رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت بیست

_ راست میگه؟
در پاسخ شانه اش را بالاانداخت، انگار که این افشاسازی هیچ تاثیری روی او نداشته و نسبت به ان بی اهمیت است.
_عزیزم سلایق ادما قبل از ازدواج با بعدش عوض میشه،در ضمن این موضوع چه اهمیتی داره وقتی تو هر رنگی بپوشی به چشم من زیباتر میشی.
مریم که در جمع دختران مجرد به طور مستقیم مورد تمجید همسرش قرار گرفته بود با خوشحالی خارج از کنترل صورتش را به مسعود نزدیک کرد و بوسه ای روی گونه اش زد.
دستان آفرت دسته مبل را چنگ زد و لبهایش محکم روی هم فشار داد.
ای کاش میتوانست ان قسمت از صورت او را که مریم بوسید با چاقو برید یا تمام پوستش را که مریم لمس کرده سوزاند.
پای خواستن تو که در میان باشد من پراز میل جنایت میشوم.
آفرت دچار حالت تهوع شده بود با ظاهری بی تفاوت اما… درونی مملو از درد بلند شد وبه طرف حیاط خانه رفت.هنگام عبور از کنار مسعودبوی عطر گرمش را درون ریه هایش کشید و مدهوش شد از بوی گرم وانیلی اش.
روی صندلی فلزی و ساده کنار در نشست و به ستاره های درون دامن سیاه اسمان چشم دوخت. هوای اطرافش سرد بود درونش اما… مرداد ماه داغ و سوزان. مسعود بی صدا روی صندلی خالی جنب او نشست.

آفرت با شتاب سرش را پایین کشید و به سمت او چرخید،تنش و نا ارامی در وجودش سرازیرشد وبه طور احمقانه ای احساس نا امنی میکرد.این مرد همیشه رفت و امدهایش بی صدا و بی خبر بود!
_چرا اومدی؟نمیترسی همسرت ناراحت بشه؟
با همان لحن سرد و نگاه سردتر پوزخندی زد.کلکسیون دلزدگی میشد این وقت ها.
_ازچی ناراحت بشه؟
به چشمانش بی محابا وبه طریقه خود خیره شد.تلاقی نگاه سرد و بی روح هر دویشان با هم غریبگی میکرد و تهی از هر رد اشنایی بود که خاطرات مشترکشان از این طرز برخورد احساس سرخوردگی میکرد.
_چه میدونم!مثلا فکر کنه هنوز هم من تو رو میخوام یا برعکس تو منو میخوای،نمیشه؟ آرنجش را روی پایش گذاشت و کف دستش تکیه گاه چانه اش شد. سردی لحنش از اسمان پیشی گرفت و گفت: _در اینکه تو هنوزم منو دوست داری جای تردید نیست اما … آفرت به تندی مانع ادامه حرف بعد از کلمه اما شد چرا که میدانست گفته های بعد از این سه حرف قدرت
کشتن مخاطب را خواهد داشت. _دیگه ادامه نده همین یه بند کافیه. ابروهایش را بالا انداخت و با اعتماد بنفس پرسید: _مگه دروغ میگم تو هنوزم به من یه احساسی داری. لبخندی شبیه به پوزخند روی صورت گلگونش نقش بست. _حق با توئه من هنوزم به تو یه حسی دارم یه حس خاص و فردی.
با مکث کوتاهی ادامه داد. _مسعود تود در مورد گذشته مشترک مون چیزی به مریم گفتی؟ سرش را بلند کرد و نگاهش به سمت نرده های زنگ زده کنار پله ها کشیده شد. _چیز مهمی نبود که بخواد بدونه،گذشته تو همون گذشته میمونه و قرار نیست تو زمان حال و اینده ام
یاداوری بشه و…
هوا سردتر و سینه اش سنگین تر شد.دنیای عجیبی بود روزی در هوایی که مملو از عطر نفسهای این مرد بود نفس میکشید اما…اکنون حضورش مانع نفس کشیدن شده بود.
_امیدوارم تو هم با این موضوع کنار اومده باشی.
آفرت دهانش را جمع کرد تا جلوی فرو ریختن سدی از کلمات را بگیرد و نگاه مسعود به سوی سکوت عجیب او برگشت خورد.
جمله مهندس قاسمی در ذهنش تکرار شد(اگه با دشمنت روبرو شدی لبخند بزن تا قدرتت رو احساس کنه،اگه با ادمی هم که ترکت کرده روبرو شدی باز لبخند بزن تا احساس پشیمونی کنه و تردید به جون تصمیمش بیافته.)
لبخندی زد به بزرگی بغضی که زیر چهره خنثی و کرختش گیر کرده بود.
_عقیده ام برخلاف نظریات تو.من سختی ها و دردهای گذشته رو تو ذهنم حفظ کردم ولی زمان حال رو اسیرشون نکردم بلکه ازشون یه سکو ساختم برای بالا رفتن و رسیدن به اینده ای که ارزوهام در اون شکل واقعیت به خودش گرفت.
درون مردمک چشمانش رقص نا ارامی دیده میشد و انگشتان عصبی اش روی دسته اهنی و رنگ و رو رفته صندلی ضرب گرفته بود.

درون صدایش بی میلی به انچه میخواست بگوید احساس میشد. _هیچ وقت تصور نمیکردم موفقیت و پیشرفت زیاده از سن و سالت رو مدیون گذشته احساسیت بدونی!
جمله به ظاهر مزاح با درون مایه متلک اش باعث چین خوردن پیشانی آفرت شد چرا که متلک انداختن را کثیف ترین و بی درون مایه ترین شوخی این دنیا میدانست.
_ یه درصد چشمگیریش به خاطر همون احساسات بود وبقیه اش هم اون کسی که به احساساتم شکل داد. مسعود متعجب نگاهش کرد،خورده بود به دربسته. _من! لبخندش تکرار شد. _اره تو.یه روزی تو یه مکان مناسبی چرایی شو واسه ات توضییح میدم. با دوگانگی پرسید: _این یعنی میخوای بازم منو ببینی؟ تنش را جلو کشید و قفل دستش را روی زانوهای به هم چسبیده اش قرار داد. _دلم برات تنگ شده بود برای رفع این احساس، ملاقات کوتاه و غیرمنتظره امشب کافی نیست. سینه ستبر مردانه اش زیر بافت قهوه ای رنگ به تندی بالا و پایین شد و چهره اش درک نشدنی. _نمیفهممت افرت!تو عوض شدی و دیگه تو رفتارت احتیاط و مقیدبودن سابق احساس نمیشه،تو ادم نفرسوم
یه رابطه شدن نبودی. در حالی که غرق تمام احساساتی میشود که نمی توانست از ان فرار کندچشمانش را ریز کرد و گفت:
_ادما عوض میشن یا با خواست خودشون یا به خاطر رفتار ادمهای زندگیشون.تو توقع داشتی که من رو همون دختر ساده ببینی؟در ضمن من تو حرفام اشاره ای به ضلع سوم رابطه شما شدن نکردم فقط خواستم گاهی هم دیگه رو ببینم همین.نمیشه؟
مسعود با بهت و لبخندی که دلیلش را نمیفهمید لب زد. _جوابت باشه واسه بعد میشه؟ _البته.
آفرت نفس سنگینش را بیرون فرستاد.ملاقات امشب سخت تر بود از انچه تصور میکرد.نقش امشبش را بارها و بارها روی ِسن شبیه سازی شده ذهنش تمرین کرده بود تا اگر روزی بی خبر و در لحظه ای تراوش کرده از یک اتفاق او را دید چه بگوید و چگونه نقش خونسرد بودن را ایفا کند تا او نفهمد رفتنش و نبودش چه
بلاهایی بر سرش اورده.
شده ایا از احساست من باب ابراز نشدنش تشکر کنی؟و او تمام وجودش سپاسگزار احتیاط دلش شد. ِ
_______________________________________
نشمین سرش را بلند کرد و با چشمان مملو از ناز و لحن پرنیاز به آرژین نگاه کرد.
_اپارتمانت رو دوست دارم.یه جای ساکت و ارامبخش که بند زبون رو میبنده و به دل ادم پرو بال میده واسه پرواز.
کمرش را به لبه میز ناهار خوری شش ضلعی کنار اشپزخانه تکیه داد و دستانش را از دو طرف روی سطح شیشه ای ان گذاشت.از ایجاد فاصله اندک مابینشان احساس رضایت میکرد.
به چشمان سبز رنگ و کشیده نشیمن زل زد و گفت:

_بهتره مراقب باشی چون ارتفاع این خونه با زمین زیاده و اگه دلت زیادی اوج بگیره سقوط سختی در پی داره چون سقف این قفس اجری زیاد بلند نیست دختر عمو.
با بوتهای ساقه کوتاه چرم مشکی رنگ روی سرامیکها چند قدم کوتاه دیگر برای پر کردن فضای خالی مابینشان برداشت و صدای خشک پاشنه های باریک بوتهایش هر چند دقیقه یکبار مانعی برای شنیدن صدای ضعیف خواننده در پس زمینه خانه میشد.
با لبخند جذابی متن اهنگ را از خواننده ربود و زیر لب زمزمه کرد: این عشق شد زندان من،این درد شد درمان من،رویای تو پایان ندارد قلبم بلند پرواز شد.از چشم تو آغاز شد،ترسی از این طوفان ندارد. ادامه شعر را به خواننده محول کرد و گفت: _در اینصورت بازم جذابه،فکرشو بکن دل علیل و ذلیل شده من میشه وبال گردن تو. اخمهایی به نازکی تار عنکبوت روی پیشانی آرژین تنیده شد. _به نظرت عمق علاقه ات به یه مرد اونم تو مدت سه هفته اغراق امیز نیست؟ با ناخنهای بلند صورتی رنگش طره موی لخت روی پیشانیش را کنار زد و با اشتیاقی که درون صدایش ملموس
بود گفت:
_دلیل این همه خودداری و فاصله ات از من همین؟ من قبل از این سه هفته ای که نامزد تو شدم چند سال که دختر عموتم و این پس زمینه کافی برای عمیق شدن علاقه ام میتونه باشه.
صدای خواننده آرژین را پرت دنیای ساده دختر دیگری میکرد. رفتی و بعد تو من این خاطره ها رو به هیچکس نگفتم
بس که عزیزی برام،شاید روزی صد دفعه یادت میافتم هی با خودم میگم شاید تو دیگه من و اسممو یادت نیست. نشیمن دستش را به سمت او کشید.قبل از برخورد انگشتانش به قصد نوازش گونه های او… آرژین به تندی عقب کشید و با لحن اخطار دهنده ای گفت: _نشمین لطفا خودت رو تسلیم تب خواسته های هیجانیت نکن که بعدش تو تاب سردیش بین زمین و اسمون
معلق بمونی.
با لبهای از هم فاصله افتاده،چهره متعجبش را به سمت چشمان آرژین ُهل داد.چندین لایه راز پوشیده در چشمان سرد و سخت این مرد در یک نگاه او را اغوا کننده و کنجکاوبرانگیز نشان میداد.
_نمیفهممت ،نه خودت رو نه حرفات رو و نه این کارهات رو.من و تو چند روز دیگه ازدواج میکنیم ولی تو هیچ شباهتی به یه مرد در استاته ورود به زندگی متاهلی نداری این حد محافظه کاریت دلم رو میرنجونه.
پوف بلند و کلافه ای کشید ونک سه انگشت میانی اش را درون جیب شلوار جین سورمه ای رنگش فرو برد.
_این منم که تو رو درک نمیکنم،این احتیاط و محافظه کاری باید از جانب تو باشه نه من،یک درصد فکر کن این مراسم شکل نگیره حالا به هر دلیلی مثلا من تصادف کنم و بمیرم اونوقت تکلیف تو چی میشه؟
نگاه نشمین رنگ باخت،جنگل سبز چشمانش تیره شد وبغض گلویش شکست. _آرژین من باید یه چیزی رو بهت بگم. عکس العمل دور از تصور این دختر باعث ایجاد فرکانسی از نگرانی در ذهنش شد. _چی؟

چند قدم به عقب رفت و چشمان خیسش سمت بسته های رنگی تنقلات دست نخورده روی میز کشیده شد.شهامت این را نداشت که در حال اعتراف به چشمان اونگاه کند.
_تو اولین مرد زندگی من نیستی،من برای اولین بار لذت عاشقی رو با مرد دیگه ای تجربه کردم و همینطور درد نامردی رو.
ذهنش خالی شد از هر کلمه مناسبی برای یک سوال.
_یعنی تو…
نشمین با هق هق اوج گرفته کف دستش را سمت صورت آرژین گرفت و با عجز نالید:
_هیس…چیزی نگو خواهش میکنم حقیقتی رو که حدس زدی به زبون نیار.
درون گوشهایش سوت کشید،صدای ازاردهنده بوتهای پاشنه بلند، اهنگ ضعیف خواننده و گریه های بلند دختر پیش رویش را نمیشنید و تمام اعضا و جوارح بدنش در بهت واقعیت زندگی نشمین فرو رفت.
_آرژین تو رو خدا با من بد نشو،در موردم بد فکر نکن،من احمق عاشقش بودم،من بی شعهور بهش اعتماد داشتم،من خر بودم که به صیغه چند ماهه اش رضایت دادم.
دیوارهای خانه شروع به فرو ریختن دور تنش کرد و تنها لوستر چهار شاخه روشن بالای سرش خاموش شد،نمیدانست عکس العمل یک مرد در این شرایط چگونه است اما… میل شدیدی به کوبیدن دستش درون دهان نشمین و خرد کردن دندانهایش داشت تا صدایش را خفه کند.
اشکهایش ارایش چشمانش را میشست و رد سیاهی تا انحنای لبهایش میکشید. _به حرفام گوش میدی؟بگو که به خاطر اینکه من دیگه دخ…

صدای منفجر شده اش مثل طبل جنگی رعشه بر اندام نشمین انداخت و رگهای دست و گردنش از فرط خشم بیرون زد.
_خفه شو…ببند دهنت رو…دیگه هیچی نشنوم ازت.
نشمین به سمت فرش کوچک زیر پایش سقوط کرد و دستانش میانه راه به پشته بلند کاناپه چنگ زد.
آرژین با عصبانیت تمام وسایل روی میز را با یک دست روی زمین ریخت و سوییچش را لابلای تخمه های پخش شده اطراف میز برداشت و در میانه راه کت مشکی و کوتاهش را از کنار کیف نشمین چنگ زد و به سمت در رفت.
صدای بلند او را از پشت سر شنید. _آرژین تو رو خدا نرو،به حرفام گوش بده من فقط عاشق بودم.
بی توجه ای خرج همسایه ها کردو در را محکم روی هم کوبید.برای هرچه سریع تر دور شدن از ان خانه به اتاقک اهنی اسانسور پناه برد.
پشت فرمان نشست و دستانش را محکم دور ان حلقه کرد،روی شیشه جلو ماشین چند برگ خشک زرد ونارنجی رنگ لابلای میله های برف پاک کن افتاده بود وباد در کوچه خالی از رهگذر جولان میداد.
سرش را مابین دستانش روی فرمان گذاشت. سرش هنوز سوت می کشید.صداقت نشمین برنامه هایش را بهم ریخت،این دختر چیزی برای باخت نداشت و آرژین خوب میدانست که باید ترسید از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد و به ناچار باید تغییراتی در روال بازیش ایجاد میکرد.
شقیقه هایش از درد میکوبید برای برداشتن مسکن دستش را به سمت کنسول ماشین کشیدو نگاهش به مسیر سکون پیش رویش ثابت ماند،زنی جوان و چادری دست پسر بچه اش را گرفته و در حالی که از بستنی

خوردن کودکش شکایت میکرد هر لحظه به ماشین او نزدیکتر میشد پسر بچه برای لحظه ای نگاهش به او افتاد اما…بی تفاوت رو برگرداند و به لیس زدن بستنی قیفی اش ادامه داد.
چقدر دلش هوای بودن جای ان پسر را داشت که در کنار غر زدنهای مملو از عشق مادر از خوردنی مورد علاقه اش لذت میبرد.
در اینه جلو به محو شدن دو عابر حسرت برانگیز زل زد و ماشین را روشن کرد بیش از هر چیزی به خوابیدن و فرار از فکر کردن احتیاج داشت.
در را که باز کرد انبوه تاریکی انباشته شده بعد از غروب خورشید به سمتش هجوم اورد.دیگر چراغ خانه اش روشن نبود.دیگر آفرتی نبود که شمع روشنایی بخش خانه اش باشد.
بی میل به دعوت روشنایی از کنار کلید برق گذشت و به سوی اتاقش رفت.شلوارک چهارخانه اش را پوشید و نقشه های نیمه اماده را روی میز رها کرد.
آباژور مستطیلی شکل نارنجی رنگ مابین مبلها را روشن کرد و با ارتفاع خودش را روی مبل رها کرد.دلش آفرت را میخواست این عجیب بود؟
به دایره بزرگ نارنجی رنگ روی سقف چشم دوخت و سرش را مابین کوسن ها فشار داد.هوس سر گذاشتن روی پاهای ان دختر هر لحظه سر دردش را تشدید میکرد.
صدای پیامک گوشی برای چندمین بار بلند شد. بی انکه نگاهش را از سقف که انعکاسی از حال این روزهایش بود بگیرد دستش را سمت میز کشید و گوشی را برداشت.چندین تماس و تلاش نوشتنی ناموفق از نشیمن.
اه سنگینش را بیرون فرستاد و باکس پیامکهای خوانده نشده را باز کرد.
(_آرژین تو رو خدا جواب بده تو این چند ساعت هر ثانیه اش جون دادم ای کاش درک کنی که من همیشه از صداقتم باختم نه حماقتم.
۱۸۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن