رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت هجده

_شاید به نفعت بود که بر خلاف خواسته هات رفتار کنه،در اونصورت به پشتوانه قانون وجبر زندگی تاهلی اونو برای همیشه داشتی.
دستانش را که از سرما میلرزید درون جیب بافتش فرو برد، کمرش را به سمت بالا تر کشید و پاهای از زمین فاصله گرفته اش را در هوا تاب داد.میترسید با دیدن چشمان ارژین شهامتش برای ادامه این بحث که به نوعی پس زمینه ای برای اخرین تلاشش قبل از ترک این خانه بود از بین برود.
_ادمها رو با چنگ و دندون نمیتونی وادار به موندن کنی و هیچ احساسی زیر سایه اجبار زیادی دوام نمیاره، مردی رو که به اجبار یه ماده قانونی میتونستم به دست بیارم بایه ماده قانونی دیگه از دست میدادم اینو مطمئن باش.
نور فانوسهای حبابی صورتی رنگ که از کنار تخت شروع شده و در تمام طول مسیر باغ قرار گرفته بود با تاریکی شب روشنایی اش بیشتر دیده میشد و نگاه ارژین را مثل شب پره ها به سمت خود جذب کرد.
_گفته بودم از حرف زدنت خوشم میاد؟یه جورایی هم منو عصبانی میکنه و هم اروم. چه ترکیب جالبی!
لبهای افرت را لبخندی به بازی گرفت و ارژین با دیدنش در دل غرولند کرد(گور پدر تمام ان ادمهایی که میگویند زن با لباس مارکدار و ارایش صورت قدرت دل بردن دارد،زن تنها کافیست لبخند بزند بعد از ان دل یک مرد که نه تمام یک مرد را با خود میبرد.)
سرش را بلند کرد و به خیرگی نگاه آرژین پاسخ داد،چشمانش نرم و عسلی مردمکهایش روشن و درخشان تر دیده میشد به سبب روشنایی منعکس کننده نور لامپ.
به ارامی لب زد.

_شب ها رو دست دارم چون تمام دغدغه های روز میخوابن و زیر نور مهتابش احساسات قشنگی تو دلت پیدا میشه.
فیلتر سوخته سیگارش را زیر پایش انداخت وبا فشاربرای له شدنش یک طرف شانه اش به سمت پایین کج شد.
_من ادم احساساتی نیستم و هیچ احساسی تو دلم نیست که بخوام حسش کنم،با این وجود بازم شب رو به روز ترجیح میدم چون سکوت و یکرنگی شو دوست دارم.
انگشتانش را درهم قفل کرد و روی زانویش گذاشت با لحنی که تردید در ان مخفی شده گفت: _احساست به پدر بزرگت چی؟حتما که نباید عشق ودوست داشتن باشه ممکنه نفرت باشه. لحن صدایش عدم رضایتش از این سوال را نشان داد.
_حتی شنیدن اسمشم حالمو بد میکنه.هر بار که یه نگاه اجمالی و خلاصه به دوران کودکیم میندازم یک عمر دلتنگ روزهایی میشم که هیچ وقت زندگیشون نکردم و یادم میاد که مادرم چطور زندگی کرد و من چه جوری بزرگ شدم و تنفرم از اون مرد بیشتر و بیشتر میشه.
_ولی من مطمئنم که یه روزی خسته میشی از این همه حس پرخاش،حال بد و نفرت.به نظرم باید با اعضای خانواده ات مهربون تر و با گذشت تر رفتارکنی چون اونا تنها رابط تو با گذشته ات هستند و نمیشه حضورشون در اینده ات رو انکار کرد.تو هم داری اشتباه میکنی اما… حاضر به قبولش نیستی و این نقدناپذیریت اصلا ویژگی خوبی نیست چون این احساس رو بهت میده که کارهات درست و بی عیب نقص و مبرا از هر خطایی
و برای همیشه تو این توهم دست و پا میزنی. مکث کوتاهی کرد به نظر معنی حرفهای افرت را تست میکرد. _کسی که تو گذشته ات بد بوده نمیتوته در اینده برات خوب باشه.

_همه ما ادمها یه روزی و یه جایی به عمد یا غیرعمد اشتباه میکنیم و همه چیز رو خراب، اما…جبران کردن به اقتضای همین مشکل به وجود اومده اینطور نیست؟
متلک می انداخت یا گفته خود این مرد را به او گوشزد میکرد؟فهمیدنش سخت بود.
از سکوت آرژین برای تمام کردن حرف نیمه کاره اش استفاده کرد.
_و اما… بد و خوب.راستش ما گاهی نمیدونیم منظور از خوب و بد فی نفسه چیه و همین که عدم تناسب بین رفتار یک ادم با معیار از پیش تعیین شده خوب و بد میبینم اونو ملاک برچسب زنی مون به اون ادم قرار میدیم.
شبیه یک نوجوان بد عنق و ناسازگار شانه بالا انداخت و نیمی از پتو روی شانه اش به سمت بازویش ُسر خورد.
_عقایدت قابل قبوله ولی من خلاف این رو میگم چون عقیده من این نیست.
_تا حالا به جز شنیده هاو خاطرات کم کودکیت چیز ناخوشایند دیگه ای از پدر بزرگت شنیدی؟واقعیت مثل اب توی یه تالاب میمونه که با دیدن سطحش فکر میکنی کم عمق اما…وقتی درونش شیرجه بزنی تازه به عمق واقعی اون پی میبری، بهتره نگاهت رو از این سطحی که تنها لایه باریکی از حقیقت رو نشونت میده
به عمق بکشی،شاید واقعیت به اون تلخی که تو چشیدی نباشه. آشفتگی و نارضایتی در لحنش ته نشین شده بود و آفرت این را به خوبی حس کرد. _چرا اینقدر برای درست کردن رابطه من و اون مرد تلاش میکنی؟
شاید اگر چند روز پیش این سوال را از او میپرسیدند بدون درنگ میگفت:برای هدفم و اجابت خواسته استادی که مردانه از ابتدای دردهایم تا رهایی از انها پا به پایم تلاش کرد ولی بعد از شنیدن حقیقت ماجرا از اسماعیل خان و لمس زخم های جوش نخورده آرژین احساس دِین میکرد.

_خوب واسطه یه کار خوب شدن لذت بخش ولی بیشترش به خاطر جبران محبت های اسماعیل خان که بدون شناخت کافی به من اعتماد کرد.
پوزخند زد از جنس همان اماده گوشه لبش… _من باید وسیله این ادای دین بشم؟منو شبیه قدردانی میبنی؟ _تو گفتی جبران میکنی اینو فراموش نکن، من تو رو یه مرد میبینم که به قولش عمل کرده. به گره کور اخمهای آرژین چشم دوخت و اجازه داد تا ان وسوسه در وجود او شکل بگیرد. _میرم اما… نه به خاطر اون مرد بلکه به خاطر زیر سوال نرفتن قولهام.
آفرت به اخرین تیری که در تاریکی پرتاب کرده امیدوار شد،آرژین تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته بود و او این را مدیون انتقال احساسات بی دخل و تصرفی میدانست که یکی از اثراتش هم جوشی ذهن این مرد با افکار خودش بود.
_آرژین؟ بی حوصله بود. _هوم؟ شبحی از لبخند روی صورت آفرت عبور کرد. _میدونی شبیه چی هستی؟ گردنش به سمت آفرت کج شد و با نگاه منتظر و مشتاق به آرامی گفت: _تو ذهن خودم شبیه خیلی چیزهای خوب هستم ولی نمیتونم ذهن تو رو بخونم. ارام خندید وانحنای عمیق لبخند این دختر بهانه ای برای فراموش نکردن این غروب در خاطر آرژین شد.

_به نظرم شبیه به هوای بهاری که تکلیفش با خودش هم مشخص نیست،یه روزایی ابری و یه شبهایی مهتابی،یه روزایی آفتابی و یه شبهایی بارونی.
دستش را روی چانه زاویه دارش کشید و لبهایش به لبخند نصف و نیمه کج شد. _جالب بود!میشه با این تشبیه یه ادم دیوونه رو تصور کرد. آفرت انگشتانش را روی سطح زبر گلیم کشید و گفت: _اومم شاید.
آرژین خیره و بی محابا زل زد به دخترکی که چهره اش هیچگاه احساسات واقعی اش را نشان نمیداد.چشمان میشی رنگ و حواس پرت کن او امشب زیادی عجیب شده بود،درون مردمک هایش پر از ابهام بود اما…تهی از ماندن.
آفرت در اتاق خواب را بست و با دستان قلاب شده در پشت کمرش به ان تکیه داد،چشمهایش افتان و خیزان به سمت پایه های تخت و ساک مشکی رنگ و اماده زیرش رفت،یکی از دسته هایش از زیر ملافحه سفید رنگ تخت بیرون زده و شبیه به یک اعلان تنظیم شده زمان رفتنش را یاداوری کرد.
با شتاب به سمت ساک قدم برداشت و با نک پایش ان را کاملا به زیر تخت هدایت کرد،با حصول اطمینان از نبود هیچ اثری از رفتنش روی لبه تخت نشست وصدای قیژ قیژ فنرهای خشک ان بلند شد.
یعنی دلش تنگ میشد برای این صدای ازاردهنده ای که هر شب لالایی قبل از خوابش بود؟یا ادمهای این عمارت؟هوای مرد بهاری این خانه بعد از رفتنش چگونه بود؟ابری و بارونی یا افتابی و مهتابی؟
دلش از طرح این سوالات گرفت ولی عقلش نهیب زد که تو تعلق خاطری به این خانواده نداری ومتعلق به اینجا نیستی،در واقع تو این ادمی نیستی که نشان میدهی، زمانش رسیده که برگردی و همه چیز رو نصف و نیمه رها کنی.
دلش قصد غر زدن داشت اما…عقلش با تحکم بیشتری فریاد کشید :تاقبل از اتفاق ان شب من هم مثل دلت باور داشتم که میتوان آرژین را با حرف متقاعد و مداوا کرد اما دیدی که نشد؟ روح این مرد زخمی بزرگ دارد و به درد مانوسی احتیاج دارد تا بتواند با خشونت این کینه را در وجود خودش حفظ کند و تنها راه
مداوایش روبروشدن با تمام واقعیت تلخ گذشته است.
دلش خفه خون گرفت و خود حق را به عقلش داد،نمیتوانست زندگی خصوصی اش را فدای موفقیت های کاری اش کند،پیروزی به بهای غرورشکسته و عزت نفس پشیزی ارزش نداشت چرا که او تمامش را صرف به دست اوردن این دو کرده و نمی توانست انها را فدای هیچ چیز دیگری کند.
پنجره های رنگی در مجاورت قاب چوبی طیف های مختلف رنگهای آبی،سبز و زرد را به فضای داخلی سالن و روی فرشهای فاخردستبافت کشیده بود.
اسماعیل خان ازپشت شیشه های رنگی ارژین را نگاه میکرد که با قدمهای نامطمئن پله های منتهی به در ورودی سالن را با مکث کوتاهی بالا میامد.
اولین حضور نوه اش بدون جنگ و جبر و با میل خود در این خانه بود با این وجود خوشحال نبود،تمام امیدش را به ریسمان اراده دختری متصل کرده بود که او هم شب گذشته آب پاکی را روی دستش ریخته ودر پی مکالمه کوتاهی گفته بود (_اسماعیل خان متاسفانه از پس این کار محول شده بر نیومدم و فردا با
طلوع صبح خونه آرژین رو ترک میکنم و به زندگی سابقم برمیگردم. تمام تلاش و تاثیر من در این برهه کوتاه توی زندگی نوه تون این بود که رضایت به یه ملاقات بدون درگیری با شما داد به نظرم اگر میخواید که اونو تو زندگیتون داشته باشید همه چیز رو براش تعریف کنید)
با شنیدن صدای قدمهای نزدیک آرژین ابتدا نگاهش و سپس شانه هایش به سمت در بزرگ و قدیمی با نقش برجسته های حکاکی شده روی بدنه چوبیش کشیده شد،برای کنترل لرزش انگشتان بلند و لاغرش دسته عصایش را محکم گرفت و با جلو کشیدن شانه هایش نیمی از وزنش را روی دستهایش انداخت.

آرژین از فضای نیمه باز در وارد سالن شد و با نگاه منتظر اسماعیل خان غافلگیر. با لحن سردی گفت: _سلام. اسماعیل خان با لبخند کوتاهی به سمتش رفت،صدای برخورد ته عصا با سرامیک های سفید و براق فضای
خالی از هر صدای سالن را در هم شکست. _سلام پسرم خوش اومدی. سرش را به نشانه تشکر بالا و پایین کرد. _بیا بشین خونه خودت. پوزخند صدا داری زد.این حرف(خونه خودت)زیادی مضحک بود. به سمت جایی که به نشستن دعوت شده بود قدم برداشت.
چند ست مبل بزرگ چوبی با روکش زرشکی در سه گوشه سالن قرار داشت.اشیا قیمتی و قدیمی مثل گرامافون،رادیوو… روی میز سه پایه مابین فضای خالی مبلها دیده میشد و دو طرف پنجره های فلزی چهارتکه پرده های ضخیمی از جنس و رنگ پارچه مبل ها اویزان بودکه با گیره های طلایی به دیوار وصل شده و نور
خورشید را به درون ساطع میکرد.
چندین قاب عکس به نسبت بزرگ و طلایی رنگ با فاصله کم روی دیوارها نصب شده بود و به ترتیب تصاویری از نوادگان تا اجداد شان را نشان میداد.اخرین قاب عکس خالی بود!
اسماعیل خان از پشت دستش را روی شانه ارژین گذاشت و گفت: اون خالی مونده تا با عکس تو پر بشه،وارث این خاندان تویی پسرم.
شانه اش را بالا کشید و با اخم های در هم کشیده از او فاصله گرفت و نزدیکترین جای ممکن را برای نشستن انتخاب کرد.
اسماعیل خان مقابلش روی مبل سه نفره کنار پنجره نشست و عصایش را به پایه نیم دایره ای و چوبی ان تکیه داد و با چشمانش به سبد بزرگ و شیشه ای میوه روی میز اشاره کرد.
_از این میوه ها بخور مال باغ خودمون. پاهایش را به سمت جلو روی سرامیک ها دراز کرد و تشک نرم مبل زیر وزنش به ارامی پایین رفت.
به صورت پر چروک و لبهای باریکی که از پشت محاسنش پیدا بود نگاه کرد،پدرش شبیه این مرد بود و خودش هم …از اقرار به این شباهت شانه خالی کرد و با لحن ازرده ای گفت:
_میدونی کی از جلو چشمم افتادی؟اون زمان که من و مادرم رو از این خونه بیرون انداختی…
اسماعیل خان بدون هیچ حرفی به لبهای ارژین چشم دوخت که بی رحمانه او را به رگبار کلمات پر حسرتش بسته بود.
دستانش را دو طرف سالن کشید و با صدای خارج از کنترل ادامه داد.
_بزرگی این خونه،زرق و برق وسایلش و راحتی ادمهاش مثل تیر تو چشم و قلب من فرو رفته،نه به خاطرحسادت یا مادیات،هر کسی من رو میشناسه از نبود این دو تا خلق و خو تو ذاتم باخبره.اگه خوشبختی بچه های دیگه ات عذابم میده به خاطر بدبختی مادرم که مسببش تو بودی،یه زن بیوه با دوتا یتیمش حقی
از این خوشبختی و راحتی نداشتن؟… با انگشت اشاره اش روی شقیقه اش ضربه زد. _ این سوال مدام تو این ذهن لعنتی همش تکرار…تکرار…تکرار میشه.

اسماعیل خان با لحنی که تنش و استرس از او ساطع میشد گفت:
_حق داری پسرم،ولی واقعیت این که گذشته هر چقدر هم که تلخ و دردناک باشه دیگه برنمیگرده و هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد،ولی تو اجازه دادی که خاطرات گذشته با بدی های درونش از زمان حال هم رد بشه و تا اینده ات هم برسه و تمام زوایای از راه نرسیده زندگیت رو تحت تاثیر قرار بده.
گردنش به سمت شومینه بزرگ انتهای سالن با گچ بری هایی به شکل پرندگان و گلها کج شد.چهره خندان و شاد خانواده پدریش درون قاب عکس های کوچک روی ان باعث چین خوردن پیشانیش شد و درد از چهره اش به وضوح رد شد.
_ من نمیبخشم و با این داغ تا ابد زندگی میکنم. اگه الان اینجام و دارم به تئوری های یه ادم گناهکار برای بخشیده شدن گوش میدم محض خاطر جبران یه اشتباه که اونم مسببش شما بودین.کمبود مردونگی ادمهای اطرافم من رو نامرد نکرده و پای حرفم موندم ولی ظاهرا این موندن فایده ای نداره چون هیچ حرف تازه ای
نشنیدم.
مردمکهای چشمانش رقص نا ارامی داشتند و در اطراف سالن میچرخیدند،به دنبال چه چیزی بودند؟پیدا کردن راه حل دیگری؟یا معجزه و پادرمیانی الهی؟
فکر دوباره رفتن آرژین تمام شاخه های عصبی وجودش را تحریک کرد و بزرگترین ترس زندگیش را در وجودش بیدار.
میان دو راهی سخت گفتن و نگفتن عاجز مانده بود.اگر خاک گذشته را زیر و رو میکرد با انچه زیر ان پنهان شده میتوانست دل این جوان سرکش و عزیزکرده را به دست بیاورد ولی در عوض پسر بزرگش به خطر میافتاد،عکس العمل آرژین با عمویش هرمز بعد از فهمیدن حقیقت لرزه به اندامش انداخت.میترسید از اینکه آتش جنگ و انتقام در این خانواده روشن شود ولی اگر نوه اش همچنان از او کینه به دل داشت در ان

دنیا روی نگاه کردن به پسر جوانمرگش را نداشت چرا که دل تنها پسرش را به دست نیاورده به دیدنش رفته بود.
به چشمان منتظر آرژین خیره شد و با تردید گفت:
_گوش میدی به حرفم وتا تموم نشده چیزی نمیپرسی،چون اگه حرفم قطع بشه شهامتی نمیمونه واسه ادامه دادنش.
به تندی سرش را تکان داد و با اشتیاق عینی در چشمانش به لبهای اسماعیل خان چشم دوخت. …………………….
گوشی تلفن را مابین شانه وسرش نگه داشت و در حالی که سعی داشت میان خریدهایی که در هر دو دستش بود توازن برقرار کند با صدای خسته ای گفت:
_بهبد میشه بعدا صحبت کنیم؟ اشتیاق درون صدایش از پشت تلفن هم احساس میشد. _خبر خوب رو باید داغ به گوش منتظرش رسوند. جلوی در طوسی رنگ ایستاد و مردد پرسید. _خبر خوب؟ _مشتاق شدی؟میشناسمت دیگه از اون دختر ور پریده های عجولی.
کیسه هاو جعبه های خریدش را روی زمینی که ردی از خیسی باران ساعت پیش را داشت گذاشت و دست ازادش به جستجوی پیدا کردن دسته کلید درون کیف سفید و بزرگ مشغول شد.
۱۶۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن