رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت هفده

آفرت به در اهنی و رنگ و رو رفته خانه استیجاری تکیه داده و به نمایش سیاه بازی طبکارها نگاه میکرد،پدرش سرخورده از ورشکستگی سکوت کرده والتماس های خواهرش نارین و سرگردانی مردمک چشمان مادرش میان درهای باز همسایگان تماشاچی در بین ان مهلکه جانش را گرفته بود.
ناگهان مسعود سیل جمعیت را شکافت و چشمان آفرت با دیدنش مثل اب چشمه ای شیرین که می بیند در راه مانده تشنه ای برق زد،دلش گرم شدو نور امید در دلش جوانه زد،از سطح سرد و سخت در فاصله گرفت و قدمی به سمت جلو برداشت،جاهل از این حقیقت که نور همیشه روشنی بخش نیست به سان روشنایی اتش که به سمت شعله های گرمش کشیده میشوی اما…نزدیک که میشوی در کمال ناباوری
میسوزاند. مسعود زیر سیاهی اسمان شب و در میان ارتش بی رحم طلبکارها قد علم کرد و با صدای بلند گفت:
_دوستان نگران نباشید من نماینده تون هستم و همونطور که قول دادم تا اخرین قرون پولتون رو ازشون میگیرم،من مرد عملم و سر قولم میمونم.
گام بعدی آفرت متوقف شد و انچه میشنید روی مداری در اطراف سرش میچرخید.با بهت لب زد:قول دادی؟پس اونی که به من دادی چی بود؟
صفوف نامنظم جمعیت پراکنده شد و خانواده درمانده و رانده شده اش با سرافکندگی وارد خانه شدند اما…خودش نرفت و در فضای کوچک و حصار آجری حیاط مقابل مرد مدعی عمل ایستاد.
گوشهایش هنوز زیر بار شنیده هایش نمیرفت و ناباوری مثل زهری که در خون بریزد وجودش را در برگرفت. _مسعود تو چی گفتی؟اون چه کاری بود که کردی؟
شانه های پهن مردانه اش را به دیوار اجری زیر درخت انگور تکیه داد و در حالی که پاهایش را کمی به سمت جلو کشیده دستانش را از دو طرف توی جیب شلوار جینش جا داد.

_حقیقت رو گفتم و کاری که درست بود رو انجام دادم.
آفرت مرد؟نه،مرگ تهی شدن جسم بود اما…او در ان لحظه روحش تهی شد این حال چه نام دارد؟
این مرد بی چشم و رو بت عشقی که میپرستیدش نبود،تا جایی که ذهن اشفته اش به یاد داشت مسعود از همان دوران کودکی عزیزکرده پدرو مادرش بود و خواهرش نارین به اندازه ای به او اهمیت میداد که دو خواهر واقعی خود او نمیدادند.
به صورت مردی که در ان لحظه دو حرف نا به اول جنسش اضافه شده بود زل زد ،مردمکهایش شبیه لوله اب خراب گوشه حیاط شروع به چکیدن کردو کاسه چشمانش لبریز از اشک شد،چندین بار پشت سر هم پلک زد تا سد مژه هایش نشکند و غرورش بیشتر از این زیر سیلاب اشکهایش ویران نشود.
اما… مگر میشد حفظ اب پشت سدهای شکسته!
مسعود در ان فاصله کم و زیر روشنایی لامپ سر در ورودی خانه موج اشکهای افرت را دید.مگر میشد صدای برخورد قطرات باران به شیشه پنجره را نشنید و خیسیش را احساس نکرد حتی اگر پنجره بسته باشد وخیس نشده باشی.
دست راستش را از جیبش بیرون اورد و کلافه روی پیشانیش کشید و گفت:
_آفرت بین من و تو همه چی تموم شد یعنی شده بود رابطه احساسی مون بوی نا گرفته از بس ثابت و یکنواخت مونده.من و تو خیلی تلاش کردیم و باهم خشت بنای عشق رو گذاشتیم ولی من بجز ویرانه چیزی نمی بینم…
آفرت در دلش زمزمه کرد(خشت اول احساس گر نهد معشوق کج تا ثریا میرود دیوار عشق کج)
_الان در دید تو من منزجر ترین طرف رابطه ام ولی فراموش نکن که این تو بودی که با ابراز گاه و بی گاه احساسات من رو وارد این رابطه کردی و منم با دلت راه اومدم حالا اوضاع خیلی تغییر کرده و هیچ قدرت

همراهی در خودم نمیبینم بهم حق بده و لطفا برای تصمیمم ارزش قائل شو.من تک پسرم و مادرم کلی برام ارزو داره و مخالف وصلت با شماست.اگر این نسبت فامیلی رو نادیده بگیریم هیچ نسبت و سنخیت احساسی بین ما دیده نمیشه،متاسفانه تو اصلا انتخاب خوب و مناسبی برای من نیستی.فرسخ ها فاصله بین تو و
همسر ایده ال من بودن هست…
مکث کرد و با قهوه چشمانش که امشب زیادی تلخ و غلیظ شده بود سرتا پای افرت را همانند نگاه یک سمسار به جنس دسته دوم برانداز کرد و خنجر زهر الود حرفهایش را بیشتر در قلب او فرو کرد.
_خواهش میکنم از من دلگیر نباش و هر اونچه بین مون اتفاق افتاده رو پای جنب و جوش و بالا و پایین شدن هورمونهای نوجوانی و احساسات خام و بی تجربه جوونی بذار.
معشوقه بودن را چه بی اندازه کثیف تعریف کرد برای دلباخته اش.معنای احساسات ابراز شده یک دختر بالا و پایین شدن هورمونها نبود در اصل بهای بی اندازه به قلب و ساقط کردن عقل بود.
مفهوم آفرت اما…متفاوت بود از عشق.او این معجزه احساسی الهی را برانگیزنده احساس ناب و پاک وجود ادمی،اشکار ساختن زیبایی ها،دلخوشی از پس نا امیدی،شجاعت در مسیر پر تلاطم وصال و در نهایت خوشبختی حاصل از یک ما شدن میدانست.
مسعود از دیوار فاصله گرفت،کنار تنه محکم درخت ایستاد و با صدایی شبیه اوای یک بچه پر توقع گفت:
_آفرت دارم با تو حرف میزنم چرا لال شدی؟تو که همیشه یه جواب اماده تو استینت داشتی چرا الان سکوت کردی؟
هوا از بوی حرفهای مرد جلو رویش سنگین شده بود. دلش میخواست تا جایی که تارهای صوتی اش اجازه میدادند فریاد میکشید.
بعضی حرفها درست شبیه زدن یک پنجه بوکس توی دهان شنونده ست ،به ظاهر نه خونی دیده میشود و نه فک جا به جا شده ای، ولی در باطن دل است که خون میشود و باورها جا به جا.
لرزش دستهایش به کلامش سرایت کرد و با بغض شکسته و گلوی خراشیده گفت:
_مدتها بود فکر این که چرا وقتی مسعود من رو میبینه حالم رو نمیپرسه مثل خوره به جونم افتاده بود اما… امشب علتش رو فهمیدم تو میترسیدی از اینکه من از دردهامو و خوب نبودن حالم بگم و تو خودت رو مجبور به همراهی و شریک شدن با درد دلم بدونی.
اخمهای مسعود مثل کلاف سردرگم در هم پیچید و سرافکنده زیر بار این حقیقت کشف شده به کالج های مشکی پایش چشم دوخت و سکوت کرد.
حس دخترانه اش تلنگر زد:نگفتم؟…سکوتش نشانه صحت شک های من بود. دلش از این حجم خواسته نشدن گرفت وخشکی لبهایش از داغی کلامش ترک برداشت. _دلت خوش نیست به موندن و چشمات مدام درگیر مسیر رفتن. برو و نگران منی که پشت سرت جا میذاری نباش،هیچ بازمانده ای بعد از واقعه دردناک رفتن کسی جسمش
نمرده روحش اما…
بعد از تو و ویرانه ای که به جا گذاشتی نمیدونم چه اتفاقی می افته و حالم چی میشه! ولی یقین دارم که نگاهم به عشق تغییر میکنه،همین طور به ادمها.
تبدیل میشم به یه جاندار بدون احساس و خارج از دسترس که از دید ادمها جذاب و دست نیافتنی.در این زمان به ظاهر من یه بازنده ام که تو رو به غریبه ماهری باختم اما… در باطن بالعکس.
تو منی رو از دست دادی که عاشقانه می پرستیدمت…یه بت بدون بنده چه ارزشی داره؟

تو مابین تمام عزیزانم عزیزترین بودی… میدونی”ترین”بودن یعنی چی؟
من اما… کسی رو از دست میدم که سودای رفتن داشت نه شوق موندن و به جای بودن تو محتوای زندگیم ترجیحش بر حاشیه نشینی بود.
من تو رو ناجی زندگیم میدیدم نه بانی دردهای مضاعف،اصرار نمیکنم به نرفتنت چون وقتی برای موندنت دنبال دلیل و بهانه گشتی یعنی وقت رفتنت رسیده و درست همین جا در مرکز ثقل زمین با حوصله و از پس پرده اشک یک دنیا رفتن تو رو تماشا میکنم.
اما ازت خواهش میکنم که یه معشوقه بی چشم و رو نباش که برای محق نشودن دادن خود و اطمینان از صحت تصمیم به رفتنی که خیلی وقته تو وجودت رسوخ کرده من رو بی ارزش جلوه میده و کم بودنم رو نسبت به زیادتی خودخواهانه خودت با وقاحت تو صورتم نزن،حداقل کمی حرمت منسب معشوقه گی رو نگه دارو تمام احساسات شکل گرفته و از این پس تجربه شده رو به لجن نکش،چون دنیا کارش رو حساب و کتاب ادمها نمیچرخه و شاید یه روزی برای تجربه دوباره یه خاطره به خواسته دلت یا جبر حسرتی که غرور و خودخواهی لعنتی ات از پسش برنیومد تو رو روبروی من قرار بده ومجبور میشی اخر پس بگیری این حرفاتو.هر خداحافظی یه سلامی در پی داره و هر رفتنی یه برگشت،اونی که میره و دیگه برنمیگرده ادم مرده
ست نه زنده و من میترسم از روزی که تو برگردی اما… من رفته باشم.
مسعود دستش را به چانه خوش تراش واصلاح شده اش کشید وخطهای روی پیشانیش عمیق تر شد. حرفهای افرت طعم تلخ و گس زیتون روغن نکشیده ای داشت که تمام وجودش را در بر گرفت.
برای لحظه ای تردید…ترس…شک و هزاران احساس ناخوشایند در دلش احساس کرد چند قدم به سمت عقب برداشت و کلامش منقطع شد.
_من…خوب من…حق انتخاب دارم هر آدمی داره و تو… انتخاب مناسبی برای…من…نیستی.

حرفهایش!…بی رحمانه مثل زبانی که به دندان لقی بخورد درد اور بود.
آفرت پهنای صورت جذاب و مردانه اش را این بار از نگاه یک غریبه دید نه معشوق،دیگر او را زیبا نمیدید! چقدر جالب بود که نوع حرف زدن این مرد قدرت ضایع کردن همه زیبایی های او و احساس علاقه آفرت راداشت.
_تو و هر ادم دیگه ای حق انتخاب داره،به شرطی که این انتخاب باعث اسیب رسوندن به بقیه نشه. مسعود لبهایش را محکم روی هم فشرد و همینطور چشمهایش را… با قدمهایی به بلندی خواسته هایش به سمت در رفت.
صدای گوش خراش در اهنی آفرت را متوجه جای خالیش کرد،با بهت و بغض سرشکسته به موزاییک های چهار گوشه و شکسته زیر پایش چشم دوخت هیچ اثری از رد پای مسعود نبود.به همین سادگی از دستش داد؟به همین سادگی از دست رفت؟ان مرد تمامش را برد و قدری از خودش را به جا گذاشت تقسیمش زیاده
از حد ناعادلانه نبود؟
صدای وز وز حشراتی که به دور روشنایی لامپ طواف میکردند در گوشهایش پیچید و سرش تا فرود امدن روی زانوهایش فاصله ای نداشت،ترسهای تاریک درونش دل ویران شده و وجود از چشم افتاده اش را احاطه کرد مثل سیاهی اسمانی که حیاط بی سقف خانه را پوشیده بود.
دستانش را به دور خودش حلقه کرد و دنیا به دورش فرو ریخت،واقعیت از درون شبح سیاه پیش رویش به بطن خوداگاه مبهوتش تراوش کرد واحساس پوچی مخفیانه و با زیرکی قدر اندک باقی مانده اش را در برگرفت و لبهایش به زمزمه ای باز شد:من شکستم!
عقلش نهیب زد:شکستنی رفع بلاست،تحمل کن شاید حکمتی باشد.

“گفتم نرو پَر پَر میشم،گفتی…می خوام رها باشم گفتم آخه عاشق شدم؛گفتی…می خوام تنها باشم گفتم دلم…گفتی بسوز گفتم پس عمرم چی میشه!گفتی…هدر شد شب و روز وای دلم… من که به تو گفتم خسته و کوفته ام تو بیا دستمو بگیر نذار رو زمین بیفتم منیهعاشقشستهو ُرفتمکهبادیدنتوشکفتموشبهاروبهیادتوخفتم گفتم تمنا میکنم وقت بده تا می تونم خودم رو توی دل تو جا کنم گفتم اخه داغون میشم گفتی… به من خوش میگذره گفتم بیا چشمام برای تو؛گفتی… اخه کی میخره گفتم من رو جنس میدیدی؟گفتی… اره بی قیمتی گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی گفتی… که از تو سیر شدم گفتم تمنا می کنم گفتی…می خوام خردت کنم گفتم بیا بشکن تن رو گفتی… فراموش کن من رو…فراموش کن من رو”
آرژین عینک طبی اش را به سمت پیشانیش بالا کشید و روی موهایش جا داد.با انگشت شصت و اشاره یک دست چشمان خسته اش را محکم فشرد و از میز نقشه کشی فاصله گرفت.نگاهش گذرا به سالن کشیده

شد ولی به یکباره در انتهای سالن و پشت کانتر درون اشپزخانه روی آفرت توقف کرد،ای کاش موهایش را باز واین تابلوی زیبا را تکمیل میکرد،اما…وجود پس زمینه ناامنی شکل گرفته در ذهن آفرت هرگز اجازه این لاقیدی را به او نمیداد.
برای پرت کردن حواسش به سمت اتاق خواب رفت،در کمد را باز کرد و برای دسترسی به طبقه ای که بالاتر از ریل چوبی لباسها بود روی سر انگشتان پایش ایستاد و گیتارش را با احتیاط پایین اورد.
لایه نازکی از خاک تنه قهوه ای رنگش را کدر نشان میداد.
لبه تخت و تکیه داده به تاج ان نشست و گیتار را بدور از نحوه صحیح گرفتنش روی پاهایش جا داد.سر دسته را روی شانه اش و پاشنه را به سینه اش چسباند و با دلتنگی انگشتانش را که از فشار مدادهای متود زوق زوق میزد روی تارهای ان کشید،صدای ناموزون و خشکی از سوراخ صدا بیرون امد و تا بیرون از اتاق
هم کشیده شد.
طرز گرفتن گیتار را تصحیح کرد وتمام ذهنش اماده نواختن قطعه ای از موسیقی ماهرانه و دوست داشتنی مورد نظرش شد.
چشمانش را بست و انگشتان خسته اش را به یاری طلبید و شروع به نواختن کرد.
آفرت درچهارچوب در اتاق خواب ایستاده و در حالی که دستانش را در اغوش گرفته و سرش را به قاب چوبی ان تکیه داده بود به اجرای زنده موسیقی فوق العاده زیبا و ارام بخش گوش میداد.برای حال پر تشویش این روزهایش شنیدن یک قطعه موسیقی گوش نواز غنیمت بود.
چشمان بسته آرژین جسارت خیره شدن به صورت او را میداد،بعد از گذشت این مدت نه چندان طولانی حضور در کنار این مرد هیچگاه به خوبی این لحظه صورت او تحت سیطره چشمانش قرار نگرفته بود و از این فرصت نهایت استفاده را برد.

پوست سبزه روشن با خط اصلاح کمرنگ و ابروهای در هم رفته و لبهای پر و نه چندان بزرگ از او چهره ای مردانه و جذاب ساخته بود،شاید اگر در خارج صحنه بازی این سناریوی نوشته شده از قبل، او را در جایی به طور اتقاقی میدید به عنوان یک دوست ساده او را در پاورقی زندگیش جا میداد اما… بعد از دیدن افسارگسیختگی ان شب و شناخت نسبی از اخلاق او میدانست که این مردهیچگاه زیر بار حضوری کمرنگ
در زندگی دیگری نمیرود و خودش هم تحمل قلدری و اشتباه مجدد یک مرد را نخواهد داشت.
آرژین ناگهان چشمانش را باز کرد و نگاه خیره او را غافلگیر کرد.
با وجود توافق چند شب پیش و برقراری رابطه مسالمت امیز باز هم آفرت از وجود او فراری بود و مانع طولانی شدن مکالمه مابین هم دیگر میشد که در جهت رفع نیازهای یومیه بود.به وضوح در چشمان این دختر میدید که از بودن در خانه اش خوشحال نیست.
بی تفاوت به حضور بی اجازه و مخفیانه آفرت در اتاق خواب،جعبه سیگار وفندک را از روی پاتختی برداشت و به قسمت پشتی ساختمان رفت.
روی تخت چوبی کنار دیوار نشست و پاهایش را از ان اویزان کرد،سردی هوا کمین گرفته در تارو پود گلیم به بدن گرمش هجوم برد و لرز خفیفی در دستهایش ایجاد شد.
سیگارش را به اتش کشید و به درخت انجیر بلند سمت راستش چشم دوخت.
آفرت با قدمهایی اهنگین از خرد شدن برگهای خشک پاییزی زیر پایش به او نزدیک شد،پتوی کوچک روی دستش را باز کرد و روی شانه های آرژین کشید.
_سردت میشه هوا سوز داره. گردنش به سمت آفرت چرخید که در کنارش با فاصله و چسبیده به دسته هلالی شکل تخت نشسته بود. پک عمیقی به سیگار زد و لبهایش میان دود سیگار زمزمه کرد.

_سلامتی من واسه ات مهمه؟
به سماجت باد برای افتادن برگهای بیمار درخت کنار پرچین چشم دوخت و گفت:
_مراقبت از یه بیمار برام اصلا خوشایند و قابل تحمل نیست.
پک دیگری به سیگار و…
_اگه اون شب به جای من اون کسی بود که دوستش داشتی چیکار میکردی؟
نگاهش از این سوال غیر منتظره روی منظره سماجت باد برای سقوط برگ ها ثابت ماند،عاقبت برگ طاقت نیاورد،از درخت جدا شد و روی زمین افتاد و باد با خوشحالی برگها را با خودش برد.
_چنین ادمی نبود،یعنی اگر بود دل من عاشقش نمیشد،ذات عشق پاک وقتی پای هوس بیاد وسط یعنی یه جای رابطه میلنگه و ادم خیلی زود متوجه میشه.
نگاهش از نیم رخ آفرت کشیده شد به سمت چمنهای زرد شده مابین سنگ فرش های زیر پایش.
_نه منظورم این بود که اگر تو یه فضای احساسی و به دور از اجبار بعد از خوندن یه صیغه محرمیت موقت این اتفاق بین تون میافتاد چی؟
_راستش اون هیچوقت ازم نخواست که خط قرمزهامو زیر پا بذارم و شاید همین باعث موندگاری حضور بی وجودش تو زندگیم شده.اونم یه جورایی به قداست عشق پی برده بود.
افرت ادامه جمله اش را در دلش تکمیل کرد(حقیقت اینه که اون عاشق من نبود و هیچ وقت تلاشی برای محکم شدن رابطه مون نکرد،اون قداست عشق رو با خودخواهیش به نجاست کشید)
نگاهش از سنگفرش به عرش کشیده شد و خورشید شبیه دخترهای خجالتی کم کم پشت چادر سیاه شب مخفی میشد.
۱۵۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن