رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت دوازده


_سردت؟ نک بینی اش سرخ شده بود و صدایش مثل جاده یخ زده میلغزید.
_مهم نیست،الان میرسیم. به سمتش چرخید و مانع قدم بعدی آفرت شد. _میخوای پلیورمو بهت بدم من به سرما عادت دارم. به دستانی که از دو طرف لبه های پلیورش را گرفته و حالت اماده باش داشتند چشم دوخت و لبخندی به
پاس این حمایت زد. _نه ،احتیاجی نیست.
دیاکو چه میدانست از دلی که جز پوشش مسعود لباس هیچ مردی را در آغوش نمیگرفت،گاهی اوقات زنها پایبند خاطراتی میشدند که حتی خود مردها هم انها را به یاد نداشتند.
فضای باغ مثل سیاهی شب سنگین و پر سکوت بود و پنجره های تاریک با سایه شاخ و برگهای درختان در سطح شیشه ای خود خبر از خواب اهل خانه میداد،آفرت قبل از پیچ دادن به مسیرش بار دیگر به خاطر دعوت به این بزم شبانه تشکر کرد.
دیاکو دستانش را از دو طرف درون جیب شلوارش جا داد و تنها لبخندی زد،لبخندش در میان سردی و افت دمای اخرشب به قدری گرم بود که مثل شال دور گردن افرت پیچید.
به سمت ساختمان آرژین رفت و قبل از اینکه دستش سما دستگیره در کشیده شود متوجه باریکه نوری شد که از شکاف میان در و چهارچوبش بیرون زده بود،در باز بود؟

به ارامی ان را به سمت داخل فشار داد وقبل از این که حضورش احساس شود،با شنیدن صدای دیلا پاهایش از حرکت ایستاد.
ارژین با اخمهای در هم کشیده در فاصله کمی از دیلا در وسط سالن ایستاده بود،دیلا قصد کرد به گرفتن دستان او،اما…ارژین بی رحمانه عقب کشید.
صدای دیلا مثل ضربه ی ناگهانی که به تارهای موسیقی وارد امده مهار ناشدنی شد.
_احساس من بهت مثل دوست داشتن اخرین عزیز باقیمانده روی زمین اما تو مثل یه دشمن خونی باهام رفتار میکنی،چرا؟بگو تا تو شدن برام آسون بشه،بگو تا…
درماندگی جمله به اتمام نرسیده اش قلب آفرت را چنگ زد.
دست مشت شده اش را به سینه اش کوبید،صدایش اهسته و لرزان بود بی شک برای حفظ اشکهایش مبارزه میکرد.
_بگو تا حال و احوال پرسیدن هرز گاهت رو دلتنگی معنا نکنم و حرف های نیمه شب به بعد تو قول.
فکش از شدت فشار دندانهایش درد گرفته بود،دستش را به پیشانی داغش کشید،نگاهش از پشت شانه های دیلا عبور کرد و آفرت را با چهره ای خارج از درک در ان موقعیت خودش دید.
زبان خشکش به سختی در دهانش پرخید.
_توکی اومدی؟
دیلا شتاب زده و با وحشت سرش را به سمت مسیر نگاه آرژین چرخاند،با دیدن آفرت ترسش از اینکه آوات باشد از بین رفت،در وجودش به قدری خشم و درد انباشته شده بود که به دنبال نقطه ای برای خالی کردنش میگشت و چه کسی بهتر از این دختر خدمتکار.

_تو اینجا چیکار میکنی؟هنوز یاد نگرفتی وارد جایی میشی در بزنی؟
آفرت چشمانش را در چهارچوب مکعب سرامیکی زیر پایش محبوس کرد،دلش گرفته بود و مغزش توانایی ردیف کردن جملات و انتقال به لبهایش را نداشت.
دیلا از حرص دندان روی هم سایید و در حالی که به سمت در میرفت تنه محکمی به شانه آفرت زد.
صدای محکم و تهی از هر گونه ملاحظه بر هم کوبیدن در خانه حواس سردرگم آرژین را معطوف تنها بیننده نمایش امشب کرد.
_همیشه واقعیت اون چیزی نیست که میبینیم. نگاهش اوج گرفت به سمت عسل چشمانی که تیره شده بود. _من که چیزی نگفتم! چند قدم به سمتش برداشت و با لحن اخطار گونه گفت: _وای به حالت اگه شنیده های امشبت رو جایی تعریف کنی،دیلا دختر بی قید و بندی نیست که با خودت
فکر کنی ازش آتو گرفتی و میتونی اذیت یا تهدیدش کنی.
جسارت و خودخواهی این مرد پوزخند را روی لبهایش ترسیم کرد،میدانست که دهانش هیچگاه در برابر دفاع از یک هم جنس یا شاید هم درد بسته نخواهد ماند،غرورش احساس مسئولیت یک وکیل را در نبود موکلش داشت.
_من هنوز هم موضع ام نسبت به دیلا تغییر نکرده و بی هیچ واهمه ای میگم که در کنارش و با حضورش از هیچ چیزلذت نمیبرم،اما…فارغ از این حسم، امشب تنها ابراز احساسات پاک یه دختر رو شنیدم ،تلاش یه عاشق رو واسه به دست اوردن دل معشوقش دیدم،اعتراف به داشتن یه احساس رو نمیتونیم دست مایه
تهدید و آتو قرار بدیم،چون عشق ورزیدن خطا نیست که طبل رسوایی شو بین مردم بکوبی.

پلک چپ آرژین پرید و صورتش به وضوح جا خورد،این دختر داشت باورهایش را متزلزل میساخت و دلش را…
لیوان داغ قهوه را که به دستش داد،میز نقشه کشی را دور زد و مقابلش ایستاد.
_خیلی خسته به نظر میرسی، نمیشه بی خیال این نقشه ها بشی؟
قلوپی از محتوای داغ و تلخش را که قورت داد ابروهایش مثل کلاف سر درگم در هم پیچید،لیوان در دورترین نقطه ممکن از نقشه ها در گوشه میز جا داد،عینک طبی اش را از صورتش جدا کرد و در حالی که با انگشت شصت و اشاره اش پلک های خوابیده اش را ماساژ میداد گفت:
_باید تو این هفته تمومش میکردم اینقدر درگیرکارهای نیمه تموم بودیم که این یکی پاک فراموش شد،فردا ساعت۸باید تحویلشون بدم در غیر اینصورت قرار داد فسخ میشه و ضرر چند میلیونی رو دست شرکت میمونه.
برای حفظ نگاه کنجکاوش روی نقشه ها با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و به سمت کاناپه رفت.
_پس من همینجا جلوی تلویزیون میشینم، اگه کاری داشتی بهم بگو.
بیش از یک ساعت نگذشته که چشمان ارژین تن به بیداری نداد،خطوط را تار و اعداد را نامفهوم میدید،جای مداد روی پوستش انگشتانک فرو رفتگی و قرمزی ایجاد کرده بود،خط کش را وسط نقشه رها کرد و زیر لب گفت:
_گور بابای ضرر. آفرت تلویزیون را خاموش کرد و گردنش را به سمت آرژین چرخاند.
_چیزی میخوای؟قهوه بیارم واسه ات؟

نزدیک شد تا انجا که دسته کوتاه مبل سه نفره مانع پیش رویش شد. _خیلی خسته ام،دیگه نمیتونم ادامه بدم. نگاهش را بالا کشید به سمت آرژین. _خوب برو بخواب . میز چوبی را دور زد ،روی مبل دراز کشید و سرش را روی پاهای آفرت گذاشت. _اینطوری راحتم. آفرت با تعجب به چشمان خسته او زل زد؛از چه زمانی این دو عضو رونده از جسمش تکیه گاهی برای ارامش
این مرد شده بود؟ _میخوای حرف بزنیم؟
بوی عطر شیرین دخترک ساده در دیده اما… پر رنگ در ذهنش را مثل گردباد با تمام وجود بلعید و با خودش اقرار کرد که این عطر برای دختری در موقعیت شغلی او زیادی سنگین است.
_یه سوال ازت بپرسم؟ چانه اش را سمت سینه اش پایین کشید و تمام زوایای چهره ارژین تحت سیطره نگاهش قرار گرفت. _بپرس.
حرفی را که از سرشب مثل غذای سنگین روی دلش مانده بود را با تردید پرسید. _اون مردی که عاشقش شدی هنوز هم تو زندگیت؟ بازی انگشتانش روی پیشانی آرژین از حرکت باز ایستاد و به ارامی لب زد.
_اره

فاصله مابین ابروهایش از بین رفت و لحنش مملو از سرزنش شد.
_هست ومیذاره تو اینجوری تو خونه مردم زیر دست یه پسرغریبه و مجرد کارکنی؟مگه یه مرد میتونه تا این حد بی غیرت باشه؟
خطوط شکل گرفته اخمهای او را مثل خط بریل با سر انگشتانش لمس کرد و لبخند تلخی زد.
_هست اما…نه برای من،صرف بودن به داشتن تعبیر نمیشه، زندگی حال من محاطه شده با حضور اون در گذشته ای با روزهای خوب و بد،حرفهای گفته و نگفته،دستهای گرفته ودریغ شده،اشکهای پاک شده و…
انتهای موهای تیره بیرون زده از شال آفرت را به بازی گرفت و باتعلل پرسید.
_چرا رفت و تنهات گذاشت؟
سوالهای این مرد سخت بود و جواب دادن به انها سخت تر،هزار و یک دلیل و گمان برای پاسخ به این چرایی در دایره سرگردان ذهنش میچرخید اما… جمله اخر مسعود برای چندهزارمین بار در ذهنش تکرار شد و در قالب پاسخ جا گرفت.
_چون به این باور رسید که ایده ال ها و پارامترهای زندگیش با من تفاوت داره و سنخیتی مابین من و ارزوهاش نمیبینه.به راحتی اب خوردن تو چشمام زل زد و گفت:میخوام برم.دیوانه وار عاشقش بودم اما… سکوت کردم نه به خاطر نبود حرفی یا توده بزرگی از بغض وسط گلوم.
من زیر سنگینی آوار باورهام خفه شدم…لال شدم…گوشهام سفسطه های که برای رفتتش اماده کرده رو نشنید…حس بویاییم بوی نامردی که از تنش ساطع میشد رو حس نکرد…پوست تنم سرد و کرخت شد…تمام حواس پنجگانه ام در هم ادغام شده و یک جفت چشم شد که با تمام وجود رفتن معشوقه اش
رو ببینه از همون مسیری که اومده بود.

لبخندی به تلخی بادام نرسیده زد و ادامه داد. _مثل تو که گفتی زن ایده ال هیچ مردی نیستم. زیر لب غُر زد. _از بس هر دومون بی لیاقت و نفهمیم ،بی لیاقتی اگه شاخ و دم داشت الان شهر پر بود از غول های کوچیک
و بزرگ.
به طرح های دو پوست گلدان سالونگ وسط میز چشم دوخت و انگشتانش تا نزدیکی شقیقه های آرژین پیشروی کرد.او را چه شده
بود؟شکافتن بخیه زخم هایش برای مردی که به واسطه اهدافش او را به طور نسبی شناخته دور از اصول محافظه کارانه اش بود!
_ اگه برگرده چی می…
شبیه لبه تیز تیز چاقو کلامش را برید.
_ازدواج کرد با دختری که شبیه ایده ال هاش بود،دیگه راه برگشتی وجود نداره،من اونو وقتی میخواستم که قلبش ناب بود و ذهنش خالی از هر تجربه زندگی زناشویی،اون برام شبیه به یه لباس گرون قیمت پشت ویترین مغازه بود که به تن یه زن غریبه رفت و عطر اون توی تاروپودش جا موند و من حاضرم تنم یک عمر
عریان از عشق باشه تا پوشیده از جامه دیگری ،عشق دسته دوم به کار دلتنگی میاد نه زندگی. گاهی که لحنش حین ادای کلمات تلخو غلیظ میشد اخم در هم میکشید و دل ارژین پر از اشوب میشد.
_چه خوبه که منطقت بر علایقت تسلط داره،تو دل بزرگی داری برخلاف من،چون یکی روکه دوست داشته باشم اگه پیش کسی غیر خودم ببینمش،تیکه تیکه اش میکنم بعدشم کنسرو.

از تصور عاقبت شوم ان دختر بیچاره و غیرت آرژین با صدایی بم شده از بغض خندید.
_بیچاره معشوقه ات،بی شک باید صبوریش زبونزد خاص و عام بشه.
آرژین که در دنیای خیالی خودش غرق شده بود با صدای بلندخودش را مخاطب حرفهایش قرار داد وگفت:پس چی…مجبور که منو قبول کنه،مگه دست خودش دختر بی چشم ورو!تعهد به یه رابطه رو خودم تجربی نشونش میدم.
دل بد گمان آفرت نسبت به عشق یک مرد نرم شد وقتی دید خاطرخواهی مردی که احساساتش را تحمیل میکرد به معشوقه خیالیش.
_خوب اون دختر کیه؟ سوال آفرت او را از پرسه در خیال درگیرش بیرون کشید و با پلکهای نیمه باز پرسید: _کدوم دختر؟ با فشار دادن لبهایش روی هم مانع شکل گیری لبخند روی لبهایش شد. _همین دختر بیچاره که عاشقش شدی. _اها اون زن خوشبخت رو میگی؟الان که نیست منظورم در اینده ست اونم شاید چون من با تعهد و ازدواج
حال نمیکنم.
زانوهایش دچار خواب رفتگی شده بود از سنگینی جسم قوی و بزرگ مردی که درونش پسر بچه ای تنها و در خود فرو رفته زندگی میکرد،بدون اینکه او را متوجه این حالش کند انگشتان پایش را چندین بار تکان داد.
__خوب اینطوری که نمیشه،تو نمیتونی به دختر مورد علاقه ات بگی حق نداره با کس دیگه ای ازدواج کنه در حالی که خودت هم قصد ازدواج با اون رو نداری.

از لابلای پلکهای درمانده از بیداری به چشمان آفرت خیره شد و با لحنی محکم برخلاف چشمان سستش گفت:
_یه چیزی رو هیچ وقت فراموش نکن و به عنوان یه نصیحت از جنس مخالف به تجربه هات اضافه کن،ایده ال ،پارامتر،خواسته های رنگارنگ و هزار کوفت و زهرمار دیگه مال وقتی که دل نداده باشی،عاشق که بشی تبدیل به یه ” من “بدون سنخیت نسبت به” من” قبلت میشی که از تموم دنیا و زیبایی هاش فقط
یه”او”میخوای و بس،عشق نظرادمهارو تغییر میده.
شانه هایش را سمت گوشه مبل کشید ،کوسن شیری رنگ مربعی را چنگ زد و زیر سر آرژین گذاشت که غرق در خواب بود و صدای نفسهای منظمش از شکاف باریک میان لبهایش خارج میشد.
چشمانش سمت عقربه های پر سرو صدا ساعت کشیده شد،با دیدن عقربه بزرگ روی عدد دو لاتین متعجب شد،بیش از یکساعت با مردی بدون رابطه نسبی و سببی از خاطراتش گفته بود!
دستی به پیشانیش کشید و با قدمهای سست به سمت میز نقشه کشی رفت،با احتیاط نقشه معماری ترسیم شده را بررسی کرد و با دیدن اسم عزیزی به عنوان طرف قرار داد آه از نهادش بلند شد،مردی با اصول کاری سخت و خشک که خط به خط نقشه را با چشمانش اندازه میگرفت،انگشتانش دلتنگ لمس پاره خط های روی کاغذ شد، بدون شک تمام کردنش با به کار گیری تمام مهارت و تجربه کاریش تا صبح زمان میبرد انهم
با ریسک بیدار شدن آرژین.
پوفی از سر کلافگی کشید و همین که قصد دور زدن میز را داشت صفحه گوشی اش روشن شد،با دیدن شماره بهبد بلافاصله پیامش را باز کرد و از شدت استرس در حالی که گوشت دهانش را از درون می جوید متن ان را خواند.
( امروز عصر باهاشون قرارداد بستیم، به جون خودم نباشه به مرگ خودشون جوون کندم تا راضی شدن،بی شرف خیلی بدقلق بود)

انگشتانش از فرط هیجان روی صفحه گوشی میلرزید، برای تایپ یک جمله دو حرفی “جبران میکنم” چندین بار نوشت و پاک کرد.
خستگی از تمام وجودش پر کشید،احساسی به سبکی یک پرنده در حال پرواز داشت،سالها انتظار این اتفاق را کشیده و دیگر زمان زیادی تا وقوع ان نمانده بود.
چشمان براقش به سمت نقشه های روی میز برگشت خورد،میتوانست با تمام کردن کار نیمه تمام ارژین بر هیجان درونش فائق اید،طراحی منبع ارامش گمشده روزهای پر تلاطمش بود.
مداد متود را محکم میان انگشتانش جا داد چنان که مادری دلتنگ کودکش را و با نشستن دستش روی کاغذ ارامش به تمام وجودش سرایت کرد.در حالی که چشمانش مدام بین نقشه و صورت ارژین در نوسان بود.
خط کشید،رسم کرد،پاک کرد،شکل داد و…
دستانش را زیر بازویش حلقه کرد و گفت:
_بچه ها دیر وقت، بهتر برگردیم.
سرش را سمت نگاه بی توجه آوین به خودش گرفت.
_آوین با توام بلند شو چند ساعت دیگه صبح میشه،هوا خیلی سرده.
بی انکه سرش را به سمت آوات که پشت سرش ایستاده بود برگرداند دستش را در هوا تکان داد وگفت:
__اگه خسته شدی برو،منم چند دقیقه دیگه با بچه ها برمیگردم.
آوات ازحرص نک کفش مشکی رنگش را در بافت نرم خاک زیر پایش فرو برد،این جنس بی توجهی و زخم زبان برایش تازگی نداشت،بی تفاوتی از اشتراکات اخلاقی میان این خواهر و برادر،خاله زاده بود.
۹۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن