رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت بیست و یک

نور تیز گوشی چشمانش را اذیت میکرد دستش را روی پیشانی اش گذاشت و به این فکر کرد که چرا این دختر اصرار میکرد حماقتش را فریاد بزند؟
پیامک دوم را باز کرد…
_شاید حق داشته باشی که نخوای صدامو بشنوی اما… امیدوارم در قضاوت کردن ناعادلانه نباشی اونم در مورد یه زن عاشق.
درون سرش باز هم سوت کشید چرا این حال تا به این حد غریب بود؟ اخرین پیامک و… _خدا دست هیچ زن اهلی رو تو دست مرد نا اهلش نذاره) اخ که درد پیشانیش چه بی اندازه به نوازش انگشتان ان دختر محتاج بود.کو ان که درد میداد و دوا را هم؟ نشمین میخواست قضاوتش عادلانه باشد!میتوانست؟انهم با وجود سابقه شکل گرفته در ذهنیتش از یک زن
مطابق گفته ها و عمل آفرت؟
شاید نشمین به دختری مثل او نیاز داشت که مشاور احساسی اش شود در این قضاوت.
راه های نرفته…ادم های سراغ نگرفته…شماره های در صف تماس را در ذهنش مرور کرد به دنبال کور سوی امیدی برای پیدا کردن دختری که با وجود بی خبر رفتنش هنوز هم نتوانسته دلش را از خواستنش منصرف کند،این گونه خواستن در حین عدم حضور او عجیب و شگفت انگیز بود و اثار حضورش هنوز هم در زندگیش جریان داشت.او شبیه به خورشید نور حقیقت را روی کینه و دشمنی چندین ساله زندگیش تابید و بطن
حقیقی ماجرا را برایش شفاف و اشکار کرد و بعد از رفتنش تاریکی راه خودش را از سر گرفت. مشتش را به پیشانی کوبید و فریاد زد.
_کجایی لعتنی؟کجای این شهر غریب پی رد اشنایی از تو بگردم؟
صدای باز شدن در باعث نیمخیز شدنش شد خودش را کنار دسته مبل به سمت در کشید و سایه روشنی از ادمی که اهل نرفتن از زندگیش بود را دید.
دیلا کلید برق را زد ودر حالی که سینی غذا را روی میز جا میداد با ناراحتی گفت: _سلام،خسته نباشی. خسته بود،به اندازه تمام راه های رفته زندگیش.

_چرا نیومدی عمارت واسه شام؟

به مبل تکیه داد و چشمانش را محکم روی هم فشرد. _کسی اونجا منتظر من نیست،نمیخوام حال بدم باعث شکستن دل کسی بشه.یه چند روز دوری واسه همه
مون بهتره. قاشق و چنگال را کنار بشقاب جا داد و در حالی که پشت میز زانو زده بود به ارژین نگاه کرد.
_بیا شام تو بخور تا سرد نشده. _اشتها ندارم. چشمانش را باریک کرد و با احتیاط پرسید: _چرا؟ چشمانش به دنبال جعبه سیگار روی سطح وسایل خانه میچرخید. _چرایی شو نپرس،از جواب دادن خوشم نمیاد.
بیزار بود از اینکه دلیل حالش بدش را به کسی بگوید اما…به افرت میگفت!
بی توجه به مخالفت آرژین دیس برنج را جلو کشید ولی تن صدای بلند او باعث توقف کارش شد. _چرا دوست داری خودت رو به نفهمی و ناشنوایی بزنی؟
اشک به چشمانش دوید،این مرد نمیدانست اگر فهم وشنوایی خرج حرفها و کارهای او شود غرورش تا ابد اجازه نزدیک شدن به او را نمیدهد!
صدایش از بغض میلرزید.
_دلیل این پرخاش و درد همون دختر کلفت ست؟حالت خوب نیست چون اون نمک نشناس بی دلیل و بدون یه تشکر خشک و خالی از این خونه رفت؟
خوب نبود از رفتن دختری که خودش علت ان بود.خوب نبود از ندامت حاصل از حماقتی که درون سینه اش مانده مثل قرصی که نیمه شب بدون اب گیر کرده در گلوی زندگی اش نه پایین میرفت تا دفع شود نه بالا میاورد تا سبک شود.
بلند شد وسر دیلا هم به دنبال چشمان او بلند شد. با صدای کنترل شده ای از میان دندانهای قفل شده اش گفت:
_من الان مثل یه انبار و مخزن بنزین بیش از حد پر شده منتظر یه جرقه ام واسه منفجر شدن،پس جرقه حرفهات رو به دلم ننداز که بد میسوزونمت.
مردمکهای چشمانش روی صورت سرخ و چشمان قرمز آرژین ثابت و بی حرکت ماند.او برای داشتن این مرد با همه حتی خودش میجنگید؟
جالب بود!دیگر غرورش بعد از اوار شدن این مرد بر سر احساساتش ویران نمیشد.احساسش را نابود و غرورش را شکسته بود برایش، پس چرا هنوز هم بد بود با او!
این مرد گمان میکرد با با بد بودن دوست داشتنی تر میشود! ای کاش دیلا میفهمید که دل ارژین در طلب آفریننده ست نه نابودگر. _به خاطر یه خدمتکار بدبخت… مانع اتمام توهین دیلا شد و او را به طور ناشایست و شتابزده ای به سمت بیرون هدایت کرد.
صدای هق هق بلند دیلا را از پشت در شنید و دلش شکست بیشتر از دل شکسته او…از این حد ظالم بودنش بیزار بود ولی تنها چاره کار دلزدگی را همین میدید.باید انقدر بد میشد که دیلا خسته از خوب بودن برای مرد بی لیاقت نسبت به عشق بزرگش میشد.
کف دستانش را روی صورتش کشید و کلید برق را خاموش کرد تا مثل شبهای گذشته در تاریکی خانه عکسی از حضور آفرت را وسط سالن و روی کاناپه ظاهر کند.
(سرش روی پاهای آفرت و چشمانش به سمت او. _خوابم نمیاد بلدی یه چیزی بخونی تا خوابم ببره؟ عضلات صورتش به لبخندی بزرگ کش میاید. _چی بخونم؟من لالایی بلد نیستم. _شعر بخون فرقی نمیکنه. اولین بیت شعر با لهجه شیرین محلی درون خانه می پیچید. _خوبه؟ صدایش مثل مخمل نرم بود اما…با شیطنت ابرو بالا میاندازد و میگوید: _این یه بیت رو دادی واسه تست کردن؟راستش صدات خیلی مزخرف و گوش خراش.

دروغش را باور میکند و چشمانش گرد میشود. _پس بهتره ادامه ندم چون در اینصورت بدتر بی خواب میشی.
_نه بخون ولی صدات شبیه صدای کشیدن لاستیک ماشین روی خیابون تازه اسفالت شده میمونه.گفتم که در جریان استعداد نداشته ات قرار بگیری.
به دور از نگاه ارژین لبخندش تمدید میشود،مژه های بلندش را روی هم میکشد و برایش شعر مورد علاقه اش را زمزمه میکند.
_” تا کی بنالم جان آ تا کی بسوزم… ای که فرموده بودی من روزی می ایم… زمستان این چنین رفت وبهارهم امد اما…
تو نیامدی،در عوض زهر تلخ انتظار را به من چشانیدی… تو که نمی دانی چقدر تلخ است زخم ورنج و دردش… جان آ چرا نیامدی!عزیزم چرا نیامدی و نپرسیدی احوالم را، دردم را ،رنجم را! شبی نیست تو را یکبار در خواب نبینم،گمان میکنم در اغوشم هستی،کنار من نشستی،اما… وقتی چشمانم را باز میکنم قد رعنای تو را نمیبینم،دوباره میسوزاند من را درد و رنج زخمم جانان من زود
بیا،نازنینم زود بیا تا برای یک بار هم که شده ببینمت،جانم را بگیر وبرای خود ببر…
صدایش شبیه تابش آفتاب بعد از یک روز برفی به تن سرد خستگی هایش میتابد و چشمانش گرم خواب میشود)
پلکهایش را محکم روی هم فشرد و با حرص نالید: _کجایی لعنتی!
آوین در حالی که به ستون کنار پله ها تکیه داده و دستانش را زیر بغل گرفته آوات را زیر نظر گرفته بود که بی توجه به او و خیرگی نگاهش اسم بسته قرص های تمام شده دایان را درون گوشی اش یادداشت میکرد.
برای اینکه مانع چرخش زبانش برای صدا زدن او شود نک زبانش را مابین دندانهایش فشار داد.
آوات گوشی اش را درون جیب پشتی شلوار کتان قهوه ای رنگش گذاشت و به سمت طبقه بالا رفت و به محض گذاشتن پایش روی اولین کف پوش سرامیکی،صدای شتاب زده آوین باعث توقفش شد.
_آوات صبر کن،باید باهم حرف بزنیم. نگاهش را به سمت چپ کج کرد و به سردی گفت: _حرف؟من نه چیزی برای گفتن ندارم و حوصله ای برای شنیدن. دستش را دور نرده های استیل پله پیچید و سرش را سمت او بالا کشید که با وجود یک پله زیر پایش قد
بلند تر شده بود. _ولی باید حرفهای من روبشنوی.
کلمه”بلید”در ابتدای درخواست آوین لبهایش را وادار به پوزخند کرد و پاهایش را به بالا رفتن از پله های بعدی.
آوین حیرت زده از برخوردهای جدید او با قدمهای پرشتاب به دنبالش راه افتاد.
_میشه این مسخره بازی رو تمومش کنی؟ آوات در انتهای راهرو جلوی در سفید رنگ اتاق خواب ایستاد و روی نک پایش به سمت او چرخید. _مسخره احساسم به تو بود که تمومش کردم.
سرعت قدمهایش ا ُفت کرد و با تن صدای ارامی گفت: _معنی حرفات رو میفهمی؟متوجه ای داری به من بی احترامی میکنی!دلم میشکنه خو!
آوات کلید برق مابین دو اتاق خواب را فشار داد و چراغ های تو کار درون سقف یک به یک خاموش شد.در میان فضای تاریک و روشن به چهره عصبی اش نگاه کوتاهی انداخت و در اتاق را باز کرد.
آوین شاکی و عصبی به دنبالش وارد اتاق خواب شد و به پشت در بسته شده تکیه داد. _ دارم با تو حرف میزنم میشنوی؟دلیل تغییر رفتارت با من چیه؟ آوات در حالی که مشغول باز کردن دکمه های سر استینش بود با بی خیالی شانه بالا انداخت و گفت: _مگه تو حرفهای من رو میشنیدی؟همیشه شبیه به یه ناشنوا بیان احساساتم رو نشنیده گرفتی و مثل یه
نابینا حضورم رونادیده گرفتی.
نگاهش سمت ست فلزی قرمز و مشکی سرویس اتاق خواب کشیده شد که روشنایی زیاد لوستر سه شاخه باعث شده بود رنگ زیبایشان َسب ُک و احمقانه نشان بدهد.
_نه مثل اینکه دلت خیلی پر واسه همین اینقدر عوض شدی و دیگه اون مرد سابقی که من میشناسم نیستی. از باز کردن دکمه ها که فارغ شد به سمتش چرخید و با قدمهای مرموزی به سمتش رفت. _مگر قبلا چه جور مردی بودم؟ لبش را به زیر دندان کشید و چشمانش لرزید.خجالت هیچ رقمه به چهره اش نمیامد.
_خوب،چه طوری بگم قبلا خیلی خوب بودی و… مقابلش ایستاد و مسیر عسل مردمکهایی که از نگاهش میدزدید را دنبال کرد با لحن ارامی گفت: _و…؟ نگاهش را از شانه های پهن آوات به سمت صورت او بالا کشید. _و اینکه خیلی هوامو داشتی،مراقبم بودی و احساست رو بهم نشون میدادی. نفس اسوده و بلندی کشید بعد از گفتن حرفی که چندین روز بودروی دلش سنگینی میکرد. دستش را از کنار سر آوین عبور داد و به سطح سخت و چوبی در تکیه داد،با نادیده گرفتن حس نا امنی لانه
کرده در چشمان دختری که عاشقانه میپرستیدش گفت:
_تا حالا فکر میکردم که کوری ولی حالا که این حرفها رو میزنی متوجه میشم این منم که کور بودم،توجون کندن و غم چشمام ودرد دلم رو واسه خودت دیدی و باز من رو پس زدی؟ خودم ازشنیدن کارهایی که واسه عینی کردن احساس دلم بروز دادم حس سر خوردگی تموم وجودمو گرفت اونوقت تو بی مروت اینا رو
دیدی و بازم اون دیاکو یخمک رو بهم ترجیح دادی؟
گوشه لبهایش به لبخندی ناخواسته کشیده شدن از لقبی که به دیاکو نسبت داده بود و تن صدای آوات از برداشت اشتباه این لبخند حجم گرفت وتنش از در فاصله.
_بایدم بخندی منم باشم به ادم چارپایی مثل من که هیچ وقت نتونست و نخواست که قیدتو بزنه میخندم،واسه حماقت من لبخند کافی نیست بهتره قهقهه بزنی.
برای رفع سوتفاهم به تقلا افتاد. _نه اشتباه میکنی من…
با لحن ازار دهنده ای میان حرفش پرید.
_اشتباه تویی نه کارهای من،تویی که همیشه خنده هات واسه همه بود اما به من که میرسه ته مانده لبخندت رو تحویل میدی.
انگشت اشاره اش را کنار شقیقه اش کوبید و ادامه داد. _اولین کار این عقلی که تو مغز نشسته تشخیص درست از نادرست اما
… با وجود این همیشه با تصمیم دل تناقض داره چون متاسفانه هیچ منطقی توان ایستادگی در برابر احساسات عمیق رو نداره.
آوین با نگاه مرطوبش به چشمان قهوه ای رنگ آوات زل زد.حرفهایش تلخ بود اما مفهومشان شیرین. نگاهش را زیر خیرگی چشمان آوین بیرون کشید و بین گلهای قالی وسط اتاق خواب گم کرد. _برو میخوام تنها باشم. با سستی و پاهای کرخت رفت و بدترین ترس وجودش که از دست دادن این مرد بود را هم با خود برد.
آوات با عصبانیت دمر روی تخت افتاد و نفسهای داغ و اتشینش را درون بافت نرم روتختی تخلیه کرد.دلش شکسته بود ازاولین برخورد تند با زن مورد علاقه اش. ولی فهمیده بود که زیادی خوب بودن برای ادم ها از لطف فاصله گرفته و به عادت تبدیل میشود و این دختر عادت کرده بود به اینکه همیشه او را خوب و عاشق پیشه ببیند. وقتش نرسیده بود کمی هم او ناز کند و آوین ناز بخرد؟شاید این تغییر روال یومیه و هر ساعته
او را به این درک برساند که بد بودن و بی تفاوتی راحت است مثل اب خوردن.
از گوشه چشمش به چراغ خاموش آباژور فلزی به شکل توپ بستکبال نگاه کرد و حرفهای آفرت را که بعد از فهمیدن علاقه اش به آوین زده بود در ذهن درگیرش پیدا کرد.او دختر بود و شناختش از هم جنس خود بیشتر.
(کاش یکی باشد یک نفرسوم خارج از رابطه دل داده و معشوق کسی که گوش دلداده را بگیرد وسخت بپیچاند،بر سرش فریاد بزند که احمق جان بس است این همه خوب بودن،بد بودن راهم یاد بگیر تا معشوقه ات خیالش از همیشه خوب بودنت راحت نباشد…بارها نشکند دلت را چون میداند که تو عادت کرده ای به
او… به خوب بودن برای او…
تفهیم شود که اگر مانده ای به این معنی نیست که مسیر رفتن را بلد نیستی. شبیه بهکودکی که میداند تا صدای گریه اش بلندشود مادرش شیر رااماده میکندودر دهانش میگذارد.ولی این بد بودن لازم است برای رشد عشقت،مادری که بعداز دوسال بچه اش را ازشیر میگیرد بداست؟نیست ،فقط ترک عادت میدهد
فرزندش را، بد بودن را بد تعبیر کرده اند برایت احمق جان.)
یک جرقه دلداگی در سن کودکی واتشین شدن در نوجوانی وشکست خوردن در جوانی آفرت را چه ماهر ساخته بود و چه بی نقص یاد گرفته بود قاعده عاشقی را.
دایان با عصبانیت از کنار برادرش بلند شد و با قدمهایی که همراه با درد جسمی و روحی بود به سوی آرژین رفت و بر سرش فریاد زد.
_من از روزی که حرف این وصلت زده شد حرفهامو زدم و گفتم راضی نیستم و هیچ وقت هم رضایت نمیدم.جنگ اول بِه از صلح اخر پس بهتر منصرف بشی از این تصمیمی که معلوم نیست از کجات بیرون اومده.
آرژین زیر نگاه چندین چشم به نظاره ایستاده دستش را طلبکارانه به کمر زد و گفت:
_چرا دایان ؟مگه خود تو نبودی که مدام از عزب بودنم ناراحت بودی و میگفتی چرا ازدواج نمیکنی، خوب منم دارم همین کار رو میکنم.
..۱۹۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن