رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت نوزده

_بهبد من واقعا ذهن و جسمم به اندازه کافی امروز خسته شده پس لطف کن و اینقدر مقدمه بیهوده برای به هیجان انداختن من نچین.
مکث کوتاهی کرد. _امروز اسماعیل خان به بابا زنگ زد… نفسش برید و انگشتانش لبه فرو رفته و تیزکلید را محکم فشرد. _بهت تبریک میگم آرژین پروژه رو قبول کرده و حاضر به شراکت شده ولی به شرطی که در کنار صاحب ملک
بودن یکی از مهندسین ارشد ساخت پروژه هم باشه. چشمان سرگردانش روی برچسب های تبلیغاتی به گردش در امد. تاکسی تلفنی سهند…تعمیر یخچال در منزل…حمل بار به تمام نقاط کشور و… نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد و پلک روی هم خواباند. _خبر خوبیه،امیدوارم با این همکاری به مشکل برنخوریم. با تعجب و صدای بلند گفت: _همین! آفرت این بزرگترین پروژه برای تو و شرکت به حساب میاد تو شب و روزت رو صرف طرح و ایده اش
کردی ولی واکنشت بعد از به ثمر رسیدن تلاشت خیلی تو ذوق میزنه. گوشت لبش را از درون جوید و کلید را درون قفل زرد و دایره ای بیرون زده از در چرخاند. _گفته های خودم رو بهم گوشزدمیکنی؟معلومه که خوشحالم اما… بهبد میتوانست اشوب نگاه آفرت را تصور کند. _نگران عکس العمل آرژین هستی بعد از دیدن خود واقعی ات و فهمیدن این که کی بودی؟

در را به سمت داخل هل داد. _میشه ادامه بحث رو موکول کنیم به زمان دیگه ای؟ _باشه عزیزم ولی بهتره یه چیزی رو بدونی،آرژین تو این مدتی که رفتی همه جا دنبال رد نشونی از تو. پاهایش لرزید و اب دهانش پر سروصدا از گلوی خشکش پایین رفت.تماس را خاتمه داد و با رخوت جعبه
ها و کیسه ها را از روی زمین برداشت و داخل حیاط شدو با پشت پا در را بست.
موزاییک های کف حیاط هم ردی از اشک ابرها را داشت،باد تندی لبه شالش را از روی شانه اش جدا کرد و آسمان با صدای بلندی غرید.
به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست،صدای بهبد در ذهنش اکو شد(بهتره یه چیزی رو بدونی،آرژین تو این مدتی که رفتی همه جا دنبال رد نشونی از تو)
باد سرکش شد و قطره ای از اب باران روی گونه اش افتاد.بر خلاف ذهن اشفته او فصل پاییز طبیعی و بی دخالت ادم ها بغض های انباشته شده اش را میشکست،باد بی قرار میوزید و برگ درختان با رنگ زرد و پوست خشک بر روی زمین سقوط میکردند.
بعد از گذشت نزدیک به یک ماه هنوز هم به ان ویلا و ساکنینش و ارژین فکر میکرد. حال با فهمیدن این تفکر دو سویه قلبش بی قراری میکرد.
(بهتره یه چیزی رو بدونی،آرژین تو این مدتی که رفتی همه …) _مادر چرا زیر بارون موندی؟
صدای مادرش درون چهارچوب اهنی ورودی خانه مانع اتمام تکرر صدای بهبد شد و چشمانش با شتاب باز شد.
در حالی که شال خیسش را روی دسته چوبی مبل می انداخت به سمت خواهر زاده شش ماهه اش که غرق در خواب بود خم شد و به ارامی نسیم،بوسه ای روی گونه نرم و خوشبویش زد.
نارین در حالی روی کانتر آشپزخانه خریدهای آفرت را زیر و رو میکرد با ذوق گفت: _وای آفرت این پیرهن چقدر خوشگله.
کمر خم شده اش را راست کرد و سرش را به سمت خواهرش چرخاند، درون چشمان هم رنگ چشمان خودش دنیایی از محبت خوابیده بود.
لبخند کمرنگی زد و به پیراهن گلبهی و یقه ُشل میان دستان او اشاره کرد. _بیشتر از من به تو میاد،بردار واسه خودت. نارین کانتر را دور زد و به سمتش امد،اندام پُر و قد نسبتا بلندش در مقابل آفرت تا شد. _مرسی عزیزدلم اما اون رو واسه خودت خریدی. لبخندش عمق گرفت و پلک کوتاهی زد. _دوست دارم تو بپوشیش. خم شد و گونه مرطوب آفرت را محکم بوسید و در کنارش نشست. _واسه مهمونی شب میای؟ لبخندش مثل دود به هوا رفت و حرکت انگشتانش روی پتوی نرم و عروسکی زیر دستش متوقف شد. _قبلا هم گفتم دوست ندارم که بیام. نارین با اخم ضعیف و صدای پرتحکمش غر زد.
_باید بیای،عمو و زن عمو تاکید داشتند که تو هم حضور داشته باشی.
پوفی از سر کلافگی کشید و خودش را عقب کشید و به پایه چوبی مبل تکیه داد. _این اولین مهمونی نیست که بدون من میرید لطفا اصرار نکن و از طرف من معذرت خواهی کن. نارین بی توجه به صدای مادرش درون اشپزخانه که میگفت:راحتش بذار،به اصرارش ادامه داد. ای کاش خواهرش او را درک میکرد ای کاش… _به جون سودا اگه نیای ازت دلخور میشم. به چهره معصوم خواهرزاده اش چشم دوخت و با نارضایتی زمزمه کرد. _باشه.
نارین بوسه دیگری روی گونه اش کاشت و با خوشحالی شیشه شیر خالی سودا را برداشت و به سمت اشپزخانه رفت.از علاقه آفرت به کودکش اگاه بود و از این موضوع برای به کرسی نشاندن خواسته اش استفاده کرد.
پاهایش را درون شکمش کشید وسرش را روی زانوهایش گذاشت.با تمام وجود خواستار معجزه ای برای بر هم خوردن این مهمانی بود چون قدرت این را نداشت که خواسته های خانواده اش را اجابت نکند.
صدای نارین را بدون تصویر و از فاصله دور میشنید. _ باید بیایی تا چشم فامیل از حدقه دربیاد واسه این همه خانومی و زیبایت.
پوزخند بی صدای از این حد اغراق نشات گرفته از علاقه خواهرش در توصیف خودش زد ،او نمیدانست چشم فامیل که نه قلب خواهرش است که امشب از سینه اش بیرون میزند.
مطابق انتخابهای از پیش تعیین شده در ذهنش،کت ودامن سورمه ای رنگ را از ریل لباس هایش بیرون کشید و در حالی که سعی داشت موهای به حالت فر درشتش خراب نشود ان را پوشید،خط چشم کلفت و
تمیزی چشمانش را قاب گرفت ورژ لب صورتی کمرنگ را چندین بار روی لبهایش کشید،شال قرمزش را هم برای تکمیل ظاهر ویترینی اش روی سر انداخت وبا چند قدم از اینه دور شد و به دیوار نزدیک.
اندام ظریف و انحناهای بدنش در لباس تیره رنگ شبیه الماس تراش خورده میدرخشید و روشنی پوستش در کنار حاشیه رنگهای تیره پوشش اش بیشتر خودنمایی میکرد.
تصویری که از خود در قاب اینه لوزی شکل و بزرگ گوشه اتاق میدید فوق العاده به نظر میرسید اما…کاملا او را از خود واقعیش دور کرده بود.
…………
از آغوش عمویش بیرون آمد و به سمت مادرش رفت.
کنار او روی مبل دو نفره کرم رنگ وسط سالن نشست و سرش را به گوشهایش نزدیک کرد و با صدای ضعیفی لب زد.
_میبینی مامان؟این رابطه ها نیست که ادمو عزیز میونه بلکه پول. مادرش لب گزید و با نگرانی به سمتش چرخید. _مادر خیلی وقته با ما جایی نیومدی حالا که اومدی ترس به جونم ننداز. مگرمیتوانست روی حرف مادرش حرف بزند؟ مادری که برایش یکی بود مثل خدایش. به پشتی مبل تکیه داد و پای راستش را روی پای چپش انداخت،به آدمهایی که فضای خانه را پر کرده چشم
دوخت و در دل زمزمه کرد:این ادمها فقط از دور نزدیکند.
لیوان شیشه ای و باریک اب پرتقال را از درون سینی نقره ای رنگی که دختر عمویش به سمت او نگه داشته برداشت و به نشانه تشکر لبخند کوتاهی به صورت سبزه و بانمکش زد.
قبل از انکه سردی لیوان به لبهایش برخورد کند با شنیدن صدایی از پشت سر تمام وجودش یخ بست. خودش بود با همان لحن خشک و صدای بم و مردانه اش! میتوانست در میان سرود دسته جمعی بیش از صد نفر هم صدایش را تشخیص بدهد. اطرافیانش برای خوش امدگویی یک به یک برخاستند.نارین،مادرش و در انتها خود بی خود شده اش… بوی تنش را که احساس کردبه یکباره هوا درون ریه هایش ناپدید و تبخیر شدند.خون درون گوشهایش نبض
میزد و ضربان قلبش بالا رفت. لعنت به بی تابی دلش که بی سبب نبود. لعنت به بی قراری که به دنبال یافتن قرار او را به این مکان کشید. چشمانش روی سرامیک های سرد و قدمهای به هلاک رسیده اش در تقلای نزدیک شدن بود.صدای مردانه
او نزدیک و نزدیکتر شد و نای ایستادگی از وجود خودش دور و دورتر. چند قدم کوتاه برداشته بود اما…تحلیل انرژی به اندازه چندین روز بی وقفه دویدن داشت.
چشمان بی جانش از روی کفشهای پانچی و بند دار قهوه ای رنگ مسعود به سمت صورت او اوج گرفت.به چشمانش نگاه کرد…دور بود و بیگانه…تلخ بود و غریبانه…
بغض رسیده به ابتدای گلویش را پس زد،دست به دامان پلکهایش میشود برای کنار کشیدن از محوطه دید چشمانش …با حقیقت این دنیای حادثه خیز روبرو خواهد شد وچیزهایی درون تاریکی وجودش شروع به درخشیدن کرد.
یک بغض فرو خورده شده از غم…دردی به استخوان رسیده…نوستالژی عمیق روزهای از دست رفته… ای کاش عجین شده به اشکهای ته نشین شده.
سر زیادی سنگین بر گردنش را بالا کشید. سردی اخرین نگاه در روز رفتنش را دید،بوی عطر گرم با رگه های وانیل درون بینی اش پیچید،صدای بم مردانه اش گوشهایش را پر کرد،پوست تنش از نگاه اشنای غریبه شده اش مور مور وزبانش از ناگفته ها تلخ شد.
حواس پنجگانه تمامیتش را رنج میدادند! هیچ گاه فکرش را نمیکرد که یک احوال پرسی ساده میتواند سخت ترین کار دنیا باشد.
بدون برخورد لبهایش به گونه عمه و دختر عمه هایش از آغوش انها جدا شد و نگاهش باز هم به سمت مسعود برگشت ودستان بزرگ او که دست دختری را محکم گرفته بود. چند ثانیه خیره ماند.
تو دستان من بودی… کی تو را از دسترسم خارج کرد! سلام کوتاهی کرد و دستش را دراز کرد.
مسعود دست گرم و ازادش را جلو کشید ودست سرد افرت را نه چندان محکم فشرد.
با این تماس گویی جریان مغناطیسی به مغز آفرت وصل شد که خاطرات چندین سال گذشته در صف های مرتب و مقابل چشمانش رژه رفت.
می گویند بعد از مرگ در طول هفت ثانیه تمام دوران زندگیت مرور میشود،یعنی او مرده بود؟
سنگینی نگاه اطرافیانش او را متوجه زنده بودن و این دست دادن بیش از حد نیاز کرد.
با شتاب دستش را عقب کشید و شهامت نگاه کردن به مریم را پیدا کرد.
آخرین دیدارشان روز عروسی مسعود بود.نسبت به سالهای قبل چاق تر شده بود.ارایش نامناسب برای یک مهمانی روی چهره اش داشت و خط چشم مشکیو اغراق امیزی روی چشمان سیاه و درشتش کشیده بود.
آفرت با نگاهی پر دقت و ریزبینانه در وجود مریم به دنبال یافتن ارجحیتی بود که مسعود را طالب ان کرده بود و به ظاهر چیزی به جز چشمان زیادی درشت وبه رنگ شب او پیدا نکرد.
جوانهای جمع مبلها را اشغال کردند و مسن ترها ترجیح شان نشستن روی فرش و لم دادن به پشتی و بالشت های لوزی شکل بود در گوشه سالن با ترکیبی از فضای ستنی.
آفرت در همان جای سابق درکنار پسر عموی نوجوانش نشست ودر مقابلش مسعود بود با همسرش.
چه وحشتناک بود!حرف میم که به شین تبدیل میشد. همسرم به همسرش …عشقم به عشقش…دوستم داری؟دوستش دارم.
لحن طعنه آمیز رضوان نگاهش را به سمت چپ با فاصله دو مبل به سمت او کشید. _آفرت جون از وقتی با اون بالایی ها میگردی دیگه مارو تحویل نمیگیری.
به چشمان ریز و قهوه ای رنگ خواهر بزرگ مسعود زل زد که آگاهیش به رابطه عاطفی برادرش در گذشته را در قالب مزاح کثیفی به او یاد اوری میکرد.
_عزیزم من زیاد بالا نیستم شما زیاد پایین هستین. دخترعموی جوانش بی اراده با صدای بلند خندید. _وای آفرت هنوزم جواب دادنت ادمو مثل میخ میکوبه تو دیوار. رضوان با چهره عصبی کاملا به سمتش چرخید ولی قبل از اینکه لبهایش به متلک اندختن باز شود صدای
زنگ گوشی آفرت مانعش شد. با نقش بستن اسم بهبد روی صفحه گوشی اش لبخندی محوی زد.
زیر لب معذرت خواهی کوتاهی کرد و زیر نگاه سنگین و تعقیب گر مسعود به سمت خلوت ترین قسمت انتهای سالن رفت.
کنار اینه و کنسول بزرگ ایستاد. _سلام مرد خوش خبر من. با صدای بلندو مملو از ادعا گفت: _ای ذلیل از دنیا بری که منو خر خودت کردی ، اینقدر که خام حرفهای تو میشم اگه خام َچه َچه های دوست
دخترهام میشدم الان دو جین بچه داشتم.
نگاهش از گلدان سفید و بزرگ پر شده از گلهای رز قرمز مصنوعی روی کنسول به سمت مسعود جهت پیدا کرد.
چشمانش را باریک کرد و به ارامی لب زد. _موفق شدی؟
لحن آفرت را در موقعیتهای مختلف میشناخت،شک نداشت که الان در جایی ست که میلی به حرف زدن ندارد.
_کیانوش لیست سفارشات رو براشون فرستاده اون هام قبول کردن که نهایتا هفت روز دیگه تمام جنس رو تحویلش بدن.
لبهای آفرت به لبخندی مملو از راز کشیده شد و انرژی از دست یافته اش را بازیافت.
_آفرت میدونی که کیانوش محض خاطر تو که داره اسم و رسمش رو وسط این بازی میذاره؟امیدوارم از پس جبرانش بربیای.

به بوفه چهار طبقه مابین فضای سنتی و مدرن سالن نگاه کرد.چندین لوح افتخار تحصیلی مابین ظروف برنز و چینی های گران قیمت به نمایش گذاشته شده بود.
_نگران نباش، جبران میکنم بیشتر از لطفش.اینو خودش هم خوب میدونه.
تلفن را قطع کرد و به سمت فضای خفه کننده برگشت در طول قدمهایی که برمیداشت سه رخ مریم را که در معرض دیدش بود تحلیل کرد.
دختری با قد متوسط، بینی متناسب ولب های گوشتی که استفاده بیش از حد متعارف لوازم ارایشی از او چهره ای پر رنگ و دور از معیارهای زیبایی ساخته بود.
این زن کم نبود اما…برای پر کردن جایگاه او کافی نبود وهمین کمیت در انتخاب های مسعود باعث میشد که آفرت خجالت بکشد از این که بگوید روزها و احساساتی را صرف این مرد کرده است.
این بود دختر ایده ال مسعود؟چه احمقانه درک نکرده بود که زمانی یک مرد تعریفی از ایده ال برای انتخاب داشته باشد یعنی هنوز عاشق نشده است.اخر دوست داشتن را چه به برنامه ریزی وخواسته های رنگارنگ،کافی ست عاشق شوی انگاه معیارهایت برای انتخاب رنگ و بوی معشوق رامیگیرد.
به محض جا گرفتن روی مبل مریم او را مخاطب قرار داد. _عزیزم شال قرمزت چه خوشرنگ، البته منم دوست دارم این رنگ رو اما… مسعود دوست نداره.
آفرت لبخند زد ولی بیشتر کج شدگی ازار دهنده بود تا لبخند.
_چه جالب! تا جایی که من به خاطر دارم،مسعود رنگ قرمز رو دوست داشت و حتی استفاده از این رنگ رو به اطرافیانش هم پیشنهاد میداد.
مریم با تعجب و تردید به مسعود نگاه کرد.
۱۷۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن