رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت سیزده

زیر لب به جهنمی گفت و مسیر برگشت را در پیش گرفت،در حین قدمهای تندی که برمیداشت زیپ کت چرمش را تا نیمه پایین کشید،جعبه سیگارش را با فندک از جیب مخفی اش بیرون کشید و یک نخ ان را به اتیش کشید.پک اول،پک دوم…
_آوات صبر کن منم بیام. صدای آوین از پشت سر به پاهایش فرمان توقف داد بی انکه به سمتش برگردد منتظر رسیدنش شد. پک سوم را که زد،صدای نفسهای بلند و منقطع اش را شنید

. _چی شد؟مگه نگفتی با بچه ها برمیگردی؟

این لحن بیان و چشمان رو گرفته آوات برایش سخت بود،اما فهم علتش سهل. در حالی که سعی داشت قدمهایش همراه با گامهای بزرگ مردانه او باشد لبهایش را جلو داد و با غیظ گفت:
_بچه هاگرم صحبت در مورد اثار باستانی کشف شده و موضوع پایان نامه دیاکو بودن.مائده همچین از پایان نامه دیاکو حمایت میکرد که اگه خود دیاکو بود اینطوری ازش دفاع نمیکرد.حالا خوبه همه میدونن که چون رشته خودش هم باستان شناسی داره اینجوری واسه اش بازارگرمی میکنه.منم که میشناسی، بیزارم از تاریخ
و بحث های خسته کننده شون.
پوزخند پر صدایی زد و سیگار از لبهای مرطوبش فاصله گرفت،تلخ بودن با این دختر انتخاب دلش نبود جبر عقلی ست که از یکه تازی احساسش به ستوه امده.
_خودم حدس زدم. دلش میخواست از این طرز حرف زدن آوات که سردیش بر هوای اطرافش سبقت گرفته فریاد بکشد. _چی رو؟

از گوشه چشم به آوین نگاه کرد،دل فراموش کارش برای گرفتن دستان او التماس میکرد،اما… دلتنگی بهانه خوبی برای رقم خوردن حماقت بعدی نبود.
_اینکه از سر ناچاری دنبال من راه افتادی،همیشه آخرین انتخابت بودم ولی…
صدایش میلرزید از بغض مردانه و آوین حاضر بود جان بدهد در عوض نشکستن بغض او ،سبب اشک ریختن یک مرد بودن کابوس هر زنی ست.
_تو تمام زندگیم تو اولویتم بودی درست برعکس تو که گزینه آخرت من بودم.
فیلتر سوخته سیگار را به سمت فضای تاریک مابین درختان پرتاب کرد و دستانش را داخل جیبش کتش فرو برد،گرمای جیبش را به گرمای دستان کسی که از سر اجبار به او پناه اورده ترجیح میداد.
آوین با وجود تلاش در حفظ فاصله اندک مابینشان جا ماند در پشت سر او،اردک وار پشت سرش قدم برداشت ومیدانست جوابی ندارد همیشه حرف حق جواب ندارد وآوات امشب حقیقت ها را پتک کرد و روی سرش کوبید.
……………
بیداری به یکباره او را از عالم رویا بیرون کشیده و چشمانش در بهت خواب از دست رفته بود.
با شتاب و بدون دقت دکمه های پیراهن سفید رنگش را میبست، گوشی را مابین سر و شانه اش نگه داشته و با صدای دو رگه ای که از اثرات همان بهت بود گفت:
_علی، نیم ساعت دیگه شرکتم،هر طوری شده جلو رفتنش رو بگیر. نفس داغ وعصبی اش را آرژین به راحتی از پس گوشی احساس کرد.

_آرژین،من چیکار کنم از دست تو،به عظیمی بگم منتظر بمونه تا یه کار نصف و نیمه رو تحویل بگیره؟ چشمانش در جستجوی آفرت گرداگرد خانه چرخید،اما…هیچ اثری از بودنش پیدا نکرد. زبانش گُر گرفت. _خفه شو، فقط نگهش دار تا برسم.
نقشه ها را درون کیف آرشیو لوله ای جا داد و با قدمهای پر شتاب به سمت ماشینش رفت،عصبانیتش من باب ضرر مالی شرکت نبود از جهت خدشه دار شدن اعتبار شرکت و شخصیت خودش بودچرا که اعتقاد داشت هیچ چیز به اندازه بد قولی شخصیت انسان را تخریب نمیکند.
علی با ابروهای درهم گره و دستانی که زیر بغل گرفته کنار ارژین ایستاد و لب زد.
_اگه تموم وقتت رو واسه سالن ورزشی صرف نمیکردی وضعمون این نبود،عظیمی حتی اگه رضایت به فسخ قرارداد بده بازم لطمه مالی و اعتباری بزرگی به شرکت وارد میشه.
نگاه و توجه آرژین معطوف دستان گوشتی و انگشتان کوتاه عظیمی بود که نقشه ها را از درون ارشیو بیرون میکشید و لبهایش اماده گفتن بهانه های ردیف شده در ذهنش.
عظیمی برای تسلط کامل روی نقشه ها، شانه هایش را سمت میز خم کرد ه و شکم گنده اش را به لبه میز چسبانده بود،از صورتش هیچ چیز پیدا نبود.
چشمان کلافه علی از روی موهای کم پشت و خاکستری عظیمی به چشمهای منتظر و بی حوصله ارژین رسید وبازتابی از نگرانی خودش را در چهره او با حجم بیشتری دید.
_فراموش کاری و سهل انگاریت چندمین بار که این تنش و استرس رو به ما میده؟ اخمهایش به سمت چشمان علی برگشت خورد و با حرص از میان دندانهای به هم چسبیده غرید.

_شونه خالی کردن و خوش گذرونی های هر ساعته تو مسبب این وضعیت،من فقط دو تا دست دارم و ده تا انگشت متاسفانه انگشتهای پام نمیتونه وظیفه محول شده تو رو هم انجام بده.
_خیلی خوبه پسر،کارت مثل همیشه تمیز و بی نقص.
با تعجب و حیرت مشهود به عظیمی چشم دوختند،این جمله او باعث ایجاد یک تصور مشترک در ذهنیت هردویشان شد؛عظیمی ما رو دست انداخت؟
علی زودتر از ارژین بر حیرتش فائق امد،چند قدم به سمت او برداشت و با لحن دلجویانه ای گفت:
_جناب عظیمی من واقعا متاسفم،برای آرژین یه مشکلی پیش اومد که فرصت تکمیل نقشه رو ازش گرفت.ولی بهتون قول میدم تا چند روز اینده یکی از بهترین کارهای شرکت رو تقدیمتون کنیم.
میز را دور زد وبه سمت علی قدم برداشت، چند ردیف چروک ریز اطراف دکمه های پیراهن طوسی رنگش شکل گرفته و همین توجه هر ببیننده ای را به تنگی لباس و بزرگی شکمش جلب میکرد.
با انگشت شصت کنار لبش کشید. _شوخی میکنی پسر!از این بهتر هم مگه میشه؟ آرژین با گامهای نامطمئن به سمت نقشه های روی میز رفت و علی هم به تبعیت از او پشت سرش راه افتاد.
نقشه ها کامل شده بود!
به طور واضح جا خوردند،علی با چشمان گشاد شده به ارژین نگاه کرد که اصوات نامفهمومی را زیر لبش زمزمه میکرد.
به محض اینکه اتاق از حضور عظیمی خالی شد علی نگاهش را از در چوبی و بزرگ اتاق گرفت و به سمت ارژین کشید که روی مبل تکنفره با روکش چرم نشسته و درگیر افکار نامفهوم مختص خودش بود.

_ببینم آرژین تو مطمنی نقشه رو کامل نکردی؟ شاید تموم کردی یادت نمیاد؟هوم؟
علی روی صندلی روبرویش نشست و این مسیر نگاهش را کوتاه کرد،جواب سوالی که برای خودش حل نشده را نمیتوانست توضییح بدهد.
_چرت نگو،مگه میشه همچین چیزی یادم بره؟ یک پایش را سوار بر پای دیگرش کرد و دستش را که روی دسته فلزی مبل بود تکیه گاه چانه اش. _پس کار کی بوده؟ چشمانش مثل روح سرگردان اطراف چهار گوشه اتاق بزرگ میچرخید. _نمیدونم،جالب اینجاست که تو اون خونه به جز من کسی معماری ونقشه کشی نخونده و سر از این چیزها
در نمیاره. گوی های سبز رنگش را درون اسمان سفید چشمانش چرخاند و چانه اش را کمی جلو داد. _موضوع به جای اینکه تعجب اور باشه وحشت اور،تو اینطور فکر نمیکنی؟ دستانش را از دو طرف شقیقه اش داخل موهای کوتاهش کشید و باصدایی که هزران نوع شک وگمان در ان
مخفی شده بود گفت: _من هیچی نمیدونم. چشمانش را به سمت صورت علی بالا کشید و ادامه داد. _دارم دیوونه میشم یعنی کار کی بوده؟طرح ها رو دیدی؟تکمیلشون به بهترین شکل اون هم طی چند ساعت
تنها از یه ادم باهوش و پر تجربه برمیاد.

علی پایش را پایین انداخت ،شانه هایش را به سمت میز شیشه ای مستطیل شکل با پایه های فلزی جلو کشید و چک را از کنار فنجان چای سرد شده برداشت و سر جای قبلش برگشت.
_حالا هر کی که بوده دمش گرم، ذهنت رو درگیرش نکن مهم گرفتن این بود… با دستانش چک را مثل برف پاک کن ماشین مقابل چشمهای سردرگم آرژین تکان داد. _که الان تو دستای من و مهمتر اینکه عظیمی با رضایت از این شرکت بیرون رفت.
برای علی حل این سوال زیادی پیچیده و چند مجهولی نبود،میتوانست چندین شاید اتفاق افتاده را تصور کند مثلا اینکه آرژین نقشه را چند روز پیش تمام کرده اما فراموش کرده یا دیشب مست بوده و چیزی در ذهن زائل شده اش ثبت نشده و هزاران دلیل قابل قبول دیگر که درک این معجزه را قابل هضم میکرد و اما برای
آرژین؟ اتفاقی به دور از هرگونه منشا با علتی مجهول و بدون قابلیت درک و باور بود. سیگارش را روشن کرد و گوشه لبش جا داد. علی پوفی بلند از سکوت او کشید و معترض شد. _آرژین چند دفعه بهت بگم با معده خالی سیگار نکش؟آخرش یه مرضی میگیری هم خودت و هم ما رو
بدبخت میکنی. مردمکهایش را گوشه چشمانش کشید و به نک سرخ سیگار زل زد. _ میشه کم حرف بزنی؟ ذهنم درگیر،تو این شرایط آخرین چیزی که بخوام بهش فکر کنم سلامتی. از روی صندلی بلند شد و به سمت تلفن روی میز میرفت.

_خوب اقای در گیر ناهار چی میخوری سفارش بدم؟راستی بهبد هم تو راه شرکت الان هاست برسه میخوای بذاریم اونم بیاد بعد سفارش بدیم،نظرت چیه؟
همزمان با بیرون دادن دود سیگار سرش را به نشانه تایید نظر او بالا و پایین کرد.
بهبد با حفظ لبخند پرمعناروی لبهایش سس قرمز روی میز را با دستمال پاک کرد و با گاز محکمی نیمی از تکه مثلثی پیتزا را درون دهانش جا داد.
آرژین بدون انکه حتی جعبه پیتزایش را باز کند به لبهای کش امده بهبد چشم دوخته و با تعبیربه اینکه او را دست انداخته بااخم و تشر گفت:
_به چی میخندی؟
اگاهیش از بطن ماجرا لحظه ای لبخند بازیگوش را از لبهایش جدا نمیکرد اما… به ظاهر حرفهای بی پایه علی را تایید می کرد.
لقمه جویده شده اش را پر سر و صدا قورت داد و درحالی که چشمانش تکه ای دیگر از چهار مثلث باقی مانده درون جعبه را نشانه گرفته بی تفاوت شانه بالا انداخت.
_به جوکی که تو ذهنم تعریف شده میخندم.
خشم درون چشمان تیره شده آرژین را نادیده گرفت و با لحن طنزآلودی پاسخش را کامل کرد.
_امم…خوب راستش داشتم به خونه ات فکر میکردم،احتمال میدم جن و پری داشته باشه.
مظلومانه لب برچید و در حالی که دستان در هم گره خورده اش را سمت آرژین گرفته ادامه داد.
_ تو رو خدا یه شب منو دعوت کن خونه ات بعد من با پوشش اولیه میرم رو تختت میخوابم اونوقت جن و پری ها میان و کار نیمه تموم تو رو تموم میکنم شاید هم نیمه گور به گور شده مو تو بغلم جا دادن.

علی قهقه ای زد وجعبه نیمه خورده پیتزا را پس زدوآرژین در این بین بی شرفی زیر لب حواله اش کرد.
درون مردمکهای بزرگ و قهوه ای رنگش دایره هایی از شادی شبیه به حلقه های المپیک شکل گرفته و از میزان شدت ذوق به سختی قادر به سر هم کردن جملات در ذهنش بود.
_مریم قرارداد رو بستیم اونم با یه شرکت معتبر و بزرگ،اگه همه چی خوب پیش بره زودتر از اونچه که فکرشو بکنی رویاهامون واقعیت پیدا میکنه.
با خوشحالی کف دستانش را به هم کوبید و شانه هایش را به سمت مسعود که روی مبل کنار دستش نشسته متمایل کرد.
_وای باورم نمیشه،یعنی میتونی یه ماشین شاسی بلند بخری؟
دستانش را همانند شانه درون موهای مشکی و باز مریم کشید و با اطمینان وام گرفته از موفقیت پیش رویش گفت:
_اره عزیزم میخریم اولویت با خواسته های تو،رنگ مشکی دوست داشتی؟ سرش را با شتاب بالا و پایین کرد و شبیه دختران چهارده ساله مانعی در برابر ابراز احساس وجودش ندید.
در میان بحث های مختلف حاصل از سپری شدن یک روز اعضای خانواده شام خورد،ذهن مشوش و افکار در پی چگونگی رخ دادن معجزه امروز هم این اجازه را به او نمیداد که از محبتهای دایی که برایش پدری ودایانی که برایش مادری کرده چشم پوشی کند و انها را نبیند.
چشمانش را از پس لبه های باریک لیوان اب جلوی دهانش به دیلا دوخت که روبرویش پشت میز نشسته و با غذایش بازی میکرد،خجالت و سرخوردگی را در تمام وجود او احساس میکرد.
همراه با لیوان نگاهش را هم به سمت میز پایین کشید،به طرز عجیبی دوست نداشت آفرت…دختر پر رنگ
شده در این روزهای خاکستری زندگیش بار دیگر شاهد چنین اتفاقی باشد شاید به این خاطر که او عشق را

زیبا تعبیر میکرد و بر خلاف سنت های جا افتاده اما بی اساس به زن این حق را میداد که در ابراز عشق پیش قدم شده و قاعده همیشگی اول بودن مردها را در بشکند.
دایان با نگاهی که پیگیر چهره سر درگم آرژین بود روی صندلی کمی جا به جا شد و بی مقدمه گفت: _آرژین پسرم،اگه از نظر تو مشکلی نداره من و داییت تصمیم گرفتیم دیاکو ازدواج کنه. چشمان آرژین متعجب و با شتاب از دیلا و بهار عبور کرد و به دیاکو رسید،مثل همیشه سکوت! سوال تکراری این چند سال اخیر در ذهنش تکرار شد:دلیل این حجم از سکوت دیاکو چه اتفاق ناخوشایندی
میتواتد باشد؟
غذا درون گلوی آوات پرید و صدای خشک سرفه های بلندش مثل رعد و برق سکوت ناگهانی جمع را در هم شکست.
افرین سریع لیوان اب را پر کرد و سمت ،وات گرفت،و او یک جرعه ان را سر کشید،چشمانش قرمز شده و سینه اش با شتاب بالا و پایین میشد،به محض اینکه باریکه راهی برای تنفس پیدا کرد زیر لب زمزمه کرد.
_مرسی زندایی،داشتم خفه میشدم.
آرژین قاشق خالی اش را درون محتوای بشقاب غذایش رها کرد و دستان در هم گره خورده اش را روی میز گذاشت و لبخند کم جانی به سمت چشمان منتظر دایان روانه کرد.
_به سلامتی،شما و دایی هاشم بزرگ این خونه و خانواده هستین و بیشتر از هر کس دیگه ای صلاح کار رو به نحو احسن میدونید،با وجود پر برکت شما من کی باشم که بخوام اظهار نظر کنم.
لبهای باریک دایی هاشم زیر محاسن پر پشت و تیره رنگش کش امد و چشمان کم سویش زیر سنگینی پلک های افتاده اش برق زد،یتیمان خواهرش شاید از نظر عاطفی کمبودهای داشتند که پر کردن ان خارج از توان هر کسی بود اما… بی شک نوع تربیت صحیح شان مازاد بر این خلاء بود.

دایان با دیدن چهره شکفته شده برادرش جان تازه ای گرفت. بی شک از انچه باعث این شادمانی شده اگاه بود.
_اخه مادر تو از دیاکو بزرگتری،رسمه اول پسر بزرگ زن بگیره، ولی تو برای ازدواج به هیچ صراطی مستقیم نیستی و من دلم نمیخواد مانع بقیه بشی.
تلاقی نگاه اشفته دیلا باآرژین در کنار ترس رخنه کرده در چشمان آوات و دلهره آوین چهار گوشه مکعب احساسی را شکل داده بود.
آفرین با نارضایتی و چهره در هم کشیده روی صندلی اش جا به جا شد و از لبه میز فاصله گرفت و به دایان که در ان سوی میز در مقابلش نشسته بود با لحن نه چندان دوستانه ای گفت:
_فکر نمی کنید زمان مناسبی برای این حرف انتخاب کردید؟ هنوز دو ماه نگذشته ،ماعزا داریم،من سیاه برادرم هنوز تنم.
آوات با خوشحالی در دلش فاتحه ای حواله این برادر کرد که به موقع عزادار کرده بود خواهرش را،چه کسی باورش میشد که علت بازگشت این امید از دسته رفته از دل او مرگ دیگری باشد؟
دنیای عجیبی ست،عزای یکی برای دیگری شادی به ارمغان می اورد.
ابروهای دایان در هم گره خورد و با لحن غلیظی گفت:
_آفرین دنیا همینه،عاقبت همه مون چند وجب خاک،با سیاه پوشیدن و سوگواری زیاده از حد اون خدا بیامرز که بر نمیگرده،ما هم که قصدمون جشن و سرور راه انداختن نیست، فعلا یه دختر رو نشون میکنیم،پایکوبی و عروسی هم میمونه واسه سال دیگه،من و هاشم یه پامون لب گور نمیخوام ارزو به دل از این دنیا بریم.
۱۰۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن