رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت هشت

_ دختر جان از خودت بگو،کی هستی؟چه جوری واسه اسماعیل خان اینقدر عزیزی که حاضر شده حرفهای آرژین رو به جون بخره وتو رو همراه خودش بیاره تو این خونه؟
آفرت هنوز هم میتوانست سنگینی نگاه مردی که نقش مقابل این بازی را داشت روی شانه هایش احساس کند اما چشمانش جرات رویارویی با چشمات رنگ ناشناسش را نداشت.
_اسمم افرت و۲۴ سالمه،پدر ومادرم چند سال که فوت کردن ویه برادر دارم که درگیر مشکلات زیادی زندگیشه،حضور من تو این خونه مفهوم بی کسی من رو نمیده،بعضی وقت ها یه چیزهایی هست که به ادم جرات موندن نمیده مثل عزت نفس و سربار بودن،صاحب کار قبلیم دوست صمیمی اسماعیل خان بودن
وایشون منو معرفی کردن. دایان زیر لب زمزمه کرد:زنده باشی دختر جان. آوات با لبخندی به گرمی صورتش گفت: حالا نوبت به معرفی ما میشه… دستش رابه سمت چپ کشید و دو دختر جوان را نشانه گرفت. _این خانوم های خوشگل که میبینی دیلا و بهار خواهرهای من هستن.
چشمان آفرت همراه با هر انگشت آوات روی مخاطبینش در رفت و امد بود،در کنار توصیفات شنیداری او سعی داشت برداشت های تصویری خودش را هم داشته باشد،بهار عضو کوچک خانواده با پوست سفید و چشمان درشت و هیکل پر که مثل آوات لبخند عضوی از صورتش بود،دیلا اما متفاوت از خواهر و برادرش چهره ای خشک و جدی داشت،به گونه ای که ردی از صمیمیت در چشمان مشکی و لبهای گوشت الود و
خوش فرمش احساس نمیشد. دستانش اینبار دور شانه های دایان پیچید. _ اینم مادر مون، البته دایی هاشم هم با ما زندگی میکنه که یه پسر داره…

ادامه معارفه اش همراه با چشم دوختن به نگاه نا ارام آرژین شد. _صحبت بعضی ها نباشه پسرهای خوب و با شخصیت و صد البته مهمون نوازی هستن. چشم غره های آرژین هم در این بین به خورد توجه اش نرفت. _ این دختر شیطون هم آوین که برادر این پسر اخموست و خاله زاده هامون هستن.
معصومیت…حسی که جزء از دست رفته های خودش بود، اما در چشمان عسل رنگ آوین به راحتی دیده میشد،رنگ موهای طلایی و پوست روشن او را پر شباهت به عروسک های پشت ویترین دوران کودکیش کرده بود.
ناهاردست پخت دایان را در جمع صمیمی خانواده و خالی ازحضور آرژین خورد. آوین در حالی که بشقابها را برای گذاشتن داخل ظرف شویی تمیز میکرد گفت:
_اسم خیلی قشنگی داری، معنیش چی میشه؟
دیلا در انتهای میز اخرین لیوان را درون سینی دسته دار جا داد اما… قبل از ترک سالن حس کنجکاوی باعث توقفش شد.
آفرت لبخند محوی زد.
_به معنی افریننده ست.
بهار اخرین حلقه خیار داخل ظرف را گوشه لپش جا داد و با اشتیاق عاری از تظاهر گفت:
_معنیش هم مثل خودت و اسمت قشنگه.من مفهوم کامل اسمت رو میدونم…زن در زبان کردی به زیباترین نحو ممکن معنا شده،نه خانم است نه زنیکه،نه ضعیفه،اون رو آفرت مینامتد به معنای آفریننده.
آوین به قد بلند آفرت اشاره کرد و در عین حالی که با پشت دست روی میز چوبی چند ضربه کوتاه زد گفت:

_بهار راست میگه،چشم بد کور بشه،چشم شور گور به گور بشه،چشم حسود ازت دور بشه.
گوشه لبهای افرت تا نزدیکی لاله گوشهایش کش آمد، از حضور میان این ادمهایی که داشته ها را میدیدند و صرف نگاهشان روی نداشته ها نبود احساس خوبی داشت.
دیلا اما…از ان ادمهایی بود که آفرت دوست داشت به فاصله سالها از او و نگاه عیب جویش دور باشد؛از همان برخورد اول ناخواسته و ناتوان از توضییح چرایی این احساس از او دوری میکرد،همیشه ادمهایی با عدم سابقه در زندگی گذشته وجود دارند که به طرز بدی برایت ازار دهنده هستند،ادمهایی که آزارت نداده اند اما انتظار ازار از ان ها را داری و چشمانت در همان نگاه نخست سرجنگ و ناسازگاری با انهابر میدارد و مضحک ترین بند قضییه این است که بهانه و دلیلی برای این حس پیدا نمیکنی بنابراین خودت دست به کار میشوی
و زمینه بروز ان را فراهم میکنی تا خودش بهانه و دلیلی دستت بدهد برای تصدیق این احساست.

در نزدیکی ساختمان ایستاد،با فاصله ای که تمام زوایای خانه آرژین در سیطره دیدش قرار گرفت،در فاصله اندک پرچین ها تا دیوار خانه گاری گردونه ای چهار چرخی قرار گرفته بود که درون ان برگهای یونجه در حجم وسیعی روی هم انباشته شده بود و در فاصله خالی مابین چرخ های جلو و عقب که نیمی از ان در زمین فرو رفته چندین کدو به رنگ زرد و نارنجی با شکل های کروی شکل بسیار درشت که یک طرف ان بزرگتر و پهن تر از طرف دیگر بود پر شده بود،بوی شامه نواز گلها او را سمت پنجره بزرگ مربعی شکل که در دل دیوار ایجاد شده بود کشید،گیاه نیلوفری بالا رونده به دیوار و نرده های پنجره و هر چیزی که سر راهش بود
پیچیده و فضای خارجی خانه را شبیه تابلوهای نقاشی دهه هفتاد اروپا کرده بود.
مردمکهایش قبل از پاهایش به سمت در چوبی و پهن وسط دیوار کشیده شد، دلهره عجیبی در وجودش شکل گرفته بود، شاید علتش این بود که میدانست این مرد از حرف کسی حساب نمیبرد حتی دایان،زنی که تنها تفاوتش با مادر واقعی ارژین این بود که ۹ماه او را در شکم حمل نکرده بود، به ارامی چند قدم دیگر به

داخل خانه پیش گذاشت،حال به خوبی میتوانست داخل خانه راببیندسالن مستطیلی شکل با مساحت تقریبی ۴۰ متر و دیوار پوش هایی با خطوط شکسته تیز و هندسی که انرژی،هیجان و پویایی فضا را بیشتر میکرد،یک ست مبل ال مانند با ترکیبی از رنگ و طرح های ساده در سه طرف نمایشگر بزرگ روی دیوار فضای زیادی از سالن را اشغال کرده بود،نگاهش را به سمت راست متمایل کرد،اشپزخانه کوچک با چند کابینت ابی رنگ که تنها تعلقات ان یک دستگاه قهوه ساز و چای ساز بود و چندین ماگ به رنگهای مختلف از قفلهای اب چکان زیر کابینت اویزان شده بود،چشمانش این بار انتهایی ترین قسمت را دریافت، میزنقشه کشی بزرگی با تمام امکانات ان در یک سمت و بوفه تمام شیشه ای در ضلع رو بروی ان که درون هر طبقه اش چیزی دیده میشد که از قاعده اش خارج شده و توی ذوق بیننده میزد مثل ردیف کتابها و لوح های تقدیر
و افتخار که لابلای ان شیشه های خالی از مشروبات الکلی قرار داشت. _بررسی هات تموم شد؟
آفرت با شنیدن صدای ارژین از پشت سر، هین بلندی کشید ودستش را روی قلبش گذاشت و به سمتش چرخید.
کی آرژین از اتاق خارج شده بود که او متوجه حضورش نشده بود؟ _اسمت چی بود؟
پلک روی هم نهاد و نفس بلندی کشید، باید دراین نقش ارام و مطیع بودن را خوب به نمایش میگذاشت،البته اگر میتوانست.
به ردیف های متناوب ابی و سفید گلیم فرش زیر پایش زل زد و گفت: _آفرت. آرژین دستانش را از پشت روی کمرش قلاب کرد و با قدمهای ارام اطرافش چرخید.

صدای پوزخندش درون گوشهای افرت سوت کشید. _چه اسم مسخره ای!تا حالا نشنیده بودم. دروغ گفته بود،کمتر کسی پیدا میشد که در حیطه کاریش نام مهندس آفرت شمس را نشنیده باشد.
آفرت بدون آمادگی و با شتاب سرش را بلند کرد و قدمهای آرژین حول پاهای او از حرکت باز ایستاد،برای پر کردن چند سانت فاصله قد مابینشان گردنش را بالا کشید و به چشمانش خیره شد،چشمان عسلی رنگش در پس زمینه پوست گندمی اش همانند فلس های مار عظیم الجثه ای میدرخشید.
_اسم من… هویت من، حق ندارید به تمسخر بگیریدش، اسم من به معنی افریننده ست یعنی به وجود میارم اون چه رو که میخوام.
موضع گیری و رازهای درون چشمان آفرت به مذاقش خوش نیامد،با قدم دیگری که برداشت فاصله مابینشان بی مقدار شد.
_اگه تو اسمت به معنی افریننده ست وبه وجود میاری بهتر بدونی که اسم من آرژین یعنی آتش یعنی میسوزونم هر انچه رو که به وجود بیاری…
“آغازشده بود جدال میان آفرینش ونابودی و این وسط کدام یک زوال میافت؟خالق یا نابودگر؟” _بهتر از همین روز اول جایگاه تو بفهمی،تو خدمتکارمنی یعنی باید تحت امر من باشی اگه نمیتونی… دستش را سمت در نشانه گرفت و ادامه داد. _در این خونه باز و جاده دراز، خیلی راحت میتونی بری. برود؟مگر برای کم چیزی امده بود!برای هدفش آمده بود،برای جبران پدرانه های استادش،هدف های مهم
زندگیش، انوقت این پسر از رفتنش میگفت؟خنده داربود،نبود؟
_من مشکلی با شما ندارم.
با انگشتش گوشه لبش را خاراند و به این فکر کرد که این دختر توانایی اخلال در روند کارهای یومیه اش را نخواهد داشت.
_تو خودت یه مشکل محسوب میشی پس مراقب رفتارت باش،لیست کارهایی که باید انجام بدی اینه که باید قبل از من ساعت۷صبح بیدارباشی، صبحانه مو آماده کنی،در ضمن لباس هامو با دست بشوری چون وسواس دارم ،خونه رو تمیز میکنی و هر وقت خواستم غذابخورم باید غذامو بیاری اینجا واینکه به هیچ عنوان

ودستش اینبار از پس شانه آفرت عبور کرد و میز کار را هدف قرار داد. _به میز کارم نزدیک نمیشی حتی واسه تمیز کردنش،در طول روز که من خونه ام باید تو خونه باشی تا هر کاری خواستم واسه ام انجام بدی شبها هم میتونی بری تو اتاق کنار ساختمون بخوابی البته هر شبی که کار داشتم باید بمونی،فعلا اینا رو
یادت باشه چیزی یادم اومد بهت میگم. آفرت مات و مبهوت رفتارمستبدانه این مرد شده بود و لحن ارژین از سکوت او حجم گرفت. _شنیدی یا کری؟ گوشه لبش را از درون جوید و زیر لب زمزمه کرد: _ شرایط تون رو قبول میکنم وهمه رو انجام میدم. _خوبه،سواد چی! داری؟ _تا کلاس پنجم بیشتر نخوندم. ابروهایش از پاسخی که شنیده بود بالا رفت.

_دختر تو هیچ مزیت یا ویژگی برای جذب جنس مخالف نداری،عمی هم که هستی،تا حالا یه مرد تو رو واسه زندگیش خواسته؟
صدا در گلویش شکست و تیزی تجربه پاسخ این سوال تا اعماق وجودش فرو رفت. _نه نخواسته،کاملا حق با شماست. _همین خوداگاهی به ایده ال نبودنت، یه پوئن مثبت به حساب میاد.
چرا این مرد تلاش میکرد تا بد بودنش را اثبات کند؟قبلا هم شنیده بود ایده ال نبودن را،شنیده بود خواسته نشدنش را،کم بودنش را ،اما چرا تکرر شنیدنش از زبان مرد دیگری به اندازه شنیدنش از زبان مسعود کام دل و جانش را تلخ نکرده بود؟پاسخ این چرایی ها در بطن سوالش بود،چون او ازکسی که دوستش داشت انتظار داشت، از این مرد هفت پشت غریبه چه انتظاری میتوانست داشته باشد؟برای او تمامش را رو کرده بود واین حرف تلخ راشنیده بود برای این ادم که کاری نکرده بود.ادم اگر در مورد خودش چیز بدی از غریبه
بشنود میشودقضاوت ،اما اگر از آشنا بشنود میشود تومور نمک نشناسی.
تایید کرده بود نخواستنش را با وجودخواسته شدن از طرف مردهای زیادی که جذبش میشدن با اولین کلامش با بلعیدن توده ای از عطر سرد وجودش، اما وقتی اوکه باید میخواست نخواست پس دروغ نگفته بودکه هیچکس او را نمیخواهد چرا که او برایش همه کس بود وقتی دختری میگویید هیچکس مرا نمیخواهد منظورش
همان یک نفراست که باید میخواست ولی نخواست.
نبود آرژین را که درک کرد به سمت پنجره کشیده شد پرده حریر را کنار کشید و او را میان باغ پیدا کرد که کیف آرشیو لوله ای را روی شانه اش انداخته و با قدم های عاری از عجله به سمت ماشینش میرود و مش باقر با صورت استخوانی و بینی عقابی اش بر خلاف او با گام های بلند به سمت در میرود تا ان را باز کند.

بعد از محو شدن ماشین از دیدش با مادرش تماس گرفت وبا تایید مادرش مبنی بر ارام بودن خانه و نبود مشکلی خیالش راحت شد و بلافاصله تماسی هم با استاد قاسمی برقرار کرد و چکیده ای از اتفاقات چندین ساعت گذشته را برایش توضییح داد.
تونیک مشکی رنگ را با جوراب شلواری مشکی پوشید وموهای بلندش را چندین بار دور هم پیچ داد،با کش سرش محکم بست وشال قرمز رنگ را هم ضمیمه موهایش کرد،در سمت چپ تخت ساده و چوبی درون اتاق ۱۲ متری کمد قرار داشت که روی در ان آینه ای بزرگ تعبیه شده بود و او میتوانست با خیال راحت خود
انکار شده اش را در ان بیابد.
خانه آرژین را مرتب کرد به جز اتاق خواب که خودش را موظف میدانست قبل از ورود به انجا از او کسب اجازه کند.ولی از ظهر که رفته تا الان که ساعت۹شب بود برنگشته بود به سمت عمارت رفت ومیان ان جمع خانوادگی فقط شنونده شد و تنها زمانی که اصرار کردن که شبها در عمارت بخوابد برای مخالفت کردن دهان
باز کرده و دست رد به این محبت انها زده بود.
کنار دایان نشسته بود واو برایش از خاطرات گذشته میگفت از سختی های خواهر جوانمرگش میگفت که غمش هنوزهم برای آرژین اش تازه بود از یکدانه برادری که به همراه همسر و پسرش به همدان رفته اند برای حضور در مراسم فوت برادر زنش و در نهایت نقطه اتمام داستانش به صبوری برای آرژین ختم شد.
آفرت حین مکالمه ای که با دایان داشت متوجه برق چشمان دیلا شد، برای کسی که خودش هم از بچگی عاشقی را شروع کرده بود تشخیص این که دیلا عاشق است زیادی سخت نبود،چرا که تجربه یک حس شبیه به چشیدن یک غذا میباشد، شاید بقیه ان غذا را کمی متفاوت درست کنند اما اصل این است که همان غذاست حال باکمی تفاوت در شوری وشیرینی ولی ان زمان که اسم ان غذا شنیده شود تقریبا همه یک مزه
مشترک را به یاد میاوردند.

صدای ماشینی که وارد باغ میشد به کل کل های آوین و آوات خاتمه داد، دیلا و آوین سریع به سمت خروجی دویدند و آفرت در دلش گفت: اخه مگر ان مرد لیاقت استقبال را هم دارد؟
صدای آوات توجه اش را معطوف خود کرد.
_این رفتارهای دیلا رو هیچ رقمه درک نمیکنم،هر وقت که آرژین برمیگرده آوین رو برای استقبال از آرژین همراهی میکنه.
آوات میدانست قصه این دلداگی خواهرش را و برادرانه های از جنس نفهمی برایش به خرج میداد وآفرت چقدر حسرت این جنس از نفهمی های احساسی را در دل داشت.
“نداشتن بعضی چیزهاحسرت میشود روی دلت، اما… زمانی که میبینی دیگری ان را دارد، حسرت مبدب میشود به عقده و ادم عقده ای هرچه تلاش کند نمیتواند ان نداشته را فراموش کند”
آوین در حالی که از شدت دویدن نفسهایش منقطع و کلامش بریده شده بود روی پله دوم سالن ایستاد و نگاهش را روی آفرت مستقر کرد.
_داداش گفت غذا شو ببری ساختمون خودش.
دایان که از امدن آرژین خیالش راحت شده بود جانمازش را جمع کرد و در حالی که چادر سفید با طرح ریزه های گل بنفش را از روی شانه اش پایین میکشید به سمت آوین چرخید.
_چرا نمیاد بالا؟ خوب همینجا غذاشو بخوره،تنها تو اون خونه مگه اشتها میذاره واسه ادم. ریتم نفسهای آوین که منظم شد،نیرویی برای بالا امدن از دو پله را پیدا کرد و به سمت دایان رفت. _دایان اگه اون داداش من تو مادرشی،خودت که میدونی وقتی خسته باشه ترجیح میده تنها باشه.

آفرت در آشپزخانه مشغول چیدن غذاها داخل سینی بزرگ بود که صدای آرژین را شنید که بابت خیال جمعی دایان امده بود.
بعد از گذاشتن کاسه ماست کنار ظرف قورمه سبزی و بررسی دوباره بابت کم نبودن هیچ چیز سینی رابه دست گرفت وبه سمت ساختمان راه افتاد که در میانه راه دیلا را روی سنگفرش باریک متصل به عمارت دید که به سمتش میامد.
_خودم میبرم عزیزم،لازم نیست تو زحمت بکشی، عادت داره شبهایی که تنها غذا میخوره خودم براش غذا ببرم.
بی انکه فرصت واکنشی به افرت بدهد سینی را از روی دستان او ربود و راه کوتاه برگشتش را از سر گرفت.
آفرت پشت سرش با فاصله زیاد به سمت ساختمان راه افتادو بازی باد با موهای دیلا یک سوال در ذهنیتش برانگیخت، قبل از امدن آرژین موهای دیلا بسته بود اما حالا چرا از بند رها شده؟
هم جنسهایش را خوب میشناخت ،تا پای دلبری نباشد هیچ دختری اینگونه بی محابا موهایش را پریشان نمیکند،دستش را لابلای شال روی شانه اش به سمت موهایش کشیدکه با کش به دار اویخته شده بودند و با ملایمت قرض گرفته از باد زیر لب زمزمه کرد.
_شما همونطور جمع بمونین بهتر مگه کسی رو دارین که واسه اش دلبری کنین؟
در میان چار چوب در خشکش زد،ارژین را که با تن صدای عصبی درحالی که یک لنگه پایش درهوا بود وجوراب سفیدش را ازآن بیرون میکشید در برابر دیلا سر خورده دید،چند ثانیه ای نگذشته که به سمت آفرت برگشت.
_مگه نگفتم تو واسه ام شام بیاری؟ لبهای دیلا بر گلوی خشک افرت پیشی گرفت.


۵۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن