قادر است با دستگیری احساست به نحو دلخواه تمام اهداف و خواسته هایت راعوض کند وشاید هم نابود…
…………
باریکه های نور از بین چین های پرده روی صورتش میتابید وهمانند سماجت گرم مادرانه پلک هایش را وادار به گشودن میکرد.چشمانش از سنگینی درد شقیقه هایش توان باز شدن نداشت و محتویات معده اش را

درون دهانش احساس میکرد چندین بار پلک زد تا بالاخره مغزش بیدار شد و با بقیه اعضا بدنش ارتباط برقرار کرد و توانست از روی تخت بلند شود.دستش را سمت دیوار کشید وسلانه سلانه چند قدم از تخت فاصله گرفت،با سر انگشتانش چشمانش را محکم فشار داد و پشت بندش چندین بار پلک زد کم کم محوطه محدود و تار دیدش از بین رفت و چشمانش کاملا باز شد،مکانی که در ان حضور داشت را شناخت اما…
موقعیتش را و مسبب این حالش را نه.
با دیدن گردنبند روی پاتختی تمام اتفاقات شب گذشته در صفوف نامنظم به ذهن یاداورش هجوم اورد،مثل سگهایی که رنگ خون دیده باشند دیوانه شد و چشمانش کاملا باز شدن و به عمق خبط و حماقتش اگاه شد و فهمید که شب گذشته در مواجهه با دردهایش به هیچ وجه توانا نبوده است.
بدون فوت وقت خودش را به سالن رساند تا شاید آفرت را در انجا بیابد اما… افسوس که ویرانه به جا مانده از اتفاق دیشب جایی برای ماندن او نگذاشته بود،میل به صدا زدن و رفتن سمت اتاق او را در درونش سرکوب کرد،چرا که نمیتوانست علت عدم حضور او را جویا شود وقتی خودش مسبب بخش بزرگی از فاجعه پیش
امده بود.
با شتاب گوشی تلفنش را درون جیب شلوار جینش جا داد، پیراهنش را چنگ زد و با گامهای بلند وجود بهم ریخته از سونامی احساسات و افکارش را سمت ماشین کشید و در برابرچشمان متعجب مش باقر با سرعت از انجا دور شد برای ریکاوری و کنار امدن با خودش نیازمبرمی به تنهایی آپارتمان بی ساکن و لبریز از سکوتش
داشت.
در بزرگ و مشکی رنگ اپارتمان را با پشت پا محکم روی هم کوبید و قبل از خاموش کردن تلفن همراهش هم چنان که به سمت اتاق انتهای راهرو باریک و تاریک میرفت پیغامش را برای علی تایپ کرد(من حالم خوب نیست یه چند روز میخوام تنها باشم به خانواده ام بگو که برای یه پروژه به خارج از شهر رفتم).
گزینه ارسال و بلافاصله خاموش کردن گوشی.

……..
سقف اتاق خواب مثل اسمان شب نمایان از قاب پنجره تاریک و سیاه شده بود و هوای تنفس محبوس درون اتاق دم و باز دمش را سنگین میکرد، برای ایجاد منبع روشنایی درون فضای تیره ای که وجودش را در خود محو کرده از روی تخت بلند شد و به سمت کلید برق روی دیوار کنار در رفت.
لامپ مهتابی با صدای وز وزی روشن شد و نور سفید و تیزش تاریکی اتاق خواب را پاک کرد وصورت آفرت مچاله شد از تیزی برخورد نور با چشمان اخت کرده به تاریکی اش.
چشمانش را باز کرد و درون اینه تعبیه شده روی در چوبی کمد به بازتابی از حال درونی اش زل زد،ناشناس بود وهیچ سنخیتی با خود انکار شده اش نداشت و او متنفر بود از این یاس و سرخوردگی.
انگشتان یخ زده اش را کشید سمت حلقه سیاه زیر چشمانش و برای اولین بار متوجه چند زخم باریکی روی گونه اش شد، در کمال ناباوری چگونگی اش را به خاطر نداشت.ان شب ترس مانع احساس دردهای دیگر شده بود.
سر انگشتانش خون خشک شده روی زخم را لمس کرد،لبهایش از این تماس لرزید و چشمانش مثل جهنم تاریک شد نمیتوانست عمل وحشت انگیز و بی حرمتی شیطانی را بیش از این ببیند و تحمل کند.
آرژین چه کرد با دلش؟چگونه اجرهای فرو ریخته دیوار اعتماد را بازسازی میکرد؟
دلش ماندن را پس میزد اما… نه میتوانست بگذرد و همه چیز را خراب کند و نه از ابتدا شروع کند و این ایستادگی را ادامه دهد.ولی جدا از این مسیر دو راهی دلخوش به بی راهه محو شدن برشی از اتفاق روز گذشته در ذهنش بود و در ان لحظه ارزوی فراموشی دیوانه کننده ترین حسرت زندگیش شد.
برای مخفی کردن اثر انگشت باقی مانده آرژین از ارتکاب گناهش کشو پایین میز را بیرون کشید و چسب زخم ها را از لابلای قرص های درون جعبه اهنی بیرون کشید و به صورت عمودی روی قسمت چپ گونه اش
۱۳۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن