رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت ده

عمومی خوب باشن تو دید بعضی ادمها بد نشون میدن مثل دید یه ادم به دشنمش،اما تو دنیای فرا منطقی و لبریز از احساس عاشق،تنها خوب بودن معنا داره،شنیدی که میگن اگه میخوای کسی رو بشناسی از کسی که دوستش داره در موردش نپرس؟ چون با کلمه اغراق امیز “خیلی ادم خوبی”، روبرو میشی،یه پاسخ قاطع واسه اثبات درستی احساس شون،چرا که اگه خلاف اینو بگن یه جورایی شخصیت و لیاقتشون رو با انتخابی
که کردن زیر سوال میبرن.
دیاکو که تا بحال این صحبت ها را یا شاید هم این جنبه از دوست داشتن را از دهان هیچ دختری نشنیده بود،چشمانش متعجب شد اما لبهایش نتوانست کش نیاید.
_اون مرد خیلی خوش به حالش شده که زنی مثل تو عاشقش شده.
دیوار های آجری تراس به نگاه آفرت ارتفاع داد و وجود کنتراست در چیدمان رنگ های ابی وسایل و سبزی گیاهان خود به خود فضای تراس را دو چندان زیبا نشان میداد.
_اشتباهم همین بود که گذاشتم بفهمه دوستش دارم، آگاهیش از احساسم به اون جرات داد که هر جور دلش میخواد با من رفتار کنه،تا قبل از اینکه از علاقه ام چیزی بدونه، خیلی محتاطانه و با احترام رفتار میکرد اما… فهمیدن احساس من همه چی رو خراب کرد، دیگه تو هیچ کدوم از رفتارهاش ملاحظه و ترس نبود،
درست شبیه به بچه ای که میدونه هر کاری هم انجام بده بازم واسه مادرش عزیز.
آفرت پر از درد بود و دیاکو میتوانست این درد را که مثل نیروی اتشفشانی فعال پا میگرفت در وجودش ببیند.
_تو کار اشتباهی نکردی، تلاشتو کردی واسه ابدیت کردن احساسی که داشتی و داشتن مردی که برات با ارزش بود.
نفس سنگین و پر حسرتش از میان درز لبهایش سرازیر شد.

_اره قبول دارم،ولی بازم نمیتونم زمان و احساسی که صرف کردم رو فراموش کنم،مثل این میمونه که چند سال به یه گل پلاستیکی آب بدی و بهش ورسیدگی کنی بعدش بفهمی اون ذاتش تغییر ناپذیر، بزرگ نمیشه،رشد نمیکنه،نه بو داره نه فایده و فقط یه گوشه از خونه ات رو تزئین میکنه.
نگاهش مملو از استفهام شد،با لحنی که سعی در ا َدای ان داشت لب زد.
_حرفهات خیلی قشنگ و قابل تعمل بود و اصلا رنگ و بویی از بی سوادی نداشت.
ابرو هایش را بالا داد و پوزخندی زد.
_همه چیز که آموختنی نیست،تجربه از هر کلاس ودانشگاهی بیشتر به ادم یاد میده.
با برگشت آرژین به سمت ساختمان رفت، میدانست که امشب را در جمع خانواده اش غذامیخورد پس بهتر بود همانجا به انتظارش بنشیند، دوست نداشت در همین روزهای بدوی حضورش باعث سوتفاهم آرژین شود.
دیاکو به صندلی تهی از جسم آفرت نگاه کرد و با لبخند نازکی زیر لب نجوا کرد. _سیندرلا حداقل یه لنگه کفش جا گذاشت اما تو چی؟
در گوشه مبل فرو رفت ودر حالی که پاهایش را درون شکمش جمع کرده صدای آهنگ مورد علاقه اش درون گوشهایش پیچید،پلک روی هم کشید و به این فکر کرد که ای کاش میشد یقه بعضی از خواننده ها را گرفت و بر سرشان فریاد زد:اخه لعنتی تو چطور اینقدر راحت حرف دل مرا میدانی و میخوانی!
محاله دیگه برگردم به یه زندگی عادی…
تو با عشق نفس گیرت چه بد درسی بهم دادی… محاله دیگه بعد از این بشم یه زن معمولی… سر من هر چی که اومد بدون این رو تو مسئولی…

دیگه خوب نمیشه حالم،دیگه رو به راه نمیشم… مثل قبلا ا نمیشم دیگه یه آدم دیگه ام… توی یه عالم دیگه ام،گم شدم پیدا نمیشم… من ساده فکر میکردم خوب میشم اما…نمیشم…
با حس دستی روی شانه هایش با شتاب چشمانش را باز کرد و به دستان عقب کشیده ارژین روی شانه هایش نگاه کرد.
_ میدونی چند بار که دارم صدات میزنم؟ آفرت شرم زده ،هدست را از گوشهایش بیرون کشید و سیمش را میان مشتش فشرد. _ دختر هم اینقدر بی جنبه؟چند دقیقه دیاکو تحویلت گرفت رفتی تو عالم هپروت… کلامش را نیمه گذاشت،چشمانش را باریک کرد و سرش را به نسبت چشمان آفرت کمی پایین کشید.

_البته حق هم داری،یه پسر خوش قیافه و مایه دار دیگه چی میخوای؟
به یکباره بلند شد وخودش را از زیر سایه ارژین بیرون کشید،از تهمت و افترا بیزار بود و حدس میزد این مرد دل شکن که مقابلش ایستاده از این ضعف او اگاه ست.
_کاملا اشتباه فکر میکنی ما فقط داشتیم باهم حرف میزدیم یه مکالمه ساده همین…در ضمن یادم نمیاد گفته باشی حق صحبت کردن با بقیه رو ندارم!
تن صدایش از این جواب حجم مضاعف گرفت. _ از این به بعد این یه مورد هم به قوانین کاریت اضافه کن، از دخترهایی که دلشون ژله ای خوشم نمیاد. در نگاه آفرت نفهمیدن شکل گرفت.

_منظورم دخترهای که مدام دلشون میلرزه واسه مردهای مختلف. نطفه خنده را در گلویش خفه کرد و با سعی در حفظ خطوط نارضایتی روی پیشانیش گفت: _دفعه قبلم گفتم حق نداری به من توهین کنی. _وای نگو ترسیدم،آخه میخوای چیکارکنی ها؟ نه بگو ببینم میخوای چه غلطی بکنی؟ فک کردی تو این چند
روز که مثل ادم باهات رفتار شده ،اجازه داری اینجا رو هم به گند بکشی.
دستش را به قصد سیلی محکمی بالا برد ولی مچ دستش اسیر دستان بزرگ و پرقدرت ارژین شد و در میان هوا معلق ماند.
فشار فکش را مهار کرد و به چشمانی که رنگش هیچ سنخیتی با طعم عسل نداشت زل زد.

_دستمو ول کن. ارژین به تندی دستش را پس زد ،چند قدم فاصله گرفت و با نشستن روی مبل به این بحث خاتمه داد.

صدای تیک تاک عقربه های ساعت در سکوت خانه جولان داده بود. هر دویشان بدون هیچ نگاه و کلامی روبروی هم نشسته بودند. آرژین سیگارش را روشن کرد و اولین توده کم جان دود را به هوا فرستاد،عذاب وجدان بر احساسش چیره
شده بود اما… به دنبال بهانه ای برای شکستن سکوت سرد حاکم بر جو اطرافشان با لحن نرمی گفت:
_یه قهوه با شیر و بدون شکرواسه ام بیار.
بلند شد ومسیر اشپزخانه را در پیش گرفت؛نیمی از قاشق قهوه روی کابینت ریخت و چند دایره بزرگ و سفید از شیر روی سرامیکها شکل گرفت،در تمام حرکاتش نا ارامی و عدم تمرکز مشهود بود،برای بازیافتن ارامش از دست رفته چشمانش را روی هم گذاشت،چند نفس عمیق کشید ودلیل بودنش در اینجا و اهدافش را به
خود یاد اوری کرد.
لیوان داغ قهوه را روی پیش دستی مربعی و سفید رنگ گذاشت وبا قدمهای آهسته ای که سعی در سرریز نشدن محتوای لیوان داشت با خودش زمزمه کرد:چایی را بدون قند،غذا را بدون ماست و قهوه را بدون شکر میخورد درست بالعکس مسعود،مثل همیشه سلایق مردان اطرافش را با او مقایسه کرد.
سلایق و خواسته های مسعود الگویی شده بود برای قیاس و انتخاب هایش در روزهای غایب از حضور او،درست شبیه به سرمشق های روز اول مدرسه اش که بزرگ و زیبا نوشته و دو خط قرمز مقابلش قرار میگرفت و به دنبال ان خط تنها تکرار بود و تکرار.
آرژین لیوان را از لبهایش فاصله داد و گفت: _ وقتی عصبانی میشم کنترلی روی خودم ندارم و حاضر جوابی تو هم بدترش میکنه.

آفرت میتوانست این توضیح کوتاه، لحن نرم و مردمک های نا ارام چشمان او را نوعی معذرت خواهی به حساب بیاورد!
_چی باعث عصبانیتت شده؟
ابروهایش از تعجب بالا رفت،شناخت وسیعی که از دخترها داشت او را به انتظار چشمان خیس و لبهای اماده به شکواییه از افرت وا داشته بود نه اینگونه بی تفاوتی و گذشت را.
پک عمیقی به سیگار زد و گوشه چشمانش جمع شد. _برگشتنی اون مردک رو دیدم اعصابم بهم ریخت. نگاهش از چشمان او سقوط کرد وروی دستش نشست،سیگار به انگشتان بلند و مردانه اش زیادی میامد. _درست نیست ادم پدربزرگش رو با این القاب صدا بزنه. پک دیگری به سیگار زد و کلامش با دود همراه شد.
_تو از هیچی خبر نداری. آفرت چیزی فراتر از ذهن آرژین میدانست اما تظاهر به ندانستن را خوب بلد بود. _میخوای ذهنت رو اروم کنم؟ بازهم همان پوزخند اماده گوشه لبش را زد و با لحن تمسخر امیزی گفت: _تومیخوای منو اروم کنی؟ _نمیتونم؟ شانه هایش را جلو کشید و پک عمیق دیگری به سیگار…
_میتونی؟
_امتحان کنیم؟
لحن آفرت تهی از احساسات ناخوشایندبه جا مانده از اتفاقات چندساعت پیش بود و همین آرژین را به چالش پذیرفتن این دعوت به آرامش سوق میداد.
فیلتر سیگار را با فشار سر انگشتش درون جاسیگاری روی میز خاموش کرد و مردد پرسید: _چیکار کنم؟ با چشمانش به جای خالی کنار دستش اشاره کرد. _بیا اینجا کنارمن بشین. پیشنهاد آفرت حیرت را به مردمک های خسته از دیدنش دواند.
آرژین روی کاناپه دراز کشید وسرش را روی پای آفرت گذاشت،ناباوری از پیشنهاد گفته شده و حال انجام شده،حرکاتش را کم جان کرده بود.
آفرت اما…آرام بود، چرا که منطقش هم به این صمیمیت بدون هوس گواهی میداد و از سوی دیگر اطمینان قلبی داشت که ذهن درگیر و افکار مشوش آرژین او را دور از دسترس نیازهای نفسانی اش قرار داده است.
چانه اش را به سمت سینه اش پایین کشید و به چشمان ارژین که شبیه به ماهی افتاده روی شن ها مات و بی حرکت او شده بود نگاه کرد.
_خوب شروع کن،بگو از چی ناراحتی؟
عقل مردد آرژین به لبهایش اجازه باز شدن نمیداد و آفرت تلاطم موج تردید را در چشمان او دید بی انکه رنجیده خاطر شود از این بی اعتمادی،ادامه داد.

_اگه دردهاتو از دلت بیرون نریزی از درون میپوسی،شنیدی که میگن خواب بد رو تعریف کن تا باطل بشه؟درد و غصه هم جنسش بد،اگه واسه کسی تعریف بشه شاید به کل باطل نشه اما کمرنگ میشه اینو بهت قول میدم.
از رویارویی نگاه آفرت با چشمانش جا زد و به لوستر بزرگ و دایره ای شکل دوخت که نور لامپ را همانند بالن در خود جا داده بود.همانند ادمهای مست و مدهوش ناخوداگاه شروع به شکافتن بخیه های جوش نخورده بر بطن دردهایش کرد، از دنیای مادرش که شادی را به خود راه نداده و از این دنیا کوچ کرده تا بی
رحمی و خودخواهی اسماعیل خان…
سر انگشتان آفرت ،خطوط شکل گرفته از گفته های ناخوشایند روی پیشانی ارژین را لمس کرد و بی انکه چشم از او بردارد به نوازش هایش ادامه داد.
……………..
بی قراری و دلتنگی دیلا را به سمت ساختمان آرژین کشید،سمت خانه ای که دل میزبانش هم همانند دیوارهایش سخت و محکم بود،پاهایش قبل از چشمانش به سمت در بسته خانه کج شد اما نگاه جا مانده اش او را وادار به توقف و توجه به پنجره خانه کرد،نور داخل از مابین فرفوژه های پنجره عبور کرده و با چند سانت فاصله از پنجره روی زمین ساطع شده بود،مسیری که توجه اش جلب ان شده را انتخاب کرد و با قدمهای بی صدا در دل تاریکی شب به سمت پنجره رفت،تصویر جا گرفته در قاب فلزی پیش رویش سیاهی اسمان را به چشمانش کشید و بغض مثل گربه ای گرسنه روی گلویش چنگ انداخت،مرد رام نشدنی قصه
عشقش سر روی پاهای دختری غریبه گذاشته و با نوازش انگشتان یک خدمتکار به خواب فرو رفته بود!
اشک به چشمانش نشست و شبیه شیشه باران خورده فضای دیدش تار و کدر شد،با دستانش میله خمیده پنجره را محکم فشرد و گوشه لبش را برای خفه کردن صدای گلویش زیر دندان کشید ودر وجودش با درد دیگری اشنا شد دردی از جنس بی لیاقتی.

“درد این که مرا نمیخواهد به کنار، اینکه به کمتر از من قانع شود و بی لیاقتی اش را فریاد بزند وحشتناک است .”
اورا با تحصیلات عالیه و غرور، احترام و عزت نفس پس میزد و جای خالی از یک زن در زندگیش را با دخترک ساده و عمی پر میکرد؟
غده ای چرکین در دلش ریشه زد و بیزاری جست از آفرت که بی قصد و غرض به معشوقه او نزدیک شده،غافل از اینکه ان دختر دلش درگیر مرد دیگری بود که جایش را با یک بی لیاقت تازه از گرد راه رسیده پر کرده بود.
……….
کف دستان آوات با شدت بر روی دیوار نشست و آوین از دو طرف میان حصار گوشتی دستان او زندانی شد. در حالی که سعی بر کنترل خشم درونش داشت اهسته اما غلیظ گفت: _همین امشب تکلیف احساس مو مشخص کن و بگومنو دوست داری؟
ترس تمام وجودش را گرفته بود و چشمانش مثل پرنده اسیر در قفس با بی قراری بین چشمان آوات و در ساختمان آرژین سیر میکرد و باز میگشت.
_دستاتو بردار داری اذیتم میکنی.
پوشش زبر و تیز دیوار در کف دستانش فرو رفته و میسوخت.اما… دردش را احساس نمیکرد چرا که ترس رخنه کرده در روشنایی چشمان آوین بر تمام دردها سبقت گرفته بود.
_چرا؟چرا اینقدر ازمن میترسی؟مگه من با تو چیکار کردم؟جزاین که گاه و بی گاه احساس قلبم رو بهت یادآوری کردم.

امان از ترس که تمام لذت ها را تلخ میکرد، بی شک اگر رفتار پیش بینی شده برادرش نبود تا چندین روز کام دهانش از این اعتراف زورگویانه شیرین میشد.
با عجز نالید:
_خواهش میکنم برو کنار، مگه نگفتی برای دوست داشتنت اجبار در کار نیست و فقط نظر و احساس دلم برات مهمه،ها ؟مگه نگفتی؟
گاهی یاداوری حرف های کسی که خودش فراموش کرده لازم است تا پاسخی شود برای سوال خودش.
نگاهش چند ثانیه روی چشمان اومعطل و با سستی دستانش از دیوار جدا شد. آوین مثل پرنده رها شده از قفس به سمت عمارت پرکشید.
از شدت خشم اینبار کف دستانش که نه،بلکه مشتش بر روی دیوار فرود امد،حضور دیاکو به معنای اعلان خطر و وجود رقیب قدر بود.
روز جمعه بود وآفرت با دعوت دایان و دیاکودر میان جمع خانوادگی، روبروی آرژین پشت میز چوبی و طویل صبحانه نشسته بود و در حالی که دستهایش درگیر خالی کردن یک قاشق مربای البالو درون بشقابش بود انگشتان پایش را زیر میز تکان داد، سنگینی سر و شانه های ارژین در شب گذشته روی پاهایش احساس
خواب رفتگی و کرختی را در او ایجاد کرده بود.
از یکسو قضاوت اشتباه و دیده های بی واسطه شب گذشته،از سوی دیگر توجه صمیمانه اعضای خانواده به آفرت باعث خشم دیلا شده بود.
با خونسردی ساختگی برشی نازک از کره را روی نانش مالید و با کج کردن گردنش به سمت آرژین که در کنارش نشسته بود با غیظ گفت:نمیتونم خدمتکارت رو تحمل کنم…
۷۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن