رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت دو

از نمایشگر فاصله گرفت و با لبخندی محو به چشمان ابی رنگ و ابروهای پرپشت سفید و مشکی مرد مسن چشم دوخت.
_این تعریف، تجربه مفید،روش موفق کسب وکار وصد البته بزرگی جایگاه تون رو نشون میده،ولی تا زمانی که اون برگه های جلودست تون رو امضا شده از این اتاق بیرون نبرم باید به جای تبریک بهشون تسلیت گفت.
عظیمی که یکی از برج سازهای بزرگ تهران بود بود بعد از تعلل اندکی خودکار ابی رنگ را برداشت و موافقت نامه را امضاء کرد ،بقیه افراد حاضرهم به تبع از او و اعتماد به تصمیم درستش برگه ها را امضا کردند و در این بین صدای برخاسته از نفس اسوده آفرت گم شد.
_اینم از تایید ما حالا میتونی به مهندس تبریک بگی. لبخند محوش رنگ گرفت و میله باریک روان نویس رالابلای انگشتانش به بازی گرفت.
_اگه گفته باشم همکاری باشما برام یه افتخار بزرگ در پرونده کاریم محسوب میشه اغراق نکردم جناب عظیمی.
ابروهایش را که بالا کشید خطوط حاصل از پیری روی پیشانیش به راحتی دیده شد. _صدالبته که اغراق نیست،مگه ما کم کسی هستیم. قهقه بلندش ادامه جمله مزاحش شد.
بی توجه به حضور بی معنای اخرین مرد جوان و جذابی که با حرف در گوشی اش حین ارائه پروژه حواسش را پرت کرده بود، مشغول جمع کردن موافقت نامه ها شد و با وسواس ان ها را داخل کلیپ فایل گیره دار جا داد.

_توی مدت فعالیت تجاریم تابحال زنی به مقتدری وجسوری شما ندیدم،خوب میتونید خواسته هاتون رو به طرف مقابل تحمیل کنید و به این باور برسونید که بامیل خودش میپذیره نه به خواست شما.
کلیپ فایل را بست و چشمانش را از نک کفشهای مشکی و جیر مردانه به سمت صورتش بالا کشید و موشکافانه علی سامانی پسر یکی از تجار خارج از کشور را آنالیز کرد.
پسری در مرز سی سالگی با قد بلند،هیکل ورزشی وچهره دلنشین در ان کت و شلوار مارک dior که ویترین جذابیتش را تکمیل میکرد.
ابروهایش را بالا کشید و با جسارت به جنگل چشمانش زل زد.
_من عقیده دارم که کیفیت کار صنف ما رو چندتا نقشه و مداد رنگی تعیین نمیکنه،باید درکنارش یه زبون و یه چهره چند رنگ هم مثل مداد های متود مون داشته باشیم،حرفه ای بودن به معنای انجام کاری که بلدیم نیست بلکه مفهومش اینه که اون کار رو به نحو احسن انجام بدیم.
سامانی گوشه لبش را با سر انگشت سبابه اش خاراند و گفت:
_چه تعبیر جالب و قابل تاملی.من قبلا چند بارهمراه مهندس قاسمی دیده بودمتون ولی متاسفانه سعادت هم کلامی با شما رو نداشتم.
شاخک های حس مرد شناسیش تکان خورد،به راحتی میتوانست هر نوع رفتار و واکنشی را از جنس مقابل در یک چشم بهم زدن بفهمد،کارامد تجربه تلخ همین بود دیگر…
دو قدم به سمت او برداشت،فاصله را به حداقل رساند و یک طرف لبش را به سمت بالا کشید. _بند اخر این تعریف و تمجید به دادن کارت ویزیت و دعوت به یه قهوه اسپرسوختم میشه درسته؟ سامانی به وضوح جا خورد.

لذت برخاسته از این مردشناسی تمام وجود آفرت را فرا گرفت.فایل را برداشت و بلافاصله اتاق را ترک کرد. قاسمی به محض ورود او از پشت میزش بلند شد و به استقبال چشمان خندان او رفت. _چی شد؟ فایل ها را مقابل چشمانش رقصاند و با خوشحالی پیدا در صدایش گفت:همونی شد که ما میخواستیم،مثل
همیشه.
زیرلب شکر خدا را زمزمه کرد و دستانش را از دوطرف قاب صورت آفرت کرد و بوسه محکم و گرمی روی پیشانیش نشاند.
گرمی بوسه زیر پوستش دوید و تا قلبش هم سرایت کرد،چشمانش را بست و در ذهنش این سوال طرح شد که چرا این مرد هفت پشت غریبه را تا این حد می پرستد و پدرانه دوست دارد؟پاسخش میتوانست در هر کسی متفاوت باشد اما…از نظر خودش باید این جنس معدود ازغریبه هارا بیشتر از اشناها دوست داشت،ادمهایی هایی که بی هیچ رابطه نسبی و سببی وارد دایره سردرگمی هایت میشوند را بایدباسنجاق روی دیوارقلبت اویزان کنی تازمانی که خودی ها ناامیدت کردند صدای این اویز چسبیده به قلبت به گوشهایت برسد که میگوید نگران نباش من هستم منی که درقلبت نیستم ولی تنگ ان نشسته ام بی هیچ ادعایی و تنها
معجزه ای هستم به نام غریبه.
اخرین قسط خانه را به حساب صاحب ملک واریز کرد ونفسی از سراسودگی کشید،دستانش را رومیز حایل کرد وسرش را به ان تکیه داد.صفوف منظم خاطرات فصلهای مختلف و گذشته زندگیش در ذهنش شکل گرفت.
تابستانها همیشه برایش مصادف با داشتن استرس وتشویش پیدا کردن خانه بود وترس از اواره شدن درحالی که برای دوستانش شروع تفریحات بود. ان زمان که با مادر وخواهرش به تکه کاغذهای پشت شیشه مغازه

املاکی نگاه میکرد.دوستانش با ویترین های رنگا رنگ مغازه ها سرگرم بودند.وقتی شهر را برای پیدا کردن شغل مناسب و نیمه وقت گَز میکرد همسالانش در پارک ها و کافه ها و کلاسهای اموزشی و ورزشی وقت میگذراندند،نقطه اوج پروازش سن ۲۰سالگی بود زمانی که طرح هایش مورد توجه مهندس قاسمی قرار گرفت،استاد پروازی که تنها یک روز در هفته به کرمانشاه میامد و همین اعتماد بی شناخت توانست طرح در هم و بی رنگ زندگیش را به گونه دلخواه دستخوش تغییر و تحول کند، وقتی دستمزدهایش را هرچند که کم اما…حاصل دست رنج خودش بود را برای خانواده اش هزینه میکرد روز به روز در پیشبرد هدفش مصمم تر میشد،همیشه مرتب و آراسته بود حتی زمانی که پول تو جیبی هایش کفاف هزینه های اولیه زندگیش را
نداشتند.
از خواسته های پیش پا افتاده اما…تقاضای سن و سالش میگذشت وبرای ادامه تحصیلش هزینه میکرد، به طوری که دوستانش او را جز طبقه متوسط جامعه میدانستند، “دختری باهوش و بی دغدغه”مضحک ترین القابی بود که می شنید،همیشه در ظاهر سازی حرف نداشت تا انجا که هیچکس نمیتوانست ظاهر سرد و بی حرفش را با باطن مملو از دمل های چرکین حاصل از حرف های گفته شده و آتش حسرت سینه اش تمییز دهد،در این دنیای پر رنج تنها دارایی غیر مادی اش اعضای خانواده اش بودند.مادری داشت به لطافت نسیم و زیبایی گل رز که برای لبخندش جان فدا میکرد،مادری که زیبا بود وآفرت هم سهم کوچکی از آن زیبایی نصیبش شده بود وخواهری که ازدواج کرده بود ولی محبتش نسبت به او سر سوزنی کم نشده بود.پدرش مردی زحمت کش و همانند کوه محکم که تمام طول عمرش دویده ولی پیروز نشده بود.تداعی چهره پر خط و خطوط حاصل دست رنج دنیا بر چهره پدرش قلبش را میفشرد و هرگز نمی توانست چشمان به اب نشسته او را زمانی که مغازه خشکبارش را رونق داد فراموش کند.تا تجربه نکرده باشی و به چشم خود ندیده باشی
نمیتوانی درک کنی حس افتخاری که خانواده ات میتوانند به تو داشته باشند.
تمام اعضا و جوارح بدنت در مقابل اراده و تلاشت سر تعظیم فرود میاورند ان زمان که جایگاه یک جنس مذکر را به بهترین نحو احسن در قالب جنس زنانه ات به دست بیاوری.

بی خوابی مکرر شبانه و خستگی های ممتد یومیه برای قبول پروژه های متعدد از ایران وخارج از ایران نه تنها خسته اش نکرده که قوی ترش هم کرده بود برای رسیدن به هدفش،باید قدرتمند میشد و تاوان میگرفت از انها که روزی خود واقعی وخانواده اش را آزار داده بودند،یکایک نادیده گرفتن ها و زخم زبان زدن ها را به روش خود تصفیه کرده بود،روشی که عجیب سخت وبرنده و غیر قابل باور بود،تقویم سالهای ماضی زندگی اش را که ورق میزد رضایتش از عملکردهایش دو چندان میشد. دیگر وقت ان رسیده بود که کمبودهای خودش را پر کند ومناسبت تقویم روزهای اینده را به خود اختصاص بدهد؛خودی که نه کودکی را کودک بود
نه نوجوانی را نوجوان و جوانی که…..
نامش در پایان هر طرح ونقشه ای ان را چند برابر ارزشمند تر میکرد، دستانش به سان چوب جادو طرح را به گونه ای ترسیم میکرد که گویی ذهن مخاطبش را موشکافانه بررسی کرده وطرح دلخواه شان را از لابلای خواسته ها و تصورات ذهن شان بیرون کشیده و روی کاغذ کشیده است،این استعدادش همانند مروارید تنها در بستر صدف اعتماد مهندس قاسمی بود که توانست نمود پیدا کند، معروفیت و محبوبیت تنها خواسته قلبی اش شده بود تا بار دیگر صحنه نسیه گرفتن های مادرش را ازمغازه ها نبیند،مادری که مادربودن رادر تمام جهات با کمبود هر امکاناتی به نحو احسن برایش به نمایش گذاشته بود،شاید اگر کسی دیدگاه و هدفش رامیفهمید اورا دختری مادی گرا و جاه طلب قضاوت میکرد،ولی آیا انها هم اشکهای مادرشان را که از بی پولی برای تهیه جهیزیه دخترش میریخت دیده بودند؟طرد شدن از سوی اشناهای بیگانه شده را تجربه
کرده بودند؟و دهشتناک تر از همه اینها… مرد مورد علاقه شان به خاطر پول رهایشان کرده بود؟
باهمه این خاطرات تلخ کنار امده بود بطوری که خواسته مادرش را که مبنی بر ایجاد دوباره رابطه با فامیل ظاهر بین و مادی گرایش بود رد نکرد ولی خودش هیچوقت درجمعشان حضور پیدا نمیکرد به نوعی تمام نزدیکانش را دور انداخته بود!

سرش را از روی میز بلند کرد،درد از پیشانیش به شقیقه هایش هم کشیده شد بود،پاراگراف انتهای مرور خاطراتش همیشه به مسعود ختم میشدو این سر درد دسر پایان مهمانی خاطراتش میشد با این حال با اشتهایی کامل این درد را به جان میخرید تا مبادا فراموشش شود چگونه با بالهای شکسته پرواز کرد و اوج گرفت،تجویز روزانه خاطرات تلخ گذشته مثل تلخی شربت سینه بود که بعد از خوردنش سینه چرکینش ارام
میشد. چند ضربه به در خورد وقبل از اینکه آفرت چیزی بگوید در با ضرب باز شد وبهبد وارد اتاق شد. _سلام خالق خانوم الان از بابا شنیدم،تبریک میگم. گوشه کتاب رها شده روی میز را به بازی گرفت و سعی کرد درد جسمش در تن صدایش احساس نشود. _واسه چند هزارمین بار تکرار میکنم که اسم من رو درست بگو، خالق چیه!من اسمم آفرت. روی صندلی کنار میز نشست و با چشمانش تافی های مغزدار داخل ظرف شیشه ای را نشانه گرفت. _خوب چه فرقی میکنه مهم معنیش که من تفاوتی بینشون نمیبینم. از حرص دندانهایش را روی هم سایید و چشمانش را باریک کرد. _تو وجودت تا حالا به کلمه شخصیت برخورد کردی؟ بی توجه به آفرت بالا تنه اش را به سمت میز کشید و شکلات البالویی را که با چشمانش شکار کرده بود از
ظرف برداشت.
_میگم خالق جون تو که خالقی تو که افریننده ای میتونی یه لطفی کنی در حق این پسر ساده و معصوم،چشم و گوش بسته؟
انگشتانش را که از بازی با کتاب فارغ شده،زیر بغلش جا داد وبه چشمان بزرگ شب رنگ اوخیره شد.
_باز چی میخوای؟
پوسته شکلات را با بی قیدی روی میز مکعبی جلو دستش پرت کرد.با دست ازادش چانه اش را خاراند و نیمی از شانه اش را به سمت آفرت جلو کشید.
_ مثلا هر دختری که من رو دید بدون این که من چیزی بگم خودش منو دعوت کنه و…. کلامش را به تندی قطع کرد. _از من خجالت نمیکشی از پدرت بکش. پوزخندی بی غرض زد و شکلات بدون روکش را داخل دهانش جا داد.
_اخه من چرا اینقدر بدبختم از یه طرف باید جور حاج رضا رو بکشم از یه طرف دیگه جور اهداف تو رو که پشیزی نمی ارزه،چرا یه بارم شده شما واسه لونه قلب بی پرنده من کاری نمی کنید.بابا تو رو که دختر خونده شیبیشترازسهتاتولهاشکه ازسرجهالتواجاقکوریپسانداختقبولدارهوماروکهازخونو
گوشتش هستیم گوشت تلخ میبینه….
بزاق طعم دار دهانش را پر سرو صدا قورت داد و ادامه داد.
_ همین نازی خواهرم که خونه اش دوتا خیابون تا اینجا فاصله داره روسالی یکبار نمیره ببینه قبل اومدن پیش اقا جون بودم زنگ زد به نازی گفت امشب شام میایم اونجا دختر بیچاره داشت از خوشحالی کفتر میشد بیادبشینه رو بوم ساختمون.
دو انگشت میانیش را پوششی برای مخفی کردن لبهای کش امده اش قرار داد. _خوب استاد حق داره اون کلی ارزو واسه بچه هاش داشت.


برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن