رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت شانزده

زد،صورتش شبیه شد به شلواری با سر زانوی پینه زده.برایش مهم نبود چرا که همیشه از تاسف و ترحم زودگذر ادمها بیزار بود.
صدای دیاکو از پشت در نگاهش را سراسیمه از اینه دور کرد. _آفرت حالت خوبه؟
شالش را از پایین تخت چنگ زد و روی موهایش کشید و با یک نقاب بدون صورت به در چوبی اتاق خواب چشم دوخت.
_دارم نگران میشم میتونم بیام داخل؟
سکوتش زیادی به طول نینجامید که در اتاق با شدت باز شد و از برخورد با دیوار پشتش صدای بلندی در اتاق پیچید.
_تو اینجایی چرا جواب نمیدی؟
با دیدن دیاکو بغض مثل دیوانه به زنجیر کشیده،روی دیوار گلویش چنگ کشید،لعنتی امروز بیش از هر روز دیگری شبیه به مرد غایب در زندگی و حاضر در خیالش شده بود،لبهایش…موهای اشفته روی پیشانیش… چشمهایش…امان از چشم هایش و این شباهتی که او را نصف جان میکرد.
نگاه دیاکو جلب شد به پانسمان ابتدایی روی گونه آفرت،اخم روی پیشانیش خط کشید و دهانش بسته شد،بعد از چند ثانیه که خودش را پیدا کرد دوباره به صف سوالاتش برگشت.
آفرت با لبخندی درد اورتر از اشک او را به نشستن روی تخت دعوت کرد و در ذهنش به دنبال بهانه های در خور فهم دیاکو گشت.
……………

بخار داغ اشباع شده در فضای بسته حمام مانع روشنایی هوشمندانه محیط توسط کاشی های نازک طلایی بود و قطرات اب از روی سطح صافش ُسر میخورد و درون چهار چوبش فرو میرفت.
ارژین دکمه جکوزی را زد و جریان اب درون وان سفید و بزرگ شروع شد در حالی که به نازلهای پایین اب چشم دوخته بود عذاب وجدان و سرخوردگی دادگاهی در وجودش تشکیل داده وبه اتهاماتش رسیدگی میکرد. بدون کوچکترین حس ترحم نسبت به خودش اقرار کرد به نابودی اعتماد دختری ساده در خانه اش.
وجدانش فریاد زد از کی اینقدر پست شدی که ابرو و نجابت یک دختر را بازیچه انتقام و کینه از پدربزرگت کردی،چرا تاوان خصومت میان دو مرد را باید یک دختر پس میداد؟
خوبی و سابقه پاک آفرت جای هیچ بهانه و دفاعی برای او باقی نگذاشته بود وبرای دومین بار محکوم به حسرت کشیدن شد،حسرت نوازشهای بی ادعا،گوش های همیشه شنوا برای درد دلهایش و…
سرش را به بالشتک چرم و کوچک لبه وان تکیه داد و به سبد حصیری گرد با لبه های کوتاه و تیره روی طبقه شیشه ای بالاتر از وان کنار شمع های عطردار نگاه کرد و در حالی که مردمکهایش بی هدف روی خط نوشته های لاتین و فرانسوی برچسب بطری شامپو های سر و بدن در حرکت بود در دلش اقرار کرد که روزی حسرت تجربه دوباره ان حس ها او را از پا در میاورد،حسرت یک حس ساده اما… مملو از ارامش شبیه به
خوردن چایی روی ایوان خانه مادربزرگی که دیگر زنده نبود.
باید بر میگشت هر چه زودتر ولی قبل از ان باید صورتش را اصلاح میکرد ته ریشش در این چند روزه بلند و نامرتب و غیر قابل تحمل برای خودش شده بود.
روبروی آینه مستطیلی با قاب فرو رفته ایستاد و با دست خیسش روی ان کشید،کم کم صورتش از پس بخارهای پاک شده پیدا شد،دستهایش از دو طرف روی کابینت سرویس بهداشتی تکیه گاه بدنش شد چند دقیقه به رگه های قرمز درون چشمش و پوست ملتهب از بخار داغ اب خیره شد ایا آفرت میتوانست ندامت
را در چشمهایش ببیند؟معذرت خواهی غیر مستقیمش را قبول میکرد؟

پوف بلندی کشید و در اکسسوری باکس کنار اینه را باز کرد .
زمانی که تیغ ژیلت را روی پوست چانه اش میکشید متوجه حلقه گرد ایجاد شده از پوست ساییده شده و صورتی رنگ روی گردنش شد و صدای آفرت در ذهنش اکو شد(سینه پر از کینه تو لیاقت حمل این اسم رو نداره.)
رد باقی مانده از زنجیر کشیده شده از گردنش او را با حس غیرقابل شناختی اشنا کرد شبیه ترکشی که در تن یک جانباز مانده و این یادگاری از یکسو با یاداوری جنگ برای وطنش باعث خوشحالیش میشد و از سوی دیگرغمگین از دردی که از ان به روح و جسمش تحمیل میشد.
با سرعت بالا به سمت ویلا حرکت کرد در تمام حرکاتش عجله برای رسیدن مشهود بود. دم در سوئیچ را به مش باقر داد و با قدمهای بلند به سمت عمارت رفت.
بعد از دیدن دایان واعضای خانواده به سمت مامن ارامش اش رفت مامنی که در بهت وقایع درونش ناامن به نظر میرسید،در مسیر کوتاه رسیدن به ساختمانش رفتارهای دیلا را تجزیه وتحلیل کرد. در نگاه خیره و بیش از حد نیاز او سوالها و تهمت های زیادی بود ولی در حال حاضر اولویت ذهن و قلبش دختری بود که اعتماد کرداما…خیانت عایدش شد و شاید نابرابر ترین تضاد دنیا همین دو کلمه بود اعتماد یک دختر وخیانت
یک پسر.
چرخش نگاهش در گوشه و کنار سالن پایان یافت، همه چیز مرتب و تمیزبود و هیچ اثری از اشفتگی و اتفاق ناخوشایند ان شب پیدا نبود،قدمهایش را به سمت در اتاق آفرت کج کرد.
با تردید و مکث طولانی کف دستش را به در کوبید ودر مدت زمان کوتاه انتظار برای باز شدن در اتاق با استرس گوشت دهانش را از درون جوید.

آفرت که منتظر بهار بود با عجله دستگیره فلزی را به سمت پایین کشید ولی با دیدن نقش اصلی کابوسهایش در چهار چوب در چند قدم به عقب برداشت و بی انکه به پشت سرش نگاه کند شال را از روی تخت به سمت موهایش کشید،تمام اعضای بدنش میلرزید،احساس میکرد استخوان ماهی در گلویش می خلد. دوست داشت سرفه بزند و راه نفسش را باز کند اما…هیچ رمقی برای عکس العمل دلخواهش در وجودش پیدا نکرد.
دستان آرژین کنار پایش مشت شد.
اولین اثرعدم اعتماد…ایجاد ترس در وجود طرف مقابل بود و او بیزار از این حسی که با حضورش به این دختر دست میداد به او خیره شد و مایوسانه گفت:
_باید باهم حرف بزنیم،تو سالن منتظرتم. _همین جا حرفاتو بزن. احساس نا امنی…دومین اثر عدم اعتماد. _میخوام تو خونه خودم صحبت کنم. صدایش اعتماد بنفس بیشتری پیدا کرد و با لحن طعنه امیزی گفت: _چرا؟چون اینجا تختش یکنفره ست؟ یاداوری…سومین اثر عدم اعتماد. مردمکهای ثابتش لغزید و توسط احساسات غیرقابل بیانی گیر کرد. _از شنیدن حرفهای کنایه امیز متنفرم بدون هیچ مانعی دردتو مستقیم بگو اینطوری واسه هر دوتامو بهتره. با اینکه حرفهایش لبریز از خودخواهی بود ولی نگاهش به آفرت شبیه مشتری بود که نسیه میخواست.
دستش را به پیشانیش کشید و ارام زیر لب گفت:

_تو برو منم چند دقیقه دیگه میام.
آرژین قهوه را درون ماگهای سفید و مشکی ریخت و کانتر اشپزخانه را دور زد و به سمت مبل وسط سالن رفت.
آفرت با چشمانش او را تا رسیدنش همراهی کرد، شلوار جین تیره و پیراهنی با پس زمینه سفید و خطوط مشکی بر تن داشت و زمانی که برای گذاشتن ماگها روی میز خم شد پلاک گردنبندش از میان دکمه باز اول پیراهنش تاب خورد.
لبه میز چوبی پیش روی آفرت نشست و با چشمانش به قهوه اشاره کرد. _نمیدونستم چه جوری دوست داری واسه همین با شیر و شکر اوردم.
به طرز احمقانه ای به جای اینکه از فاصله کم آرژین و زیر سایه او قرار گرفتن ابراز نارضایتی کند نگران شکستن میز و صدمه دیدن او بود.
_من قهوه شیرین نمیخورم.
_مشکلی نیست الان عوضش میکنم.
لیوان را پس کشید و با لحنی به تلخی قهوه دستش گفت:
_بزار باشه،این چندوقت به قدری تلخی چشیدم که شیرینی یه قهوه رو حس نکنم.
در حالی که نیم خیز شده دوباره سر جایش برگشت و مردد دستش را به سمت رد کمرنگ زخم روی گونه آفرت دراز کرد ولی واکنش تند و وحشت زده او باعث توقف دستهایش در میانه راه شد.
پیشانیش در حالی که ولوم صدایش پایین میامد چین خورد. _از چی میترسی؟فقط میخواستم زخم روی گونه ات ببینم.

به چشمان ارژین خیره شد در نگاه هردویشان حرفها و دردهای متقابل و ناگفته ای بود. _واقعا علتشو نمیدونی؟من نقشه های تو نیستم که روشون خط بکشی وبعد با لذت نگاشون کنی. سرکوفت…چهارمین اثر عدم اعتماد. این دختر قصد نداشت از کنایه زدن دست بکشد؟ بی توجه به اعتراض و تلاش آفرت چانه اش را محکم گرفت و زمانی که انگشتانش را روی جای زخمش
کشید،دون دون شدن پوست او را از این تماس احساس کرد. آفرت سرش را عقب کشید و او دستش را.
اخمهایی به نشانه نارضایتی از حماقت خودش روی پیشانیش نشست. لبهایش را محکم روی هم فشرد و به ارامی زمزمه کرد.
_میدونم باورش برات سخته اما… من واقعا از رفتار اون شبم سرخورده و متاسفم،همه چیز خارج از کنترل من بود حال خوبی نداشتم اون مردک من رو به زور ادماش از قبرستون به خونه اش کشوند جایی که برای من همیشه تصوری از جهنم بود.
آفرت سکوت کرد دلش نمیخواست با ترحم و درک سطحی حال آرژین حواسش از اصل موضوع خودخواهی او پرت شود و به حاشیه برود.
_آفرت به حرفهام گوش میدی؟حالت خوب؟
پوزخند تیزی زد،حال بد بهانه جایزی برای بد شدن با دیگران نبود یک حس درد انحصاری را با عمومی کردن نمیتوان محو کرد ای کاش او میفهمید ای کاش…

_خوبم؟تو تمام مراحل زندگیم هیچ چیزی برای مقایسه باهاش ندارم،من هیچ تجربه بدی در این باره نداشتم که بخوام کیفیت بدتر بودنش رو باهاش مقایسه کنم.
به بخار محو شده و سردی لیوان گرم شده چشم دوخت و گفت: _من به اشتباه خودم پی بردم فکر میکنم برای گذشت و بخشیدن زیادی سخت گیری،اینطور نیست؟ به بازی انگشتان آرژین در اطراف لبه ماگ چشم دوخت و لبخند غمناک و به طور مبهمی نا امید کننده زد.
_زمانی که اقرار به اشتباهت کردی با خودم گفتم این ادم وجدانش بیدار و نسبت به رفتارش نابینا نیست اما… با این حرفت فهمیدم سخت در موردت اشتباه فکر کردم تو اعتراف به اشتباهت رو استفراغ کردی تا خودت رو سبک کنی برای شروع یه اعتراف دیگه در اینده و بالا بردن گنجایش احساست در برخورد با بدی
هات.
حرکت دورانی انگشتش از حرکت باز ایستاد چرا نمیتوانست در میدان نبرد بحث با این دختر پیروز شود چرا؟شاید به این خاطر که این دختر سلاحش از جنس واقعیت بود و سپر او برای دفاع ضعیف.
_من اونقدر هام که تو فکر میکنی بد نیستم تو از من یه غول چند سر ساختی تو ذهنت ولی نمیدونی چقدر سخته بخوای تو یه حال بد خوب رفتار کنی،وسعت دید تو نسبت به اشتباهات زیادی بزرگ به خاطر همین نمیتونی از اشتباه بی عقوبت من چشم پوشی کنی و اون شب کذایی رو به دست باد فراموشی بسپاری من
جنس زنها رو میشناسم هیچ کدوم به سختی تو سخت نمیگیرن.
چشمانی که مدتها بود با سخت گیری غرورش اجازه خیس شدن نداشت مثل ابرهای شمال خیس و بارانی شد،خودخواهی مردانه را در برابر یک زن دوست نداشت کوچک شمردن خطا را بی چشم و رویی میدانست.
ای کاش پس لرزه های صدایش در برابر زلزله بغض شکافته شده اش بیش از این مقاومت میکرد.

_بی انصافیت دلم رو زد،اگه خواهش والتماس های من پادرمیونی نمیکرد،الان حال و روز من خیلی بدتر این بود که جلوی تو بشینم و به عذر و بهانه هات گوش بدم،تو میگی جنس زنها رو میشناسی اما… این کلیات شناخت ات حاصل تجربه های محدودت که بیشترش رو از علاقه افراطی دیلا وام گرفتی ولی من و خیلی های دیگه مثل من رو شامل نمیشه،جنس من با تمام دخترهای اطرافت که باعث یه تجربه بدون شناخت شده تفاوت داره، من آفرتم ،نه یه دختر ساده برای اسباب خوش گذرونی و پخته شدن مردها.قبول دارم که زنها ساده دل میبندن و برای بخشیدن سخت نمیگیرن اصلا سادگی اصلیت وجود یک زن اما… درک احساس مخفی شده پشت اون علاقه و بخشش کار ساده ای نیست،سالها زمان میبره تا یه مرد رابطه روشنی یا تیرگی ارایش یک زن با احساس قلبیش رو درک کنه،یه قانون کلی برای شناخت زنها وجود نداره و احساسات درون وجود زنها مثل اثر انگشت منحصر به فرد و متفاوت با غیر…نمونه اش خود منی که حتی اجازه نزدیک شدن
معشوقه با قدمت زندگیم رو به خط قرمزهام ندادم و چک نویس احساساتش نشدم…
گلویش قطعه ای از صحرای خشک و داغ لوت شد جرعه ای از قهوه سرد با شیرینی ته نشین شده خورد و با برگشت نگاهش به سمت خیره گی نگاه ارژین زیر سایه ابروهای در هم کشیده اش ادامه داد.
_تو نمیتونی درک کنی اولین لذتهای احساسی اگه با هوس تجربه بشه چقدر میتونه پایدار باشه و حتی زمانی که بخوای با ادم دیگه ای و از سر عشق اون لذت واقعی رو تکرار کنی این خاطره لعنتی تو ذهنت زنده میشه و تلخیش شیرینی کام دلت رو در خودش حل میکنه.
آرژین مبهوت و متفکر به حرفهایش گوش میداد و در عین حال به این فکر کرد که مگر نسل چنین دخترهایی هنوز هم باقی مانده ؟دلش برای لحظه ای وسوسه داشتن چنین ورژن زنانه ای را در زندگیش کرد و زیر لب غر زد.
_غلط کرده اونی که بخواد به تو نزدیک بشه. لحن بم و مردانه اش بلند شد و با صدایی که گویی با یک بچه حرف میزند صلح جویانه شد.

_چه جوری جبران کنم. در برابر حرفهای تو تجربیاتم خلع سلاح شد،اون پیراهن۴خونه مردونه که اونشب تنت بود وفکر میکنم مال مردی که رفته رو میتونم برات بخرم،خوبه؟
_اون پیراهن تو تن عزیزم رفته بود بوی اون رو میداد، اخه لعنتی شبیه اش رو میخوام چیکار.
آرژین نا خوداگاه حس حسادت ولجاجت در دلش جوانه زد به معشوقه ندیده این دختر ،معشوقه ای که با وجود اینکه رفته بود اما زنی با خاطراتش عاشقی میکرد و تن پوشش ابستن یاد او بود و تنش پایبند بود به پیراهنی با بوی تنی که دیگر برای او نبود.
_خوب تو بگو چیکار کنم برم درست وحسابی بزنمش بعد لباس تن شو بیارم؟
_لحن حرف زدنت رو دوست ندارم اول از همه بهتره یادبگیری که به حماقت های یه دخترعاشق چسب هرزگی نزنی .
آفرت به ظاهر از حق خودش دفاع میکرد اما… در باطن از حق تمام زنان. دستانش را زیر سینه اش گره زد و گفت: _من اون شب عصبانی بودم و کنترلی روی گفته هام نداشتم. اشکهایش قصد کوتاه امدن نداشتند؟
_یه قاعده ای هست که میگه حرف راست رو باید تومستی یا عصبانیت شنید چون ادمیزاد در این دو حالت حرفهایی رو میزنه که قبلا بهشون فکر نکرده یه جورایی بازگو کردن فی البداهه ذهنیتش،تو حرفهایی زدی که اعتقاد و باورت بود،ادم وقتی عصبانی میشه حرفهایی رو میزنه که قبلا مدام با خودش گفته وبهشون فکر
کرده چون در لحظه عصبانیت قدرت تمرکزش ضعیف میشه و نمیتونه که حرفهای جدیدی بگه.
اشکهای او را را قطره قطره تا کنار انحنای لبهایش همراه شد و انگشتانش وسوسه زدودن ان ها را داشت اما… ای کاش سابقه بدش مقدم بر نیت خوبش نمیشد.ای کاش…

_هر ادمی حداقل برای یکبار مستحق بخشیده شدن و ملزم به جبران که من حاضرم تاوان این بخشیده شدن رو بپردازم.
مناسب ترین بستر برای بیان خواسته اش فراهم شده بود و نمیخواست با سخت کردن بخشیدن این فرصت را از دست بدهد با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
_میتونی به جبران این اشتباه تنها خواسته منو براورده کنی؟ _من سر حرفم هستم. جرعه ای دیگر از طعم نچسب قهوه را خورد. _ چند روز دیگه دیگه راه جبران این خسارت روحی رو بهت میگم باشه؟ چشمانش رنگ شیطنت به خود گرفت و با لحن طنزالودی گفت: _قبوله،دیگه قهر نیستی و این دشمنی بین مون تموم شد؟ آفرت برقی از احساسات خام و خودپسندانه در چشمان آرژین میدید و همین مانع اعتماد دوباره میشد. با صدایی که سرزنش دران مخفی شده بود لب زد. _نه تا زمانی که به قولت عمل نکردی. _ دارم جدی باهات حرف میزنم من وقتی برای دشمنی وحوصله ای برای قهر کردن ندارم،یا صلح و دوستی یا
اصلا ادم حسابت نمیکنم انتخاب با خودت. گستاخی این مرد آفرت را به لبخندی ترغیب کرد ولی لبهایش او راهمراهی نکردند.
۶سال پیش…
۱۴۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن